|
|
|
|
|
شلاق شده باد میکوبد روی شانه ماسه هابلند میشوند وکوبیده میشوند روی صورتم، روی چشمهای دوربینم، پر میشود از ماسه وکور میشود.هرچه لباس آورده ایم میپوشیم که راهی شویم. میترا ، تارا را بسته بندی شده در لباس وپلار وبادگیر وکلاه و عینک در آغوش کشیده، چند قدمی که راه می آید میدود دنبال مینیبوسی که ما را تا ابتدای کویر آورده است. میدوید وداد میزد که من برمیگردم، من برمیگردم. زمان میبرد که سعید بپذیرد که این تصمیم میترا درست است و ما کنار جاده در حالی که تقریبا معلوم نیست کدام پیکر بسته بندی شده برای کداممان است تازیانه های باد را پذیرائیم.آقای کاویانی شوخی میکند که خاله: اگر گوشه شالگردنت را بگیریم مثل یویو قل خواهی خورد روی خاک. میترا وگلبرگش برمیگردند به حسن آباد و ما به قصد کویر نوردی راهی میشویم. قاب دوربینم را که باد میبرد هیچ نمیفهمم. میرویم وآب از چشمها ودماغمان راه میگیرد. شوخی ندارد این باد. کاک فرید. دیوانه وحشی دیده ای؟ جمعه بیست ودوم دی ماه سال یک هزار وسیصدو نود ویک بود که فهمیدم که باد اگر قصد سرکشی به کویر را داشته باشد نه تنها نباید به فکر میانجیگری تازیانه های باد وصورت نرم شنها بود. بلکه فکر تماشای این اوج وحشیگری را هم باید از سر بیرون کرد. خلاصه که ما کوتاه نیامدیم وادامه دادیم.یکی از تپه ها را غلت میخورم روی خاک و گیج میروم تا عمق و هیچ هم کیف نمیدهد. اصلا شبیه مرنجاب نیست.رنگ خاک نسبت به کویری که در مرنجاب دیدیم چرکتر بود. با اینکه به نظر میرسد کویر تداعی مفهوم تکرار در تکرار است ولی هر لایه از آن را که ورق میزنی چشم انداز تازه ای از کوپه های خاک وجنس خاک به چشم میخورد. تک درختانی که در طبیعت به وفور دیده میشوند در کویر هم بود. تنها وبی رنگ وخاکی... راه میرویم وعکس میگیریم و درون دره ای از کویر که چند درخت بی روح هم در همسایگی یکدیگر زندگی میکنند مینشینیم برای خوردن خوراکی هائی که میترا زنگ زده کدامشان در کوله پشتی چه کسی است.مهدی میرزائی هم آمده وطبق معمول بحث وجود وعدم وجود را با خود آورده وطبق معمول هم گیر داده به یکی اززوج های گروه وبه غیر از کویر نوردی یک اعصاب نوردی حسابی هم میکند. حدود دو ساعتی میشود که در کویریم وقصد بازگشت میکنیم. میترا با تارا تا ابتدای جاده آمده اند، چند عکس میگیرند و باز میگردیم به شهر حسن آباد. پنج شنبه ساعت حدود سه بود که رسیدیم به این شهر وبه لطف پیگیری آقای جمشیدی از اهالی این منطقه وهمسر بزرگوارشان در مدرسه ای که پیش کش آقای بهرام عزیزخانی فقید بود ساکن شدیم.بدون اغراق، بودن در این مدرسه را بیش از مناظر کویر دوست میداشتم. از بسکه عشق وگرما پاشیده شده بود در جای جای این مدرسه از کلاسهای درس که آخرین تکنولوژی آموزش الکترونیک در آنها بود تا اشتیاق بابای مدرسه(آقای شفیعی) که در جواب تشکر وتعارف رضا که به او گفته بود ما مزاحم استراحت این چند روز تعطیلی شما شدیم گفته بود که: چه استراحتی؟ این روزها روزهای عزا است و ما نباید استراحت کنیم. درست به اندازه خانه ای که در آن زندگی میکنیم تمیز بود این مدرسه . نمازخانه وکلاس آمادگی آن در اختیار ما بود. به مدیریت این مدرسه آقای قیصری تبریک بسیار و تشکر فراوان تقدیم میدارد سیالان. از کویر که بازگشتیم خانم جمشیدی برایمان نذری آورده بودند. بعد از خوردن غذا برای دیدن قلعه ای (یا به قول تارا قبیله)در حسن آباد راهی شدیم. اسمی از آن در ذهنم نیست. ولی به فاصله حدود چهل وپنج دقیقه ای پیاده روی از مدرسه به بالای قلعه رسیدیم. در اطراف قلعه قنات های هم وجود داشت. هوا رو به غروب واذان مغرب بود که بازگشتیم به مدرسه و هر کس گوشه ای وکبری ائی که روی یک موکت قرمز رنگ در حیات مدرسه بیتوته کرده واشک میریزد.شاید به ستاره ای در کویر دلبستگی پیدا کرده که فردا شبی نخواهد بود. کسی چه میداند؟*((به من چه مربوط است؟ دوست داشتن خورشید/ دوست داشتن ماه/به من چه مربوط است/دوست داشتن تو؟)) من ومحدثه ومیترا وسارا وراضیه درون کلاس آمادگی حرفهایمان میکشد به فقدان نبودن عزیزترینهایمان واشک میشویم. غروب جمعه چرا اینگونه است سارا؟ اصلا از همان دور اول به لاعلاجی این رقص رسیده بودم برای همین شانه به شانه ات کشیدم کنار بیا از همین گوشه به پذیرفتن واقعیتی تن بدهیم که برای زنده ماندنمان خوب است سارا میشود سارا/ میشود/ بدون پدر/ مادر/ بدون حتی نام معشوقه ای که وقت شروع لبخند به لب داشت این از دلائل پلید بودن ما بود وقتی که تمام شدنت را به روی دو پا چرخ میزدی وما شانه به شانه یارهایمان به روی دو دست کف میزدیم خیال جویدن لبهایت درون سرها پر میکشیده لابد وگرنه که از اینهمه مرد کم نمی امد وقت یار کشی کاش تمام اینهمه رود از انتهای اسم تو راهی نمیشدند سارا کاش گریه نکرده بودی... امیر وسعید هم که رفته بودند گشتی بزنند باز میگردند.امیر از دیدن چشمهای گریان همسرش نگران شده ومیرود سراغ میترا که چرا؟ ای بابا محدثه! ای بابا!*((باد کولی ای بادتو چه بیرحمانه شاخ پر برگ درختان را عریان کردی وجهان را به سموم نفست ویران کردی)) میرویم برای پختن شام وجمعه شبمان به خوردن شام ودیدن عکسهای کویرمان روی پرده نمایش مدرسه به پایان میرسد. در حالی که بحث عدم ووجود مهدی وامیر که ماموریت شستن ظرفهای شام به عهده شان است پیچیده در سالن مدرسه ونمازخانه. شنبه صبح و گروه عزاداری که راه گرفته در خیابانهای حس آباد وآش رشته ای که برای ما می آورند و سیالانی که قصد بازگشت به اصفهان را دارد ومدیر مدرسه ای که در یک روز تعطیل خودش آمده برای تحویل گرفتن مدرسه وخودش اقدا م به مرتب نمودن و جداسازی زباله ها نموده است. عجب! عجب!شنبه بیست وسوم دی ماه نود ویک بود که فهمیدم که باید باید باید از تهران فاصله گرفت. فهمیدم که این آلودگیها ی تهران نفسمان را خواهد گرفت.فهمیدم که ما مرده ا یم. ما سالها است که مرده ایم. میرویم چشمه ای که آب گرم از آن میجوشد ودو ساختمان کاهگلی قدیمی مرمت شده هم در اطراف آن بود. عکس میگیریم وراهی میشویم برای اصفهانی که این دومین بار است که برنامه گروه به قصد این استان با موفقیت اجرا نمیشود. شهر تقریبا تعطیل است وما ساعت سه بعد از ظهر بعد از نیم ساعتی پیاده روی به رستوران اعظم میرسیم و با زیر سوال بردن دکور رستوران توسط کوله پشتی هایمان مشغول خوردن بریانی چرب میشویم. دکتر مهرداد وگلبرگش فاطمه خانم با موهای خرگوشی بسته شده به استقبالمان می آیند. هوا شدید سرد شده است. تا میدان نقش جهان میرویم وگشتی میزنیم وخریدکی میکنیم و لباس روی لباس میپوشیم واز نقش جهان راه میگیرم برای 33پل. پیاده روی از نقش جهان تاپل هیچ لذتی نداشت. هوا سرد بود وعجیب اینکه در شهری به این بزرگی وتوریستی پیاده روی ما اسباب زحمت جوانکهائی بود که از پنجره ماشینشان سرک بکشند فریاد بزنند و مسخره کنند.خصوصا اینکه خبر اززایش هیچ قطره ای درزاینده رود نباشد. ساعت ده ونیم و قطار ومسئول کنترل بلیط ها که روی اعصاب سعید پیاده روی میکند. قطار واگن دو ندارد شماره بلیطهای ما برای واگن دو است. دو بار طول قطار را میرویم وبرمیگردیم وخلاصه جائی برایمان پیدا میشود. ساعت حدود یازده شب است وسارا با دستها وچشمها ولبهایش دارد از کروموزمها واز ژنتیک برای امیر ومهدی وکاویانی توضیح میدهد. من تمام حرفهایشان را میشنوم بدون اینکه گوش بدهم.چیزی یادم نیست به غیر از اشتیاق بسیار لبهای سارا برای توضیح دادن و تکه کلام کلمه خوب بین جملات. تو با شکوهتر از همیشه میان انبوه جمعیتی افتتاح میشوی که ای کاش مهربانتر بودند سارا سالنهای قطار پریز برق دارد نباید از آنها استفاده کرد چون ممکن است کلا سیستم برق قطار به هم بریزد.مسئول واگن در پاسخ سماجت ما برای شارژ گرفتن باطری از پریز برق کل پریز ها را قطع میکند. میخواهم فریاد بزنم. یاد عصبانیت اسحاق وقت بازگشت از لرستان و فریاد هایش بر سر رئیس قطار می افتم این*((دنیای دل انگیز ما است)) یک شنبه صبح ساعت شش تهرانیم. می ایستیم و خداحافظی میکنیم. به غیر از کاویان که بدون خداحافظی میرود. چهارشنبه بیستم دی ماه ساعت یازده شب بود که از راه اهن تهران رفتیم به قصد اصفهان. پنج شنبه هفت صبح رسیدیم وبا عوض کردن چند ایستگاه اتوبوس وخوش شانسی دزدی که دوربین سارا نصیبش شد و معطلی بسیار در ترمینال اصفهان ساعت حدود سه بعد از ظهر به حسن آباد رسیدیم.ادامه سفر همان حرفهائی است که اول گفتم.
*۱=صمد تیمورلو *۲=حمید مصدق *۳=علیرضا پورمسلمی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 23:11 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
گرگان ـ رامیان ـ باقر آبادـ جامه شوران ـ قلعه موران ـ پای قلعه ـ گنبد ـ این قسمت از سفر را هیچ دوست نمیدارم، این قسمت که توئی که تا همین دو روز پیش هیچ نمیشناختمت می ایستی جای شاگرد راننده ومی گوئی: اگر بد بود، اگر کم بود، اگر خوب بود، در حد توان بود ودستت را می آوری کنار صورتت ومیگوئی: خداحافظ. اول عباس آقا از گروه جدا شد(عباس آقا نوربخش) بعد هم احمد آقا (احمد آقای کولف) واخرین نفر هم علی آقا(علی آقای شاه محمدی) سیالان ماند ویک عالمه شرمندگی از این همه محبت ومهربانی این سه دوست گنبدی سیالان که به خاطر همراهی با ما از برنامه ها و بودن باخانواده خود جا مانده بودند. هر تکه از این سفر را که مرور میکنم برای نوشتن وچیدن در کنار یکدیگر تکه دیگری درون ذهنم پر رنگ میشود برای اول نوشتن، آخر در این سفر ما(هزار تا خی بدیدیم) باور نمیکنید؟ بیا تا برایت بگویم که: (( تنهائی من چقدر بزرگ است، وتنهائی من شبیه خون حجم تو را پیش بینی نمیکرد)) چهارشنبه دهم آبان نود یک، راه اهن تهران0مقرر همیشگی سفرهای دور سیالان. من که رسیدم راه اهن آقارضا آمده بود(آقای رضای عبدلی) مشغول صحبت بودیم که آقا سعید آمد(آقا سعید افروزی) با هم رفتیم وبه ما بقی دوستان ملحق شدیم. آقا فردین هادوی وهمسر گرامی لیلا خانم دوستی. شرینا خانم کاشفی و آقا نیمایش. میترا خانم حاتمی وتارا خانم افروزیه گلبرگ خانم حسین آقای حسینی که به خاطر خرید برای گروه، درست وقت عبور از گیشه سر رسیدن و مامان سوسن وبابا بیژن که از قطار جاماندند وحال دخترشان شرینا خانم وآقای نیما تا فیروز کوه که بالاخره با هزار زحمت به ما ملحق شدند گرفته شد. وسمیه خانم بختیاری ومحدثه خانم وآقای کاویانی وآقا اسحاق ولادن خانم وآقای میرزائی و علی اقا ومحمدو دکتر مهرداد وسید میثم و مهشید وعمید اقاو شراره ومرجان وحجت و... یک عالمه دوستان دیگر که ای درون روحشان آرامش جنگلهای گرگان مستولی نیامدند که نیامدند. ساعت شش وسی دقیقه غروب چهار شنبه قصد عزیمت کردیم وپنجشنبه صبح ساعت شش گرگان ما را به حضور پذیرفت. راننده ورخش سفیدش در راه اهن گرگان منتظر ما بودند، به رامیان که رسیدیم احمد آقا وعلی آقا(از همنوردان گروه کوهنوردی البرز گنبد کاووس) به ماملحق شدند. خرید کردیم وبه مقصد روستای باقر اباد راهی شدیم. ساعت حدود نه بود که در باقر اباد بودیم. با قراربیست دقیقه ای پیاده روی از جانب احمدآقا راهی شدیم وحدود یک وساعت ونیم بعد متوقف شدیم برای صرف صبحانه وتقسیم وسایل0(امان از این تفاوت ساعتهای محلی وساعتهای مچی احمد آقا خدائی هزار تانبی پانصد تا که بی) نبی؟ هنوز خط به خط چهره ات وقت حس گرفتن گریه در سنگهای گهواره روبرویم است.شرینا از جا پرید با فریاد خدایا گفتنت. که: هر شب تو رویای خودت آغوششو تن میکنی؟(( بزرگا مردا! اسفندیارزنده است. افراسیاب هم))
صبحانه ومعارفه در زمین پر از برگ جنگل ودرختان ایستاده وخوابیده. در چشم بر هم زدنی علی آقا با دبه آب در جنگلی که هیچ آبی نبود پیدایش شد. راستی دبه آب از کجا پیدا کردی برادر؟ حدود ساعت دوازده ونیم بود که راه گرفتیم برای ادامه. زمین مرطوب حاکی از بارانی بود که قبل از ما از این جنگل رد شده بود.قارچهای گل داده در دل خاک وخزه های سر سبزی که چسب شده بودند به تنه درختان. تمام هیبت درخت را زیر سوال برده اند.این هم شکلی از زندگی کردن است.چسب شدن به دیگری برای ابراز وجود خودت0(نه! مهیشکا! نه) شاخه هائی که از یک درخت با درخت دیگری پیوند خورده بودندودرختی که از تنه به درخت دیگری ملحق شده بود. شده بودند یکی. مثل ما مهیشکا !وقتی که درگنبد قابوس شدیم یک صدا! یادت به خیر.انگار همین دیروز بود. شرینا کلاه مرا گذاشت جلوی پای بابا بیژن و مشغول فیلم گرفتن از آواز خواندن پدر شد. همه جای جنگل شبیه هم است مهیشکا! وای ازلحظه ای که در جنگل گم شوی، فریاد که میزنی ، صدایت پخش میشود بین شاخ وبرگ درختان وگم میشود. راه که میروی قدمهایت گم میشوند لابلای برگهای درختان. نه میشود به قدمهای آنکه رفته تکیه کنی ونه میشود منتظر کسی باشی که خواهد آمد. فقط باید جنگلی شوی برای ادامه. مثل دنیای این روزهای من ... که تو در خانه کاهگلی روستای پا قلعه به تصویر کشیدی احمد اقا. عباس تکیه کرده بود به درب یخچال وگونه هایش سرخ بود. تارا دراز کشیده بود ونقاشی میکشید(خطوط کج وماوج ومیپرسید: اگه دفتی این چیه) از انتقال حس تمنای حرکات وصدای شما ناگهان به گریه افتاد.خطوطی که میکشید اغلب بابا سعید ومامان میترا وتارا بودند. از قبرستان درختان هم عبور کردیم. لاشه های بدون بو. لاشه های باد نکرده. لاشه های همچنان استوار در انتظار تکه تکه شدن ((واینگونه است که زندگی میگذرد. در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین چگونه زیستم اینهمه درد را.وچگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را)) وتلفیقی از رنگهای بسیار،زرد وقرمز ونارنجی وسبز و قهوه ای وصدای خش خش برگهائی که خزان دیده بودند. مسیر پر بود از ازگیلهای وحشی. درون جنگلی آرام. خوشمزه و آرام وتارائی که اصرار دارد خودش راه برود. وصدای موسیقی که تمام مسیر از کوله پشتی احمد آقا سکوت جنگل را قلقلک میداد. کسی به اسم امید اقا هم در قسمتهائی از مسیر ظاهر میشد و غیب میشد. آمد وکوله سعید را از او گرفت ورفت. سعید هم کوله پشتی میترا را گرفت. علی آقا شاه محمدی هم رفته بود جانپناه وچادر زده بود وبرگشته بود وکوله میترا رو گرفت. سعید هم کوله من رو گرفت.چه خبر بود این منطقه! انگار همه بچه های کوه گروه البرز گنبد در منطقه حضور داشتند برای کمک کردن. از جائی به اسم ال سی دی که تمام تکنولوژی های السی دی وال ای دی می باید در برابرش تعظیم میکردند عبور کردیم وازگیل جنگلی میل نمودیم. ساعت حدودپنج بعد از ظهر است که میرسیم به جانپناه جامه شوران. دو جوان در ایوان جان پناه بساط آتش وچای وقلیان به راه انداخته اند.(از نیم ساعتیه جان پناه جاده ای که به روستای پا قلعه منتهی میشود، رد میشود) به سرعت مشغول علم کردن چادرهایمان میشویم. آقای شاهمحمدی واحمد آقا میروند برای جمع کردن هیزم. فردین هم میرود برای درست کردن آتش. رضا وحسین میروند برای درست کردن غذا. هوا به سرعت تاریک میشود. سر وکله یک گروه هم از اصفهان با سر وصدای زیاد پیدا میشود.با عباس آقا در این قسمت از برنامه آشنا شدیم. چای وشام وقرار حرکت فردا صبح به سمت قله موران. شب وسرما وچادرو صدای خنده وفریاد و خروپف وخوابی که میبردمان ومیپردمان. ساعت هفت صبح جمعه دوازدهم آبان بیدار میشویم. به قصد اوج گرفتن در ارتفاعات جنگل.روی آتش بچه های اصفهان که زودتر از ما رفته اند برای قله چای درست میکنیم وصبحانه میخوریم. ساعت از هشت گذشته است که راهی میشویم. آقای اسماعیل بیا بانی هم از دل جنگل پیدایش میشود. وبه ما ملحق میشود. کمی بالاتر از جانپناه می ایستیم و احمد آقا با چند حرکت کششی گروه را آماده میکند برای راه رفتن. راهی میشویم وپس از عبور از جاده دوباره وصل میشویم به جنگل. برگهایئ که در این قسمت از جنگل هستند چندین برابر برگهای دیروز است. علی آقا با سنگها نشانه میگذارد برای برگشت. مدام عکس میگیرد .(ما شرمنده کوه مهربانی ایشانیم) احمد آقا فریاد میشود(( من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض/ من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت/ من به پهنای آسمان اما در تنگی یک قفس)) شیب مسیر زیاد است. مغروق زیبائی جنگل ودرختان نفسمان به شماره افتاده که جملات واشعاری که احمد آقا میهمانمان میکند، ترغیبمان میکند تمام خستگی را به جان بخریم برای ادامه دادن ودیدن مناظر دیگر. بادی که میزند به شاخه های درختان وآنها را در فضا میپراند یک منظره ساخته که اگه دفتی چه شکلی بود تارا؟تمام مسیر قلب مامان میترا برای تو وبابا سعید بهانه میگرفت. رسیدیم به جائی به اسم دو راهی که پر بود از خنده های آقاموسی الرضا حسین پور(گلوله انرژی )که مانده بود سر دو راهی. وبه ما با تعارف مغز تخمه خوشامد گفت. از سنگهای گهواره بالا میرویم ویک تکه از بی نهایت را مشاهده میکنیم. موسی الرضا مترصد فرصت برای زمین خوردن هریک از ما وخندین خودش بود که البته به سرانجام نرسید. دیوانه وار عکس میگیریم وبرمیگردیم به پائین سنگها برای ادامه. احمد اقا برایمان نمایشی اجرا میکند وآرامش جنگل و بی بدلیلی مناظر با انتقال حس عجیب اجرایشان، التذاذ لحظاتمان را به ارتفاع آسمان میبرد.(تو باید می آمدی سمیه! لعنتی) باید میدیدی که چگونه میشود در ارتفاعات جنگل تمرین کنیم برای روشن کردن آینده یک خانه با شمع. ((در گلویم انچنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند. روبروی دری به ناکجائی نشسته ام)) مملو از آرامش جنگل وغرق در این همه زیبائی وموسیقی راهی میشویم برای ادامه که منظره بازگشت چند نفر از بالا موسی الرضا واحمد آقا را تا سر حدانفجار میخنداند. هرکدام پرت شده اند یک گوشه ودلشان را گرفته اند وقهقه شان جنگل را فرا گرفته،آقای شاه محمدی کمی به خاطر ما معذبند وهی توضیح میدهند که چه چیزی باعث خنده آنها شده است.فردین هم کمی همراهی شان میکند و ادامه میدهیم . تکه هائی از مسیر آنقدر خطرناکند که نگاه کردن به عمق جنگل از آنها سر آدم را گیج میدهد. از جنگل خارج میشویم ومیرسیم به دشت. جائی که دیوارهای قلعه موران از نزدیک پیداست. رسیده ایم به جائی به اسم کاسه یا آرام.ساعت حدود ساعت دوازده است. گروه اصفهان در حا ل برگشتند که ما میرسیم. را هبر گروه ایشان هم آتشفشان انرژی است. شب قبل در جان پناه به تارا قول داده بود که فردا از قله برایش ماه را خواهد آورد وبه محض دیدن ایشان میترا به او قولش را یاد اوری کرد. نامشان را به یاد ندارم. علی آقای...؟ عباس را هم میبینیم. به او میگویم که ما هزار تا خی بدیدیم. گروهی از هلال احمر هم در منطقه اند.آب چشمه هم به راه است. آب میخوریم وعکس میگیریم و نیم ساعتی دیگر راه میرویم وبه جائی میرسیم که پرازسنگ است.مناظری کاملا متفاوت با آنچه که در این دو روز دیده ایم. ساعت حدود یک است که قصد بازگشت میکنیم. احمد آقا ونمایش تمنای باران.ما هم بعد ازاو تکرار میکنیم.بااااااران.باااااران. باااااراااااااااااان. برمیگردیم تا گهواره. موس الرضا خوراکیهایش را با ما تقسیم میکند وبرخی از خوراکیهایش به خودش هم نمیرسد. تمام مسیر بازگشت را کشیک میکشید که یکی از ما زمین بخورد تا او بخندد. خوب البته حسابی هم خندید. مسیر بین درختان جنگل را با کوله پشتی میپرید.شیب بسیار تند مسیر بازگشت وزانوهائی به طرز مناسبی پیاده میشونددر این مسیر. ساعت حدود سه است که باز میگردیم به جانپناه. تارا وسعید آمده اند استقبال ومامان سوسن وبابا بیژن هم مثل مادر پدری که بچه هایشان از سفر بازگشته اند این سو وآن سو میدوند برای آوردن غذا. نهار خوشمزه دستپخت سوسن خانم را میل میکنیم با سرعت آماده میشویم برای جمع کردن چادرها ووسایل که برویم روستای پاقلعه. اول قرار بود که پیاده برویم ولی از برکت وجود نیسان آبی های موجو در هر روستا. طبق هماهنگی آقای شاه محمدی با نیسان میرویم روستای پا قلعه. ساعت حدود شش بعد از ظهر جمعه دوازدهم آبان است که در روستای پا قلعه ایم. میرویم درون یک خانه کاهگلی که وقتی در ایوان چوبی اش راه میرویم. صدای قدمهای خودمان را میشنویم. یک خانه مستطیلی بزرگ با شومینه وباغچه ودرخت و پله های چوبی ابتدای درب ورودی. پنجره های دایره شکل تعبیه شده درون دیوار وپرده های کوچکی که روی پنجره است. مخصوص دید زدن یواشکی بوده به گمانم. یک پرده سفید مخمل دوزی شده هم در اتاق دیگر است. مادر بزرگم که زنده بود. پرده طاقچه هایش دقیقا همین شکلی بود. الان دیگر مد نیست که روی طاقچه ها پرده بزنند مهیشکا! درب های چوبی آبی رنگ شده وکنده کاری شده با دیوارهای سفید تا زانو آبی رنگ خورده در تطابقند. تکه آینه کوچکی هم روی دیوار شومینه واتاق لمیده اند. کلا این حالمان را دوست میداریم مهیشکا. نفس میکشیم.آی نفس میکشیم. آی نفس میکشیم.آی محدثه! عباس میرود برای آوردن هیزم. هیزم ها دستهایش را خراش داده اند. جلسه تصمیم گیری برای خوردن شام به درازا میکشد و عاقبت هم عملی نمیشود. مواد لازم برای پختن آشی که سوسن خانم پیشنهادش را داده اند پیدا نمیشود. سوپ وکنسروهائی که احمد اقا و عباس دارند را به مشارکت میگزاریم.
کنار شومینه و آتش و تارائی که از خوشحالی میرقصد. . نصفه شب چند باری از خواب بیدار میشوم واز تصور اینکه هنوز زمان دارم برای بودن در این خانه کیفور میشوم . صبح با صدای باران از خواب بیدار میشویم. بارانی که در پیش بینی هوا شناسی نبود. احمد آقا وتمنا ی بارانش در ارتفاع. خدائی احمد آقا( پانصد تا خی نبی دویست تا که بی) نبی؟ شرینا ونیما که شب قبل حسابی در باران روی ایوان خیس خورده اند. دار وندارشان را میگذارند کنار شومینه برای خشک شدن ومیروند که از آش نذری سر مزار روستا برایمان بیاورند. وقت برگشت به تهران در ایستگاه راهاهن گرگان میل نمودیم.آی خوشمزه بود. مهیشکا! وسایل راجمع میکنیم و خانه کاهگلی را بدرود میگوئیم. از صاحب خانه آقای نوربخش سمیعی که ندیدیمشان سپاسگزاریم. بودن در این خانه در این سفر خیلی خیلی به من چسب شد.به مامان سوسن هم. میرویم( گل رامیان) عکسهایش را خواهید دید. وبارانی که ناگهان در آغوش میکشدمان. این بهترین اختتامیه ای بود که میشد تصور کرد. وقت کندن از دل طبیعت سر وکله باران پیدا شود ناگهان. یاد بازگشت از سرشاخان به خیر.یادآواز های کردی ی فاروق زیر باران! لادن! یادت هست؟ ((من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال همچون یک لبخند،حس سبز جوانی در برگریز خزان)) خرمالوی جنگلی میخوریم و عکس میگیریم. وبرمیگردیم رامیان. عباس آقا میرود(به غیر از انرژی کودکی تارا انرژی کودک وار بودن ایشان هم به سیالان تزریق شد در این دوروز) تن وجسمت کوه برادر! در شهرگنبد آقای شاه محمدی خانه ای را برای یک ساعتی استراحت در اختیارمان میگذارند وخودشان واحمد آقا میروند که با خانواده برای نهاری که اصرار نیم ساعتی میترا وسعید برای نپذیرفتنش بی نتیجه ماند، باز گردند. بعد از یک ساعت آقا شاه محدی به همراه مادر محترم ملحق میشوند به گروه. همسر وفرزند دلبندشان(آقا ابوالفضل) که تمام مسیر با دیدن تارا روبروی چشمان پدر بود رفته اند مسافرت.ساعت حدود دو است که در رستوران تاملی گنبدیم. احمد اقا به اتفاق همسر ودختر وپسر نازنینشان منتظر ما هستند. لطافت روح وظرافت رفتار این مرد وخانواده اش ستودنی است. مردی هنرمند وعاشق وکوه. سایه حضورتان بر سر خانواده مستدام. خدائی احمد آقا( دویست تا خی نبی صد تا که بی. نبی؟) میرویم برای دیدن گنبد قابوس. گنبدی مخروط شکل که مرکز دایره قاعده آن صدا را در فضا به شکل اکو منعکس میکند. چرخی میزنیم واقا شاه محمدی دبیرستانی که در آن درس خوانده را نشانم میدهد. زنهای ترکمن با لباسهای خاص از کنارمان میگذرند. شهر در آرامش خاصی به سر میبرد. شاید به خاطر تعطیلات است. نمیدانم.سری به بازار میزنیم و از صنایع دست دوز گنبد خرید میکنیم . ساعت شش بعد از ظهر شنبه عید غدیر است که از گنبد خارج میشویم.سید حسین بستنی میهمانمان میکند به مناسبت عید غدیر. از آقای شاه محمدی و احمد اقا خداحافظی میکنیم وبرمیگردیم گرگان.شرمنده این همه میهمان نوازی ایشان شدیم. ساعت نه شب از گرگان به مقصد تهران راه می افتیم ونه صبح یکشنبه در راه آهن تهران((کوله بار عشق تو را میگذارم بر زمین/ بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است، جان فرسا است.در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام خسته ام، وخستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است. ((عشق تو گردبادی است من تکیه بر باد کرده ام))
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 11:2 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
خانمی که از پس از عبور ما از کنار چادرشان کلی راه امد برای اینکه که دعوتمان کند به چای ونگران ادامه مسیرمان بود.
قله سالوک
کتری وقوری که به پای سیالان سیاه شدند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 11:47 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
دهم خرداد یک هزارو سیصد ونود یک بود تارا. یک سال وچهار ماه بود که لحظه به لحظه زمین از اکتشافات تو بود.
تو رو ی صندلی آهنی راه آهن تهران مشغول کشف موجود تازه ای به اسم گیلا س بودی. سماجت انگشتانت برای شکافتن قلب گیلاس. سماجت چشمهایت برای خیره شدن به گیلاس. سماجت دندانهایت برای جویدن گیلاس. سماجتت برای کمک نگرفتن از هیچ کسی تارا. جمع شده بودیم برویم خراسان شمالی. رفتیم ودر ایستگاه نقاب پیاده شدیم برای چند روزی ارتفاع گرفتن از روز مره گی. ساعت شش صبح بودیم که درایستگاه نقاب فرود آمدیم.
ایتدای منطقه حفاظت شده سالوک
آقای رحیمی
فردین وعاقبت ازدواج
عقب دار
فاطمه واولین کوه کوله پشتی
باغ فرجی وروز دوم
سگ نگهبانی که با ناز کفش رام میشود
ماهی خانم وآقا قهرمان
تارا وکودکان روستا
تقابل سنت وتکنولوژی
رضا وپوریا وکباب آبگوشت دستپخت فردین
روستای بین راه رختیان وروئین
روئین
مجتمع فولاد اسفراین
قطار و بازگشت به تهران
عکسهای بیشتر را در پستهای بعدی خواهید دید. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 11:40 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آن روز كه كريمخان زند در تصورلشكر كشي و فتح سرزمين هاي بسيار ودر التذاذ نشستن در مسند قدرت، دستور به احيا وافزايش سالنهاي ارگ تهران مينمود. به اين هم فكر كرده بود كه روزي هم بشود محل گردهمائي گروه سيالان.؟
سالن امفي تئاتر مجموعه كاخ گلستان در موزه مردم شناسي قرارمون بود مهيشكا! جائي كه روزي شاهان قاجار برنامه هاي حفظ قدرتشان را دستور ميداده اند ، ما برنامه هاي گردش گري طبيعتمان را مرور ميكنيم. قرارمان ساعت چهارده بود و وما از بركت تاخير وبد قولي دوستانمان كه جزء جدا نشدني سفر ها وبرنامه هاست موفق شديم حدود چهارده وچهل وپنج دقيقه برنامه را شروع كنيم. سلام وعرض تبريك بهار و خوشامد گوئي ومرور برنامه هائي كه در سال 90 برگزار شد توسط سرپرست گروه جناب اقاي افروزي ونمايش عكسهائي از آن روزها وتداعي خاطرات سفر هاي سال 90. خاطره سفر به ياد ماندني درود لرستان ودرياچه گهر وجا ماندن از قطار از زبان آقاي پيروي كه مدتها است از گروه جدا بوده اند وپيگيري وضعيت برنامه غذائي گروه وشربت وبيسكوئيت هاي جايگزين وعده هاي غذائي. از جانب ايشان. در عكس ها ي گروه پيگير عكس هاي آقاي مرادي بودن ايشان.بدا ن و آگاه باش دكتر. از ديگر برنامه ها اعلام برنامه ريزي سفر هاي شش ماه اول سال 91 توسط آقاي افروزي ونظرات وپيشنهاداتي كه در اين خصوص از جانب دوستان حاضر در جمع مطرح گرديد. جدول مربوط به اين برنامه ريزي را در ادامه نوشته ها مشاهده خواهيد كرد. ديگر اينگه: پذيرائي و خواندن قسمتهائي از گزارش برنامه ها ي سالهاي گذشته و عكس هاي يادگاري كه هر سال از جانب سر پرستان گروه(آقاي افروزي وهمسر محترم) زحمت تهيه شان كشيده ميشود(دستتان طلا)، به دوستان حاضر در جلسه تقديم شد. عكس دوستاني هم كه تشريف نياورند به موزه بخش مردم شناسي كاخ گلستان تقديم شد. پس از پايان جلسه هم بازديدي از فضاي كاخ ونقاشي هاي رنگ روغن كمال الملك ( بدون هيچ محافظي) روي ديوار وظرفها و صندلي ها ومجسمه هاي پادشاهان و هداياي پادشاهان كشور هاي ديگر و آب دهان ما و... اي بابا مهيشكا! آبتين آقا مبهوت بزرگي خانه وظرفها وشمشير ها است. اين خونه مال كيه؟ _ مال پادشاه / پادشاه آدمه؟_ آره پادشاه چه شكليه؟_ شكل اين مجسمه هاست كه اينجا نشسته./ _ الان پادشاه كجا است؟ مرده/ مرده كجا رفته؟ _رفته پيش خدا /خدا كجا است؟. اي بابا با چهار سال سن جواب همه سوالهائي كه از ازل ادم درگيرش بوده رو ميخواد پيدا كنه! نه آقاي ميرزائي اومده ونه سميه بختياري كه حداقل يه جوابي به اين بچه بدن. ساعت حدود هفده وسي دقيقه جمعه بعد از ظهر بيست وچهارم ارديبهشت نود ويك پس از گشتكي در حياط كاخ وثبت حضورمان در دل دوربينهاي عكاسي ها يمان از هم جدا ميشويم. از دوستان حاضر در جلسه كمال سپاس وتشكر. از كارمند مجموعه كاخ گلستان جناب آقاي مظاهري وهمكاري دلسوزانه شان در هماهنگي هاي لازم هم قدرداني مينمائيم. از آقاي افروزي وميتراي عزيز وتارايش كه يك تنه براي تمام اين گردهمائي ها ايستاده اند سپاس.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:41 توسط لیلی
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
تنت به ناز طبيبان نياز مند مباد وجود نازكت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت تواست به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:48 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
بندرعباس/بندر پل/بندر لافت/جنگل حرا/ جزیره ناز/دره ستاره/غار خوربس/پارك زيتون/درگهان پنجشنبه هفدهم اذر ماه هزار وسيصد ونود ساعت دوازده ظهر در راه اهن بندر عباس زني با صدائي گرفته فرياد ميزند بيا ،برو بگرد. لباسهايم را هم ببين.ماموران چمدان لبا سهابش را براي بازرسي به هم ريخته اند. به كوله پشتي هاي ما هم گير داده اند و چشمهاي سعيد افروزي لحظه به لحظه تنگتر ميشود. لعنت بر تويزيد. اين روزها گناه هر ظلمي به گردن تو است. تو از آتشي كه به پا كرده اي بي خبري وگرنه كه اين همه اشك سنگ هم اگر بودي آدمت كرده بود. لعنتي. تو عشق را به مضحکه گرفتی بی رحم!بايد كه جهنم شود وبسوزي آنگونه كه دلهاي بسياري را اتش زده اي از قساوت لحظاتي كه رقم زدی و اکنون ما در همین لحظات پرتاب شده ایم درون آبهای خلیج. خليج وجنوب ودريا/ جنوب ورقص چادر هاي رنگ به رنگ دختران بندر/ دريا واندام سياه مفروش در پارچه هاي سفيد مردان جنوب/ كشتي وهيبت چوبي جسمي كه موجها راكنار ميزند/ موج وديوانگي وكرشمه/ ديوانگي وكرشمه عطيه/ ديوانگي وكرشمه كه چه؟ که دريائي؟ دريائي كه باش. از بسكه خودمان نشستيم دور تا دورت روي صخره ها ي ساحل وخيره شديم به ناز آمد ورفتنت، توهم برت داشت وديوانه شدي. ما را درون خودت راه ندادي بيرحم. تاسوعاي نود در اسكله حقاني بندر عباسيم. دريا دل به باد سپرده در خلوت خودش ومرغان آسمان هيج قايق وآدم ولنجي را به خود راه نميدهد. ولي ما قصد تورا داريم عطيه. از نشستن وخيره شدن به امد ورفتنت هم خسته ايم عزيز. مي ترا راه آمدن در تورا مي يابد واز اسكله به بندر پل ميرويم. مسير فاقد هر نوع زيبایئ است. خشك و شبيه كوير و شتر هائي كه صبور وبا حوصله ميروند. ساعت حدود دوازده ظهر است كه ميرسيم بندر پل. سوار شناور هائي ميشويم كه ادمها را با ماشين هايشان ميبر ند براي قشم. از لابلاي ماشينها عبور ميكنيم و در ايوان شناور ها پخش ميشويم . عكس ميگيرم ودر شكوه ثانيه هائي غرق ميشويم كه حكايت از سر سپردگي مرغان آبي به دريا دارند. نشسته روي آب وآرام بالا و پائين ميشود. هيج موجي اورا تكان نميدهد. اين يعني پذيرفتن انچه كه هست. اين يعني پذيرش محض. _ ياد مثال استاد هاشمي مي افتم. ميگفت كه چند سال پيش درون استخري داشتم غرق ميشدم كه حالا بيش از يك ساعت روي آبهاي آن ميتوانم بخوابم. مقايسه كردم فهميدم كه عمق اب هماني است كه بود. اين من بودم كه جريان آب را پذيرفتم. ((يعني كه لذت ببر از اين دقيقه كه راه عاقبت به بوسه هاي كسي ختم ميشود كه نيست)) ساعت حدود دو بعد از ظهر است كه ميرسم بندر لافت. نهار(زهرا زحمتش را كشيد) و ميرويم جزيره قشم. سوار تويوتا ميشويم. اي بابا ديگر مهيشكا. صبورمان در پياده روي روي اسفالت داغ بندر از راه اهن تا اسكله مارا كشاند به تويوتا سوار شدن. صبوريمان در انچه كه ميگويند حكم تو است مارا به كجا خواهد كشاند خدایا؟ بزرگت كرده ام براي همين روزها. بيائي وخودي نشان بدهي وپر بگيري در نيلگوني اب واسمان وبروي هوا؟ تارااااااااا گنجشك پر! تارااااا! كلاغ پر! تاراااااا! خدا پر! خدا كه پر ندارد گلم. خدا رئيس تمام پرها وپروازهاي عالم است. دلش بخواهد به يكي پر ميدهد ولي از هم او هم پرواز را ميگيرد. به يكي پرواز ميدهد يكي ديگر را وسيله ميكند اسمان را ازو بگيرد. حالا بزرگتر ميشوي عزيزم. وتمام دنيارا گشت خواهي زدو از اعماق چشمهايت تفاوتهائي را خواهي ديد كه با هيچ شكلات وعروسكي نميتوان حواس تورا به جاي ديگري پرتاب كرد.حالا بزرگتر میشوی گلم. ميرويم جنگل حرا. درختاني با قد هاي كوتاه كه مفهوم جنگل را تغيير داده اند. تصورم ازجنگل گم شدن لابلاي طنازي درختان سر به فلك كشيده است. درختاني خپل كه پوشش سوزني گياهان ديگري وظيفه تبدیل آب شور دريا را به اب قابل شرب براي آنها به عهده دارند. در دوگروه سوار قايق ميشويم. راننده قايق ما ناخدا احمد ايماني است. با چشماني خاكستري وخالي از نور. وقت روشن كردن قايق دستش ميلرزيد. موتور قايقش ناز ميكند وهول برش ميدارد. ولي طولي نميكشد كه قايق روشن ميشود. پرنده هائي با پاهائي بلند وظريف روي سوزني ها به اطراف خيره اند. انگار كه تبعيد شده اند ویاكنج عزلت گزیده باشند. چرخي ميزنيم وروي تكه خشكي وسط درياچه پياده ميشويم وعكس ميگيريم. هوا تقريبا رو به غروب دارد وما هنوز درون آبيم. سعيد از ناخدا سراغ هيزم ميگيردو وناخدا به سرعت قايق را گوشه اي ميبندد و ميرود براي هيزم جمع كردنُ، پيراهن سفيد بلندش را دو دولايه رو كمرش گره ميزند و پا برهنه ميرود روي سوزنيها. ما مبهوتيم.( نماد سازگاري تن وروح ادمي با شرايط) فردين وعلي هم ميروند. كمتر از چند دقيقه نا خدا با انبوه هيزم ها ميايد وقايق پر ازهيزم ميشود. فردين سراغ قلاب ميگيرد از ناخدا و او تمام تلاشش را به كار ميگيرد براي جور كردن قلاب . ميخواهد كه هر خدمتي ازدستش برمي ايد انجام دهد. برميگرديم اسكله . اخر اخر اسكله چادر ميزنيم وهر كس ميرود سراغ كاري. ميترا مدام در حال فكر كردن وبرآورد كردن خريد و مايحتاج گروه وتارايش است. مدا م خريد ها را با علي مرورميكنند . علي با يكي از بچه هاي اسكله به نام ابوبكر رفيق شده ورفته روستاي سهيلي براي خريد. ابوبکرعلي را ((عل آقا)) صدا ميزند. وقت عكس گرفتن ميگويد: از من سياه عكس نگير. عكستان ميسوزد. قصد زن گرفتن دارد بچه هفده ساله .واخر انصاف ومروت امروزي بودنش اورا به اينجا كشانده كه سه زن بيشتر نگيرد. سميه وزهرا وصبا وشراره رفته اند براي درست كردن شام. رضا وفردين قصد جان ماهي ها رادارند. طعمه گذاشته اند درون اب. درون خانه ماهي ها. فكر كن مهيشكا. يكي درون خانه خود ادم طعمه بگزارد وجانت را بگيرد( لعنت بر تو يزيد. اين روزها گناه بالا آمدن هر جاني گردن تواست. لعنتي) خلاصه كه شب واتش و علي وصبا مشغول درست كردن كوكو سيب زميني. خلاصه كه شراره وهنر آشپزي اش رو ي اتش. خلاصه دريا وموج وادمهائي كه از منطقه براي خوشامد گوئي و تعارفاتي از اين قبيل به ماسر ميزنند. تمامشان هم تويوتا دارند. خلاصه كه خواب سبك وآرام روي اسكله. آفتاب و طلوع مشرقي اش از دل درياو چشمي كه وقت باز شدن به جمال درياچه وخاك منور ميشود. جاي تو خالي سميه كه دلت بسيار براي گروه تنگ شده بود. جاي تو خالي محدثه عزيزم. جاي تو خالي فاطمه دوووور. جاي تو خالي دكتر اسحاق داماد( مباركتان باشد كاكو جان. آرزوي خوشبختي وسعادت و آرامش وافر) جاي تو خالي عليرضا بشيري و علي انوري ومحمد ودكتر مهرداد و شکوه وميثم ومهشيد ونيما وشرينا ومرجان و حجت وپانی ودكتر نسيم و كاك فريدومريم وعبدالله وكاتب وسهيل و لادن گلي و اطهر و راضيه و... تمام كساني كه در قلبمان جاي داريد جاي تمامتان تا بخواهيد اب بود و آب. .................................................................................................................................................. عاشوراي نود. علي وفردين با قايق كنار اسكله پارو ميزنند و ماهي بيچاره اي كه شكار قلاب فردين ميشود. مثل اينكه به قول فاروق واقعا در جام جهاني نقده اول شده از خوشحالي شكارش فرياد ميزند.تارا ماهي را نوش ميكند وصبحانه و اقاي نادر كيوندي وتويوتايش و صداي نوحه اي كه از اتاق تزئين شده حجله عروس وداماد در فضاي اسكله طنين افكنده. ميرويم براي دره اي كه ستاره اوفتاد. از جزاير هنگام ولارك وگله هاي شتر عبور ميكنيم. در جزيره ناز توقفي ودريا وعكس( درست ظهر عاشورا است. وما كنار اينهمه آبيم مهيشكا) ورودي دره اي كه ستاره اوفتاد كودكاني كه با صدفهاي دريائي مجسمه وعروسك ساخته اند مشغول كسب وكارند. ستونهاي خاكي با شكل وشمايلي عجيب وغريب وليلائي كه با عكس گرفتن خودش را خفه ميكند.(چسبيده ام به شراره وعميد .ببخش شراره ببخش اقا عميد) دره بسيارزيبا وومخوفي بود. ميرويم براي غار خور بس. در مقايسه با غارهائي كه رفته ام برايم جذابيتي ندارد. ولي خوب ديدنش هم خالي از لطف نيست. دوباره تويوتا وميرويم قشم. پارك زيتون وكنار ساحل چادر ميزنيم. نهاري كه علي وصبا زحمتش راكشيدند ميخوريم و بعد از ظهر عاشورايمان را در آبهاي جنوب غلط ميخوريم.( واي از واژه ها وقتي كه از عمق به سطح كشيده ميشوند. واي از تشنگي كودكي. تارا!وقتي كه هنوز دستت لاي شيشه نمانده اشك ميريختي ولبهايت خشك شده بود. واي از وقتي كه پدر مثل كوه پشتت نباشد. واي محدثه. سفر قبلي مان به جنوب تو هم بودي وچقدر هم خنديديم) چرا دنيا اينجوريه؟ كي به كيه؟... هوا رو به تاريكي دارد. مي ترا كه تمام جسم وذهنش در خدمت تارا وگروه است . مدام در حال براورد كردن وتقسيم وظايف است. من وعلي ورضا ميروم براي خريد داخل شهر.مابقي بچه ها سراغ جمع كردن هيزم وشستن ظرفها ميروند. ايستاده ايم كنار خيابان از مدل ماشينهائي كه رد ميشوند اب دهانمان ميرود. تقريبا مغازه ها بسته اند وما به زحمت خريدهائي كه نياز داريم تهيه ميكنيم. دسته اي از مردم شمع به دست شام غريبان را به دل ميكشند ونوحه ميخوانند.( برعكس مراسم تهران عاري از تجمل وغرتي بازي) خريد ميكنيم وبرميگرديم كنار دوستانمان. عميد وشراره ميروند براي تهيه شام. كاك فاروق داماد( تبريك بسيار كاكه گيان.آرزوي سعادت وشادكامي وكوه بودن اين پيوند) با زهرا وشراره نهار فردا را تهيه ميكنند(. خوشحال باشيد بچه ها قرار ه عروسيه فاروق وقتي باشه كه سيالان هم بتونه بره. بريم ايييييييييييي موسيقي ورقص كرد ي تماشا كنيم.) شام و اتشي كه منو عميد وشراره را به خود دعوت ميكند ودريائي كه ميرويم. مغرور و آرام در اغوش شب دراز كشيده است وچشمک میزند. ساعت حدود دو شب است كه به خواب ميروم واز ترس نديدن طلوع خورشيد هر يك ساعت يكبار بيدار ميشوم. بالاخره ساعت شش صبح از چادر ميزنم بيرون. ميروم كنار ساحل. از دور دو نفر كنار هم كودكانه در انتظار امدن خورشيد نشسته اند. علي ورضا. معصوم وبي گناه كنار هم نشسته اند وبه دريا خيره اند. من هم به انها ملحق ميشوم. هر سه دوربين به دست به دريا خيره ايم. خورشيد مانند گوي اتشي آرام ارام از دل دريا بيرون ميزند. رضا چهره خورشيد را گريان احساس كرده ولي من غرور يك زن زيبا را در گريختن از پشت چادر به آغوش معشوقه اش ديدم. از دل دريا گريخت وبه اسمان پيوست. عكس ميگيريم وعكس ميگيريم. چهارشنبه شانزدهم آذر نود است. صبحانه وزهرائي كه صبحانه نخورد اقا نادر ورخشش مي آيند وميرويم بازار درگهان .در دو نوبت خريد ميكنيم. صبح تا ظهر. بچه ها موقع نهار خريد هايشان را به هم نشان ميدهند. فردين نگران ليلايش است. فاروق به ميترا سفارش ميكند كه هديه مناسبي براي نامزدش بخرد . علي وصبا حسابي خريد كرده اند. اقا عميد طفلكي مريض شده وبا شراره رفته اند دكتر وخريدي نكرده اند. رضا عينك ريبون اصل خريده واقاي ميرزائي هم جامدادي وخلاصه... ساعت هفت ونيم شب نادر ووتويوتا براي بردن ما مي ايند. ميرويم قشم و بازار قديمش. من با شراره وعميد سري به ستاره ميزنيم و برمگيرديم خانه اي كه بچه ها صبح كوله يمان را درآن گذاشته اند. كنار خيابان نشسته ايم. ميترا وعلي در تكاپو رفت وامد خريدند( خيلي زحمت كشيدند)پياده برميگرديم به خانه اي كه يك شب مال ماست. پشت در ايستادهايم. رضا سر پا چرت ميزند. من و شراره در اشپزخانه اي كه براي خود صاحبخانه است. شام ميپزيم. مرد خانه مي ايد. عصباني است. هيچ صدائي از ساكنان خانه نيست. دو سه دختر رد ميشوند وسلام ميدهند. از مرد خانه ميترسم. شام وجابجائي خريدها و ساعت حدود دو شب است كه ميخوابيم آقاي ميرزائي فوم به دست بالاي سر عميد بيحوصله كه در كيسه خوابش خزيده ايستاده . عميد با لحني بسيار جدي ولهجه خاص خودش ميگويد: ميرزائي جا نداري فومتو بنداز رو منو بخواب .هنوزم وقتي ياد لحن عميد مي افتم خنده ام ميگيره . .ساعت پنج صبح پنج شنبه است. علي بيدار شده در تاريكي بساط چاي وصبحانه را جور كرده وبا وجدان كاري بسيار بالا كمر به بيدار كردن بچه ها بسته. دست مهدي رو گرفته ميكشه. فقط به تفاوت هيكل علي ومهدي فكر كنيد. به زور بلندش ميكنه ميشينه.گير داده چشماتم باز كن. مهدي با لپهاي اويزون نشسته چرت ميزنه. علي رضا وفردين رو هم همينطوريبيدار كرده ونشونده.گير داده كه فردين بايد بيرونم بره. داد فردين در مي ياد. (بابا بيدارشدم ديگه )خيلي فيلمي علي. تو بازار كه براي خريد مرغ رفته بوديم تخفيف ميخواست وبه صاحب مغازه ميگفت: تقصير منه كه از امريكا برگشتم ايران. صاحب مغازه ام نصيحتش ميكرد كه برگرده. تمام اين چند روز با ارامش همه كارها رو انجام ميداد وخريد ميكرد وكم ميخوابيد( راستي تو چرا انرژي كم نمياري پسر؟) صبحانه ميخوريم وراهي ميشيم. برا اسكله كه بريم بندر. نذر ميكنيم دريا ديونه نباشه كه با اين همه خريد كارمون زاره. خدا روشكر دريا آرومه. با آقا نادر خداحافظي ميكنيم و از راهروهاي اسكله رد ميشيم وسوار شناورهاي اتوبوسي ميشيم كه حال شراره وسميه رو به هم زدند. بندر پیاده ميشيم و عكس ميگيرم وتا ساعت يازده هم تو بازار بندر عباس چرخي ميزنيم. از پشت عينك دودي هم دريا به رنگهاي سبز و آبي وسپيد كدري است كه انبوه صدفها توي دلش پراكنده شدند وبرق ميزنند. فردين اولین نفریه که از بچه ها جدا ميشه ميره عسلويه. ما يك ربع به يك سوار قطار ميشيم و حركت. نهار واستراحت وجلسه اختتاميه و جمعه نه صبح تهرانيم. فاروق زودتر از همه رفته. من نفر بعدي ام كه از گروه جدا ميشم. زهرا، صبا، شراره وميترا وسميه وتارا خداحافظ.علي اقا، آقاي ميرزائي،آقا عميد،اقا رضا، علي آقا خداحافظ. برميگردم خونمون: پرويز پرستوئي داره داد ميزنه دنيا چرا اينجوريه مرتضي كي به كيه؟ من دارم تقاص چيه پس ميدم خدا؟ اين پا رو بگير پاي حبيبه رو پس بده. _ عزيزم مرد كه گريه نميكند خودم يك پاي ديگر برايت ميخرم اينبار به جنس چوب اينگونه عاشق بودن بهتر است زنده شدن به وقت ريزش باران رفتن هميشه دليل نبودن نيست_
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:36 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
کودک ترین عضو سیالان گلبرگی است با صورتی از دایره، ابروهائی از کمان یک دایره و دهانی از دایره ومردمکهائی گرد درون چشمهائی از دایره، ((هزاران دایره تو در تو نقش میبندد بر مردمک دیده های تو این است همان صفحه مدوری که کوزه های سالی در آن نقش میبندد)) وکلمات از فرشتگی حضور یک کودک خانه را به اوج کشانده اند. میترای عزیز: تحویل سبد سبد بار گلبرکی ات را به این زمین وبرداشتن بار بزرگتر مادر بودنت را تهنیت، شاد باش وسر سلامتی میگوید سیالان. سعید عزیز: پدر بودنت بادا مبارک ، بادا کوه.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:43 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
به شدت زیبائی خودت هم این را میدانی برای همین است که از یک ارتفاع خاصی پائین تر نمی آیی. زمین جای تو نیست از بسکه یک رنگ وسپیدی آب میشوی از درد قدم هائی که از تو عبور میکنند برای چند لحظه خوشی ، دم نمیزنی وبخار میشوی ودوباره میروی به ارتفاع. تلفیقت با مه در ارتفاعات دار آباد جمعه هفدهم دی ماه بوسیدنی بود. برف. از ورودی دارآباد و سنگفرشی که جدا میشویم وبه کوهستان نزدیکتر میشویم تقریبا نا امیدیم از دیدنت . ازچشمه که عبور میکنیم آفتابی میشوی برف! تو عروس عروسی بی هیچ رنگ قرمزی روی لبهایت وسایه پشت چشمهایت و سیاهی دور چشمهایت. آن تپه را بگو! سمیه!آن تپه که مثل بستنی قیفی سفید از دور اب دهانمان را میبرد وخوشمزه می نمود را بگو! یک رنگی جواب خواهد داد عزیزم جائی بلندتر از ارتفاعاتی که ادم را دچار ترس میکند. شاید. تو می باری وعرو س میشوی از این همه سپیدی قدم هائی می آیند وعبور میکندد وجائی نامی از دختری خواهد بود که فکر میکند دقیبق: من به آن پرسش شما فکر خواهم کرد آقای میرزائی وبرایت پاسخی خواهم اورد. من عاشق این بار مسئولیت به دوش بردن توام دختر! وسط پایان نامه وتحقیق اینها! (( کار هائی بزرگی از این قبیل فراهم میکند زمین را برای واقعه)) قلبم یخ میشود از این جمله ات دراعماق بحث: خوب ما زن هاهم انسانیم ومعصومیت این جمله وحسی که فقط باید زن باشی بفهمی. رفتیم دارآباد! راستی ابادی دار چه مفهومی دارد؟ ساعت حدود ده وسی دقیقه زیر سقفی از سنگ نرسیده به چشمه ماندیم برای صبحانه ودو باره راهی شدیم. بعد از چشمه اثراتی از برف و وبالاتر برف هائی جدی تر وبعد هم زمینی تهی از رنگ دیگر.جای تمام قلبهائی از سیالان که جا مانده بودند سبز. مخصوصا می ترا که به دوش بردن تنهائی این بار را دراین شرایط ویک روز تعطیل می پذیرد. گر چه سعید سر پرستش دلش را گذاشته بود وآمده بود وسعید همیشه نبود. و ادمهای زیادی هم بودن از جمله پیر مردی که داشت کوه را به دخترش یاد میداد. چینش مرتب ویک در میان در ختها در ار تفاعات دار آباد و هیبت سر ما گرفته آنها شرینا را انداخته در یاد جاوادنگی حرکتی از جانی اپل استیو بود شرینا؟ که می خواسته حرکتی داشته باشد ماندگار دانه های سیب پراکنده در زمینهای بی قصد وهدف. حالا کمربندی از درختان سیب هست در کجا؟ امریکا؟ چه فرق میکند شرینا؟ مهم جاودانگی حرکت بی چشمداشت و پاداشی است که قطعا جائی جواب خوا هد داد یک رنگی وسپیدی برفی که می بارد ومهربانانه گلوله هایش پودر میشود وقت اصابت به من! چه وقتی که باشی وچه وقتی که تو خاک میشوی و وعظمت ان حرکت می پیوندد به تصویر های مشابهی که شرینای از قوم وفرهنگ ومذهب وملیتی دیگر را میکشاند به نام تو وحرکت بزرگوارت که(( من اطمینان دارم تمام دانه ها پرواز میکنند روزی وتو تمام پریسا ها را در پگاه نگاه کن که خدا برای چشمهای شوالیه ها گناه نمی نویسد))ر استی گفتی که بعد خاک چگونه خواهد بود وضعیت ما اقای میرزائی؟ برف خواهیم شد؟ یخ خواهیم شد؟ سنگ خواهیم شد؟ ای بابا شما هم که دیگر حوصله بحث نداری برادر ! سیالانی ها به فکر مهدی میرزائی دیگری باشید که اوحوصله بحث ندارد از بسکه حوصله بحث نداشت سمیه را باانبوده سوالهای سپرده به او خدا نگهدار گفت... برای چند دقیقه ی حدود ساعت یک فکر میکنم برف ومه با هم به حرکت در امدند در حالتی از ابهام راه رفتیم و سکوت ومنظره منطقه روحمان اجلا داد. والبته مارا وادار به بازگشت کرد از همان راهی که رفته بودیم. خلاصه که ما دیدیمش! برف را میگویم. شاید هم به بارش در ارتفاعات پائینتر تن بدهد ولی به قیمت زودتر اب شدن خودش خواهد بود بی گمان. واین قصه بدانجا رسید که این عرفانی که مولانا داشته اقای نیما که مادرپیاله عکس رخ یار دیده ایم و باز گشتیم به همان مکان مسقف قبلی ونهار و سرما ومنطقه ای که کم کم از ادم تهی شد. ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما! ساعت حدود چهار ویا کمی بیشتر ورودی دار آباد از راننده صبح ودو پسر جوانی که گلاویز بودند خبری نیست. برمیگردیم تجریش و آقای افروزی وآقای میرزائی زودتر پیاده شدند .دور میدان می ایستیم سمیه میگوید: خوب اگه نظریُ انتقادی پیشنهادی با نیما وشرینا فقط میخندیم و نیما وشرینا با هم ومن سمیه هم با هم میرویم . خدانگهدار سیالان. ((عنوان گزارش: جمله ای است در یکی از شعر های حسن رضا هنری)) به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:46 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
این دفی که پانزدهم هر ماه خدا خودش شخصا به دست میگیرد ومی کوبد از حصاری که نرده های ان دور تا دور کوه است و درون حصار زمین های مسطح از گندم پاک شده ودرختان بادام همیشه ایستاده و دره ای که آب آن زندانی حس به خدمت گرفتن انسان شده است و آتشکده خاموشی با دیوار ها وسنگفرش ازشدت عبادت به نظم ونظام رسیده دیدنی تر است. ماه را میگویم. وماه مادر من بود در دیار زمین... دیوانه مان کرده بود. چپ میرفتیم بالای سرمان بود. راست میرفتیم بالای سرمان بود. مینشستیم بالای سرمان بود. میخوابیدیم بالای سرمان بود. می آمدیم بطری آب سر بکشیم چشممان به جمالش روشن بود. ماه عاشق ما شده بود وستاره زهره از حسودی یک لحظه از کنار ماه تکان نمیخورد. هر جا که ماه میرفت دو قدم آنسوتر ستاره زهره ایستاده بود. هر گز هم برای چند ثانیه دوماه ندیدیم که یک جوری با زهره کنار بیائیم. ای بابا! که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لا اله الا هو که: یکی بود یکی نبود. اونی که بود: سعید افروزی بود. میترا حاتمی بود. اسحاق نجیبی بود. رضا یزدانپرست وعلیرضا بشیری_ علی بشیری ونوید وزیری و سمیه بختیاری وفاطمه فتوحی وفاطمه میرزایی وفاطمه رحمانزاده و بهناز کچوئیان و ویونس سلامی و محبوبه نکوئی و رضا گیل وازاده خانم رضا گیل وآرزو خواهر آزاده خانم ولیلا هم بود اونی که نبود: علی قاسمی نبود(زنگ زد) آقای میرزائی نبود.لادن نبود. محدثه نبود. دوست خوبم علامت سوال عزیز که خدائیش دلش برام خیلی تنگ شده بود هم نبود و مرجان وحجت هم که علیرضا راه به راه به یادشون می افتاد هم نبودند و عمید وشراره هم نبودند و یک عالمه دیگه از رفقامون هم به قول روناک هی نبودند. یه روزپنج شنبه که چهارم شهریور هزارو سیصد وهشتاد وونه ساعت سه و بیست دقیه بود سر اوتوبان ساوه پیوستم به رود در جریان سفرهای سیالانی ورفقام که طیاره شون یه مینی بوس آبی پر رنگ بود. نه! نترسیدنه وسط راه پیادمون کرد. نه غر غر کرد. نه نگران سوپرای ماشینش شد. نه جای دیگه ای مسافر قول داده بود . نه تو سر بالائی ها به خودش لعن ونفرین کرد. فقط مثل اینکه ظاهرا یه نیم ساعتی دیر اومده بود که اونم فدای سرش. ما که قبلا مرگها دیدیم از این راننده مینیبوسها به تبهای اینچنینی راضیم. خدا چرخای طیارشو براش بچرخونه! از ساوه که به اعتقاد علیرضا هممممه چیش خوبه هندونه خریدیم خربزه خریدیم انگورو تخمه خریدیم نون خریدیم خریدیم وخریدیم و خلاصه ای بابا دکتر مهرداد کجائی که به جای دفاع از پایان نامه از این پولای بی زبون دفاعی بکنی؟ آقا رضا وآزاده وآرزو که بعد مدتها جدائی از سیالان از اراک اومده بودند قبل ازما رسیده بودند به روستا بعد از خوش وبش با دوستامون راهی شدیم سمت آتشکده. مسجد روستا ما رو برای افطار دعوت کردند که چون میخواستیم قبل از تاریکی کامل هوا به آتشکده برسیم ضمن قدردانی ازمسئول روستا (آقای حسنی؟ نمیدونم این اسم تو ذهنم مونده) راهی شدیم سمت آتشکده. دم دمای اذان مغرب رسیدیم به آتشکده نویس واقع در بخش خلجستان روستای قم که مربوط به دوره ساسانی و سن وسالی چهار هزار ساله داره . همونجا داخل اتشکده تدراک جا و افطاری دیدیم و وسط آتشکده هم اجاق آتش و خودمان الله ووووووووو اکبری و آیییییی افطار ی خوردیم. تا به حال اینقدر هندونه نخورده بودم. آخه واقعا خوشمزه بود. بعد افطار بعضی از بچه ها برا وضو گرفتن وشستن ضرفا تا دره ای که تو مسیر بود پائین اومدیم. یه محبوبه خانم بود بچه ها که با سمیه ظرفا رو شستن . بالا که اومدیم برای تدارک سحری هم خودشو پرت میکرد برای کار کردن. رو ی آتیش هم که قابلمه های غذارو گذاشته بودند طوری با عشق وعلاقه نشسته بود پیاز داغ هم میزد که انگار تو لوکس ترین آشپزخونه با اخرین امکانات داره آشپزی میکنه. آدم برق چشماشو تو قاشقی که اون شسته بود و گرمای صورتش روکنار آتیش تو غذائی که میخورد حس میکرد.حس کردم خونه محبوبه از اون خونه هاست که وقتی واردش میشی به غیر از صاحبخونه درو دیوار وفرش آینه و غذا ومیوه ها هم بهت میخندن و خوش امد میگن. اینطوریه آقا یونس؟ درسته که خدا خواسته بود اونشب هوا اینقدر خوب باشه زیر پامون سنگفرش باشه وخونمون آتشکده ای که به دیواراش تکیه بدیم و رو دیوارش خودمون با چراغ یه ماه مصنوعی دیگه نصب کنیم و ماهم تا صبح شاهدمون بودو مهتاب هم بی ادعا وصبور چراغ راهمون بود ولی من مطمئنم که اگه اون اتشکده اونجا نبود حضور بقیه موارد خیلی کم رنگ تر بود. نه به لحاظ ساختمان وقدمت واین جور بحثها. به لحاظ نیایش ها واتصالهائی که هزاها سال پیش از دل ادمهای دیگه ای تو این فضا اتفاق افتاده بود . واثرش جاودانه به خاک وباد وآبی که تو اون منطقه است منتقل شده بود. یک جور عجیبی بود. معمولا فضای کوه وتاریکی و حالا یه صداهای دوری از شغال واینها تو دل شب به ادم خیلی اجازه نمیده ازدایره تجمع همنورداش فراتر بره. ولی این منطقه یک امنیت و نور خاص خودش رو داشت که که در نقش راهنما به اینسو واون سو میبردت. بعد افطار صدای دعای کمیل از مسجد روستا پاور چین پاور چین واروم آروم می اومد ومچسبید به تن ادم.زیر درخت بادوم/ زیر نور مهتاب/ هوای خوب/ روی خاک/ خدایا به شهادت ماهی که تمام سالهای عبادت در این اتشکده شاهد بود وحالا شاهد ما و به مناجاتهای حضرت علی وبه اعتبار پل هائی که از همین اتشکده به خانه شما رسید وبه اعتبار هر چه عبادت و بندگی است از این ثانیه ها ودقیقه ها ازما انسانهائی بساز در حد بندگی خودت ونه در حد نیازهایمان. ما را دراتشکده مهر خودت پرورش بده نه درآتش غرایزمان. کجا بودیم؟ آره داشتم میگفتم حاج اقای مسجد روستا بعد نماز ودعا با چند تا از جوونای روستا نشسته بودترک موتور واومده بود اتشکده خوشامد گوئی ومباحثه . ای بابا حاج آقا! شرمنده مون کردین به خدا! این سمیه وفاطمه هم رفتن نشستن روبرو ی حاج اقا! خدا مرگم بده. هرچی گفتم دخترا پاشین بیابن تو خیمه آخه زشته رفتین نشستین روبرو. نشد که نشد. اخرش خودمم رفتم نشستم کنارشون. اقا رضا و بقیه بچه ها سیری در تاریخ وبحث و صبحت با حاج آقا راه انداخته بودند که نمیدونم بالاخره به کجا رسید. من آخراش رسیدم فقط شنیدم که میگفت یه برنامه هائی داریم مثلا بعد افطار میریم به سالخوردهای روستا سر میزنیم.( یاد سالخوره های کهریزک افتادم) مقایسه کنید قفس اونها رو با سالخوردهائی که تو روستای هوای خوب وخالی از سر وصدا تو خونه خودشون بهشون سر میزنن . همیشه آرزو میکنم قبل از پیر شدن بمیرم.و آرزو میکنم که پیوند بین دین و ادمهای این مملکت محکمتر از اینی که هست بشه یه روزی.قطعا حرکت وتلاش ادمهائی مثل پیشنماز این مسجد که به نظر انسان بی تکلفی هم بودند وبا جوونهای روستا هم در حد هم ترک شدن روی موتور رفیق بودند بی نتیجه نخواهد بود. خلاصه که جونم براتون بگه حاج آقا وجوونا رفتن و اقا اسحاق که پست همیشگی اقای میرزائی رو تحویل گرفته بود تا صبح اتیشو زنده نگه داشت و گوش به فرمان کدبانوهای گروه(میترا ومحبوبه وآزاده) اجاق مرتب میکرد. مقایسه کنید آتیشی که چهار هزار سال پیش جون میگرفته تو این فضا وبا چه نیتی واتیشی که ما به پا کردیم و از وفور هیزیم که نیازی به جستجو نداشت وبه محض اراده با شوق وعلاقه خودش میدوید برای سوختن و خلاصه دلی از اتیش در اوردیم. باهاش گرم شدیم. باهاش غذا پختیم. چائی درست کردیم. اسفند دود کردیم.عاشق جلز و ولز دونه های اسفندم تو اتیش. آها آقای علی بشیری هم که متخصص چشم پزشکی بودند به همراه نوید وزیری وکمک آقا اسحاق و برخی دوستان صاحب فن در مورد مضرات تماس چشم با دود از این بابت که ادامه در شاهراه گلو خواهد داشت و مشکلات تنفس وریه و وخلاصه مباحث خاص پزشکی که خارج از سواد مااست ارائه دادند. و... ماه سایه نام تو بود بر سر من/نشان خط تو در صفحه های دفتر من. با دوربین آقای بشیری سعی کردیم یه سرکی از نزدیک تو دل ماه بکشیم. از بسکه ماهه چیز خاصی به غیر از یه سری لک ولوک روش ندیدم. خوب بابا بالاخره چندین هزار سال کم نیست هر کس دیگه ای جای اون بود تا حالا مرده بود. حتی صورتش چروک هم نشده بود. از آتشکده هم ارتفاعکی گرفتیم و با سمیه فلسفیدیم و مابقی دوستان هم به اختیار خود وانتخاب خود سرکی به این سو وانسو کشیدند وساعت حدود سه ونیم اینها بود که سحری خوردیم. دوباره حدود ساعت پنج خودمان الله وووو اکبری و نمازی و... ای بابا آقای کاویانی جای نمازهای شما سبز! بعضی ها بعد اذان رفتند برای خواب وبعضی های دیگر بیدار تا صبح. آقا اسحاق که از نبود علی اصلا به چادرش نگاهم نکردو اجاره اش داد و همچنان پاسدارآتیش موند. سمیه هم سری به چادر من زد ونتونست خودشو بخوابونه برگشت. فاطمه فتوحی ومیرزائی وآرزو آقا سعید هم کنار اتیش موندند. من هم که اصلا پاهام قبول نمیکردن بشینن چه برسه به خوابیدن. مثل اینکه چیزی گم کرده باشم یا چیزی منو گم کرده باشه هی چرخیدم از اتشکده به بالاتر و از بالاتر به آتشکده وهر چی سعی کردم از طلوع عکس بگیرم نشد. یه ثانیه هائی نزدیک تاریک وروشنائی که عکساش همه تاریک افتادن منظره محوی از رنگ خاکستری وفضاوماه( خنده ام میگیره از سماجت تابشش: آهای با توام ای ماه ماه کولی من! نجیب شب زده ای دل شکسته لیلی من/ شکوه نام نو را تا همیشه میخوانم....) و آتشکده که به یمن آتیش نور قرمز از خودش در فضا پراکنده یود بسیار دیدنی بود. وماه ماهی که چهارده بارگی اش را بر جنون شهر می تابد وفسفر چشم گربه را به راه میاندازد چه بی تابانه میرود به سمت زوال . بالاخره ماه به اتفاق ستاره زهره ای که خیلی از ما بهش نزدیکتر بود رفت و وتاریخ عاشقی های مقطعی یک بار دیگر تکرار شد. میخواستم خودم را بکوبم به در / دری نبود. میخواستم خودم را بکوبم به دیوار دیواری نبود/ میخواستم این ماه را به روز نشان بدم که تمام دیشب دست بردارمان نبود وحالا نیست/ ماهی نبود.حیف که ما که دیگر اینطرفها پیدایمان نمیشود . تو هم که آنطرفها اینگونه نمی تابی.دیدار به قیامت ماه دیوانه. حدود ساعت شش ونیم خزیدم درون چادرم که از تنهائی اش از سر شب تا صبح شاکی بود.. ساعت هشت بیدار شدیم و وسایل و جمع وجور کردیم برای برگشت. ما کمی زودتر اومدیم و یه ناخنکی گذری به روستا زدیم. برعکس هارمونی موجود در فضای اطراف آتشکده. منا ظری که من از روستای نویس دیدم از بی نظمی عجیبی رنج میبردند. کشمکش بین خانه های کاهگلی و ویلاهای سیمانی و سنگ گرانیت ومسجد سبز حضرت ابوالفضل که نیم ساعتی در حیاتش روی فرش های دست باف دراز کشیدیم. ساعت حدود ده از همنوردان اراکی امان خداحافظی کردیم و وقصد باز گشت کردیم. یه بابا بزرگ از روستا هم تا یه مسیری باهامون اومدند وبا دعا خداحافظی کردند. بالا رفتیم ماه بود/ پائین اومدیم ماست بود/ قصه ما راست بود. ساعت حدود یک بعداز ظهر در اتوبان آزادگان به خاطر مناسب نبودن محل ایستادن با عجله از همسفرانم خداحافظی کردم. وحالا از همین مکان دوستانم را(آقایان: سعید/ اسحاق/ علیرضا/ رضا/ علی/ نوید/ یونس/ خانم ها فاطمه ها/سمیه و محبوبه ومیترای جان )به صورت خاص در حالی که هنوز از ارتعاشات انرزی فضای اتشکده سرشارم به خدای ما ه وخورشیدو سفر میسپارم. * ازآرش معدنی *از علیرضا پورمسلمی به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 15:10 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
درک آباد! آبادتر میشوی /دلم! باور کن! یک روز/ بعد از ظهر/ از ارتفاع همین ثانیه ها سقوط میکنیم به اعماق!به آنچه که از آن ساختنت! قول میدهمت! وسرم را هم اگر بخواهی! که...(( یک روز عشق میهنه را فتح میکند/خورشید پشت روزنه را فتح میکند )) ببخش اگر مدام به درک میکشانمت ودر بند اسارت دربند نفست را میگیرم ومیبرمت ازاین دشت وکوه به بیابان وتشنگی ودرد. قول میدهم که عاقبت روزنه ای از دل اینهمه کوه به نام تو غار شود برای دیدن عموم! وسرم را هم اگر بخواهی که...(( یک روز عشق میهنه را فتح میکند/ خورشید پشت روزنه را فتح میکند )) به درک که غمگینیم/ به درک که راه نمیبرندمان به خوشی/ به دلخوشی/ به هر انچه که مثلا خوشیم... به درک که سیاه شده ایم در سیاه بازی مردان کوچک/ در سیاهکا ری چشمان زنان سیاه... ساز میزنیم. ر/ر/دو/ می/ ر... سکوت سیاه/ سکوت سیاه/ تار سل شکست... به درک که تار سل شکست... مابه درکه میرویم... آاقایان سعید_ اسحاق_محمد_فردین_ عبدالله_ خانم ها: می ترا_ لادن_ شرینا(به کسر شین به مفهوم الاهه شادی)_لیلا. ساعت پنج بعد از ظهر به مقصد جوزک وبه دلیل نبودن آب باتغییر مسیر به کارا رفتیم وجمعه ساعت شش برگشتیم به روزنامگی ببخشید روز مره گی. اتفاقات: _درختی که سالهای سال سایه بان آدمها وموجودات بیشماری بوده به دلایلی که نمیدانم چرا( فردین میگوید: کرمهاو جلبکها وقارچهائی که درون او رسوخ کرده اند) از داخل خشکیده بود وجنازه اش هم شد مشعل وگرما ده شب ما . از یک طرف سوخت وماند که بسوزد برای گرما دادن و نور پخش کردن. درختی که سالهای سال ایستاده زندگی کرده بود و ماوای گنجشکها وشاید هم ارمغان میوه های بسیار بوده از درون خشکیده بود. نتیجه1: مواظب کرمها وقارچها وجلبکهائی که در ذهن وجسممان خطور میکند باشیم. هیچ دلیلی به غیر از یک کرم درونی نمیتواند ادم رابخشکاند. نتیجه2: فقط اگر ایستاده زندگی کرده باشی از دم وبازدمت هوا پاکیزه خواهد شدو از جنازه ات هم گرما ونور تراوش خواهد کرد درفضا! _ مرد برهنه ای فقط با یک شلوار پارچه ای کهنه دو سایز بزرگتر از خودش که با طناب( طناب نه! نخی که بسته های شیرینی را باآن میبندند) به کمرش ایستاده بود و با موهائی کثیف وصورتی پیر روی یک سنگ نشسته وبه زبان فارسی سلیس با یک مرد دیگر که با سر وضعی مرتب وورزشکاری که روی زیر انداز تمیزش نشسته کنار چشمه کارا شعر میخوانند وبحث فلسفی میکنند ومرد روی زیر انداز نشسته تکرار میکند: باور کنید خیلی دلم برایتان تنگ شده بود. دیگر چه موقع میتوانم ببینمتان؟ نتیجه*( ( در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان به جاجرود خروشان نگاه میکردی/ چه اتفاق افتاد؟ که خواب سبز ترا سارها درو کردند؟ که فصل فصل درو بود وبا نشستن یک سار روی شاخه یک سرو کتاب فصل ورق خورد وسطر اول این بود: حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا است.)) _ الاغی که پشت زندان آهنی در بند است از دیدن الا غهائی که در آزادی وفراغت اندیشه پاکوبهای درکه را بالا وپائین میروند شاکی شده با عصبانیت وحسرت والتماس از ارتفاعی بلندتر از قد خود بلند شده وسرش را از بین میله های زندان بیرون آورده و آآآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیییییییییییی فریادید میزند_(ااااااااااااااااااار.... ااااااااااااار. نتیجه؟ به تو واگذار میکنم که بگوئی کمی بخندیم ویا اگر بخواهیم از الاغ هم چیز هائی بیاموزیم ویا به وجه اشتراک شیوه اعتراض خودمان والاغها بپردازیم ویا...به هر حال: آهااااااااااااااای شما که نبودید جای تمامتان سبز وخالی وخیالی! آهااااااااااای شما که بودید بایت هر زحمتی که متقبل شدید متشکریم. *ازسهراب سپهری عزیر. به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:24 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سه شنبه بیست وهشتم اردیبهشت هشتادو نه ساعت چهار صبح راه آهن تهران از فتح قله قلات شاه می آید سیالان از سرشاخان سرشار از سخنان در گلو مانده ولی ایستاده وپابرجا از سرشاخان در خاطرات مبارزه گم. کاک فرید میپرسد: منطقه را چگونه دیدید؟ میگویم: غربت کاک فرید. غربت. غربتی که در بافت شهر ودرد و دل های همنوردان کرد و وصحبتهای چیا پیرامون حقوق شهروندی وفروشنده های بازار به چشم می امد در مناظر بی بدیل وکوه های به شکل خاص تراش خورده سرشاخان درست مثل بغضی که در گلوی مردی که اهل گریه نیست زخم میزد درد اور بود وراه گلویم را میگرفت. این ادب عجیب کوه ها وسرشاخان مملو از شاخه های سبز در استقبال از ما غیر منتظره و غیر قابل باور بود.شب بود. تاریک بود. شاخه های بسیاری در دو سوی راه عبور، طناز وشاداب در استقبال از ما ایستاده بودند( ما واقعا اینقدر راضی به زحمتشان نبودیم) واین از خاصیت منطقه بود که در آدمها وطبیعتشان یکسان بود. خانواده آقای حلاج نیز تمام مدتی که ما از ماشین پیاده شویم و دست وصورتی اب بزنیم ووسایلی جابجا کنیم به تعداد تک تک مان زمان گذاشتند برای ایستادن وخوشامد گوئی وهمنوردان عزیز کانون اوراز نیز. وقتی که داشتیم باز میگشتیم تمام کفشهای ما جفت شده ومرتب ایستاده بودند. وقت بازگشت به تهران درون قطار که راجع به این چند روز که حرف میزنیم. اسحاق می گوید من فکر میکنم به اینکه خوب است ما هم تمرین کنیم برای ادمهائی که هیچ نمیشناسیمشان مهربان باشیم و وقت بگذاریم. فکر میکنم به اینکه ما که((پوستی سوخته از مراسم این دنیا با خود داریم)) در اعماق سیاهترین آفریقای خودمان از کمبود وفقر انسانیت روز به روز لااقل تر میشویم. به چهره خودم درون آینه قطار نگاه میکنم چقدر لااقل تر شده ام. .حدود بیست ویک ساعت قبلمان اینگونه گذشت که _ساعت حرکت از راه آهن تهران به مراغه :15/10 چهارشنبه بیست ودوم اردیبهشت (سعید افروزی: سرپرست. میترا حاتمی_ مهدی میرزائی_زهرا میرزائی_لادن رکنی_راضیه عیاشی_ علی قاسمی_اسحاق نجیبی و لیلا عزیزخانی) _ ساعت30/ 1بامداد همنوردان همدانی یمان(عمید ابراهیم پور_شراره احسانی_وحید ابراهیم پور) از ایستگاه تاکستان از برکت توهمات علی به صورتی خاص وفوق العاده وتوسط امدادهای غیبی به سیالان ملحق شدند. _ ساعت 30/8 پنج شنبه بیست وسوم اردیبهشت را ه اهن مراغه _ ساعت 30/10 حرکت از راه آهن مراغه به ترمینال مراغه(قابل توجه همشهریان مراغه ای که اوضاع ترمینالشان به زودی به سامان خواهد شد.. طی یک مصاحبه تلیویزیونی با سرپرست سیالان دستورات لازم به مقامات ارجاع شد. ای بابا قابل شما را نداشت. ) _ ساعت 12 حرکت از مراغه به قصد نقده _ ساعت 15/2 سه راهی نقده(هماهنگی آقا فاروق برای فرستادن ماشین برایمان) _ ساعت3 پیوستن ( کاک احمد کرمی_کاک چیا(عارف) رشید پور وکاک فاروق حلاج) به سیالان و حرکت به سمت سرشاخان. _ ساعت 15/5 تدارک وصرف نهار _ ساعت30/7 عبور از رودخانه و حرکت به سمت ارتفاعات سرشاخان.
دوباره بی خوابی دیشب در قطار_ دوباره ماشین سواری و خستگی وبرهم خوردن نظم ساعت غذا ودوباره شروع سخت وبه نفس نفس افتادن من. (مثل همیشه به خودم میگویم این اخرین بار است...) ساعت حدود 9 فاروق(جلودار) از راه آذین بندی شده در استقبال ما جدا میشود واز نیسانی که به قصد ارتفاعات راهی است مساعدت میخواهد.( خدایا این نیسان ابی های میان دشت ودمن را از ما نگیر) همه سوار میشویم. کمی که راه میرویم امکان عبور با این وزن کوله ها وما سخت میشود. ما میمانیم ومردها پیاده میشوند که پشت سر ماشین بدوند. همه جا میمانند(ای بابا ) به چز فاروق که مثل....با سرعت نیسان میدود ولی اوهم پس از مدتی ای بابا.راه باریک است. احساس میکنم که هر لحظه واژگون خواهیم شد. زهرا فریاد میکشد و ترسمان چند برابر میشود. همه پیاده میشویم به جز راضیه واسحاق . دوباره پیاده راه میرویم و پس از مدتی دوباره نیسان سواری و خلاصه میرسیم. علم کردن چادرها و آتش و چائی و کاک احمد وفاروق که تار ودف میزنند. وچیا که با عشق وعلاقه بسیار مدام عکس میگیرد((رقیب ایرانی علی است از امریکا در عکاسی)) و هی میگوید: بچه ها تکان نخورید. جمعه بیست وچهارم اردیبهشت( حدود ساعت 30/7) به قصد رسیدن به ارتفاعات قلات شاه راه می افتیم. هی اوج میگیریم وبه ارتفاعات بلندتر میرسیم. از مناظر سر راه آنچه که در برابر چشمهایم نقش میشود وعکس هایش را هم خواهیددید بی نهایت پر از سبزی وکوه هائی به شدت محکم است. وسگهائی که حس مسئولیت در برابر گله وادارشان میکرد بر سر ما پارس کنندوشاخ وشانه ای بکشند. ساعت حدود 11برقراری کمپ کنار رود روان و سرسبزی مطلق زمین های سر شاخان. وهمهانگی تهیه نهار با همنوردان واقع در کمپ(دست تمامشان طلا) وپیش به سوی قله. عمید پشت سرمان آب می پاشد(یا شاسون هر کیم که اوشاخلوقوندن یر گالمییوب) عجیب است. دقیقا نمیدانم در هر کدام از رنگهای سبز وزردوسفید وقرمز چند طیف مختلف وجود دارد امااین رنگ زرد گلهای در مسیر قله خاص سرشاخان بود. نرم ولطیف وشفاف و عاشق. رنگ سفید وسبز هم همینطور. از لاله های واژگون در مسیر هم بگویم؟ بگویم که چگونه ایستاده ومحکم در ادامه عاشقی جان داده بودند؟(( ایستاده دوستت خواهم داشت ووقت ریزش تگرگ که به چین پیراهنت شکلی از نقاط جهان را به جا میگزارد ایستاده خواهم مرد)) در قسمتی از مسیر تجمعی از لاله ها که مثل قتل عام دسته جمعی پژمرده و به رنگ سیاهی رفته بودند و اندکی دورتر یک لاله تنها واژگون وپریشان حال وآشفته از قرمزی وشفافیت میدرخشید. ((چرا از تنهائی می ترسید؟ من اطمینان دارم تمام دانه ها پرواز میکنند روزی وتو تمام پریسا ها را در پگاه نگاه کن که خدا برای چشمهای شوالیه ها گناه نمینویسد)) از حال لاک پشتهای سرگردان در سرشاخان هم اگر جویا باشی باید بگویم در تعجب وشگفتی عابرانی که آنها رابه دست میگیرند وبه هم نشان میدهند مدام مسیر را گم میکنند وبدون از دست دادن اندکی خونسردی لاک پشتی به راه خود ادامه میدهد.((خانه به دوشی هم عالمی دارد مهیشکا)) تصور کن که ما کوله به دوشان آواره هنگام راه رفتن در کوه وجنگل توسط موجود بسیار بزرگتری از خودمان روی دو دستتشان بلند شویم وهر جا که آنهادلشان خواست به زمین گذاشته شویم وبعد دوباره مجبور شویم مسیر را بیابیم و... آیا هرگز به قله خواهیم رسید؟ بیچاره لاک پشتها... خیی جالب بود مهیشکا. این سه روز که در سرشاخان سر خوش بودیم وقت عبور از کنار آدمهای دیگر که برای تفریح امده بودند ویا چوپان گله بودند وقت سلام انگار که کسی وارد خانه شان شده باشد بلند میشدند واحترام میگذاشتند واحوالپرسی میکردنند وبفرما میزدند. به میترا گفتم که فکر کن در پارک های تهران مجبور شوی اینگونه از همه استقبال کنی.(تهران سرشاخان که ندارد هیچ . آداب ادب هم که ندارد ان هم هیچ مفهوم نفس کشیدن وتفریح هم درون آن ...) ساعت 35/2 جمعه بیست وچهارم اردیبهشت پس از نیم ساعت سنگ نوردی به قله رسیدیم. چهارمین صعود سیالان در ارتفاع تقریبا 2800 متری از زمین ثبت ارتفاعات سرشاخان شد. وما در شادی رسیدن به قله اسوده شدیم. غربت تا ارتفاعت قله اوج گرفته بود. درقسمتی از سنگهای قله که میگویند ثروتهائی بوده که به تاراج رفته به کردی نوشته شده: دنیا روی یک پاشنه نخواهد چرخید. پوکه هائی از فشنگ هم در قله بود. تصور مبارزه وجنگ روحم را به رعشه درمی اورد. زمین خدا به این بزرگی ما ادمها برای قدرت وتصمیم گیری برای نوع زندگی کردن یکدیگر روی هم تفنگ میکشیم ومی میمیریم. حیف از این همه سر سبزی وبی نهایتی که در حقارت خواسته ها ونیاز ها خفه شود. چرا نمیشود به جای حذف کردن یکدیگر با هم حرف زد؟ چرا این انسان دست بردار نیست؟ ((چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم خانه اش ویران باد من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی/ خویشتنی/ از کجا که من وتوشور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم. از کجا که من وتو مشت رسوایان را وا نکنیم...)) راه بازگشت از قله هم خاص وبی نظیر بود. ما اوازهایمان را به سرشاخان معرفی کردیم وسرشاخان مودبانه وایستاده تمام راه کنارمان بود. ساعت حدود 6 به دوستانمان در کمپ ملحق شدیم. با کنده هائی از درختان برای آتش که فاروق واسحاق وعلی زحمتش را کشیدند. وچیا پس از بریدن کنده با اعمال شاقه، از ما جدا شد برای برگشتن به زندگی تعریف شده اش.(ممنون از میهمان نوازی و عکاسی اش) پس از صرف نهار وچایی که همنوردان واقع در کمپ زحمتش را متقبل شدند(تنشان سالم) وجمع جور کردن کوله ها قصد باز گشت وراه پیمانی قسمتی از مسیر بازگشت کردیم. گوسفند وگله وسگهائی که پشت سرمان عرض اندام میکنند. ساعت حدود30/8 علم کردن چادر و برقراری آتش ( ندیدم چه کسی زحمتش را کشید؟) دوباره تاریکی وآتش وسکوت سرد کوهستان واهمیت حظور لباس گرم و ستاره هائی با چشمهائی شیطان. برای من شبهای کوه تا وقتی که بیدار باشم جشن مدام است. مشاعره/ چراغانی ستاره ها/ کاک احمد تار میزند... عمید گارداش فلوت میزند. در هوایت بی قرارم/ بی قرارم/ روز وشب/ سر ز کویت برندارم/ برندارم/ روز وشب...اتش می سوزد و در این سوختن زیبائی عجیبی است که آدم را وادار میکند به اتش پرستها حق بدهد. ساعت 30/3بامداد است خستگی وضعف وسرما وخوابی که به چشم نمیاید. (( امشب همان شبی است که خواهم گریست)) می ایم دور اتش فاروق واحمد وراضیه ولادن ووحید نشسته اند. به غیر از وحید همه پس از مدتی می روند که بخوابند. رو میکنم به اتش کمرم یخ میزند پشت میکنم به اتش صورتم یخ میشود. دراز میکشم کنار اتش نفس نمی توانم بکشم. وحید بیچاره که اتش را زنده نگه داشته مجبور است صدای نفس کشیدن بلند مرا تحمل کند. جانم از منافذ صورتم بلند بلند فریاد میکشد( این بار اخر است) ساعت 30/5 است خدایا چرا می ترا بیدار نمیشود. میروم درون چادر و وخودم را وادار به خوابیدن میکنم. ساعت30/6 دوباره بیرون می آیم. دور آتش چند نفر از بچه ها نشسته اند خدا کند که می ترا زودتر بیدار شود. یک ساعت بعد میترا بیدار میشود ومثل بچه های که مدت زیادی منتظر مادرش بوده بغضم میترکد. به هر حال زمان میگذرد وبه قصد تنزل به ارتفاعات کمتر راهی میشویم.دلم می خواهد که از مسیر برگشت تا ابتدای منطقه سرشاخان هم برایت بگویم ولی بی قرار گفتن از بارانی ام که از ابتدای منطقه سرشاخان تا روستای لکبن تمام پیکرمان را شست و در گل وتگرگ پیکرمان راجلای دوباره داد. فکر کن سه روز در سفر ودشت وکوه وخستگی هستی یک دفعه با سرو صدای بسیار دوستت میدارم از راه میرسد ودیوانه وارشروع میکند به بوسیدن تمام صورتت صورتت را می پوشانی حمله میکند به شانه هایت شانه هایت را پنهان میکنی دیوانه است این باران به خدا. هر انچه که از باران به ذهنمان میرسد را فریاد میشویم یکی میخواند باااااااز بااااران با ترانه......یکی دیگر: ببار ای باران ببااااار بر دلم گریه کن خون بببار. به سرخی لبای سرخ یاار/ یکی دیگر: بارون بارونه/ زمینا تر میییشه/ گل نسا جونم/ کارا بهتر میشه..... وای که این ترانه توانسته یک مدت زیادی مرا زنده نگه دارد مهیشکا/ الان هم این باران/ این باران که مناظر عجیب سرشاخان دیوانه اش کرده بود یا وزنی دوبرابر وزن خودمان وکوله پشتی هایمان ما را روانه روستای لکبن کرد. و خودش مرده بود از خنده.... وای که تمام این همه سختی و سخت نفس کشیدن به لحظه های معاشقه با باران می ارزد مهیشکا ((حکایت بارانی است بی قرار اینگونه که من دوستت میدارم/ پریشان حال وآشفته/ حکایت بارانی است بی قرار)) (چرا این آخرین بارم باشد؟ که این منظره واین اتفاق دیگر کجای لحظه های من عملی خواهد بود؟) ساعت حدود 2 بود(فکر میکنم) رسیدیم به روستای لکبن ازاولین خانه ای که میبینیم می خواهیم که ما را در وردی مسقف خانه شان پناه دهند. قبول میشویم . پس از نیم ساعتی به سمت مسجد روستا برای خوردن نهار روانه میشویم.((خانم خانه بیرون امده سلام میدهیم. سلاو/ سر چاوو.)) ارتباط گرفتن ازادمهای روستا سخت بود. نزدیک خانم جوانی که مشغول باز کردن جوی ناودان خانه شان بود رفتم وسلام دادم دخترش پشت او پنهان شد(ناری نامش بود) با اینکه وجود تلویزیون ورسانه ها باید عامل قوی در یاد گرفتن زبان فارسی باشد ولی خانم فارسی هیچ بلد نبود. او کردی سوال میپرسید ومن فارسی طبق حدس خودم سوالش را جواب میدادم. وجوانهائی که روی پل وردی روستا ایستاده بودند وحرف میزدند ودید. این منظره را در اکثر روستاها دیده ام. زنها به شدت مشغول کارکردن و مردها... ای بابا. بانک اذان عصر از مسجد بلند میشود وماهم کم کم فصد پیرانشهر میکنیم وراهی میشویم. به جز موذن دو یا سه نفر برای خواندن نماز میایند .نشسته ام جلوی در وردی مسجد پیر مردی می اید شروع به کردی حرف زدن میکند. می گویم من کردی بلد نیستم . خیلی جدی میگوید بلد نیستی؟کردی زبان خدا است ومی خندد(( یاد اغراق در نسبت دادن صدای خدا به صدای اندره بوچلی می افتم وقتی که برادرم با تعصب از این مسئله حرف میزد)) خدایا اگر روز سوال وجواب سوال های شما کردی باشد من با حدس گمان خودم جواب خواهم داد ها... گفته باشم. لکبن را به قصد پیرانشهر حدود ساعت5 (فکر میکنم) ترک کردیم و پیرانشهری که در یک خیابان آن خرید کردیم را نیز حدود ساعت30/8 ویا بیشتربه قصد نقده ودعوت خانواده آقای حلاج وداع گفتیم. از میهمان نوازی ومهربانی خانواده آقای حلاج و غذاهای خوشمزه مادر عزیزشان با آن لباس وشال مظهر خانم های کرد ومیناهای عزیز ومادر چیا وتارا کوچولوو جناب آقای جلال حلاج و پسر چیلا چیلایش دیار کوچولو نهایت سپاس را داریم. یکشنبه حدود ساعت11 ازخانواده اقای حلاج خداحافظی میکنیم . دیار با مهربانی های لادن خو گرفته وقت خداحافظی در ودیوار را به هم میکوبد. ظاهرا مسئله دیار این بوده که میخواسته بداند چرا ماشینی که عمویش را برد او را نبرده است. گریه نکن دیار! دیارکم گریه نکن. تو بزرگ میشوی. بزرگتر وبه پذیرش این واقعیت تن خواهی داد که زندگی ات بشود صحنه آمدن ورفتن ماشینها وآدمهای بسیاری که تو فکر میکنی که قولشان برای ماندن پیش تو ویا بردنت با خودشان واقعی است میروند و تو به خاطر بزگ بودنت سکوت خواهی کرد.(( گریه نکن لادن گلی:حالا که دیار کودک است و فراموش خواهد کرد. بزرگتر که میشود را بگو...)) یه مهاباد میرویم واز بسکه این برنامه برنامه اخرمان است آیییی برای کوه خرید میکنیم. دیزی سرا نرفته بودیم که رفتیم. بعد از ظهر به زیارت همنوردان عزیزمان در کانون اواراز مهاباد میرویم. کاک فرید ایستاده . سلام کاک فرید . بیانه خانم و پسرشان کیان ونشتیمن(وطن) خانم را به ما معرفی میکند وبه داخل کانون دعوت میشویم. پسری با تی شرت زرد با هیجان وبی قرار کفشهای صخره نوردی اش را میپوشد. بالا سرش ایستاده ام. یک لنگه کفشش را به من میدهد ومیگوید می دانی جنسش از چیست؟ می گویم نه! از لاستیک هواپیما. می خندم. با بی قراری بند کفش هایش را میبندد( میترسم که ناگهان پرواز کند) میگویم اسم شما چیست. میگوید: _رزگار_ یعنی چی؟( رها شده. آزاد) عجب اسم هائی دارید به خدا/ حس حسودی آدم را بر می انگیزد.از این سوی دیوار میرود واز سقف آویزان میشود ومیپرد. چشمهای رزگار برق میزند. از پذیرائی ومهربانی کاک فرید وپسرشان کیان که روز آخر تا خوابگاه تربیت بدنی امدند وبیانه خانم ونشتیمن خانم (آکام در بغل :پسرش بود. معنای اسمش امید میشود) وهمسر محترمشان که برای دیدار ما به محل اسکان هم امدند ومابقی مسئولین کانون که زحمت آمدن به کانون را برای دیدار ازما متقبل شدند کمال تشکر را داریم. یک شنبه شب / خوابگاه تربیت بدنی مهاباد/ اسحاق وعلی ومهدی وفاروق برای خرید بیرون رفته اند. اقا عمید فلوت میزند وصدای سازش ما را که مشغول مرتب کردن کوله هایمان هستیم به راهرو میکشاند واشکمان را سرازیر میکند. کاک احمد می رود(با صورتی سوخته از پیاده روی این چند روز) بوخشا کاکه برای باری که از ما به دوش کشیدید وزحماتی که متقبل شدید. خلاصه جوجه کبابی و...(( ای بابا دکتر مهرداد جایتان سبز که نیستید ببینید عاقبت تدارکات سیالان را)) دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت سر زدن به خانواده آقای حسین زاده وعرض ادب وتشکر از زحماتشان ورجوع دوباره به بازار و وبازگشت به خوابگاه وخداحافظی از خوابگاه. عمید وشراره ووحید به خاطر بازگشت با اتوبوس رفته اند وما ندیدیمشان((نفستان گرم/ خدایتان نگهدار)) ساعت حدود30/2 فاروق(به قول خودش اقا فاروق) که در این چند روز برای هماهنگی وتدارک در کوه وشهر وبازار بیش از صبر واندازه متقبل زحمت شد میرود... با خداحافظی وبی خداحافظی (( تنت سالم ودلت خوش/ کاکه پیروز به)) ما برمیگردیم به مراغه. یعنی می خواستید از کباب بناب بگذریم؟ پیاده میشویم ونان داغ وکباب داغ میل میکنیم. ساعت 10/4 است وساعت حرکت ما45/4. راه می افتیم وراننده خیالمان را اسوده میکند که خواهیم رسید. ساعت 30/4 در خیابان های مراغه ایم. ترافیک است. ای بابا. دسته می برند وشربت میدهند وماشین های جلوی ما از خیر شربت نمیگزرند. راننده بوق می زند. کنار نمیروند. سعید پیاده میشود می دود. اسحاق پشت سر سعید با سرعت پیاده میشود و می دود. ما با سرعت میرویم وبه انها میرسیم. دوباره سوار میشوند از ترس جا ماندن سعید با حالتی عصبی هی تکرار میکند نبینم پیاده شوید قامت ببندید نبینم پیاده شوید... وما سکوت کرده ایم. می رسیم روبروی راه آهن. اول از همه سعید پیاده میشود ومیدود وما هم... با انهمه بار وسایل(ای بابا) با ده دقیقه تاخیر قطاررسیدیم و خودمان را پرت کردیم درون واگن 2... ما دقیقا پشت سر راننده قطاریم . برایش دست تکان میدهیم واوهم. علی عکس میگیرد. علی عکس میگیرد. قطار میرود وراضیه چند ساعتی میشود که از کنار پنجره قطار تکان نخورده است. کنارش می روم. می ایستم. درون تونل فریاد میکشم. نگاهش میکنم. او اهل حرف زدن نیست... ...................................................................................................................................... از کاک سعید ومی ترا خان هم کمال تشکر وسپاس ((دستتان خوش بی )) در پایان برای مسئولین محترم کانون کوهنوردی اوراز مهاباد(جناب آقای مصطفی حیدری رئیس هیات کوهنوردی و جناب آقای امیر دمکری دبیر هیات وجناب آقای قادر دانشیار و جناب آقای مصطفی یاهو از مشاوران هیات) که البته به لحاظ سن وسال وبزرگواریشان وظیفه ما بود که خدمتشان برسیم ولی ایشان با بزرگمنشی پیش قدم شدند وبه دیدار ما در انجمن امدند ارزوی سلامتی وپیروزی روز افزون داریم.
به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:37 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
به همین سرعت وبه همین راحتی اردیبهشت از یک سوم خود گذشت. این خاصیت ماه اردیبهشت است . گذشت/ گذشت/ گذشت. جمعه دهم اردیبهشت یک هزار وسیصد وهشتاد و نه ما به تمامی در راه رفتن وقدم برداشتن گذشت. چراغهای تمام شهر خاموش بودند که ما از خانه های خود بیرون زدیم(30/5 صبح) ( رادیو محمود کریمی ندبه میخواند سرم از یار/ سامونم از یار...) وچراغهای تمام شهر روشن بودند که ما به خانه هایمان بازگشتیم(30/11 شب) قرار ما ساعت (15/6 میدان تجریش).(سید میثم اقا اسحاق زودتر ازهمه _من_ می ترا خانم آقا سعید واقای مرادی وبعد هم اقای میرزائی) بعد از نرمش چند دقیقه ای از مسیر گلاب دره به مقصد ارتفاعات کلکچال راهی شدیم. ساعت حدود نه صبح بود که ما دره های گلابدره را که هیچ اشاره ای حتی از بوی گلاب در آنها نبود در حالی که فوم عزیزم که همیشه از تنهائی وغربت میترسید به نمیدانم کجای دره تبعید شد ترک کردیم. وبه سمت ارتفاعات بلندتر اوج گرفتیم. در یکی از همین بلندترینها آقای مرادی که بعد از مدتها به گروه پیوسته بود با صدائی بسیار رسا روح تمامی قدیمی های سیالان را مورد لطف قرار دادند.(کاااااااااااااتب_ یااااااسر_ سهییییییل_داوووووود....) ساعت (50/9) به پناهگاه کلک چال که میزبان کوهنوردان بسیاری بود رسیدیم. صبحانه وحرکت به سمت قله. از معدود مسیر های هموار قله و گردنه اگر چشم پوشی کنیم ما بقی مسیر سر بالائی بود. یک استراحت 15 ددقیقه ای در گردنه و حرکت درشیب(سربالائی. نفس. نفس . نفس) عبور از جمعیت سنگها وشیب( سر پائینی) ومسیر همواروشیب(سربالائی. نفس. نفس.نفس) و.... قلللههههههههههه(سومین صعود 89) ساعت حدود 3 بعد از ظهر از ارتفاعات قله نظاره گر تاول های ورم کرده زمین تهران بودیم (ساختمان های بی قوراه وسر به فلک کشیده که وقتی از کنارشان عبور میکنیم در هیبت ارتفاعشان می مانیم ووقتی اوج میگیریم از حقارت ارتفاعشان متعجبیم. تهران نفس ندارد مهیشکا) وبرف هائی که در نوک قله مثل یک حرف بی جا ویا محصول از رده خارج بازار از کنارشان عبور کردیم. وقتی در قله بودیم آقا سعید گفت بچه ها قله اصلی این قله بغل دستی است یعنی تا اینجا اومدیم قله اصلی نریم؟مثل میهمانی که برای سر زدن به آشنائی به شهری میرود و از دلخوری اشنا های دیگر نگران است.( با ولع واشتیاق بسیار با آقای مرادی از خاطرات کوه حرف میزنند. احساس میکنم مهلت داشته باشند به تمام قله های دور و بر سر ی میزنند.) یک تی ام حسابی وخواب در قله برای من خدا کنار گذاشته بود. یک هم صحبتی واستراحت برای اقای مرادی ومیرزائی و وبلیط دعوت برای نمایشی دیگر از ارتفاع برای می ترا وسعید ومیثم واسحاق. نیم ساعت بعد قصد بازگشت کردیم. راه بازگشت را بدون وقفه ویک نفس همراه با مزه مزه کردن ریوس های سر راه سپری کردیم. ساعت 6 پناهگاه کلک چال پذیرای مجدد ماو تعداد انگشت شماری میهمان کوه بودن که البته آنها عاقلانه وبه سرعت از پناهندگی پناهگاه رهیدند و بازگشتند. ساعت یک ربع یه هشت شب_ ما بودیم و پناهگاه کلک چال وبرچ بالا بلند کلک چال( مثل قلعه هائی که در کودکی در کارتون ها میدیم وپر از قصه واسرار خاص بود) خیره به ما وصدای بلند معاشقه کلاغها لابلای درختان. ابتدای مسیر بازگشت کلک چال به جمشیدیه را در مشایعت نوری که قصد رفتن کرده بود سپری کردیم و نگران رفتن کامل نور بودیم که منظره ای از نمیدانم قتل عام؟ ویا هرس درختان دیدیم که چنان برقی از کله مان پراند که با همان برق تا معلوم شدن چراغهای پارک جمشیدیه تاختیم. یاد فیلمی می افتم محصول سینمای فکر میکنم کشور چین که هفته پیش نمایش شد: با به دنیا آمدن یک کودک یک درخت به نام او وهم سن با او کاشته میشد ودر هفت سالگی جشن دوستی درخت وکودک برگزار میشد. ومقایسه/ مقایسه... (( اصلا به من چه که درخت! وشما که در پس تان هیج جز تو تصویری از تناوب درخت ربط پیدا میکند به چه؟ به هر چه که اصلا بانو جایتان را بدهید از پیرزن به درخت ودستتان که سر مرا درد میکند ای کاش میگرفت در اغوش...)) تاریکی کامل_ صدای آب وصدای عصا های ما وتمرکز وتوجه ما برای دیدن یک قدم جلوتر از خود. ودعوت آقای میرزائی از گروه برای آهسته قدم برداشتن ولذت بردن بیشتر از تماشای مناظر اطراف(بیهوده بود. بیهوده بود) ساعت 30/9 برعکس دیگران که برای خوردن آش رشته وبه دندان کشیدن بلال وخوردن بستنی وارد میشدند از درب ورودی جمشیدیه خارج شدیم. ساعت 10/10 تجریش/ خداحافظی/ واردیبهشتی که به زودی از تمام خود خواهد گذشت بدون اینکه... ((شعر از جعفر حسینی است)) به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:11 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابرهائی که خیال سر زدن به ارتفاعات پائین به سرشان میزند میشوند مه. من بالابروم پائین بیایم همان لیلایم . از شغالهای دیشب خبری نیست. جنگل دارد غرق میشود از این همه ابراز احساسات ابرها. جریان روان وجاری ابی که در حوضچه ای ذخیره میشود موسیقی می نوازد. شبنم تراوش کرده روی برگها روی پیشانی کوه. شده سنجاق سینه دشت. از آن همه درخت دیروز تنها رد محوی از خطهای عمودی بر جا است. این تبادل عریان احساس روح طبیعت است در سکون درثانیه در معاشقه بین شاخه ی درختان ولطافت ابرها. گلها به شکل پروانه خود را آرایش کرده ا ند برای دلبری. پروانه قلبش ایستاده از این همه داد وستد دوستت دارم . جنازه اش روی دستهای نسیم رد رنگ فیروزه وطلا بر جا گذاشته. میترا از دیدن این منظره مدهوش است: لیلا بیا این صحنه را ببین و دوباره بخواب . آشفته و خواب آلود با کیسه خواب قامت میبندم برای دیدنت واااااای خدایااااا خود وااااا.( حالا عکس سعید وعمید را در ارتفاعات الوند میفهمم) تبارک الله احسن الخالقین. خدایا چگونه دلت خواهم آمد اینهمه ساختنت را این گونه در گذر زمان شکل گرفته اند وما اینگونه با این سختی برای دیدنش راه میروم را درهم بکوبی ومتلاشی کنی؟ جمعه بیست وهفتم فروردین ساعت هفت صبح است .جمعه ساعت هفت صبح چه اتفاق ها که نمی افتد. هم اکنون ما بر فراز یکی از جنگلهای مازندران خوشبخترین خانه به دوشان عالمیم که از از زخم های عمیق روز مرگی ارتفاع گرفته ایم و در جریان تبادل انرژی های موجود در سنگ وخاک وچوب و آب تراش های روحمان صیقلی میشود. ماجرا اینگونه شروع شدکه ماچهارشنبه بیست وپنچم فروردین هشتادونه ساعت 9 شب بلیط حرکت به سمت ساری داشتیم. طبق معمول با کوله پشتی های سنگین و وسایل تغذیه وظرف های گروه که زحمتشان به دوش آقا سعید ومی ترا خانم است فضای زیادی از محوطه نزدیک کنترل بلیط را به خود اختصاص داده ایم. دوخانم ویک دختر بچه ده دقیقه ای میشود که خیره در وسایل و گفت وشنود های ما به هم اصرار میکنند که برو بپرس. مادر به دختر ودختر به مادر. نزدیکشان میروم. سلام. مثل اینکه یکی از عزیزانش را دیده باشد. گرم وصمیمی. سلام . شما کجا میرید؟ _میریم ساری/ کوه/ قله شاه دژ/ کوه نوردین؟ اینا کوله پشتی تونه؟ کاروانید؟ میخندم. بله کاروانیم خوش بگذره_ مواظب خودتون باشید. قربونتون برم. ((آدم هائی که خارج از هر گونه وابستگی وغریزه از با هم بودن وخوشی دیگران لذت میبرند. توانائی عجیبی در انعکاس انرژی طبیعت دارند)) پنج شنبه حدود 30/4 دقیقه بامداد در راه اهن ساری بودیم. طبق هماهنگی های سرپرست راننده ای با رخش سفید در محوطه راه آهن در خواب منتظر ما است. بیدارش میکنیم. وسایل در ماشین مرتب میشود نماز میخوانیم وراهی میشویم. نتیجه بی خوابی وآشفتگی درون قبرهای قطار برای من وبعضی دیگر از دوستانم چرت زدن با اعمال شاقه تا رسیدن به روستای لنگر بود. در یک لحظه هم زمان هم من وهم راضیه شونه چپ وراست اطهره را انتخاب کرده بودیم برای تکیه دادن وخود اطهر هم این وسط خواب بوده .( امین در حالی که میخندید تعریف میکرد) ساعت حدود 30/7 در روستا ی لنگر بودیم. پس از کمی فاصله گرفتن از روستا دایره معارفه تشکیل شد (1_افروزی هستم: سعید: فتونیک_2زهرا جنگ وری: نرم افزار_ 3فاطمه جنگ وری: مددکاری_4 امین شرقی: هسته ای_5 اسحاق نجیبی:اقتصاد.6 مرجان آرامی: نرم افزار.7 حجت طرازی :..._8حمید کاویانی: هواو فضا.9 فردین هادوی: زمین شناسی_ 10عمید ابراهیم پور : دندانسازی._11 وحید ابراهیم پور:...._12علی قاسمی: برق_13 محمد پور ولی: مکانیک.14 مهدی میرزائی : فیزیک._15 زهرا میرزائی: مددکاری_16نسیم واسعی: روابط بین الملل: دانشگاه تهران. 17 لیلا:ریاضی._18 اطهره عیاشی: برنامه ریزی توریست.19 راضیه عیاشی جغرافیا 20لادن رکنی:برنامه ریزی توریست.ـ21 میترا حاتمی: فیزیک_ ببخشید که بعضی اطلاعات یادم نیست_) وسایل در کوله ها تقسیم شد و حدود یک ساعت بعد محل استقرار ویا کمپ با خوردن صبحانه و علم کردن چند چادر وسفارشات مادر گروه برای انجام کارها بر دوستانی که تصمیم گرفتند بمانند. تعیین گردید. ساعت 45/9 دقیقه به قصد قله شاه دژ به راه افتادیم. در مسیر تعریف شده جنگل. سر سبزی و ورنگ منحصر به فرد گلهای ظریف وبلورین وگلهای پروانه ای شکل ووسکوت خاص جنگل و انبوه برگهای زیر پا وگل سمج مانند افکار سمج و عکس و درخت به قول علی سحر آمیز در حاشیه ارتفاع جاده که از تصور بزرگی وزیبائی خزه بسته بود واز تنه اش قارچ روئیده بود وادم را وادار به رد شدن میکرد( ای بابا محدثه: می دونی که چی میگم؟) خلاصه ای بابا(سمیه بختیاری_ ای بابا فاطمه_ ای بابامحدثه_ زهره _ شراره... ای بابا تمام کسانی که دوستتان میداریم. جایتان سبز وروحتان صیقلی) طبق هماهنگی جلودار( علی قاسمی) با سرپرست از مسیر تعریف شده منحرف شدیم وودر شیب به قول آقا سعید 80 درجه اوج گرفتیم. یگ برگ نوردی حسابی با این تفاوت که هیچ رد پائی از ما به جا نمی ماند. شاخه هائی که یکی پس از دیگری ورق میزدیم وعبور میکردیم. واز سیم خاردارهائی که مثل نظامیان باز نشسته با خاطرات مبارزه شان زنده اند به راحتی عبور کردیم وپس از یک استراحت چند دقیقه ای ونوش جان کردن میوه دوباره راهی شدیم. وسنگهائی که قدمهای ما را بهانه پرتاب کردن خود از ارتفاع میکردند وسقوط میکردند. وسنگی که برای خوشامد گوئی به من رهسپار شده بود. سنگ/ سنگ/سنگ. نمی توانستم حرکت کنم . پرت میشدم به پائین. ایستادم وناز شصتش راچشیدم. شده خالکوبی به رنگ کبود.ارمغان این سفر. مثل تمام دردهای دیگر میپذیرمش. ساعت حدود 30/1 بود که درفاصله 2 ساعتی قله بودیم. کمپ دوم ورهسپاری مابقی برای قله. ساعت حدود سه وچهل وپنج دقیقه سیالان دومین صعود خود را در سال۸۹پس از الوند در ارتفاع 2800 متری ثبت ثانیه هاکرد. (( ورزشکارااااران./ دلاوران/ نام آوران....به نام یزدان پیییییییییروز باشید... سربلند/سرفراز/چون کوه باشیییید) ساعت 45/4 ملحق شدن گروه به بچه های واقع در کمپ دوم ونماز وشربت وخرماوساعت حدود 30/5 سرازیر شدن به سمت پائین. راه برگشت شگفتی دیدار مناظر جنگل ودرخت ومه در ارتفاع و قدم برداشتن در مسیری که از نظر جلودار عالی بود. در شیب متوقف شده ایم. سر پرست فریاد میکشد. علی مسیر چگونه است؟عالی است. عالی ومی رود. شیب مسیر زیاد است علی. تنها برو مابقی مسیر را بررسی کن و برگرد. عقب دار(اقا عمید) در ارتفاع ایستاده ونظاره گر است. علی_ فردین_مرجان_ مهدی_ اسحاق-من وزهرا. مابقی منتظرند. سرپرست از مسیر دیگری میرود وبچه های دیگر هم. ما از مسیر عالی میرویم و به آنها ملحق میشویم. یک استراحت چند دقیقه ای وادامه مسیر.دقیقا نمی دانم چه ساعتی رسیدیم به پذیرائی واستقبال گرم آتش زنده وچای داغ وعدسی خوشمزه دوستان واقع در کمپ. ( دست تمامشان طلا) ولی هوا کاملا تاریک بود. نتیجه نظر پرسی برای شب مانی در کمپ ویا بازگشت به روستا طبق توصیه اهالی ودیدار از مناظر دیگری از منطقه به شب مانی در همان منطقه ختم شد. صدای مشورت شغالها (نگران نشوید موضوع ما نبودیم: فکر میکنم انتخابات خودشان بود) و آتش وموسیقی سنتی وصدای اب و وتاریکی و... ونم نم باران روی سقف چادر و... جمعه بعد از صرف صبحانه گروهی از بچه ها برای گردش تا حوالی روستا راهی شدند وگروهی برای اماده کردن نهار وشام در کمپ ماندند. ساعت حدود 30/2 به قصد روستا به راه افتادیم. مه دوباره پائین آمده بود وشاه بیت این غزل وقتی بود که کلبه وتک درختی که عاشق حصار های ایستاده وورزیده خود بودند. وخارج حصارشان تپه ای بود وراه باریکی که تپه وحصار های درختی را به هم وصل میکرد ورودی که در جریان بود مثل پرده ای که در انتهای نمایش صحنه را پنهان میکند ارام ارام در لایه ای از مه فرو میرفتند. (( ومن مسافر قایق. هزارها سالهااست. سرود زنده دریا نوردهای کهن را به گوش زمزمه سرد فصول میخوانم وپیش میرانم.... هنوز در سفرم)) هنوز در سفرم/هنوز در سفرم. یعنی خدایا چگونه دلت خواهد امد؟... ساعت 30/3 در روستا. دایره اختتامیه. جلسه نظر خواهی که ادامه اش به درون رخش راننده کشیدو ساعت پنج را ه آهن ساری. پیاده روی در خیابان های نزدیک راه اهن ساری ودیدار از انجمن کوهنوردی ساری و زیارت جناب آقای قاسمپور(مسئول محترم هیئت کوهنوردی ساری) وتشکر فراوان از ایشان وبرنامه های قابل تقدیر ایشان در خصوص جمع کردن زباله از منطقه( منطقه واقعا خالی از زباله بود) واینکه آنها هیچ زباله ای حتی قابل برگشت را هم در کوه جا نمیگذارند... وبازگشت به تهران ساعت 20/8. جمعه. بیست وهفتم فرودین هشتاد ونه. نور بر روح وقبرتان ببارد رضا شاه و برنامه ریزان وتمامی کارگرانی که این راه آهن و وپل ورسک را در کو ه ها بنا کردید که ما تمام فریاد هایمان را در بامداد شنبه بیست وهشتم اسفند در دره بی نهایت شگرف وعمیق پل های ورسک رها کردیم واز گم شدن صدایمان در اعماق دره وصدای قطار شاد شدیم. دره از بس عمیق است وکوه ها از بس مرتفع اند به اندازه صدای تمام قطار ها ومسافرانی که از پنجره های قطار آویزانند در این چند دهه وقرن ها بعد هم ظرفیت دارند برای فریاد کشیدن. (( خدایا به جسم وروح ما ظرفیت و ارتفاع وعمقی عطا کن که آدم های دیگر بتوانند در ما فریاد بکشند وشاد شوند. بدون اینکه از ما کم شود وبخواهیم که هزینه فریاد هایشان را پرداخت کنند)) ساعت 45/3 در راه اهن تهران بودیم. دایره خداحافظی و... به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 17:32 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
....................................................... بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم وطرحی نو در اندازیم اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من وساقی به هم تازیم وبنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت یکسر بحوض کوثر اندازیم یکی از عقل میلافد یکی طامات می بافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم... ................................................................ این بازار داغ تبریک گفتن سال نو از 10 روز اخر سال قدیم شروع میشه وتقریبا تا اردیبهشت سال بعد ادامه پیدا میکنه که ((سال نو مبارک)) خیلی جالبه/؟ اینکه سال نو وعید چه تعریفی داره رو اساتید جامعه شناسی وفلاسفه باید اظهار نظر کنن ولی این همه بدو بدو آخر سال و ترافیک سنگین خیابون های تهران و علاقه خانم ها به داشتن هفت سین خاص و وداد ستد های بین مشاغل واداره ها تحت عنوان عیدی و تغییر دکراسیون خونه وخستگی ورقابت برای خرید لباس جدید ومسافرت های از قبل به مقصد وجای مشخص وتعریف شده داخل کشور وخارج کشور ودید وبازدید سالی یک بار وتعارف تیکه پاره کردن که خییییلی از دیدارتون خوشحال شدم و وتو رو خدا بیشتر خونه ما بیاین و ومن به بچه اون چی عیدی دادم و اما اون... ورقابت خانمها برای رنگ موی خاص وتیپ تک وآجیل مغازه فلان از منطقه ...وشیرینی قنادی .... همه رو بی خیال..... زنده بادسیالان که هر سفرش نو وتو هر سفر هم ادمای نو میان و وادمای قدیمی شم هیچوقت کهنه شدنی وعوض شدنی ودور انداختنی نیستند وتو هر سفرم چهار شنیه سوری داره و پر از تازگی وتازگی وتازگی... هشتاد ونه را پر از سلامتی وبهروزی وفراهم بودن شرایط برای سفر های جدیدورونق معنوی ومادی و انسان بودن و مفید بودن ولحظات ناب برای همه وسیالانی ها آرزو میکنم. ((سال نو با این همه نعمتی که قرار نصیبمون بشه مبارکمون باشه))
به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 11:20 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
خاک بیانهای کویر که حسابی بر سرمان شد تاز ه فهمیدیم که وقت خداحافظی است و این دوروز هم تمام شد. خاک بر سر من_ خاک بر سر من که ناگهان چه زود دیر میشود. خاک بر سر من که این خداحافظی آخر هر تمام شدنی را هیچ نمی فهمم. سید میثم میخندد... از این منظره /از این منظره که نشسته ام روی تپه های کویر وخاک بر سر میریزم. جمعه چهار دهم اسفند یک هزار وسیصد وهشتاد وهشت بود. ساعت حدود سه بعد ازظهر( فکر میکنم.) که ما از تپه ها شنی مسیر مرنجاب به کاشان خداحافظی کردیم. قبر خودمان را هم کندیم. . وتپه شنی کویر از قدوم مبارک ما مهر شد.خاک خوب/ خاک گرم/ خاک سنگین/خاک تمیز/ خاک مهربان...((اشارتی است به ارامش)) روی خاک تپه های شنی اگر نماز بخوانی به سجده که می روی جای زانوهات وپیشانی ات وکف دست وجای انگشتهای دست وپا مهر میشود رو خاک ( یاد آقای کاویانی می افتم: چه جائی را برای نماز از دست دادی برادر) تو مختاری روی تپه های شنی چرخ بخوری/بخوابی/ نام هر کس را که دوست داری ونام خودت را بنویسی هر شکلی که دوست داری ترسیم کنی ولی.... باد میاید وتمامشان را هر کجا که دلش خواست میبرد. درست مثل رویاهایمان که در گردباد حقایق ناپدید میشوند. شن های بلاتکلیف/ شن های اسیر دست باد.../گوشه ای از دلم را که روی بلندترین تپه ای که رفتم گذاشتم برایتان بسوزد بااین همه آوارگی چگونه اید؟ بچه ها ! بچه ها! به تپه های شنی درون کویر تکیه نکنید! باد برای آنها تصمیم میگیرد. مانند خوشی های زود گذر این دنیا /امروز هستند وولی فردا.... معلوم نیست.((نه! وصل ممکن نیست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویز وترد نیلوفر... همیشه فاصله ای هست. همیشه عاشق تنهااست)) تکیه نکنید/ به تپه های شنی/ تو می توانی برای دقایقی رها باشی و وخودت را بسپاری به هر آنچه که خاک/ از بالای تپه سرازیر شوی / صورتت را بشوئی از خاک /ودرون خاک پنهان شوی وبرخیزی برای ادامه ( محمد پرسید:تا بحال درون قبرستان روی قبر مرده ها راه رفته ای؟ وامد روی قبر من. بچه ها! بچه ها! درون قبرستان که راه میروید روی قبر مرده ها راه نروید درد می کشند این زبان بسته ها. فریاد میکشم وقبرم را ترک میکنم. خاک سنگین را کنار میزنم((چه سخت خواهد گذشت درون قبر: می ترا: بیچاره ما: بدون انکه از یک ثانیه دیگر خبر داشته باشیم در حسرت نداشته ها پیر میشویم)) فرمانده ما برای چه می جنگیم؟ وکویرسراسر هیچ بود وهیچ هر چه نگاه میکردم هیچ نمی دیدم()هیچ در هیچ () کویر برایم نام یک کتاب بوده همیشه (( دوست داشتن از عشق بالاتر است...یاد احسان شریعتی در مراسم بزرگداشت پدرشان . فرحناز به او نزدیک شد وگفت آقا احسان من از اراتمندان افاغنه دکتر هستم. دور وبرش شلوغ وپر سر وصدا بود. آمد نزدیک فرحناز گردنش را خم کرد سمت فرحناز که صدای اورا بشنود فرحناز دوباره تکرار کردمن از دوستان وعلاقمندان افاغنه دکتر هستم تمام کتابهایش را خوانده ام . دوست می دارمشان. خندید. تشکر کرد.خوش امد گفت .یاد پیرزنی که حالا می فهمم بی گمان کویر بوده ودر تمام سالهای خفقان کتابهای استاد در میدان انقلاب دستفروشی میکرده وهنوز هم. ودکتراحسان وقت دعوت برای سپاسگزاری از او به استقبالش رفت وهنگام کادو دادن به او گونه اش را بوسید و ومانند سایر بزگداشتها این مراسم مهمان ویژه وجایگاه ویژه نداشت (یکدست : مثل کویر)) و سوسن شریعتی برای نشستن در ردیف پشت سر ما برای نشستن روی صندلی که خالی بود اجازه خواست و صندلی برای کسی بود وهمسر استاد که جلو در وردی سالن روی صندلی نشسته بود...)) حالا کویر برایم وسعت بی انتهائی است که درآن تنهائی هیچ درختی به چشم نمی آید.خشک خشک با بوته هائی نزدیک به رنگ خاک / یکدست وبا تنهائی بسیار عمیق وهیچ ودر هیچ پنچ شنبه ساعت هشت صبح از ترمینال جنوب به مقصد کاشان راهی شدیم. ساعت حدود 11 بود که در ترمینال کاشان بودیم طبق هاهنگی های قبلی آقای سرپرست بدون معطلی از ترمینال کاشان عازم مرنجاب شدیم. از منظره های سر راه آنچه که به خاطر دارم هم هیچ بود والبته اندکی سر سبزی با طیف های مختلفی از رنگ سبز که پرورش یافته دست انسان بود. به فاصله یک ساعت ونیم به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. ما مشغول همفکری برای انتخاب جای اسکان بودیم که باران آمد وتمامان را درون کاروانسرا جای داد . اگر شاه عباس با تدبیر در سال 1012 هجری قمری این قلعه را برای خنثی کردن حمله دشمن به پایتخت وپاسداری از عبور کاروانهائی که به سمت اصفهان وشهر ری وخراسان می رفتند نساخته بود . ماحسابی خیس میشدیم.(خدایش بیامرزاد) پس از صرف نهاری که میترا خانم زحمت پختش را شب قبل متقبل شده بودند و نوش جان کردن چای در ایوان ورودی کاروانسراوعلم کردن چادر ها ومرتب کردن وسایل به طرف چاه دستکن وتپه های شنی سرازیر شدیم. شیر گروهههههه(شیر سرپرست_شیر خانم سرپرست- شیر اسحاق نجیبی _شیر علی قاسمی_شیر سمیه بختیاری شیرمهدی میرزائی_شیرآرش خلیلی_شیربهناز عطریان_شیر فاطمه فتوحی_شیرمحمد معلمی_شیر محمد پورولی_شیر عبدالله گیوه چی _شیر میثم هاشمی_شیر خودم)
البته وقت گفتن این شعار هیچ نمیدانستم که حیوانات موجود در دور وبرم عبارتند از، شغال، کفتار، روباه شنی، گربه شنی، بزمجه، آفتابپرست، انواع مارمولک، مار، عقرب، تیهو، عقاب، شاهین .. (( وگرنه که فقط اغوش مادرم را می خواستم وهیچ)) مسیر کاروانسرا به تپه های شنی اطراف مسیر ماشین رو ئی است که تور ها وماشین های شخصی مختلف می آمدند ورد می شدند ((ما پیاده ایم ای سواره ها)) وموتور سوارانی با موتور ها ولبا سهایی خاص که با سرعت از کنار ما رد میشدند و روی یک چرخ بلند میشدند. ترررررس داشت. حدود سه ساعت پیاده راه رفتیم. خلاصه اینکه از چاه دستکن هم یک سطل آب بیرون کشیدیم و شور بود . در تاریکی به تپه های شنی رسیدیم... شربتی وبیسکوئیتی وکمی سرما...)) وقت برگشت از ارتفاع تپه شنی شیب را دویدیم اگر سمیه دستم را نگرفته بود نمی دویدم... چشمهایت را ببند: وتصور کن شب_تاریکی_ خاک صاف_ سرعت شیب _دویدن ووووو تررررررررس. مثل پرت شدن از بلندی از ارتفاع در خواب. و بعد هم افتادیم به جان بوته های خشک وبه آتش کشاندیمشان ... راه باز گشت تاریکی مطلق شده بود. در دو صف به جلوداری آقای میرزائی راهی شدیم.به عشق دیدار ستاره های اسمان کویر دلخوش کرده بودیم که ابرهای حسود انشب آنها را پنهان کرده بودند وسیاهی وابهام خود را به رخ ما میکشیدند وباران هم در شک وتردید میبارید ونمی بارید.. هر از چندی قطره ای ودیگر هیچ... اما قدم برداشتن روی زمین کویر که در جریان خشونت لاستیک چرخ های ماشین ها وموتورهای بسیار سخت شده بودن عجیب دلگرم کننده بود. حس تسلط بر همه شرایط/ حس تسلط بر تمام فصول خودت که مدام بهار میشوی و مدام تابستان میشوی و هی درپائیزی و وزمستان زودتر از موعد در تو فرا میرسد. (( حضور مبهم عشق را به تو تبریک میگویم....در عصر یخبندانی که در سراسر من میگزرد))(( دوستت خواهم داشت)) چیزی فراتر از عاشقی... این زمین / این کویر / این خاک خود خودش بود/ بی هیچ تظاهر واغراقی ومن مطمئنم که خودش خواهد ماند... همیشه راهی هست/ به غرب که میرفتیم به کویر مسیله میرسیدیم به شرق که میرفتیم به پارک ملی کویر میرسیدیم به شمال که مرفتیم به دریاچه نمک واز جنوب به کاشان... حالا که ازتمام جهات به نقطه مشخصی میرسیم.چرااز تنهائی میترسید؟ ((من اطمینان دارم تمام دانه ها پرواز میکنند روزی... وتو...) هوا سرد شده بود وباد می آمد وما فقط رفتن بودیم... ودیگر ()هیچ() ساعت حدود ده ونیم شب بود که به کاروانسرا رسیدیم... از 500 پاسدار مسلح قلعه که همیشه آماده باش بودند هیچ خبری نبود... این همه سال گذشته انسان از برکت تکنولوژِی به دریافت های جدیدی از امنیت وسلاح رسیده است ودر خانه اش حمام دارد_استخر دارد_سونا دارد_پارک دارد_حساب بانکی دارد_ ماشین آخر سیستم دارد_دارد_ دارد_دارد و برای رسیدن به ارامش به دنبال دو روز تعطیلی است که به بیابانها بگریزد وآتشی روشن کند (مو از تکنولوژی بدم می ایه/ مو از بوی علف خوشم می ایه) وحالا قلعه حفاظتی وکاروانسرای شاه عباس دو هفته است که به یک شرکت خصوصی واگذار شده و اتاقهایش اجاره داده میشوند... اتاق؟ چیزی شبیه این.با در های اهنی . این همه سال زحمت وتلاش برای تغییر شکل زندگی واین همه خواستن آدمها برای برگشتن به ان زندگی.... فرمانده ما برای چه میجنگیم.؟///؟ نمی فهمم. من که پاسبان این قلعه نیستم اصلابه من چه مربوط است؟ ((دایره که میان دستهای تو دف میشود میشود هزار نقطه سرگردان بر صفحه این کاغذ.)) هزار ادم سر گردان بر صحنه صحنه کاروانسرا. گروهی دور آتش جمع شده اند و می خوانند( بو گالا داشلی گالا/ جینگیییییییلیداشلی گاللللللللااااا/ گورخورم یار گلمسین.....) گروهی دور اتش گروه دیگری مشاعره گروهی مشغول رفت امد .گروهی در حال اسکان. گروهی مثل ما تازه از راه رسیده/ یکی می آمد یکی میرفت /واما آتشی که ما به پا کردیم مهیشکا!تمام چادر هائی که درآن کسی قصد خواب داشت را به تنفس دود تازه میهمان کردیم وگروه در حال مشاعره راپراکنده / ای بابا/ و بود آدمی که لب تابش را با خودش آورده بود وامده بود که در ایوان کاروانسرا در آن سرما با اعمال شاقه خیره شود در مانیتور لب تابش.... عجب!؟ فرمانده ما برای چه باید بجنگیم. ((به من چه مربط است؟)) ودختری که روی پله سوم ایوان اتاقشان نشسته بود وبا پرستیژ گریه میکرد هر از چند گاهی دوستش از در اتاقشان سرک میکشید که نیلوفر/ عزیزم... بیا واو همچنان نشسته بود. چادر ها در فواصل نزدیک از هم علم شد. گروهی که از چادرشان تصور دیوار خانه شان را داشتند تا صبح حرف زدند وپسری که برای خندیدن دیگران با صدای بلند صدای دهنش را در می اورد... وای که چقدر داشت به تمامشان خوش میگذشت ... وخانمی که مدام سراغ حاج اقا را از این چادر و ان چادر میگرفت... اصلا/ اصلا اصلا دیگر به من مربوط نیست. من فکر میکنم به اینکه ان زمان برای کنترل واداره این قلعه وکاروانسراآیامقرراتی بوده؟ وادمها در آن زمان چگونه بوده اند؟ در رفتار در برخورد... اسحاق میگوید: بچه که بودم وقتی دوستهایم را با هم می بردم خانه مان وبا هم مشغول شیطنت وبازیگوشی میشدیم مادرم میگفت: کاروانسرا شده این خانه. وحالا میفههم که چرا این حرف را میزد. بالاخره جمعه صبح شد. وما برای مشاهده دریاچه نمک راهی شدیم....به جزیره سرگردان نرسیدیم . از رنگهائی که دیدم اگر بخواهم بگویم: قهوه ای/ کرم/ خاکستری/ سیاه/ سفید/ آبی/ ودیگر()هیچ() وچند درخت که در محوطه اطراف کاروانسرا زیبا بودند و سه پله ای که بعد از پله سوم به پله دیگری نمیرسید وبه هیچ جا. هیچ در هیچ دریاچه نمک/ سطحی است پوشیده از نمک که آب درون آن در ارتفای بسیار کمی بود. روی آن راه رفتیم و برای دقایقی زندگی کردیم ونفس کشیدیم. راه رفتن روی خاکی که در نمک اغشته بود خیلی با نمک بود. مهیشکا. عکس خودمان هم روی آب ونمک با نمک بود. پرتقال وسیبی هم که خوردیم بانمک بود ومارمولک ها وشتر هائی هم که در مسیر دیدیم بدون چشیدن با نمک به نظر میرسیدند. ظهر به کاروانسرا برگشتیم. در محوطه اطراف کاروانسرا نهار خوردیم و به قصد بازگشت راهی شدیم. ساعت حدود پنج وسی دقیقه در ترمینال کاشان بودیم وساعت هشت ونیم در ترمینال خزانه. به خانه برگشتم وسرامیکهای کف حمام از دیدن شن های لای موهام دهانشان از تعجب وا مانده بود.چه وخودخواه بودم وقتی آنهارا از وسعت بی انتهای کویر درون چاه حمام تبعید میکردم. من اختیار زندگی طبیعی آنهارا سلب کرده بودم.(خدایم بیامرزاد) هشتاد وهشت هم داردتمام میشود مهیشکا/ این مقایسه ها .این همه تفاوت این همه خاک این آسمان وکوه ها این ادمها باهم بودنها این تلاش برای روز مرگی ما را به شک میکشاند.بگو خدایم ندا دهد تکه تکه های مرا از این همه تفاوت بخواند وفریاد بکشد بگو مرا دوباره از نو بدمد وبسازد از سر هر کوه وهر بیابان واز دل ادمها واین زندگی تکه های مرا بخواند وبه هم بپیوندد می خواهم هشتاد و نه را در یقین کامل بیاغازم.
به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 15:9 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای سنگی که درکوه های اندیمشک یادگاری گرفتم
حالا که تمام داستان ها به تو ختم میشود فاصله گرفته ای؟ فاصله گرفته ای و انتهای تمام داستانها بدون خاتمه/ بی سرانجام وعاقبت /سرگردان.... در خیابان های تهران قدم زدن برزخی است. درون چشمهای تو راه رفتن/ لباس گرم می خواهد/ کفش مناسب/کلاه پشمی/ این هوا /باران / می بارد ونمی بارد/ می اید ونمی اید / چرا همانگونه که غیبش زد بی خبر/ دوباره ظاهر نمیشود/ فقط باران انچه در کاسه سرم میگذرد را یک نفس سر میکشد ومی بلعد/ هیچ اتفاقی نمی افتد/ شکسته شکسته اواز می خوانم..... به من هر انکه او دووووووووور چو دل به سینه نزدیک..به من هرآنکه..... ..................................................................................................................................... پیش بینی ات راجع به زمستان امسال چیست؟ برای من که سنگم چه جای فکر وخیال؟.....من سنگم/ حتی بدتر.... نوشته ام: ماانسانیم واین مسئولیت کمی نیست. وبرای انسان ماندن باید سنگ بود.(رنج بکش وبمیر ولی آن باش که باید باشی/انسان ) ( کوه با نخستین سنگها آغاز میشود انسان با نخستین درد......) وقت جنگیدن دو جبهه این منم که میروم ومی ایم (قصدم تعامل است) اما به نابودی عده ای ختم میشود. وقت سنجیدن ارتفاع چا ها این منم که پرتاب میشوم واز صدای اصابتم به زمین عمق چاه سنجیده میشود در اعتراض ها هم من در رفت وآمدم.... وقت پیش کشیدن غیر ممکن ها از آسمان باریدنم مثل میشود. زمین شناسها میگویند بقایای موجوداتی هستم که شاید در دریا می زیسته اند ویا در خشکی ویا شاید هم پرنده آسمان بوده اند برای همین است که روح تمام انها در من حلول کرده هم درد پروازآرامم نمیگزارد وهم نمیتوانم بی خیال زمین باشم نمیتوانم در آسمان بمانم / همین که میروم برمیگردم/(مثل بارانی که می بارد ونمی بارد) گلویم محل رفت وآمد عابرین کوه ها ودشتها ودره ها است / می آیند از گلویم عبور میکنند ومیروند به قله که میرسند کوه را وقله را چیزی جدا ی من میدانند/از من است اگر دیواری اوج میگیرد میشود برج / من مقصرم/ به بودن/ من سنگ سنگم/ اصل اصل که هیچ فرعی را به جز تو درون خودم راه نداده ام..... ........................................................................................................................................................................................................ از من فقط یکی در زیر زمین خانه مان/ یافت میشود/(سنگ)لابه لای جزوه های وبرگه های دانش اموزان و نوشته های از پانزده سالگی و وکتابهای شعرم ورمانها وداستانهای کوتاه وشعر ها ونوشته های هم کلاسی ها و وکوله پشتی ویادگاری ها و والبوم های عکس و.... یکی هم در حال رفت وآمد در روز مره گی می دود(سنگ) / که از کسی جا نمانده باشد.... یکی هم در موزه هنر های تجسمی مادرم/ زیبا وعتیقه وعروس کنار دامادی که تمام خواستگارها را شکل او میبیند. ....................................................................................................................................................................................................... درون آتش گداخته می مانم وـکسی نمی فهمدـ درون دریا موجها حواله ام می دهند به ساحل و ساحل مرا باز میگرداند/ دم نمی زنم/ هیچ مکان مشخصی ندارم/ در سر به هوائی وافکار پریش یک عابر این منم که در جهات مختلف پرت میشوم می مانم که گامهایش به من برسند دوباره پرت میشوم که او فرصت فکر کردن داشته باشد دوباره میرسد ودوباره پرت میشوم...... از سنگ بودنم است اگر تحمل اینهمه را دارم وگرنه که جاری وروان در جهت آب می رفتم بدون تفاوت / معمولی وعادی بی شک وشبهه/ رام وسر به زیر وآسان وبرچسب این جمله روی پیشانی ام نبود بی احساس سرد/سنگ . نامم مناسب است؟ من سنگم و یا کوه که در عبور از گردنه های وجودم گلهای دامنم را از پشت عینک دودی به تماشا نشسته ای.....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 13:27 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعه های انتظار /جمعه های طولانی/ منتظرا ن دروغ/ با هم بودن های دو دو تا میشود چهار ونه یش خورشید های غروب / پائیز های طلائی... برگ برگ این دفتر خواندنی خواهد بود وقتی که دیگر نه جمعه ای باشد برای انتظار ونه قله ای برای صعود.... وکوه ها چون پشم زده شده متلاشی گردند.... قسم به لحظه نزول ستارگان و/انه لقسم عظیم/ اگر بدانید. فاطمه کتاب تسنیم استاد را به دست گرفته می گوید: وقتی که آن لحظه میرسد که هیچ چیز /هیچ چیز به دادتان نمیرسد ندا می اید که گفته بودیم چگونه خواهد شد... تمام منکران از تجلی تذکراتی که شنیده بودند بیچاره وسردرگم سکوت میکنند. و خواهند سوخت.تمام کلاس ذره بین به دست گرفته شروع به بحث میکنند که تکلیف چیست وچگونه خواهد شد واینکه چه باید کرد که وقت احتضار لحظه ملاقاتمان باشد با معشوق نه فرار وتعقیب وعاقبت بیبچارگی.... فاطمه به چشمهای من نگاه میکند/ نازی می گوید هستی لیلا؟ سکوت میکنم. ...................................................... جمعه بیستم اذر ماه هشتاد وهشت زودتر از هر روز دبگری بیدار شدم/ هوا تاریک بود / وقتی از حیاط خانه مان خارج شدم / تمام در های ماشینم را قفل کردم/ می ترسیدم.... رادیو ماشینم را روشن کردم دعای ندبه... متی تری نحن نراک؟ یا بن البدور المنیره بابن السرج المضیئه یابن الشبهه الثاقیه یابن الانجم الزاهره یابن السبل الواضحه(ای زاده بدر های تابان ای فروزنده چراغهای فروزان ای زاده ستارگان نافذ ای زاده اختران درخشان ای زاده راه های روشن ای زاده علوم کامل ..... کاش می دانستم که دوری به کجا سر کشیده وچه زمین وخاکی ترا برداشته در کوه رضوانی یا کوه دیگر؟ سخت است بر من که خلق را ببینم وترا نبینم.... یاد سعیده/ یاد محدثه / یاد روناک/یاد خوابگاه دوران بی نذیر دانشجوئی دعای کمیل/زیارت عاشورا/آل یاسین/ توسل .( من گمان میکردم د وستی همچون سروی سر سبزچهار فصلش همه آراستگی است....) عبادت های مخفیانه در پستو های خوابگاه /دوستی های بی محاسبه ومعامله/ یاد پیغامی که در وبلاگ بود لطفا از سایت ما دیدن کنید( منتظران ظهور) رفته بودم خوانده بودمش(سه بار) حرفی نداشتم برای گفتن.... ((ساعت 6:55 در میدان تجریش بودم قرار عوض شده بود بام تهران.... اشتباه رفتم درکه دورزدم دوباره برگشتم پارک وی /ولنجک کنار خیابان ترمز زدم آدرس بپرسم آفا ببخشید: بام تهران... آقای مرادی سلام..... اقای مرادی روح رها وبزرگی دارد. از وقتی پدرشده اند فقط بعضی وقتها برای صبحانه کوه می آیند وبر میگردند....ساعت حدود 7:45 دقیقه بام تهران بودیم. از بی راهه راهی شدیم (اقای مرادی_ سید میثم وعروسش مهشید خانم (زوج جدید گروه)/آقا سعید ومی ترا/ نساء خانم وآقای میرزائی ودوستش آقای الله وردی مطمئن نیستم که اسمشان را درست گفته باشم)... سربالائی اول وحماقت من در پوشیدن لباسهای بسیار/ صبحانه نخورده بودم...شب پیش هم کم خوابیده بودم هر چی گشتم خرما هائی که کنار گذاشته بودم را پیدا نکردم.... ادامه دادیم . باخنده وشوخی های اقا ی مرادی و سربه سر گذاشتن آقا سیدکه دوربینت سوخت و ایا پنج سال دیگر هم همینی که.... از شدت گرما وعرق بسیار ایستادیم لباسهایمان را کم کردیم وادامه دادیم / مثل همیشه که اول برنامه برایم سخت است تصورم این بود که در ادامه بهتر خواهم شد. درد های جدید به قول اقای مرادی سن که به پنجاه میرسد... اینگونه است دیگر... سعی میکردم که ادامه دهم . سرعت اقای میرزائی را گرفته بودم. هی آب خوردم و سعی کردم را ه بروم.. نشد مهیشکا. فاصله بچه هائی که جلوتر رفته بودند با ما زیاد بود. از آقای میرزائی خواهش کردم که برود. رفت. این کوه عجب اعجازی دارد مهیشکا/ حتی اگر کوله پشتی ات را برداری تا دامنه کوه هم رفته باشی وبرگشته باشی ویا اصلا نرفته باشی وقصدش را داشته باشی ویا اگر به کوه فکر کنی ویا اگر... هیچگاه ضرر نکرده ای... مفهوم بعضی جمله ها که شاید چندین سال پیش جائی در کتابی ویا از کسی ویا تابلوئی دیده باشم وشنیده باشم در کوه متجلی میشود واین بسیار عجیب است. از شدت درد نمی توانستم حرکت کنم / فومم را همانجا پهن کردم ودراز کشیدم/سه بار دستم را سمت کوله پشتی ام بردم صبحانه ای که دیشب آماده کرده بودم بردارم بخورم حالم بهتر شود/ نمی شد. یک تکه کاکائو خوردم وخوابیدم/ کسانی که از کنارم رد میشدند گمان میکردند من رفته ام قله و برگشته ام با این همه تجهیزات .. خدا قوت وخسته نباشی نثارم میکردند.. خنده دار بود صدای مادرم مدام در گوشم بود لیلا این روز ها همیشگی نیست. هر کس میرود سراغ زندگی خودش (همه میروند وتو تنها می مانی)من وپدرت همیشه نیستیم واین جمله را با لحن های مختلف به من گفته بود( مهربان/ عصبی/ خشمگین و با گریه) (جهان را پشت سر نهاده ام/ تاریخ را به پایان برده ام/ واکنون رسیده ام/ به توده ای عظیم/همچون کوهی/ از حرفهائی که برای نگفتن دارم...) به شدت عرق کرده بودم وحالا که خوابیده بودم داشتم یخ میکردم. چند ثانیه ای خوابم برد. از شدت سرما ودرد پهلوهام بلند شدم ونشستم. حالم به هم میخورد. لباس بیشتر پوشیدم ونشستم/ از این ارتفاع چه تهران کثیف وحقیری به چشم میخورد ( من سردم است/ من سردم است... وهیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود خاموش نه این صداقت حرفی که میان دو برگ این گل شب بوست نه! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و... گمان میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...) یاد دعای ندبه صبح: ای کاش می دانستم دوری به کجا سر کشیده ودر کوه رضوانی یا کوه دیگر؟ آقای مرادی را میبینم که با سرعت از بالا پائین می آید. اقای مرادی/ آقای مرادی.... شما اینجائید؟ سعید امد دنبالتان نبودید؟ من همینجا خوابیدم. شوخی میکند: سن که به پنجاه رسید..... با او برگشتم پائین. ساعت 11:30 حرفهای آقای مرادی و مرور خاطراتش لحظه های گذشته ام را کم رنگ میکند از زندگی مصنوعی و تفکرات اشتباه و را ه هائی که خودمان را به بند میکشیم میگوئیم و راه تمام میشود. وقتی به خانه مان رسیدم ساعت 12:30 بود)) نتوانستم چیزی بخورم / سرما در وجودم رسوخ کرده بود / کنار بخاری به خواب رفتم.... وقتی بیدار شدم آرزو داشتم جمعه تمام شده باشد/ نشده بود مهیشکا..... از آن جمعه های پاستیلی که..... مادرم اصرار داشت که غذا بخورم وبا کمک قرص بخوابم / نه! قرص نه! راه نمبیرم به جهنم/مگر جهنم ثانیه های انتظار تو چه کم داشت؟ حمام/ کمی غذا/ پناه می برم به کلاس هاس تفسیر استاد که مدتی است از آن دور مانده ام... در راه خورشید راکه به شکل عجیبی بزرگ/ درخشان وزیبا است زیارت میکنم این دومین بار است که خورشید را در این لباس میبینم/ حیرت آور است/ انگار که دارد بر زمین بوسه میزند ودر حال سجده است. والشمس وضحاها/( که ما ادمیم) وانه لقسم عظیم/ اگر بدانید.
والذین/ یومنون/ بالغیب/ و یقیمون الصلاه/ ویوتون الزکوه/ ومما /رزقناهم/ ینفقون.
یومنون:((قران هادی تقوا پیشگانی است که غیب را باور دارنند تقوا پیشگان هم اهل نمازند وهم حقیقت ان را به پا می دارند آنان پیام اصلی نماز را از مدار لفظ ومفهوم آن خارج ساخته به وجود عینی می رسانند. یعنی ابتدا در محدوده جان خویش حقیقت نماز را متمثل ساخته وسپس آن را با نسبت مستمر خود در جامعه متجلی میکنند وبا تبلیغ وتعلیم آن به دیگران انان را نیز به عنوان روح متمثل نماز پرورش می دهند..... واژه ایمان از ریشه امن وسر اطلاق ایمان بر عقید آن است که مومن اعتقاد خود را از ریب اظطراب وشک که افت اعتقاد است می رهاند وان را ایمن میکند. از این رو رسوخ واستقرار عقیده در قلب را ایمان گویند وبرای رسیدن به ان علم به تنهائی کافی نیست. گاهی انسان به چیزی عالم است ولی به آن مومن نیست.ا چند بار میرویم وبرمیگردیم وتوضیح میدهیم وحرف میزنیم میگویم خیلی از باور هائی که به خاطرشان در گیریم ممکن است واقعا درست نباشد می گویم باورهائی که در روح ما تغذیه شده اند مشکل دارد وقتی این باور های غلط معیار سنجش نماز درست ازغلط میشوند ما ناامید میشویم. هاجر از نمازش می گوید واینکه خودمم می فهمم که نمازم قبول هست یا نه! نماز درست؟ نماز غلط؟ فاطمه چشمهایش را ریز میکند وقتی عمیق فکر میکندبر این جمله تاکید میکند: حقیقت نماز را متمثل ساخته تکرار میکند( روح متمثل نماز) و چشمهایش را ریزتر میکند. نازی تمامان را وادار به فکر کردن میکند میگوید: توضیح دهید فاطمه می خواهد توضیح دهد که میگوید تو نه! بقیه.... به من به صغری نگاه میکند.. آشفته ام. مهیشکا خدایا الان کجا باید می بودم که نیستم که اینگونه آشغته ام روزی جائی کاملا اتفاقی پیمانه تنهائی ات از من اضافه شده اگر لیلایت نبوده ام چرا تمام اواز های مشرق ومغربی وجنوب دقیقا به من مربوط میشود؟ یادت می آید؟ نوشته بودم :شیراز چشمهای تو شاه داشت/ چراغ داشت/کردستان سینه ات کوه/ وعطر بوی شالیزار موهات کو؟ بلند می شوم. میروم کنار بخاری / روشن نیست. معصومه می گوید: چشمهایت قرمز است.سرم درد میکند. برایت قرص... قرص نه معصومه! من تکلیف خودم را با هجوم این ثانیه های سنگین بدون قرص می خواهم... رسیده ایم به بالغیب/ فاطمه گریز می زند از انفاق برای من میگوید : انفاق هزینه کردن آن چیزی است که متعلق به تو است وبا بخشیدن آن از تو کم میشود مثل انفاق مال/ انفاق جان/ انفاق قدرت... فاطمه بر انفاق قدرت تاکید میکند. می گویم انفاق محبت هم داریم؟ نازی می گوید: اسمش دیگر محبت نیست با محبت چیزی از انسان کم نمیشود... فاطمه مجبور میشود تعریف استاد را از انفاق دوباره توضیح دهد. یادروایتی می افتم که یکی از مجریان تلویزیون می گفت: .... گفت که برو از کار خیرت استغفار کن. هنوز ایستاده ام/ رسیده ایم به بقیمون. سه نوع ایستادن داریم.......سه نوع اقامه...... فاطمه توضیح میدهد/ فاطمه شمرده شمرده وظریف توضیح میدهد/ کنار بخاری مینشینم.... از نکته هائی که از سخنرانی استاد نوشته توضیح میدهد.... کامل ودقیق ساعت 7 شب است/ یاد شنبه سوالات پایان ترم که باید تحویل دهم/ نمره میان ترم... درس فردا... فاطمه همچنان توضیح میدهد.... شنلم را می پوشم کیفم را برمی دارم.لیلا کجا؟ نمیکشم نازی! من کوچکم. ظرفیت ندارم. حالم خوب نیست... فاطمه میگوید: نگران نباش لیلا ما هم که میبینی.... او دارد حرف میزند که با همه دست میدهم. نازی میگوید: لیلا این باعث نشود کلاس ها را نیائی/ فقط میتوانم بگویم: نه! خواهم آمد. لیلا الان تمام میشود/ فاطمه هنوز دارد به من دلداری میدهد... نه باید یروم. کفشهایم را که می پوشم کودک معصومه که تمام مدت غریبی میکرد به زبان خودش با من حرف میزند.... برایش شکلک میشوم سرک میشوم درون اتاق: آخر کلاس که خواستید دعا کنید اسم مرا جزء کسانی که اسمشان را می خوانید بیاورید.. نازی می خندد/ فاطمه دست تکان میدهد. من میروم.... جمعه هنوز تمام نشده / اتوبان واوان به تهران تاریک است/ تمام درهای ماشینم را قفل میکنم... ضبط ماشین را روشن میکنم /موسیقی پائیز های طلائی وگریه....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:25 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
پنج شبه پنجم آذر هزار وسیصدوهشتاد وهشت/ گروه سیالان/ لاویج یک روز قبل هماهنگی با آژانس و و کشیدن ناز مدیر و گرفتن مر خصی ساعتی و استرس وترافیک و رسیدن با تاخیر و و هی میانبر زدن و از این خیابون به اون خیابان زدن و موندن پشت ترافیک و مواجه شدن با قوانین جدید مبدع پلیس هر چهار راه و...غر زدن سر راننده آژانس و استرس واسترس واسترس برای اینکه پنج شنبه ساعت یک میدون انقلاب باشی . من دیر رسیدم مهیشکا/ ولی دیر رسیدن من هیچ اهمیتی نداشت/ ای بابا! خودت حدس بزن دیگه مهیشکا! برنامه سنگین بوده من خیلی خسته ام. سعی کن یک سری چیز ها را ننوشته بخونی.. ساعت 2:30 علی با راننده وخانم راننده و پسر عمه راننده. وپسر عموی راننده وخانم پسر خاله راننده وبچه های مهد کودک محله راننده اومدن که گروه پانزده نفری سیالان رو ببرن لاویج. این اسمش تعهدی که یه راننده نسبت به سرویسی که قرار ارائه بده وبه خاطرش حق الزحمه دریافت می کنه داره. مهیشکا یعنی اون با خودش فکر کرده بود که ما یه گروه 2 نفری داریم می ریم سفر! که اینهمه آدم با خودش آورده بود؟ ای بابا! ما کوله پشتی هامون را از جلو درخونه سعید ومیترا انداختیم رو دوشمون و راه افتادیم به سمت- بی آرتی_ انقلاب_ تهرانپارس_(تجربه این برنامه توفیق سوار شدن به بی ار تی _بی آرتی که تو این تهران تهران که میگن اینه؟ نصیمون شد) رفتیم ترمینال شرق(اینجا هم تا حالا نرفته بودم) محدثه برام پیغام داده بود که کجائی؟ براش نوشتم لاویج محدثه عجب جائی ! کاش اومده بودی/ جات خالیه... کنار در ورودی ترمینال وسایلو گذاشتیم وبچه ها رفتن دنبال ماشین( بعضی از این راننده های مینی بوس که خیلی ادمهای متعهدی بودن ونسبت به ما با اینهمه وسایل احساس تعهد میکردن هی می یومدن سراغمون که ماشین با این شرایط که شما می خواین پیدا نمیشه وبیاین با این کرایه ای که ما میگیم راه بیافتیم بریم که داره دیر میشه.... خلاصه با یه راننده ای که نمی دونستیم اون چه تعریفی از کار وتعهد واین حرفا داره قرار گذاشتیم به خاطر ترافیک و جاده ساعت یک شب بیاد انقلاب که بریم لاویج. خلاف جهت حرکت رفت سوار (بی آر تی) شدیم برگشتیم خونه میترا وسعید. شام توسط علی ومحمد تهیه شد. بعد شام یه جلسه معارفه ونظر خواهی واینکه یه حکمتی توش بوده که ما هنوز راهی نشدیم. مهیشکا حکمتی توش بوده یعنی چی؟ ...... علی یه سخنرانی مختصر مراحل هماهنگ شدن تدارکات و وسیله حمل ونقل واینها با همراهی دستها ش وگونه های سرخ و..... ای بابا! مهیشکا! خلاصه علی غذا درست کرد سفره پهن کرد سفره جمع کرد ظرفا رو شست مهتابی های خراب خونه رو درست کرد شیر ظرف شوئی رو درست کرد. جارو برقی کشید..... قرار شد یکی دو ساعتی استراحت کنیم تا ساعت یک شب که راننده می یاد. منو میترا خوابمون نبرد. ساعت شد یک بامداد/ زنگ زدیم به موبایل راننده که ببینیم کجاست؟ یه خانمه می گفت: دستگاه مشترک مورد نظرخاموش می باشد. اولش فکرکردیم که حالا نیم ساعت دیگه/یک ساعت دیگه/ ..... ای بابا مهیشکا! مهیشکا این آقای راننده با تعهد با این پولی که از ما بیعانه گرفته بود چی کار کرد؟ ساعت دو نیم بامداد علی ومحمد دوباره رفتن ترمینال که یه ماشین دیگه..... ای بابا! مهیشکا! صیح از خواب بیدار شدیم زنگ زدیم به موبایل راننده دیشب(خاموش بود)..... زنگ زدیم به هر جائی که میشد ماشین پیدا کرد...... نشد(این که این رانندها چه تعریفی از کارشون دارن یه طرف قضیه است) اینکه (یه حکمتی توش بود.....)(قسمت نبود......) یه طرف دیگه قضیه..... حالا این وسط ما وخواست ما و سعی علی وبقیه بچه ها وبعضی از بچه ها که از راه دور اومده بودن را کجای این قضایا میشه دید؟ مهیشکا تو که دستات به اسمون میرسه ومفهوم خیلی از چیزا رو که من نمیفهمم رو میدونی بگو این که یه اتفاقی علی رغم تلاش ها وبرنامه ریزی های تو انجام نمیشه مفهومش چیه؟ اینکه این راننده ها به بهشت میرن؟ .................................................................................................................................................................................. از طرف همه اعضای سیالان از میترا وسعید عزیز که یک روز کامل مهمونشون شدیم تشکر میکنم. ........................................................................................................................................................................ اعضای شرکت کننده در مهمانی : سعید/ میترا/ لیلا/ مهدی/ اسحاق/از تهران_ محمد وفردین وهما وحجت از کرج/ شراره وعمید از همدان/ فاروق از نقده/ سمیه ورضااز مشهد/ علی از آمریکا
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:59 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
از سطح خیابان های تهران اگر فاصله بگیرید واز ارتفاعی بلندتر نظاره گر این خیابان ها باشید خطوط موازی سپیدی می بینید که مابین آنها ماشینهائی در حرکتند. از بالا که نگاه میکنید سقف تمام این ماشین ها شبیه هم اند. وآدمهای درون آنها اصلا به چشم نمی آیند.اما از سطح خیابان های تهران مدل ها ورنگها وحتی سرنشین های این ماشینها قابل قیاس وتمایزند. بعضی از این ماشین ها گل زده وتزئین شده حامل سرنشینی است که از تصور زیبائی عروسش از پشت گوشی تلفن بوسه می فرستد ورقصان وشادان میرود که ناگهان! بببببنگ. درون این ماشین ها مرد هائی هستند که راننده آژانس اند که از شدت بیماری همسر وتنهائی وخلا خودشان پناه می برند به دختری که عاقبت مجبور میشوند به او بگویند خداحافظ بچه! درون این ماشین ها مردهائی هستند که درست روز عروسی شان می روند سراغ گذشته معشوقه شان و مردهائی هم که اصلا نه درخیابان ونه در این ماشینها هستند آنها در تعمیر گاه هائی مشغولند که از ترس مخابره اخبار مربوط به عروس تلفنشان را قطع میکنند وخودشان را مشغول تعمیر ماشین جلوه میدهند وبا لبهائی کبود از زنده کردن دوباره غیرت مرد ایرانی سخن می گویند. ومردهائی هم هستند که در خیابان وناگهان سوار ماشین میشوند آنها از شدت حسودی زندگی دیگران وحشی میشوند ومی افتند به جان زندگی دیگران. دلار می دزدند(سیاه) وادم میکشند(سیاه) وفرار میکنن(سیاه) که ناگهان بببببنگ. مردی که درست روز عروسی اش کارش میکشد به محاکمه در خیابان گفت : وقتی که قلبت را باختی دیگر تا آخر عمرت چیزی را نخواهی برد . وگریه میکند. سپید. محاکمه در خیابان سیاه وسپید است. در بعضی از صحنه ها فیلم سیاه سیاه میشود. مردی که سیاه شده است میگوید: زنی که به خاطر پول مرا رها کرد برای قلب تو هم هیچ گهی نخواهد خورد ومی افتد به روی زمین(سپید) میگوید دعا کن که زنده نمانم وگرنه کاری میکنم که غیرت مرد ایرانی....... در ذهنم تکرار میشود غیرت مرد ایرانی/ غیرت مرد ایرانی.... این فضا ی خاص ساخت واین دیالوگهائی که اصرار بر زنده نگه داشتن ارز شها ورفاقت ها وخصائل نیکوی انسانیت است مخصوص آقای کیمیائی است. دیالوگ حامد بهداد وپولاد کیمیائی در کار واش ( با خودم فکر میکنم آدم همین دوره اند؟ این ماشین هائی که از بالا شبیه هم اند . حامل آدمهائی هستند که شبیه هم نیستند وسرنوشتشان جائی دوربه هم نزدیک میشوند. در اطراف بیابان های فرودگاه امام. اصرار امیر برای فهمیدن واقعیت وطفره رفتن عبد. نمی فهمم چگونه میشود که امیر بی خیال میشود و سر خوش از بی گناهی معشوقه اش میرود که ناگهان بببببنگ! از تمام فیلم صحنه ای که در ذهنم می ماند لحظه نگاه کردن به فیلم تولد توسط محمد رضا فروتن است. ناگهان گریه میکند و ببببببنگ. به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:47 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
موضوع سرماخوردگی و داستان های مربوط به اون از مسائلی که این روزا انرژی وحجم زیادی رو به خودش اختصاص داده. مخصوصا تو مدرسه که تو دو هفته گذشته تعداد غائبین کلاسامو حتی به پنجاه درصد رسوند. حالا شما در نظر بگیر تو یک کلاس که نصفشون غایبن واون نصفه بقیه هم که حاضرن با ماسک وسر وصورت ورم کرده وچشمهای سرخ واهنگ سرفه گلو هاشون کلاس رو همراهی میکنن. وظیفه ات این باشه که ریاضی اونم مبحث حد رو تدریس کنی. خوش به حال بچه ها است مریض بودن وغیبت این جلسه دلیلی برای عدم انجام تکالیف وامتحان جلسه بعد. فقط خدا می دونه که این روند کاملا خطی واموزش وپرورش ما قرار که کدوم آینده رو برای این مملکت ورق بزنه. به هر حال درگیر بودن تو این فضای بیماری منو وادار کرد که تو دو هفته گذشته دوبار برم دکتر. اونچه که میخوام درباره اش بنویسم یکی اینه که: هر دو دکتر تو تجویز دارو هاشون یه روش بیشتر نداشتن: دکتر اول: سر تو بگیر پائین. چشمات درد میگیره؟ سلفه کن! بزارفشارتو بگیرم / خوب برو اتاق بغل دستی سرم بزن. به طوری که تو یک ساعتی که من زیر سرم بودم اتاق که جا نداشت هیج به صف طویل از بیمار هائی که منتظر بودن پشت اتاق تشکیل شده بود. دکتر دوم: چی شده: چرا اومدی دکتر؟ خوب برو این دارو ها رو بگیر(داروها: آمپول قطعا دیکلو دگزا و...) سه روز باید استراحت کنی _ برات گواهی بنویسم؟ صف آمپول زنی جا نداشت از بسکه شلوغ بود. دوم این که منتظر موندن توی اتاق انتظار مطب ورفت وامد ادمهای متفاوت و تفاوت عکس العمل ورفتار آدمها وقتی تو موقعیتهای متفاوت قرار میگیرن. مقایسه 1 اتاق انتظار مطب دکتر عامری (منشی: یه خانم با صورت گرد وعینک ته استکانی / کاملا خونسرد) صدای داد وبیداد یه دختر بچه از اتاق آمپول زنی( ماااااااااااامان. مامان کمک. خدایا کمکم کن. نههههههههه من نمیزنم. من آمپول نمیزنم... مامان ترو خدا . بابا نزار به من آمپول بزنن. صدای مامان: حرف نزن سارا. ساکت شو. درد نداره که. خجالت بکش. دختر گنده. هی بهت گفتم لباس بپوش. گوش نکردی دیدی حالا. درد نداره که. بخواب. صدای بابا: بخواب بابا/ بخواب سارا درد نداره دیدی برات باد کنک خریدم امپول بزنی زود خوب میشی صدای جیغ های بنفش سارا/ صدای التماس سارا/ صداد غرو لند مادرش .... وصفی که منتظرن سارا رضایت بده ونوبت اونا بشه. 5 دقیقه با همین شرایط. صدای فریاد امپول زن/ بخواب ببینم. مادرش بره بیرون/ باباش بره بیرون سارا: مامان نرو.. ترو خداااااااااااااااا. فریاد بابا: خفه شو/ بخواب عوضی( توجه: پدر 38 ساله به دختر 3 ساله میگه عوضی) مامان خطاب به پدر: تو خودتو ناراحت نکن. برو بیرون. سارا: اگه بمیری اگه بمونی باید این آمپول رو بزنی. یه مرد تقریبا 38 ساله با سر وصورت افروخته ویه شکم گنده با حرص در حالی که محکم قدم برمی داشت اومد از سالن رد شدو رفت بیرون. .............................................................................. کنار من یه پدر مادر وبا یه پسر بچه تقریبا 8 ساله که بچه رو اوردن دکتر. بچه رو پدر: آمپولش درد داره؟ مادرش: خوب که چی؟ می ترسی؟ آمپول ترس داره؟ خجالت بکش ( مادر: یه خانم چادری قد بلند. پدر: بیین پسر گلم امپول باعث میشه که خیلی زود خوب بشی تازه دکتر که هنوز به تو آمپول نداده. پسر: مامان دستشوئی دارم. مادر: لازم نکرده داره نوبتمون میشه. پسر بلند میشه در دستشوئی باز میکنه می ره داخل دستشوئی. پدر با ارامی بلند میشه وپشت سر پسر می ره تو دستشوئی مادر هم دنبالشون بچه رو از دستشوئی میکشه بیرون. کثیف/ اینجا کثیف. بچه: خوب دسشوئی ام داره میریزه. بابا مگه زور. دوباره بچه می ره دسشوئی. اسمش صادق بود.) گفتم بخواب.... گریه گریه گریه وجیغ سارا. مامان: گفتم که باید این امپولو بزنی. مطب ساکت میشه: به دختر بچه خپل با شلوار صورتی وکاپشن آبی در حالی که بادکنک بزرگ تو دستشه وداره دماغشو بالا میکشه می یاد ورد میشه. پشت سرش مادرش: به ما نگاه میکرد وسرشو تکون میداد. پدرش از در ورودی داد میزد: تموم شد؟ فکر کنم خودشم از آمپول می ترسید. بعدش صادق رفت پیش دکتر/ بهش آمپول داد. منو صادق با هم تو صف آمپول زنی بودیم. مقایسه 2 یه پدر ومادر وبچه که معلوم بود مسافر بودن با هم اومده بودن دکتر و قبل از ما داشتن آمپول میزدن. پدر سرشو با یه روسری بنفش بسته بود. پیر وکثیف ومریض بود. به بچه ومادر گفت من آمپولمو زدم میرم تو ماشین بخوابم تا شما بیاین. ورفت مادر رفت که بهش سرم وصل کنن. ( یه مانتو مشکی_ روسری مشکی_ کاپشن مردونه کرم وطوسی تنش بود) بچه که حدودا هفت هشت ساله بود تو مطب این ور اون ور می دوئید وآتیش میسوزتد. از کنار هر کس که رد میشد محکم خودشو بهش میکوبید. چشماش نیمه باز بود حالت چشماش وچهره اش اینطوری بود. آمپول زنه داد زد که بیا بخواب بچه/ سریع رفت رو تخت وخوابید: صدای غش غش خنده تو کل مطب پیچیده بود. انگار داشت بازی میکرد انگار اومده بود شهر بازی. امپول زن ازش میپرسید اسمت چیه: از شدن خنده نمی تونست جواب بده. مقایسه 3 صادق: بابا داره میخنده؟ مگه آمپول نمیزنه؟ مامان صادق: یاد بگیر/ یاد بگیر. از تو هم کوچیکتر. چشمای صادق پر از اشک: بابا کمکم کن. تو هم با من می یای تو؟ آره پسرم. بیا کنارم وایسا دستمو محکم بگیر / باشه باشه پسرم. بابای صادق: با دو تا دستاش صورت صادق گرفته وتو چشماش نگاه میکنه: ببین صادق تو چشماتو میبندی حالا ببند. صادق چشماشو میبند. آروم میگی 1_ بعد 2 _ بعد 3 تموم میشه. به همین سادگی. بابا اگه تا پنج تا هم باشه عیب نداره. بیا تمرین کنیم 1_2 نه صادق باید با سرعت کمتری بشماری. ییییییک_دووووو. مامان صادق: عصبانی: خوب دیگه حالا یه امپول میخوای بزنی ها. تمام مدتی که پدر صادق با آرامش به صادق کمک میکرد رفتار مادرش همین بود وپدر بی توجه وبدون اعتراض به مادر هوای صادق رو داشت. نوبت صادق شد. زد زیر گریه. مادرش عصبانی: ساکت ساکت از بیرون در داد می زد. پدرش اروم رفت داخل اتاق. آمپول زن کلافه: پدرش بر بیرون. صادق بابا ترو خداکمکم کن. پدر: صادق یادت رفت بشماری سر پسرشو محکم گرفته بود: صادق: بسم الله الرحمن الرحیم یییییییییییییک/ دووووووووووووووو تموم شد. دیدی تموم شد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:23 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
از روستای کرد کوه واقع در مراغه تا نزدیک چند تا کوهی که دیگه کوهنوردی شکل جدی به خودش گرفت ومن تقریبا مردم از تشنگی پر از باغ های سیب !مهیشکا! باور کردن این منظره ها مثل تصوری که نمیشه از بهشت داشت برام غیر ممکن بود. از داخل قطار و راه اهن مراغه که سوار ماشین شدیم تا نزدیکی روستا جسته وگریخته این منظره ها رو از دور میدیدیم و من فکر میکردم از اون لذت هااست که هم دور وهم باید ازش رد شد. به میترا گفتم آرزو دارم یکی از این سیبا رو بچینم وبعد طوری بهش گاز بزنم که داد سیب در بیاد. این آرزو خیلی زود محقق شد( قدرت خدا) من2 تا سیب دزدیدم! مهیشکا!
((تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم....)) آره درست حدس زدی/ بلافاصله بعدش هم این شعر رو خوندم. ................................................................................. سیب اول رو از یک درختی چیدم که اتفاقا سگ نگهبان باغ هم چند قدم اون طرف تر نشسته بود. فقط نگاهم کرد. همین. بعد از من محدثه هم یه سیب دزدید. خیلی کیف داشت /مهیشکا/ خیلی زیاد. خیلی خوشمزه یود/ فقط کافی بود سیب رو بکشی گوشه روسری یا لباست عین نور خوشید می درخشید. وقتی بهش گاز میزدی تو دهنت آب میشد/ وهنگام جذب شدن به سلولهای بدنت مدام میخندید. خلاصه اینکه بهشت خیلی جای خوبیه/ مهیشکا/ارزش داره به خاطرش آدم تلاش بیشتری کنه/ ارزش داره به خاطرش انسان بمونی.... .................................................................. سیب دومرو از صاحبش اجازه گرفتم وچیدم یه دونه برا ی خودم وعبدالله/ یه دونه برای زهره که باعلی نصفش کرد. این صاحب مهربون باغ یه عالمه سیب داد به اقای کاویانی که داخل چفیه اش گذاشت و تمام راه از خودش واقای میرزائی پذیرائی کردند ونزدیک کوه هم بین همه بچه ها پخشش کرد. یه دونه هم به من رسید. سیب سوم رو از یه درختی چیدم که سرش رو از حصار باغ بیرون آورده بود وبه من میخندید تقصیر خودش بود به خدا/ وقتی چیدمش آقای کاویانی گفت اگه سیب می خوای من تو چفیه ام دارم. ممکنه صاحب باغ راضی نباشه/ گفتم نه! می خوام خودم بچینم. فقط یه دونه .صاحب باغ راضی. چون هم شاخه از باغ بیرونه هم من میخوام بخورمش نمی خوام با خودم ببرمش. میگن وقتی از کنار یه باغ رد میشی اگه به اندازه اینکه فقط بخوری با خودت نبری ایراد نداره. منم که فقط یه دونه برای خوردن چیدم پس ایراد نداره. تازه این ادامه همون باغیه که از صاحبش اجازه گرفتیم .شاید اصلا مال همون باشه/ اونم که راضیه. P آنگاهQ اقای کاویانی گفت این کلاه شرعی. آره مهیشکا؟ کلاه شرعی؟ میرم جهنم؟ ((بعدش به این فکر کردم لابد همه مجرما مثل من توجیح دارن واسه کاری که نباید میکردن))
به هر حال اون موقع لذت چیدن سیبی که چیدنش به هیج کجای دنیا بر نمی خورد ولی کلی به من اضافه میکرد به طوری که حالا بعد از دو هفته از یاد اوری اش غرق در لذت میشم رو با هیچ شرع ومذهبی قیاس نکردم. حتی حاضر بودم سیب رو بچینم وبعد دنبال صاحب باغ بگردم وبا شرط او بر رضایت به شرط ازدواج با دختر خوره ای وکچل وکور ...... موافقت کنم( تو باور نکن. هی بخند!) پنج شنبه شب وقتی راجع به خطا ها ونظراتی که در سفر داشتیم دور هم جمع شده بودیم وبه یکی از بچه هاکه تک روی کرده بود وحرف جلودار رو گوش نکرده بود ایراد گرفته شد.گفتم: چقدر پسر بدی بودی؟ گفت: حسی که اون موقع داشتم این بود که باید میرفتم.( قبول داشت که اشتباه کرده ولی پشیمون نبود. من میفهمیدمش) مهیشکا می تونی حدس بزنی که اون آدم کی بود؟ (هی بخند!)
مهیشکا! من سیبی که از اقای کاویانی گرفتم رو گذاشتم تو کوله پشتی ام برای مادرم اوردم. وقتی سیب رو به مادرم دادم نیم ساعتی بود که داشتم گزارش سفر وباغ های سیب رو براش تعریف میکردم . تمام مدت سیب تو دست مادرم بود. نگا هش میکرد و میگفت: الله اکبر/ الله اکبر. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:42 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
عجیبی عطیه/ عجیب می خواهم از تو بنویسم / نمی توانم می خواهم از سهند بنویسم /نمی توانم می خواهم از انبوه درختان سیب/ از میاندوآب/ از ملکان/ از سرزمین خوشه های طلائی/ از شال طلائی عروس کردی که که برایش با سرو وضعی خسته/ کثیف/ پشت کوهی ایستادیم و خوشحالی کردیم واو حتی نگاهمان هم نکرد/ از داماد که خوشحال بود/ از تو که(( شده ای داماد عاشقی که عاشقانه ندارد)) بنویسم می خواهم / اما نمی توانم... از این همه تضاد رها /نمیشوم/ عطیه/ از شدت سر در گمی وناچاری دو بار گریسته ام. یکبار شب جمعه مورخ بیست وسه/ هفت/ هشتاد وهشت در خوابگاه تربیت بدنی مهاباد یکبارروز جمعه مورخ بیست وچهار/هفت/ هشتاد وهشت درون ماشینی که ما را از مهاباد به مراغه می برد. عجیب نیست عطیه؟ اینکه تصور دیدار تورا هر جائی عطیه / هر جائی/ به خدا هر جائی به غیر از سهند ومهاباد نفس میکشیدم وتو ناگهان از پشت ستاره های آسمان سهند سر زدی. سر زده امدی/ مثل همیشگی هایت/ ناگهان ظاهر میشوی و هی پشت سر هم تکرار میکنی لیلا/ لیلا/ تلفظ نام من از حفاظ لبهای تو / از لهجه شیرین عسل/ از عسل لبهایت/ از مراغه از عسل/ از صابون/ از راه آهن مراغه/ از کوپه ما/ از قطار / از خانواده حسین زاده/ از چشم های بی نهایت درشت دیاکو و سرخی گونه هایش وقتی مادرش او را به ما معرفی میکرد واز خاطرات علم کوه رفتن او باغرور یاد میکرد/ از باغ های سیب/ از خستگی/ از تشنه ماندن/ از سرما/ از پناهگاه که خانه ما بود/ از مسافرانی که دیر بازگشتند/ ازبازار/ از قله قله ستاره های چشمهایت....... چگونه عبور کنم از این همه ثانیه های ناب؟ اخر چگونه عبور کرده ام ا ز آن دره وقتی که خستگی و تشنگی امانم را بریده بود . من عقب مانده بودم و عقب دار در سکوت همراهی ام میکرد. اخر چکونه به زبان بیاورم سکوت محض حاکم بر فضای دره را که با نفس های من آمیخته بود وتمام روحم را صیقل داد. اری سکون سخن میگوید. میگوید در اعماق زمین جائی هست برای تو کنار گذاشته ام از هرچه لباس کوه گرمتر از هرچه کفش کوه اصل تر. میگوید که اگر بخواهی می توانم تو راریشه یک کوه کنم/ بزرگ شوی/ رشد کنی/ ارتفاعاتت بشود محل معاشقه پروردگار با صورت های سوخته وترک ترک شده کوهنوردهائی که می روند از ارتفاعی بلندتر شاهد رفت و امد انبوه ثانیه ها باشند. تو را برای خودت می خواهم عطیه. برای همین است که یادت را مثل مهر متبرک جانمازم می بوسم وراهی ات میکنم به امید ظهور دوباره ات از اعماق ثانیه ها. عطیه/ عطیه/ عطیهههههههههههههههههههههههههههه ........................................................................................................... ((... اینها عجیب نیست عجیب منم که از خاکستر سینه ات اغشته به بوی شاعران باستان برخاستم روزی عاقبت وقلب ثانیه ها را بشکافتم قلب دیگری داشت آن را هم شکافتم آنهم قلب دیگری و... در تمام ثانیه های بی تو بودن هوار کشیدم/ هوار...)) شعر اخر از علیرضا پور مسلمی است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:39 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما ده نفر برای افطار مهمون میترا وسعید بودیم . پنج شنبه دوازدهم شهریور هزاروسیصدوهشتاد وهشت/ کلک چال ساعت حدودا شش بعد از ظهر بود که راه افتادیم اولش که تو ورودی پارک جمشیدیه منتظر سید بودیم وبه وشوخی وخنده میگذروندیم هیچ نمیدونستم که قراریک ساعت بعد مفهوم واقعی تشنگی و واموندن رو تجربه کنم. ................................................................................................................................... قبلا به این موضوع فکر نکرده بودم که مفهومی مثل تشنگی تا این حد درجه های متفاوتی می تونه داشته باشه( ولی مسلما هزار سال دیگه هم با این فهم ناقص نمیشه مفهوم تشنگی یک دختر بچه سه ساله ای که قرار نیست بعدش افطار کنه وبا تو ارتفاعی بلندتر از ارتفاع معمولی به خوردن وگفتن وخندیدن وآتیش بازی مشغول بشه رو فهمید) نه/ نمیشه فهمید/ یا حتی بشه چند ثانیه بیشتر بهش فکر کرد/ تشنگی/گرما/جنگ/ اسیری نه / (کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ) ......................................................................................................................................... یکبار دیگه هم وقتی دانشجوی همدان بودم با هم اتاقی هام افطار بردیم عباس آباد.اون موقع اینقدر سخت نبود شایدم من جوونتر بودم. به هر حال چون مطمئن بودم که می ارزه با اینکه پنج شنبه خیلی پر مشغله ای رو گذرونده بودم تصمیم گرفتم برم. یادمه اون موقع تمام راه برگشت رو دویدیم چون در خوابگاه بسته میشدو وما توبیخ میشدیم((چه روزهائی گذشتند.وچه پرنده هائی در این روزها پر شدند/ بگو بخندد باز/ بگو همدان سراپا خنده باشد// من پاهایم را باطولانی تاخت زدم/ ودیگر برایم مهم نیست/ که آدم های این عصر با چه ترکیبی عاشق میشوند)) ................................................................................................................................. سید دیر کرد برای همین مجبور شدیم که ما حرکت کنیم و سعید ومحدثه وزهره منتظر موندند که سید بیاد. بقیه با هم راه افتادیم وبعدش ما هم از هم جدا شدیم منو نرگس عقب موندیم نرگسم رفت ومن عقبتر ازهمه موندم... با هر بدبختی بود افتان وخیزان به ایستگاه فوق ا لعاده رسیدیم. هوا کاملا تاریک شده بود میترا زودتر رفته بود که سفره افطار وپهن کنه/ زندگی سعید ومیترا کوه در کوهه سعید از میترا تو کوه خواستگاری کرده/ ماه عسلشون هم تو کوه بوده/ همه مسافراتاشون هم تو کوه بوده/حالا مهمونییاشونم تو کوهه/ ما هم فامیلای کوهیشون هستیم/ از وقتی هم که با گروه آشنا شدیم شرکت کردن تو مجالس رسمی مثل کوه سخت شده/ خلاصه اینکه همینکه من ملحق شدم به گروه ونشستم ندا آومد که الله ووووووو اکبر/ هنوز سعید وسیدو محدثه وزهره نرسیده بودن به فاصله نیم ساعت اوناهم رسیدن.آی خوردیم..... بعد از نماز مغرب واعشا نیم ساعت بعد از افطار راه افتادیم بریم بالا/ خیلی بهتر از قبل بود. رسیدیم بالا زیر نور مهتاب مقیم شدیم. ........................................................................................................................... اقامت مهتابیم پس از آخرین بار حل شدن در مهتاب چشمهایت تکرار نشدنی مینمود/ تکرار شد. میدیدمت که در عبور بی پاسخ لحظه هائی که نفس نفس زنان آورده بودمشان نشسته ای واز پنجره اتاقتادامه دادن قصه را مرور میکنی.. ....گریه نکن لی لا/ گریه نکن / وگرنه داد میزنم) ............................................................................................................................. سحری که خوردیم نماز که خواندیم راه افتادیم به سمت ارتفاع های پست تر. ساعت نه رسیدیم به ورودی جمشیدیه/ خسته/ برای اولین بار بود که تو عمرم بعد از یک شب نخوابیدن واون همه فعالیت تونستم با یک ساعت استراحت برم سر کلاس وتازه چقدر هم با استاد در مورد تفاوت دوست داشتن یک مرد ویک زن بحث کنم. خدایاااااااااااااا (( انگشتهایم بزرگ شده اند بی تاب هم میشوند مثل سر سره بازی سر بازی چه سخت است همسایه/ واین میله های به طاق عمود. فاصله بدی است برای قشنگ))(( قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال وفکر کن......)) هشتاد وهشت سال فاصله کمی نبود کشیدمت درد/ درخت/پنجره..............به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:11 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
آبان شوم/ بپیچم درون چادر نماز سپیدم/ بیاستم روبروی صفحه گسترده سجاده ام/ خیره شوم به اهداف متبرک جسم وذهنی که درون یک مهر خاکی خلاصه میشود/ بگویم بزرگا مردا . اسفندیار زنده است. لیلی نیز.... و((لیلا نام تمام دختران زمین است. )) عرفان نظرآ هاری عزیز تمام کلمات کتابت گریستنی است/سهیل در مفهوم ووجود کلمه ای که در شکستن انار دلها موجودیت میابد وبه سرعت تکثیر میشودپیچ میخورد وفکر میکند. (( چندم آبان نم نم باران نم نمیگذاردم گم نشوم/ درون پیچ پیچ چادرت سیاه)) ((نیست چشمت که میخواهد عاشق شود حالا....)) حالا است که آتش شوم/ شعله بکشم در تار وپود کلبه چوبی تان / از حظور شما پر بود (( و باد آمدو تمام رویا ها را باخود برد))............................................. آشفته ام /کاوه/ درد از شقیقه هایم زبانه میکشد/ طاقت گریه های تو را ندارم / طاقت دیدن نمایش موازی دو نماز/ طاقت خوابیدن درون قبرستان/ و یا لذت جستجو قبر خود در یک مسافرت چند روزه... (0 سهم من این است/ سهم من این است/ سهم من پنجره ای است که آویختن پرده ای ان را از من میگیرد)) از کندلوسی که نرفتم/ باز میگردم/ نه از قبر آبان خبری بود ونه حتی شعر هائی که در کلبه چوبیتان تکرا ر میشد/ نه از سجاده آبان خبری بود ونه از لحظه لحظه هائی که تمامشان مال/ مال/ مال خودمان بود... پنجره/ دیوار/ ایوان/ تابلوهای نقاشی/ فانوسی که روزی برای خودمان بود. وتنهائی مان که قالی پا خورده ای نبود که در ورودی هر خانه ای بشود پهنش کرد و به هر کسی تعارفش کرد .. ............................................................................................................................ ابان شوم بپیچم درون چادر نماز سپیدم/ صبر کنم ماه رمضان شود/ سحر شود/ به پشت بام بروم/ منتظر اذان صبح بمانم/ بیائی/ بگوئی الله وووووووووووووووووووووووووووو/ اکبر. خدا بزرگتر ازآن است که وصف شود/ بزرگتر از آنکه درون پشت بام خانه ما جا شود/ فلا اقسم به مواقع النجوم/ قسم به لحظه نزول ستارگان/ وآن لحظه ای است بزرگ/ اگر بدانید لذت اجرای نمایش دو نماز موازی/ کاسه سرم از سجده پر شود وتو در کنار/کنارم به سجده رفته باشی/ دستهایم در مفهوم قنوت به آسمان رفته باشد و تو از سر انگشتهایم توت خورده باشی . نه/ کاوه.... طاقت گریه های تو را ندارم. برمیگردم از کندلوس..................................... ما خودما ن به اتفاق خودمان از کندلوسی که نرفتیم باز گشتیم. درون زندگی مدور همیشگی. به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:54 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
من حرف بزنم و تو فقط گوش دهی فقط من حرف بزنم و فقط توگوش دهی بی هیچ حرکتی/ بدون هیچ تتغییری در خطوط چهره ات نه از شنیدن شادی هایم لبخند می زنی و نه از گریه هایم غمگین میشوی دو چشم خیره وثابت/ بی تفاوت/ بی پاسخ خودم خواستم / تو انتخاب خودم بودی/ خودم خواستمت آن روز که برای خریدنت از چادر مادرم آویزان بودم / تو انتخاب خودم بودی.... عروسک قشنگ من..... قرمز پوشیدی..... تو رختخواب مخمل آبی خوابیدی ...... وچه شعر ها ی دیگری هم برای خوابیدنت...... برای صورت پلاستیکی ات.... برای اندام همیشه بی تغییرت......بزرگ نمی شوی / قد نمیکشی / تو انتخاب خودم بودی ......................................................................................................................................................... خودم خواستم که شاعر چشمهای تو باشم شاعر دریا / ازآزادی می گوید شاعر زمین/ از قامت ایستاده درختان من شاعر بارانم / از لهجه عجیب حنجره اش ........ بگویم؟ که با آن سیصد ملیون ترنمی که از تکرار یک لحظه خیره شدنش به زمین نصیب من شد..... چه کرده ام؟ هی بخند/ به نتیجه مزه مزه کردن یک حبه انگور در سرازیری گلویم/ بخند/ حوا منم ..... آآآآآآآآآآآآآددددددددددددددم!!!!!!!!!!!!!!! ((خودم فریبت داده بودم و کشانده بودمت تا چند قدمی پیاده رو.................)) ....................................................................................................................................................... دو شنبه بود_مبعث رسول اکرم_ بیست ونهم تیر ماه_ امام زاده داوود_ روستای کشار بالا........ ما چهارده نفر بودیم _ روستای کشار بالا شاه توت دارد_ رنگ خون_ مرا می ترساند. حرکت ما با پذیرائی یکی از اهالی روستا که روی دیوار باغشان شاه توت میچید شروع شد .... هوا گرم بود- هیچ چشمه ای سر راه نبود/ وانچه که تمرکز نوشتن را از من گرفته واز دوشنبه_ انچه که در ذهنم مانده ، نه طراوت درخت وچشمه و هوای پاک است ونه مزه جوجه کبابی که علی ابوالفضل ومهیا ومیترا وسعید زحمتش را کشیده بودند ونه لذت آب بازی وخنکای درختان بعد از کوهنوردی در هوای کم اکسیژن ونه مرور خاطرات بچه ها از پیاده روی شمال ونه....... فقط صدای دارکوب را به خاطر می اورم که میکوبید...... با بیرحمی تمام بر تنه درختان؟ درختی نبود / نه نبود.... صدای دارکوب تمام مدت راه رفتنمان با ما بود..... قطع نمیشد ... حتی برای یک لحظه.... دراکوب ها نفس کم نمی اورند؟ خسته نمیشوند؟ احتیاج به استراحت ندارند؟ دار کوبها چه موجودات عجیبی اند..... دار کوبهای زرد از درخت کم اورده اند به جان کوه ها افتاده اند..... بین راه سنگ بزرگی از بالای کوه جدا شد وفرار کرد...... در ابتدای حرکتمان پیدا کردن دلیل صدا مشکل بود..... کمی بعد از حرکات ارتفاع کوهها را میدیدیم با خط وخطوط کج تراشیده شده بود وانسانها سوار برساخته ایشان پیش میرفتند ...... محدثه از انفجار کوه در پیاده روی تهران شمال میگفت/ اینکه فکر کرده زلزله بوده/ دیروز میترا با من تماس گرفته بود میگفت: روزنامه برای استخدام آدمهایی برای همین کار اگهی زده ...... وتلخ میخندید...... یعنی اینکه کوه هم اگر باشی / کسی پیدا میشود که.....که..... به خاط منافعش/به خاطر پول/ تکنولوزی/ برای بقا/قدرت کسی که .... حیوان دو پا است........ که به جان تو بیافتد و تورا تخریب کند..... دارکوب های زرد مواد منفجره........سنگهای فراری چه زندگی سرگردانی دارید!!!! آیا پای انسان به انتهای دره ای که به آن پناه می برید نخواهد رسید؟ خودتان خواسته بودید که کوه باشید:؟ خدااااااااااا یا!!می خولستم بپرسم شما برای سنگهایی که به آنها در این دنیا جفا میشود هم بهشت تدارک دیده اید؟ به سنگهای کوه های کشار ظلم میشود....انها برای باقی ماندن احتیاج به انگیزه دارند....به وجود دنیایی دیگر که...... من از آن هیچ نمیدانم./میترسم ............................................................................................................... ((کوه با نخستین سنگها آغاز میشود انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به اوای زنجیرش خو نمیکرد من با نخستین نگاه تو زاده شدم)) احمد شاملو ............................................................................................................................................. خودم خواستم که کوه تو باشم؟ ....به قلم: لیلا عزیزخانی........................................................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 8:49 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
کوهم که در عبور از گردنه های وجودم گلهای دامنم را از پشت عینک دودی به تماشا نشسته ای! نمیبینی ام! از پشت این قاب ! کوه را به نظاره نشستن اشتباه است. ظرف چشمه های من اینگونه که تو میبینی نیست. می توانم بجوشم آنگونه که درروان شدن رودخانه رگهایم از پی ات بی نشانه / به درد بیاورم دلت را / از گریه های شبانه از تب / از درد/از کمر شکسته تخت خوابم/ جیغ میکشد.... از تداعی ومرور خاطرات نداشته....... بس کن لیلا. آفتاب شوی درون آسمان بسوزانی گونه هایم را گل بشوم بشکفم در دشت بدوم موهایم را بسپرم به باد /به درد... (( تا از این درد همه را شکل تو میبینم... در خیابان/ در خواب/ با آن روسری سفید)) ............................................................................. از جنگل آمده ام/ از پشت کوه های امام زاده قاسم. عجب سلیقه ای دارد. این آقا/ ماوا گرفته بر فراز کوه ها /روزش را به دید زدن اندامهای بکر وبالا بلند درختان الیمستان میگذراند شبش را به تماشای پایکوبی شاخه های مست از دف زدن ماه..... عجب صفائی دارد خدا ... پیاده روی زیر نور ماه / وضو گرفتن از آب چشمه..... تصویر سایه های ما پشت سر هم وبه ترتیب وقت عبور از پایکوب دل کوه... موسیقی گم زنگوله هائی از دووووور... شب/ ستاره/ سهیل/علی/فاطمه/من/محدثه /زهره چه سایه های خوش عکسی / چه نمازی چسبیده به سید ،صفا کرده میگوید جمله ادبی بلد نیستم اما نمازی خوانده ام که.... که.... که خلاصه کشش معشوقه است دیگر احمد اقا ! چه میشود کرد؟ ((این روزها، این روزها همه اش به اولین روزهای سرگردانی ام فکر میکنم)) نه! (( انسان هیچگاه مامن خوبی برای خود نبوده است)) نرگس! تو از تمام گلها زیباتری. (( ما می دویدیم وزندگی نشستن بود_ ما می خوابیدیم وزندگی رفتن بود ما میرفتیم وزندگی..........)) درست میگوئی نرگس! انسان هیچگاه... انرژی که از طبیعت القا میشود درونمان جاودانه میشود و مارا به یاد انسان بودنمان می کشاند.... نرگس چشمهای سهیل از طبیعت انرژی گرفته برق میزند. این کشف عظیمه بود که حس واقعی اینگونه است که عظیمه میآید برای تمرین اگرچه کم حرف میزند. چه احترامی دارد امام زاده قاسم... آفتاب رودر روی او قدم به قدم عقب می کشد وخداحافظی میکند ومی رود اگر در این لحظات تو در مسیر خداحافظی شان بیاستی خنجر های نور درون صورتت فرو خواهد رفت. چه رفاقت نزدیکی است میان امام زاده قاسم و آسمان. قسمش دادم سفارش ما رانیز به آسمان بکند که خدایااااااااااااا تنهائییییییم.... از دلائل تورم زانوهایم پس از دوروز پیاده روی و تورم اقتصاد کشورم امار درستی در دست نیست . خداایااااااااااااچه کسی راست می گوید؟؟؟؟ نکند که این بیماری جدی باشد؟ خدایا! از شرایط به نام زدن کوه هایتان در هیچ بنگاهی اطلاعی در دست نیست؟ می خواهم برای خود تصمیمی بگیرم ماوائی بگزینم؟ از کجا؟ این انصاف نیست.. خدایا من آدم توام. برای شما کاری ندارد جوشاندن چشمه ها، کوه هایتان به این بزرگی ، من وگاوها از یک چشمه آب بنوشیم؟ خدایا این گاوها مرا نمی فهمند یکدفعه وبی هوا سمت چشمه می دوند ، بدون در نظر گرفتن من_میترسم_ که من آدم توبودم/ هستم/ می خواهم بمانم. میترسم که صدای خرناس خرس از پشت درختان جنگل واقعی باشد. از اینکه داوود دیگر کوه نیاید می ترسم از صدای سرنوشتم از اعماق چاه کمک می طلبد... باور نمیکنم ! برادرانمند؟ به دور چاه به مناظره نشسته اند؟ پیراهنم را مچاله کرده اند برای دروغ؟ برادرانمند؟ ..................................................................... درختان دائم الخمر جنگلهای الیمستان/ تکیه دادن به شانه های شما هم حکایتی بود که بر کارنامه عبادتمان اضافه شد. هر شب مست میشوید وشاخه هایتان رابه رخ هم میکشید.عرق میکنید وخزه می بندید.... متبرکیم وقتی خسته وخاک خورده آب چشمه هایتان را بر سر هم زدیم ...زیارتمان قبول باشد .... و حالا به شهر بازگشته ایم ومن از کامیون ها می ترسم از خدایان بی رحم جاده ها که از اگزوزهایشان بوی دود می رقصانند در جاده ها از رنگ خون از چشمهای راننده هایشان خواب ندارند... ........................... مثل جوجه ای که گربه به چند قدمی قفش رسیده باشد خوابم نمی برد/ می ترسم از اینگونه مناظره از چشمهای مادرم نگران من است می ترسد. به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:46 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
تعریف من از چشمانت تعریف تازه ای نیست .سارا! همان دومردم اصیل سنتی پا بر جا که در مبارزه تنگا تنگ گذراین همه ثانیه تمام ملت های وجودم را به محاصره گرفته اند . همان دو مردمی که با هیچ ریاضتی وبا هیچ فلسفه ومنطقی استدلال نمی شوند. اصلا دلیلی ندارد این همه سال سارا بودن. بودن با سارا. ................................................................................................. هشتاد وهشت سالگی ام در فقدان چشمهایت شروع شد وادامه می یابد. همیشه آغاز یک سفر یک ساله می گریم. امسال هم . گریه های بی بها نه. مثل تراوش آب از تنه درختان از زخم هائی که گاه وبی گاه سر باز میکنند. زخم هائی عمیق. مثل نامی که با بی رحمی تمام درون قامت ایستاده یک درخت حک شده است. .................................. سارا تو زخم عمیق منی ! حک شده ای درون قلبم . لا علاج تر ازآنی که برای فراموشی ات تصمیم تازه ای بگیرم از بسکه ریشه پراکنده ای در اقصی نقاط وجودم. هم فکر کردن به تو باعث پیشروی ات در تمام وجودم میشود وهم بی توجهی به حظور همیشگی ات. سارا امسال اردیبهشت دیر کرد ه عجیب نگرانم . ( درست مثل اولین روزهایی که دچار چشمهایت شده بودم) (در من شدید می شوی و پیشانی ام از کوبش های مدام تو خط خطی میشود) هیچ سالی اردیبهشت تا بدین حد دیر نمی رسید. از اتفاقاتی که در رفت آمد سفر یک ساله گریبانگیر میشود می ترسم. امسال اردیبهشت از آغاز یک باران دوباره به بهشت چشمهای تو وصل خواهد شد. برایت نگفته ام که برای تمام آدمها آغاز سال از فروردین است وبرای من اردیبهشت آغاز شروع دوباره است.؟ تو که بیائی سارا ! تمام سفر ها وتمام بازدید های ما از اردیبهشت سر خواهد گرفت.... یادت می آید سارا؟ یکبار به من گفتی حیاط خانه تان درختان نارنج دارند . گفتی من که بیایم نارنج خواهد داد... یادت هست؟ هی بخند / به کودکی که از مرور خاطرات نداشته اش با تو پیر میشود..... بخند. راستی سارا بهار را به تو تبریک میگویم. آغاز گل داددنت در تمامی باغچه ها وباغ ها/ شکوفه ام! از حرارت وگرمای دستهای تو است که آبهای زمین برای بارشی دوباره به آسمان باز میگردند. سارا زمین تشنه است. آبشار کمرد از بی آبی عجیبی رنج می برد. از عقده نبودن آب شبیه دیو های چند سر گشته آدم را می ترساند. طنین صدای آب در آبشار کمرد، جای خود را داده به انعکاس جیغ ها و فریاد موتورهائی که در بی هدفی جوانهای روستا هلاک میشوند . این از علائم ظهور تو است . تبدیل شدن آبشار ها به صخره .... تبدیل شدن آدمها به سنگ..... سارا زمین تشنه است . دست از ادامه اگر برداری . دلائل رفت آمد این همه فصل در تمام این سالها بدون نتیجه؟ بی پاسخ؟ نه سارا... ............................................. سارا به من نگاه کن! می خواهم با تو حرف بزنم. می خواهم از اردیبهشت هشتاد وهشت پل بزنم به بهشت چشمانت. اینهمه سال سر کردن در برزخ بلاتکلیفی اینهمه سال دست وپا زدن در ابهام ثانیه هائی که از خود هیچ نمی گویند. اینهمه سال عذاب انتظار ظهورت. نه! راه نمی برم به جهنم! مگر جهنم ثانیه های انتظار تو چه کم دارد؟ مگر جای آتش لبهایت روی پیشانی ام داغ نبود؟ مگر التهاب فقدان چشمهایت سیاهم نکرده است؟ مگر چند بهار دیگر فرصت نوشتن از تو را در آینه رودر رو خواهم نشست؟ سارا به من نگاه کن! از تغییر سخن می گویم........ سارا! ببار............... به قلم: لیلا عزیزخانی (این مطلب فروردین ماه نوشته شده بودکه به دلیل فیلتر شدن سایت اردیبهشت در سایت قرار گرفت) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:4 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 10 / چهار شنبه/بیست وسوم بهمن 1387 بالاخره دریا ما را به حضور پذیرفت. برخی را پا برهنه وبرخی را با کفش (به پیشنهاد سهیل) ملاقات ما با خوش وبش ومعاشقه با دریا وفیلمبرداری وعکاسی از خودمان ودریا آغاز شد. او موجهایش را برای گشودن باب گفتگو و خنده به سوی ما می فرستاد وتا زانوهای ما در بدو ورود مورد مرحمت دریا بودند. واما بعد..... دریا زخم خورده بود . از همان ابتدا درست حدس زده بودم. موجهایش را برای نشان دادن گوشه ای از غربت تنهائی جزیره به صخره ها میکوبید ونه برای بوسیدن جای گامهای ما، موج ها همیشه در رفت وآمدند موجها دچار تکرارند. واین به سرگیجه های در یا دامن میزند. خلاصه اینکه تحمل ما را نداشت این دریا/ به صخره ها چسبیده بودیم رودر روی خرچنگهائی که شاید آن صخره ها به آنها تعلق داشت. دریا مصطفی را به دل گرفته بود محمد ازدلش در آورد. .......................................... 45/11 تمام کوله پشتی ها با چند برابر وزن وتمام ما با پیکری سرا پا خیس به خشکی رسیدیم. در مجاورت محیط بانی مشغول خشک کردن لباس ها وگوشی ها و کوله پشتی ها شدیم. ........................................... 10/13 حرکت از مجاورت محیط بانی به قصد ادامه راه پیمائی( از راه جاده) ......................................... 20/14 دوباره به ساحل ملحق شدیم. این قسمت راه پر بود از صخره هائی با ارتفاع های متفاوت وقسمت های که ساحل ودریا یکی میشدند وما دوباره از درون آب می رفتیم. دریا بر خورد خوبی با ما نداشت. موجهایش را به سوی ما می فرستاد و ما دوباره سر تا پا خیس شدیم . اینبار رو به غروب می رفتیم وماندن ما بین صخرها و دریا خطرناک بود.تقریبا می دویدیم واز صخر هائی که که در قسمتی از راه سقف بودند وفرش زیر پایم دریا و از ساحلی که رنگ دلفریب فیروزه ای داشت عبور کردیم و صد حیف که نتوانستم از آنها عکس بگیرم.
40/16 به خشکی وصل شدیم به منطقه ای به اسم مفنغ/ گروهی که برای اربعین حسینی نذر روشن کردن 5000 شمع داشتند ما را به سمت جاده راهنمائی کردندو برای دقایقی راهپیمائی در ارتفاع صفر به کوهنوردی تبدیل شد.
30/17 به جاده رسیدیم جاده ای که کمتر کسی از او عبور میکرد . به جز موتور سوارانی که می ایستادند وبرای کمک کردن به ما پیش قدم میشدند. مردم هرمز مهربان اند. 50/17 طی تماس با آقای دریا پیما موفق به تهیه ی وسیله ای برای بازگشت به جزیره شدیم. 45/18 وارد شهر شده ودر صف نانوائی برای گرفتن نان ایستادیم . خانم های صف جایشان را به ما دادند. به رسم مهمان نوازی ویا دلسوزی برای پیکر سر تا پا خیس وگلی شده مان. پنج شنبه 15/6 بیدار باش به قصد یک دور طواف کامل جزیره با قایق وبرگشت به بندر عباس 40/7 تحویل خانه میهمانسرا وعظیمت به اسکله 8 رسیدن به اسکله مسافرانی که در انتظارند. دریا طوفانی است. ((من از اول هم میدانستم که او زخم خورده است)) 20/8 کرایه قایق با سه برابر قیمت وتن به دریا دادن. ما تنها قایقی بودیم که قصد سفر به بندر عباس را کردیم. نوک قایق توسط یک طناب وبا هدایتگر هدایت میشد و انتهای قایق نیز با هدایت گر دیگر. ودر این بین ما بودیم که پیکر خیس خورده دیروزمان ناز شصت کوبش های مدام موجها به قایق را تجربه میکرد وراهی به جز فریاد زدن وخندیدن نداشتیم. ((زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم/ نذر کردم که هم از راه به میخانه روم)) وسعت وقدرت دریا خوف انگیز است/ می توانست با آرامش بدرقه مان کند / نکرد. تصور تصمیم دریا برای فرستادن موجی جهت بلعیدن قایق وما تصوری بود که همان موقع هیچ به ذهنم نرسیدولی حالا که فکر میکنم .... 30/9 بازگشت غرور آمیز ما به اسکله
با سرگیجه و قابلیت تقسیم شدن پیکرمان به هزار قطعه مساوی از قایق پیاده شدیم.
ما تنها مسافرانی بودیم که از دریا آمدیم وبا افتخار از میان جمعیتی که منتظر آرام شدن دریا بودند عبور کردیم.
40/9
حرکت به سمت بازاری که درست روبروی اسکله است برای خرید.
من عاشق این قسمت از سفرم. من به اتفاق محمد ومحدثه به بازار روز بندر عباس رفتیم. زنانی که روی زمینبساط فروش شلوار های بندری(خریدم) یراق های لباسهای بندری(خریدم) چادرهای حریر(خریدم) النگوهای بندری(خریدم) پهن کرده بودند و دنیائی بسیار متفاوت وبی شباهت به پاساژها ومراکز خرید تهران .
35/12 بازگشت از خرید به کنار اسکله
50/12 حرکت به سمت راه آهن
10/13 تدارک ناهار درون یکی از آلاچیق های درون را ه آهن بندر عباس 20/15 حرکت قطار از بندر عباس به تهران جمعه 20/11 راه آهن تهران. به قلم: لیلا عزیزخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:39 توسط لیلی
|
|
||
|
|
|
|
|
16 قلعه پرتقالی ها راهنمای قلعه آقای دریا پیما همچون تدریس ریاضی اقصی نقاط قلعه را تدریس میکند. به روش پرسش وراهنمائی افراد برای رسیدن خود آنها به پاسخ ، راهنما بود. ستون های سنگی به شکل نخل درو ن کلیسا (یا به قول آقای دریا پیما مخ) استوانه سنگی درون آب انبار ویا جایگاه جدید تنها هتل جزیره را باید خودمان از بین جمله های او بیرون می کشیدیم. ودر این بین پاسخ هایی که به ذهن هر کداممان می رسید شلیک خنده بود که معلممان را هیچ نمی خنداند. 30/18 قلعه را دور کامل زده بودیم. ودختر بچه ها یی که سرگرم بازی بودند لی لی(امتحان کردم_یادم رفته بود) وپسر بچه هائی که دنبال هم میدویدند. ودختری که صدف هائی را که از ساحل آورده بود می فروخت(گران) وصالح که پدرش رئیس جزیره بود ودزد ها را دستگیر میکرد. او با ما همرا ه شد. ما به اتقاق صالح به چند مغازه لوازم آشپز خانه که تازه افتتاح شده بودند وقرار است که وسعت یابند رفتیم وازفروشگاه محسن خرید کردیم. وقت باز گشت به خوابگاه گروه 30 نفری دیگری از اصفهان به جزیره آمده بودند. 50/20 از برکت حضور گسترده ایشان وکرامت بخشدار محترم جزیره ما به میهمانسرا منتقل شدیم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چهار شنبه 30/5 بیدار باش 30/6 به قصد یک دور کامل پیاده روی دور جزیره راهی شدیم. قرار شد هر دو نفر یک کوله پشتی بردارند وبه دلیل نبود آب در مسیر هر نفر دو بطری 5/1 لیتری با خود بیاورد. وغذا ها ومیان وعده ها نیز در کوله پشتی ها تقسیم شدند. حرکت ما در خلاف جهت تابش نور از کنار ساحل شروع شد. ساحل دنیای خود را دارد/ دریا دنیای خود راولی وقت وبی وقت دو دنیا یکی میشوند( یکی شدن بی بهانه دو روح/دو دنیا/ دو انسان ویا هر یکی شدن دیگری) از بسکه وسعت دریا تسلط دارد بر هر چه ساحل ،هر چه موجود دریائی بر تمام صخره های سنگی. ساحل پر بود از سفره ماهی ها، صدف ها وخرچنگهائی که دریا تبعیدشان کرده بود. نمیدانم شاید هم برای بردن دوباره شان به زودی یکی از موج ها را واسطه میکرد. نمی دانم!؟ . شاید هم این تصمیم برای لاک پشتی که برای نفس های آخر مرز دریا وساحل را انتخاب کرده بود همیشگی است. دریا غیر منتظره بر خورد میکند، غیر قابل پیش بینی است دریا مهار نشدنی است. رنگ عجیب صخره ها وسنگها وماسه های ساحل خیره کننده است. تلفیقی از رنگهای سیاه، سفید،زرد،خاکستری طلائی،فیروزه ای،آبی، نارنجی و... و دنیایی از رنگها درون دنیای ساحل زیر مجموعه دنیای دریا تحت لوای دنیای خورشید در سیطره فرماندهی دنیای آسمان آفریده شده در دنیائی به اسم زمین خلاصه که دنیا درون دنیا است در جزیره ای که به شدت تنها است. 30/9 استراحت زیر سایه یک درخت وخوردن میان وعده. مفهوم درخت در فاصله ای نه چندان دور از دریا را نمی فهمم. وسعت سیطره فرماندهی دریا را نمی فهمم. نمی توانم با جرات بیاستم روبروی دریا به انتهای انبوه موج ها فکر کنم. اصلا آمده بودم رنگ گونه های آسمان را وقت خداحافظی خورشید و دریا نظاره گر باشم/ نبودم/ نتوانستم. اصلا برای همین آفریده شده ام که در مفهوم عمیق اینهمه تفاوت در سپری شدن ثانیه های عمر من که می روند و ثانیه های عمر دختری ازجزیره ویا هر آنچه موجود دریائی ویا همین ، همین انتهای دریائی که میگویند / ندارد. غرق شوم؟ دریا انتها دارد کاکا/ توسیاه درد های عمیق اینهمه ثانیه نباش / انتهای دریا جائی است که گوشه ای از دریا درون آسمان میرود/ خودم دیدم/ یکی شدن دریا و آسمان را میگویم. برای همین است که زمین و آسمان رودر روی هم اند. برای دریا است / فکرمیکنم خبر هائی باشد / خبر هائی از آمد وشد وقت وبی وقت دریا درون ساحل وخبر هائی از ارتباط عمبق آسمان ودریا/ فکر میکنم قیامتی بر پا است از قامت ایستاده پرودگار به روی آینه ای از آب های جهان که مرا می ترساند اینهمه وسعت. چقدر بزرگواری پروردگا ربی بدیل آبی های مشترک آسمان ودریا! من از خلیج شما بر میگردم در حالی که چهره دلربایتان را در آینه آب های خلیج وقتی برای جشن نزدیکی آسمان ودریا مهیا میشدید برای لحظه ای دیده ام و از عظمت حظورتان ذره ذره منزه گشته ام. سپاس مخصوص شما است / که درون کوه هایتان چراغانی هزاران شمع بر پاست وما بی خبریم. چه دست های بوسیدنی دارید وقتی برای بزرگ کردنم وسعت دریا را تزریقمان می کنید. من از ادامه خسته بودم شما دریا نصیب ثانیه هایم کردید .)) ........................................................................ به قلم: لیلا عزیزخانی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:32 توسط لیلی
|
|
||