X
تبلیغات
سیالان
اطلاعات و گزارش سفر ها

شلاق شده باد میکوبد روی شانه ماسه هابلند میشوند وکوبیده میشوند روی صورتم، روی چشمهای دوربینم، پر میشود از ماسه  وکور میشود.هرچه لباس آورده ایم میپوشیم که راهی شویم. میترا ، تارا را  بسته بندی شده در لباس وپلار وبادگیر وکلاه و عینک  در آغوش کشیده، چند قدمی که راه می آید میدود دنبال مینیبوسی  که ما را تا ابتدای کویر آورده است.   میدوید وداد میزد که

من برمیگردم، من برمیگردم. زمان میبرد که سعید بپذیرد که این تصمیم میترا درست است و ما کنار جاده  در حالی که  تقریبا معلوم نیست کدام پیکر بسته بندی شده برای کداممان است تازیانه های باد را پذیرائیم.آقای کاویانی شوخی میکند که خاله: اگر گوشه شالگردنت را بگیریم مثل یویو قل خواهی خورد روی خاک.

 میترا وگلبرگش برمیگردند به  حسن آباد و ما به قصد کویر نوردی راهی میشویم. قاب دوربینم را که باد میبرد هیچ نمیفهمم. میرویم وآب از چشمها  ودماغمان راه میگیرد.

شوخی ندارد این باد. کاک فرید. دیوانه وحشی دیده ای؟ جمعه بیست ودوم دی ماه سال یک هزار وسیصدو نود ویک بود که فهمیدم که باد اگر قصد سرکشی به کویر را داشته باشد نه تنها نباید به فکر میانجیگری  تازیانه های باد وصورت نرم  شنها بود.   بلکه  فکر تماشای این اوج وحشیگری را هم  باید از سر  بیرون کرد.

خلاصه که ما کوتاه نیامدیم  وادامه دادیم.یکی از تپه ها  را غلت میخورم روی خاک و گیج میروم تا عمق و هیچ هم کیف نمیدهد. اصلا شبیه مرنجاب  نیست.رنگ خاک نسبت به کویری که در مرنجاب دیدیم چرکتر بود. با اینکه به نظر میرسد کویر تداعی مفهوم تکرار در تکرار است ولی هر لایه از آن  را که ورق میزنی چشم انداز تازه ای از کوپه های خاک وجنس خاک به چشم میخورد. تک درختانی که در طبیعت به وفور دیده میشوند در کویر هم بود. تنها  وبی رنگ وخاکی...

راه میرویم وعکس میگیریم و  درون  دره ای از کویر که چند درخت بی روح هم در همسایگی یکدیگر زندگی میکنند مینشینیم برای  خوردن خوراکی هائی که میترا زنگ زده کدامشان  در کوله پشتی چه کسی است.مهدی میرزائی هم آمده وطبق معمول بحث وجود وعدم وجود را با خود آورده وطبق معمول هم گیر داده به یکی اززوج های گروه   وبه غیر از کویر نوردی یک اعصاب نوردی حسابی هم میکند.

 حدود دو ساعتی میشود که در کویریم وقصد بازگشت میکنیم. میترا با تارا  تا ابتدای جاده آمده اند، چند عکس میگیرند و باز میگردیم به شهر حسن آباد.

پنج شنبه ساعت حدود سه بود که رسیدیم به این شهر  وبه لطف پیگیری آقای جمشیدی از اهالی این منطقه وهمسر بزرگوارشان در مدرسه ای که پیش کش آقای بهرام عزیزخانی فقید بود ساکن شدیم.بدون اغراق، بودن در این مدرسه را بیش از مناظر کویر دوست میداشتم. از بسکه عشق وگرما پاشیده شده بود در جای جای این مدرسه از کلاسهای درس که آخرین تکنولوژی آموزش الکترونیک در آنها بود تا  اشتیاق بابای مدرسه(آقای شفیعی) که در جواب تشکر وتعارف رضا که به او گفته بود ما مزاحم استراحت این چند روز تعطیلی شما شدیم گفته بود که: چه استراحتی؟ این روزها روزهای عزا است  و ما نباید استراحت کنیم. درست به اندازه خانه ای که در آن زندگی میکنیم تمیز بود این مدرسه . نمازخانه وکلاس آمادگی آن در اختیار ما بود. به مدیریت این مدرسه  آقای قیصری تبریک بسیار و تشکر فراوان تقدیم میدارد سیالان.

از کویر که بازگشتیم خانم جمشیدی برایمان نذری آورده بودند.  بعد از خوردن غذا برای دیدن قلعه ای (یا به قول تارا قبیله)در حسن آباد راهی شدیم.

اسمی از آن در ذهنم نیست. ولی به فاصله حدود چهل وپنج دقیقه ای پیاده روی از مدرسه به بالای قلعه رسیدیم. در اطراف قلعه قنات های هم وجود داشت. هوا رو به غروب واذان مغرب بود که بازگشتیم به مدرسه و هر کس گوشه ای وکبری ائی که روی یک موکت قرمز رنگ در حیات مدرسه بیتوته کرده واشک میریزد.شاید به ستاره ای در کویر دلبستگی پیدا کرده که فردا شبی نخواهد بود. کسی چه میداند؟*((به من چه مربوط است؟ دوست داشتن خورشید/ دوست داشتن ماه/به من چه مربوط است/دوست داشتن تو؟))

من ومحدثه ومیترا وسارا وراضیه درون کلاس آمادگی حرفهایمان میکشد به فقدان نبودن عزیزترینهایمان واشک میشویم.

 غروب جمعه چرا اینگونه است سارا؟

اصلا از همان دور اول

به لاعلاجی این رقص رسیده بودم

برای همین شانه به شانه ات کشیدم کنار

بیا از همین گوشه

به پذیرفتن واقعیتی تن بدهیم

که

برای زنده ماندنمان  خوب است

سارا

میشود سارا/ میشود/ بدون پدر/ مادر/

 بدون  حتی نام معشوقه ای که وقت شروع لبخند به لب داشت

این از دلائل پلید بودن ما بود

وقتی که تمام شدنت را به روی دو پا چرخ میزدی

وما

شانه به شانه یارهایمان به روی دو دست کف میزدیم

 خیال جویدن لبهایت درون سرها پر میکشیده

لابد

وگرنه که از اینهمه مرد

کم نمی امد وقت یار کشی

کاش

 تمام اینهمه رود از انتهای اسم تو راهی نمیشدند

سارا

کاش گریه نکرده بودی...

امیر وسعید هم که رفته بودند گشتی بزنند باز میگردند.امیر از دیدن چشمهای گریان همسرش نگران شده ومیرود سراغ میترا که چرا؟  ای بابا محدثه! ای بابا!*((باد کولی ای بادتو چه بیرحمانه شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

 وجهان را به سموم نفست ویران کردی))

میرویم برای پختن شام وجمعه شبمان به خوردن شام ودیدن عکسهای کویرمان روی پرده نمایش مدرسه به پایان میرسد. در حالی که بحث عدم ووجود مهدی وامیر که ماموریت شستن ظرفهای شام به عهده شان است پیچیده در سالن مدرسه ونمازخانه.

شنبه صبح و گروه عزاداری که راه گرفته در خیابانهای حس آباد وآش رشته ای که برای ما می آورند و سیالانی که قصد بازگشت به اصفهان را دارد ومدیر مدرسه ای که در یک روز تعطیل خودش آمده برای تحویل گرفتن مدرسه وخودش اقدا م به مرتب نمودن و جداسازی زباله ها نموده است. عجب! عجب!شنبه بیست وسوم دی ماه نود ویک بود که فهمیدم که باید

باید باید از تهران فاصله گرفت.

 فهمیدم که این آلودگیها ی  تهران نفسمان را خواهد گرفت.فهمیدم که ما مرده ا یم. ما سالها است که مرده ایم.

میرویم چشمه ای که آب گرم از آن میجوشد ودو ساختمان کاهگلی قدیمی مرمت شده هم در اطراف آن بود. عکس میگیریم وراهی میشویم برای اصفهانی که این دومین بار است که برنامه گروه به قصد این استان با موفقیت اجرا نمیشود.

شهر تقریبا تعطیل است وما ساعت سه بعد از ظهر بعد از  نیم ساعتی  پیاده روی به رستوران اعظم میرسیم و با زیر سوال بردن دکور رستوران توسط کوله پشتی هایمان مشغول خوردن بریانی چرب میشویم. دکتر مهرداد وگلبرگش فاطمه خانم با موهای خرگوشی بسته شده به استقبالمان می آیند.

هوا شدید سرد شده است. تا میدان نقش جهان میرویم وگشتی میزنیم وخریدکی میکنیم و لباس روی لباس میپوشیم واز نقش جهان راه میگیرم برای 33پل. پیاده روی از نقش جهان تاپل هیچ لذتی نداشت.  هوا سرد بود وعجیب اینکه در شهری به این بزرگی وتوریستی پیاده روی ما اسباب زحمت جوانکهائی بود که از پنجره ماشینشان سرک بکشند فریاد بزنند و مسخره کنند.خصوصا  اینکه خبر اززایش هیچ قطره ای  درزاینده رود  نباشد.

ساعت ده ونیم و قطار ومسئول کنترل بلیط ها که روی اعصاب سعید پیاده روی میکند. قطار واگن دو ندارد  شماره بلیطهای ما برای واگن دو است.  دو بار طول قطار را  میرویم وبرمیگردیم وخلاصه جائی برایمان پیدا میشود.

ساعت حدود یازده شب است وسارا با دستها وچشمها ولبهایش دارد از کروموزمها واز ژنتیک برای امیر ومهدی وکاویانی توضیح میدهد. من تمام حرفهایشان را میشنوم بدون اینکه گوش بدهم.چیزی یادم نیست به غیر از اشتیاق بسیار لبهای سارا برای توضیح دادن و تکه کلام کلمه خوب بین جملات.

تو با شکوهتر از همیشه

میان انبوه جمعیتی افتتاح میشوی

که ای  کاش

مهربانتر بودند

سارا

 سالنهای قطار پریز برق دارد نباید از آنها استفاده کرد چون ممکن است کلا سیستم برق قطار به هم بریزد.مسئول واگن در پاسخ سماجت ما برای شارژ گرفتن باطری از پریز برق کل پریز ها را قطع میکند. میخواهم فریاد بزنم. یاد عصبانیت اسحاق وقت بازگشت از لرستان و فریاد هایش بر سر رئیس قطار می افتم

 این*((دنیای دل انگیز ما است))

  یک شنبه صبح ساعت شش تهرانیم. می ایستیم و خداحافظی میکنیم. به غیر از کاویان که بدون خداحافظی میرود.

چهارشنبه بیستم دی ماه ساعت یازده شب بود که از راه اهن تهران رفتیم به قصد اصفهان. پنج شنبه هفت صبح رسیدیم وبا عوض کردن چند ایستگاه اتوبوس وخوش شانسی دزدی که دوربین سارا نصیبش شد و معطلی بسیار در ترمینال اصفهان ساعت حدود سه بعد از ظهر

به حسن آباد رسیدیم.ادامه سفر همان حرفهائی است که اول گفتم.

 

 

*۱=صمد تیمورلو

*۲=حمید مصدق

*۳=علیرضا پورمسلمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 23:11  توسط لیلی  | 

 

گرگان ـ رامیان ـ باقر آبادـ جامه شوران ـ قلعه موران ـ پای قلعه ـ  گنبد ـ

این قسمت از سفر را هیچ دوست نمیدارم، این  قسمت که توئی که تا همین دو روز پیش هیچ نمیشناختمت می ایستی جای شاگرد راننده ومی گوئی: اگر بد بود، اگر کم بود، اگر خوب بود، در حد توان بود ودستت را می آوری کنار  صورتت ومیگوئی: خداحافظ.

اول عباس آقا از گروه جدا شد(عباس آقا نوربخش) بعد هم احمد آقا (احمد آقای کولف) واخرین نفر هم علی آقا(علی آقای شاه محمدی) سیالان ماند ویک عالمه شرمندگی از این همه محبت ومهربانی این سه دوست گنبدی سیالان که به خاطر همراهی با ما از برنامه ها و بودن باخانواده خود جا مانده بودند.

هر تکه از این سفر را که مرور میکنم برای نوشتن وچیدن در کنار یکدیگر تکه دیگری درون ذهنم پر رنگ میشود برای اول نوشتن، آخر در این سفر ما(هزار تا خی بدیدیم) باور نمیکنید؟

بیا تا برایت بگویم

 که:

(( تنهائی من چقدر بزرگ است، وتنهائی من شبیه خون حجم تو را پیش بینی نمیکرد))

چهارشنبه دهم آبان نود یک، راه اهن تهران0مقرر همیشگی سفرهای دور سیالان. من که رسیدم راه اهن آقارضا آمده بود(آقای رضای عبدلی) مشغول صحبت بودیم که آقا سعید آمد(آقا سعید افروزی) با هم رفتیم وبه ما بقی دوستان ملحق شدیم.

آقا فردین  هادوی وهمسر گرامی لیلا خانم دوستی. شرینا خانم کاشفی و آقا نیمایش. میترا خانم حاتمی وتارا خانم افروزیه گلبرگ خانم حسین آقای حسینی که به خاطر خرید برای گروه، درست وقت عبور از گیشه سر رسیدن و مامان سوسن وبابا بیژن که از قطار جاماندند وحال دخترشان شرینا خانم وآقای  نیما تا فیروز کوه که  بالاخره با هزار زحمت به ما ملحق شدند گرفته شد.

وسمیه خانم بختیاری ومحدثه خانم وآقای کاویانی وآقا اسحاق ولادن خانم وآقای میرزائی و علی اقا  ومحمدو دکتر مهرداد وسید میثم و مهشید وعمید اقاو شراره ومرجان وحجت و... یک عالمه دوستان دیگر که ای درون روحشان آرامش جنگلهای گرگان مستولی نیامدند که نیامدند.

ساعت شش وسی دقیقه غروب چهار شنبه قصد عزیمت کردیم وپنجشنبه صبح ساعت شش گرگان ما را به حضور پذیرفت.

راننده ورخش سفیدش  در راه اهن گرگان منتظر ما بودند، به رامیان که رسیدیم احمد آقا وعلی آقا(از همنوردان گروه کوهنوردی البرز گنبد کاووس) به ماملحق شدند. خرید کردیم وبه مقصد روستای باقر اباد راهی شدیم. ساعت حدود نه بود که در باقر اباد بودیم.

با قراربیست دقیقه ای پیاده روی از جانب احمدآقا راهی شدیم وحدود یک وساعت ونیم بعد متوقف شدیم برای صرف صبحانه وتقسیم وسایل0(امان از این تفاوت ساعتهای محلی وساعتهای مچی احمد آقا خدائی هزار تانبی پانصد تا که بی) نبی؟

هنوز خط به خط چهره ات وقت  حس گرفتن گریه در سنگهای گهواره روبرویم است.شرینا از جا پرید با فریاد خدایا گفتنت.

که: هر شب تو رویای خودت آغوششو تن میکنی؟(( بزرگا مردا! اسفندیارزنده است. افراسیاب هم))

 

صبحانه ومعارفه در زمین پر از برگ جنگل ودرختان ایستاده وخوابیده. در چشم بر هم زدنی علی آقا با دبه آب در جنگلی که هیچ آبی نبود پیدایش شد. راستی  دبه آب از کجا پیدا کردی برادر؟

حدود ساعت دوازده  ونیم بود که راه گرفتیم برای ادامه.

زمین مرطوب حاکی از بارانی بود که قبل از ما از این جنگل رد شده بود.قارچهای گل داده در دل خاک وخزه های سر سبزی که چسب شده بودند به تنه درختان.  تمام هیبت درخت را زیر سوال برده اند.این هم شکلی از زندگی کردن است.چسب شدن به دیگری برای ابراز وجود خودت0(نه! مهیشکا! نه)

 شاخه هائی  که از یک درخت  با درخت دیگری پیوند خورده بودندودرختی که از تنه به درخت دیگری ملحق شده بود.  شده بودند یکی. مثل ما مهیشکا !وقتی که درگنبد قابوس شدیم یک صدا! یادت به خیر.انگار همین دیروز بود. شرینا کلاه مرا گذاشت  جلوی پای بابا بیژن و مشغول فیلم گرفتن از آواز خواندن پدر شد. 

همه جای جنگل شبیه هم است مهیشکا! وای  ازلحظه ای که در جنگل گم شوی، فریاد که میزنی ، صدایت پخش میشود بین شاخ وبرگ درختان وگم میشود. راه که میروی قدمهایت گم میشوند لابلای برگهای درختان. نه میشود به قدمهای آنکه رفته تکیه کنی ونه میشود منتظر کسی باشی که خواهد آمد. فقط باید جنگلی شوی برای ادامه. مثل دنیای این روزهای من ...

که تو در خانه کاهگلی روستای پا قلعه به تصویر کشیدی احمد اقا. عباس تکیه کرده بود به درب یخچال وگونه هایش سرخ بود. تارا دراز کشیده بود ونقاشی میکشید(خطوط کج وماوج ومیپرسید: اگه دفتی این چیه) از انتقال حس تمنای حرکات وصدای شما ناگهان به گریه افتاد.خطوطی که میکشید اغلب بابا سعید ومامان میترا وتارا بودند.

از قبرستان درختان هم عبور کردیم. لاشه های بدون بو. لاشه های باد نکرده. لاشه های همچنان استوار در انتظار تکه تکه شدن

((واینگونه است که زندگی میگذرد. در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین

چگونه زیستم اینهمه درد را.وچگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را))

وتلفیقی از رنگهای بسیار،زرد وقرمز ونارنجی وسبز و قهوه ای  وصدای خش خش برگهائی که خزان دیده بودند. مسیر پر بود از ازگیلهای وحشی.  درون جنگلی آرام. خوشمزه و آرام وتارائی که اصرار دارد خودش راه برود. وصدای موسیقی که تمام مسیر از کوله پشتی احمد آقا سکوت جنگل را قلقلک میداد.

کسی به اسم امید اقا هم در قسمتهائی از مسیر ظاهر میشد و غیب میشد.  آمد  وکوله سعید را از او گرفت ورفت.  سعید هم کوله پشتی میترا را گرفت. علی آقا شاه محمدی هم رفته بود جانپناه وچادر زده بود وبرگشته بود وکوله میترا رو گرفت. سعید هم کوله من رو گرفت.چه خبر بود این منطقه! انگار همه بچه های کوه گروه البرز گنبد در منطقه حضور داشتند برای کمک کردن.

 از جائی به اسم ال سی دی  که تمام تکنولوژی های السی دی وال ای دی می باید در برابرش تعظیم میکردند عبور کردیم  وازگیل جنگلی میل نمودیم.

ساعت حدودپنج بعد از ظهر است که میرسیم به جانپناه جامه شوران. دو جوان در ایوان جان پناه بساط آتش وچای وقلیان به راه انداخته اند.(از نیم ساعتیه جان پناه جاده ای که به روستای پا قلعه منتهی میشود، رد میشود)  به سرعت مشغول علم کردن چادرهایمان میشویم. آقای شاهمحمدی واحمد آقا میروند برای جمع کردن هیزم. فردین هم میرود برای درست کردن آتش. رضا وحسین میروند برای درست کردن غذا.

هوا به سرعت تاریک میشود. سر وکله یک گروه هم از اصفهان با سر وصدای زیاد پیدا میشود.با عباس آقا در این قسمت از برنامه آشنا شدیم. چای وشام وقرار حرکت فردا صبح به سمت قله موران.

شب وسرما وچادرو  صدای خنده وفریاد و خروپف وخوابی که میبردمان  ومیپردمان. ساعت هفت صبح جمعه دوازدهم آبان بیدار میشویم.

 به قصد اوج گرفتن در ارتفاعات جنگل.روی آتش بچه های اصفهان که زودتر از ما رفته اند برای قله چای درست میکنیم وصبحانه میخوریم. ساعت از هشت گذشته است که راهی میشویم. آقای اسماعیل بیا بانی  هم از دل جنگل پیدایش میشود. وبه ما ملحق میشود.

کمی بالاتر از جانپناه می ایستیم و احمد آقا با چند حرکت کششی گروه را آماده میکند برای راه رفتن.

راهی میشویم وپس از عبور از جاده دوباره وصل میشویم به جنگل. برگهایئ که در این قسمت از جنگل هستند چندین برابر برگهای دیروز است. علی آقا با سنگها نشانه میگذارد برای برگشت. مدام عکس میگیرد .(ما شرمنده کوه مهربانی ایشانیم)

احمد آقا فریاد میشود(( من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض/ من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت/ من به پهنای آسمان اما در تنگی  یک قفس))

شیب مسیر زیاد است.  مغروق زیبائی جنگل ودرختان  نفسمان به شماره افتاده که   جملات واشعاری که احمد آقا میهمانمان میکند، ترغیبمان میکند تمام خستگی را به جان بخریم برای ادامه دادن ودیدن مناظر دیگر. بادی که میزند به شاخه های درختان وآنها را در فضا میپراند یک منظره ساخته که اگه دفتی چه شکلی بود تارا؟تمام مسیر قلب مامان میترا برای تو  وبابا سعید بهانه میگرفت.

رسیدیم به جائی به اسم دو راهی که  پر بود از خنده های آقاموسی الرضا حسین پور(گلوله انرژی )که مانده بود سر دو راهی.

وبه ما با تعارف مغز تخمه خوشامد گفت.  

از سنگهای گهواره بالا میرویم ویک تکه از بی نهایت را مشاهده میکنیم. موسی الرضا مترصد فرصت برای زمین خوردن هریک از ما وخندین خودش بود که البته به سرانجام نرسید. دیوانه وار عکس میگیریم وبرمیگردیم به پائین سنگها برای ادامه.

احمد اقا برایمان نمایشی اجرا میکند وآرامش جنگل و بی بدلیلی مناظر با انتقال حس عجیب اجرایشان، التذاذ لحظاتمان را

به ارتفاع آسمان میبرد.(تو باید می آمدی سمیه! لعنتی) باید میدیدی که چگونه میشود در ارتفاعات جنگل تمرین کنیم برای روشن کردن آینده یک خانه با شمع.

((در گلویم انچنان بغضی  نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند. روبروی دری به ناکجائی نشسته ام))

مملو از آرامش جنگل وغرق در این همه زیبائی وموسیقی راهی میشویم برای ادامه که منظره بازگشت چند نفر از بالا موسی الرضا واحمد آقا را تا سر حدانفجار میخنداند. هرکدام پرت شده اند یک گوشه ودلشان را گرفته اند وقهقه شان جنگل را فرا گرفته،آقای شاه محمدی کمی به خاطر ما معذبند وهی توضیح میدهند که چه چیزی باعث خنده آنها شده است.فردین هم کمی همراهی شان میکند و ادامه میدهیم . تکه هائی از مسیر آنقدر خطرناکند که نگاه کردن به عمق جنگل از آنها سر آدم را گیج میدهد. از جنگل خارج میشویم ومیرسیم به دشت. جائی که دیوارهای قلعه موران از نزدیک پیداست.

رسیده ایم به جائی به اسم کاسه یا آرام.ساعت حدود ساعت دوازده است.  گروه اصفهان در حا ل برگشتند که ما میرسیم. را هبر گروه ایشان هم آتشفشان انرژی است. شب قبل در جان پناه به تارا قول داده بود که فردا از قله برایش ماه را خواهد آورد وبه محض دیدن ایشان میترا به او قولش را یاد اوری کرد. نامشان را به یاد ندارم. علی آقای...؟ عباس را هم میبینیم. به او میگویم

که ما هزار تا خی بدیدیم.

گروهی از هلال احمر هم در منطقه اند.آب چشمه هم به راه است. آب میخوریم وعکس میگیریم و نیم ساعتی دیگر راه میرویم وبه جائی میرسیم که پرازسنگ است.مناظری کاملا متفاوت با آنچه که در این دو روز دیده ایم.

ساعت حدود یک است که قصد بازگشت میکنیم. احمد آقا ونمایش تمنای باران.ما هم بعد ازاو تکرار میکنیم.بااااااران.باااااران. باااااراااااااااااان.

برمیگردیم تا گهواره. موس الرضا خوراکیهایش را با ما تقسیم میکند وبرخی از خوراکیهایش به خودش هم نمیرسد. تمام مسیر بازگشت را کشیک میکشید که یکی از ما زمین بخورد تا او بخندد. خوب البته حسابی هم خندید. مسیر بین درختان جنگل را با کوله پشتی میپرید.شیب بسیار تند مسیر بازگشت وزانوهائی به طرز مناسبی پیاده میشونددر این مسیر.

ساعت حدود سه است که باز میگردیم به جانپناه. تارا وسعید آمده اند استقبال ومامان سوسن وبابا بیژن هم مثل مادر پدری که بچه هایشان از سفر بازگشته اند این سو وآن سو میدوند برای آوردن غذا.

نهار خوشمزه دستپخت سوسن خانم را میل میکنیم با سرعت آماده میشویم برای  جمع کردن چادرها ووسایل که برویم روستای پاقلعه. اول قرار بود که پیاده برویم ولی از برکت وجود نیسان آبی های موجو در هر روستا. طبق هماهنگی آقای شاه محمدی با نیسان میرویم روستای پا قلعه.

ساعت حدود شش بعد از ظهر جمعه دوازدهم آبان است که در روستای پا قلعه ایم. میرویم درون یک خانه کاهگلی که وقتی در ایوان چوبی اش راه میرویم. صدای قدمهای خودمان را میشنویم. یک خانه مستطیلی بزرگ با شومینه وباغچه ودرخت و پله های چوبی ابتدای درب ورودی. پنجره های دایره شکل تعبیه شده درون دیوار وپرده های کوچکی که روی پنجره است. مخصوص دید زدن یواشکی بوده به گمانم. یک پرده سفید مخمل دوزی شده هم در اتاق دیگر است. مادر بزرگم که زنده بود. پرده طاقچه هایش دقیقا همین شکلی بود. الان دیگر  مد نیست که روی طاقچه ها پرده بزنند مهیشکا! درب های  چوبی آبی رنگ شده وکنده کاری شده با دیوارهای سفید  تا زانو آبی رنگ خورده در تطابقند.  تکه آینه کوچکی هم   روی دیوار شومینه واتاق لمیده اند. کلا این حالمان را دوست میداریم مهیشکا. نفس میکشیم.آی نفس میکشیم. آی نفس میکشیم.آی محدثه!

عباس میرود برای آوردن هیزم.  هیزم ها دستهایش را خراش داده اند. جلسه تصمیم گیری برای خوردن شام به درازا میکشد و عاقبت هم عملی نمیشود.  مواد لازم برای پختن آشی که  سوسن خانم پیشنهادش را داده اند پیدا نمیشود.  سوپ وکنسروهائی که احمد اقا و عباس دارند را به مشارکت میگزاریم.

 

کنار شومینه و آتش و تارائی که از خوشحالی میرقصد.

. نصفه شب چند باری از خواب بیدار میشوم واز تصور اینکه هنوز زمان دارم برای بودن در این خانه کیفور میشوم .

 صبح با صدای باران از خواب بیدار میشویم.  بارانی که در پیش بینی هوا شناسی نبود. احمد آقا وتمنا ی بارانش در ارتفاع.

خدائی احمد آقا( پانصد تا خی نبی دویست تا که بی) نبی؟

شرینا ونیما  که شب قبل حسابی در باران روی ایوان خیس خورده اند. دار وندارشان را میگذارند کنار شومینه برای خشک شدن ومیروند که از آش نذری سر مزار روستا برایمان بیاورند.  وقت برگشت به تهران  در ایستگاه راهاهن گرگان میل نمودیم.آی خوشمزه بود. مهیشکا!

 وسایل راجمع میکنیم و خانه کاهگلی را بدرود میگوئیم. از صاحب خانه آقای نوربخش سمیعی که ندیدیمشان سپاسگزاریم.

بودن در این خانه در این سفر خیلی خیلی به من چسب شد.به مامان سوسن هم.

 میرویم( گل رامیان) عکسهایش را خواهید دید. وبارانی که ناگهان  در آغوش میکشدمان. این بهترین  اختتامیه ای بود که میشد تصور کرد. وقت کندن از دل طبیعت سر وکله باران پیدا شود ناگهان. یاد بازگشت از سرشاخان  به خیر.یادآواز های  کردی ی فاروق زیر باران! لادن! یادت هست؟

((من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال همچون یک لبخند،حس سبز جوانی در برگریز خزان))

خرمالوی جنگلی میخوریم و عکس میگیریم. وبرمیگردیم رامیان. عباس آقا میرود(به غیر از انرژی کودکی تارا انرژی کودک وار بودن ایشان هم به سیالان تزریق شد در این دوروز) تن وجسمت کوه برادر!

در شهرگنبد آقای شاه محمدی خانه ای را برای یک ساعتی استراحت در اختیارمان میگذارند وخودشان واحمد آقا میروند که  با خانواده برای

نهاری که  اصرار نیم ساعتی میترا وسعید برای نپذیرفتنش بی نتیجه ماند، باز گردند.

بعد از یک ساعت آقا شاه محدی به همراه مادر محترم  ملحق میشوند به گروه. همسر وفرزند دلبندشان(آقا ابوالفضل) که تمام مسیر با دیدن تارا روبروی چشمان پدر بود رفته اند مسافرت.ساعت حدود دو است که در رستوران تاملی گنبدیم. احمد اقا به اتفاق همسر ودختر وپسر نازنینشان منتظر ما هستند. لطافت روح وظرافت رفتار این مرد  وخانواده اش ستودنی است. مردی هنرمند وعاشق وکوه. سایه حضورتان بر سر خانواده مستدام. خدائی احمد آقا( دویست تا خی نبی صد تا که بی. نبی؟)

میرویم برای دیدن گنبد قابوس. گنبدی مخروط شکل که مرکز دایره قاعده آن صدا را در فضا به شکل اکو منعکس میکند.

چرخی میزنیم واقا شاه محمدی دبیرستانی که در آن درس خوانده را نشانم میدهد.  زنهای ترکمن با لباسهای خاص از کنارمان میگذرند. شهر در آرامش خاصی به سر میبرد. شاید به خاطر تعطیلات است. نمیدانم.سری به بازار میزنیم و از صنایع دست دوز گنبد خرید میکنیم .  ساعت شش بعد از ظهر شنبه عید غدیر است که از گنبد خارج میشویم.سید حسین بستنی میهمانمان میکند به مناسبت عید غدیر.

 از آقای شاه محمدی و احمد اقا خداحافظی میکنیم وبرمیگردیم گرگان.شرمنده این همه میهمان نوازی ایشان شدیم.

ساعت نه شب از گرگان به مقصد تهران راه می افتیم ونه صبح یکشنبه در راه آهن تهران((کوله بار عشق تو را میگذارم بر زمین/ بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است، جان فرسا است.در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام خسته ام، وخستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است.

((عشق تو گردبادی است من تکیه بر باد کرده ام))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 11:2  توسط لیلی  | 

تنت به ناز طبيبان نياز مند مباد                        وجود نازكت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت  تواست              به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:48  توسط لیلی  | 

 

بندرعباس/بندر پل/بندر لافت/جنگل حرا/ جزیره ناز/دره ستاره/غار خوربس/پارك زيتون/درگهان

پنجشنبه هفدهم اذر ماه هزار وسيصد ونود ساعت دوازده ظهر در راه اهن بندر عباس زني  با صدائي گرفته فرياد ميزند بيا ،برو بگرد. لباسهايم را هم ببين.ماموران چمدان لبا سهابش را براي بازرسي به هم ريخته اند. به كوله پشتي هاي ما هم گير داده اند و چشمهاي سعيد افروزي لحظه به لحظه تنگتر ميشود.

 لعنت بر تويزيد. اين روزها گناه هر ظلمي به گردن تو است.  تو از آتشي كه به پا كرده اي بي خبري وگرنه كه اين همه اشك سنگ هم اگر بودي آدمت كرده بود. لعنتي.  تو عشق را به مضحکه گرفتی بی رحم!بايد كه جهنم شود وبسوزي آنگونه كه دلهاي بسياري را اتش زده اي از قساوت لحظاتي كه رقم زدی و اکنون ما در همین لحظات پرتاب شده ایم درون آبهای خلیج.

خليج وجنوب ودريا/  جنوب ورقص چادر هاي رنگ به رنگ دختران بندر/ دريا واندام سياه مفروش در پارچه هاي سفيد مردان جنوب/ كشتي وهيبت چوبي جسمي كه موجها راكنار ميزند/ موج وديوانگي وكرشمه/ ديوانگي وكرشمه عطيه/ ديوانگي وكرشمه

 كه چه؟ که دريائي؟

دريائي كه باش. از بسكه  خودمان  نشستيم دور تا دورت روي صخره ها ي ساحل وخيره شديم به ناز آمد ورفتنت، توهم برت داشت وديوانه شدي. ما را درون خودت راه ندادي بيرحم.

تاسوعاي نود در اسكله حقاني بندر عباسيم. دريا دل به باد سپرده در خلوت خودش ومرغان آسمان هيج قايق وآدم ولنجي را به خود راه نميدهد.

 ولي ما قصد تورا داريم عطيه. از نشستن وخيره شدن  به امد ورفتنت هم خسته ايم عزيز. مي ترا راه آمدن در تورا مي يابد واز اسكله به بندر پل ميرويم. مسير  فاقد هر نوع زيبایئ است. خشك و شبيه كوير و شتر هائي كه صبور وبا حوصله ميروند.

 ساعت حدود دوازده ظهر است كه ميرسيم بندر پل. سوار شناور هائي ميشويم كه ادمها را با ماشين هايشان ميبر ند براي قشم. از لابلاي ماشينها عبور ميكنيم و در ايوان شناور ها پخش ميشويم . عكس ميگيرم ودر شكوه  ثانيه هائي غرق ميشويم كه حكايت از سر سپردگي مرغان آبي به دريا دارند.

نشسته روي آب وآرام بالا و پائين ميشود. هيج موجي اورا تكان نميدهد. اين يعني پذيرفتن انچه كه هست. اين يعني پذيرش محض.

_ ياد مثال استاد هاشمي مي افتم. ميگفت كه چند سال پيش درون استخري داشتم غرق ميشدم كه حالا بيش از يك ساعت روي آبهاي آن ميتوانم بخوابم. مقايسه كردم فهميدم كه  عمق اب هماني است كه بود. اين من بودم كه جريان آب را پذيرفتم.

 ((يعني كه لذت ببر از اين دقيقه كه راه عاقبت به بوسه هاي كسي ختم ميشود كه نيست))

ساعت حدود دو بعد از ظهر است كه ميرسم بندر لافت. نهار(زهرا زحمتش را كشيد) و ميرويم  جزيره قشم.

سوار تويوتا ميشويم. اي بابا ديگر مهيشكا. صبورمان در پياده روي روي اسفالت داغ بندر از راه اهن تا اسكله مارا كشاند به تويوتا سوار شدن. صبوريمان در انچه كه ميگويند حكم تو است مارا به كجا خواهد كشاند خدایا؟ بزرگت كرده ام براي همين روزها. بيائي وخودي نشان بدهي وپر بگيري در نيلگوني اب واسمان وبروي هوا؟

تارااااااااا

گنجشك پر!

 تارااااا!

كلاغ پر!

 تاراااااا!

 خدا پر!

خدا كه پر ندارد گلم. خدا رئيس تمام پرها وپروازهاي عالم است. دلش بخواهد به يكي پر ميدهد ولي از هم او هم پرواز را ميگيرد. به يكي پرواز ميدهد  يكي ديگر را وسيله ميكند اسمان را ازو بگيرد. حالا بزرگتر ميشوي عزيزم. وتمام دنيارا گشت خواهي زدو از اعماق چشمهايت تفاوتهائي را خواهي ديد كه با هيچ شكلات وعروسكي نميتوان حواس تورا به جاي ديگري پرتاب كرد.حالا بزرگتر میشوی گلم.

 ميرويم  جنگل حرا.

درختاني با قد هاي كوتاه كه مفهوم جنگل را تغيير داده اند. تصورم ازجنگل گم شدن لابلاي طنازي درختان سر به فلك كشيده است. درختاني خپل كه پوشش سوزني گياهان ديگري وظيفه تبدیل آب شور دريا را به اب قابل شرب براي آنها به عهده دارند.

 در دوگروه سوار قايق ميشويم. راننده قايق ما ناخدا احمد ايماني است. با چشماني خاكستري وخالي از نور. وقت روشن كردن قايق دستش ميلرزيد. موتور قايقش ناز ميكند وهول برش ميدارد. ولي طولي نميكشد  كه قايق روشن ميشود.

پرنده هائي با پاهائي بلند وظريف روي سوزني ها به اطراف خيره اند. انگار كه تبعيد شده اند ویاكنج عزلت گزیده باشند.

 چرخي ميزنيم وروي تكه خشكي وسط درياچه پياده ميشويم وعكس ميگيريم. هوا تقريبا رو به غروب دارد وما هنوز درون آبيم. سعيد از ناخدا سراغ هيزم ميگيردو وناخدا به سرعت قايق را گوشه اي ميبندد و ميرود براي هيزم جمع كردنُ، پيراهن سفيد بلندش را دو دولايه رو كمرش گره ميزند و پا برهنه ميرود روي سوزنيها. ما مبهوتيم.( نماد سازگاري تن وروح ادمي با شرايط)

فردين وعلي هم ميروند.  كمتر از چند دقيقه نا خدا با انبوه هيزم ها ميايد وقايق پر ازهيزم ميشود.  فردين سراغ قلاب ميگيرد از ناخدا و او   تمام تلاشش را به كار ميگيرد براي جور كردن قلاب .

ميخواهد كه هر خدمتي ازدستش برمي ايد انجام دهد.

برميگرديم اسكله . اخر اخر اسكله چادر ميزنيم وهر كس ميرود سراغ كاري. ميترا  مدام در حال فكر كردن وبرآورد كردن خريد و مايحتاج گروه وتارايش است. مدا م خريد ها را با علي مرورميكنند . علي با يكي از  بچه هاي اسكله به نام ابوبكر رفيق شده ورفته روستاي سهيلي براي خريد.  ابوبکرعلي را ((عل آقا)) صدا ميزند. وقت عكس گرفتن ميگويد: از من سياه عكس نگير. عكستان  ميسوزد. قصد زن گرفتن دارد  بچه هفده ساله .واخر انصاف ومروت امروزي بودنش اورا به اينجا كشانده كه سه زن بيشتر نگيرد.

 سميه وزهرا وصبا  وشراره رفته اند براي درست كردن شام. رضا وفردين قصد جان ماهي ها رادارند. طعمه گذاشته اند درون اب. درون خانه ماهي ها. فكر كن مهيشكا. يكي درون خانه خود ادم طعمه بگزارد وجانت را بگيرد( لعنت بر تو يزيد. اين روزها گناه بالا آمدن هر جاني گردن تواست. لعنتي)

 خلاصه كه شب واتش و علي وصبا مشغول درست كردن كوكو سيب زميني. خلاصه كه شراره وهنر آشپزي اش رو ي اتش. خلاصه دريا وموج وادمهائي كه از منطقه براي  خوشامد گوئي و تعارفاتي از اين قبيل به ماسر ميزنند.  تمامشان هم تويوتا دارند. خلاصه كه خواب سبك وآرام روي اسكله. آفتاب و طلوع مشرقي اش از دل درياو چشمي كه وقت باز شدن به جمال درياچه وخاك منور ميشود.

جاي تو خالي سميه كه دلت بسيار براي گروه تنگ شده بود. جاي تو خالي محدثه عزيزم. جاي تو خالي فاطمه دوووور. جاي تو خالي دكتر اسحاق داماد( مباركتان باشد كاكو جان. آرزوي خوشبختي وسعادت و آرامش وافر)  جاي تو خالي عليرضا  بشيري و علي انوري  ومحمد ودكتر مهرداد و شکوه وميثم ومهشيد ونيما وشرينا ومرجان و  حجت وپانی ودكتر نسيم و كاك فريدومريم وعبدالله وكاتب وسهيل و لادن گلي و اطهر و راضيه و... تمام كساني كه در قلبمان جاي داريد جاي تمامتان تا بخواهيد اب بود و آب.

..................................................................................................................................................

عاشوراي نود.  علي وفردين با قايق كنار اسكله پارو ميزنند و ماهي بيچاره اي كه شكار قلاب فردين ميشود. مثل اينكه  به قول فاروق واقعا در جام جهاني نقده اول شده از خوشحالي شكارش فرياد ميزند.تارا ماهي را نوش ميكند وصبحانه و اقاي نادر كيوندي وتويوتايش و صداي نوحه اي كه از  اتاق تزئين شده حجله عروس وداماد در فضاي اسكله طنين افكنده.

 ميرويم براي دره اي كه ستاره اوفتاد. از جزاير هنگام ولارك وگله هاي شتر عبور ميكنيم. در جزيره ناز توقفي ودريا وعكس( درست ظهر عاشورا است. وما كنار اينهمه آبيم مهيشكا) ورودي دره اي كه ستاره اوفتاد كودكاني كه با صدفهاي دريائي مجسمه وعروسك ساخته اند مشغول كسب وكارند. ستونهاي خاكي با شكل وشمايلي  عجيب وغريب وليلائي كه با عكس گرفتن خودش را خفه ميكند.(چسبيده ام به شراره  وعميد .ببخش شراره ببخش اقا عميد) دره بسيارزيبا وومخوفي بود.

 ميرويم براي غار خور بس. در مقايسه با غارهائي كه رفته ام برايم جذابيتي ندارد. ولي خوب ديدنش هم خالي از لطف نيست.

دوباره تويوتا وميرويم قشم. پارك زيتون وكنار ساحل چادر ميزنيم. نهاري كه علي وصبا زحمتش راكشيدند ميخوريم و بعد  از ظهر عاشورايمان  را در آبهاي جنوب غلط ميخوريم.( واي از واژه ها وقتي كه از عمق به سطح كشيده ميشوند. واي از تشنگي  كودكي. تارا!وقتي كه هنوز دستت لاي شيشه نمانده اشك ميريختي ولبهايت خشك شده بود. واي از وقتي كه پدر مثل كوه پشتت نباشد. واي محدثه. سفر قبلي مان به  جنوب تو هم بودي وچقدر هم خنديديم)

چرا دنيا اينجوريه؟ كي به كيه؟...

هوا رو به تاريكي دارد. مي ترا كه تمام جسم وذهنش در خدمت  تارا وگروه است . مدام در حال براورد كردن وتقسيم وظايف است.

من وعلي ورضا ميروم براي خريد داخل شهر.مابقي بچه ها سراغ جمع كردن هيزم وشستن ظرفها ميروند. ايستاده ايم كنار خيابان از مدل  ماشينهائي كه  رد ميشوند اب دهانمان ميرود. تقريبا مغازه ها بسته اند وما به زحمت خريدهائي كه نياز داريم تهيه ميكنيم.

  دسته اي از مردم شمع به دست شام غريبان را به  دل ميكشند ونوحه ميخوانند.( برعكس مراسم تهران عاري از تجمل وغرتي بازي)

خريد ميكنيم وبرميگرديم كنار دوستانمان. عميد وشراره ميروند براي تهيه شام. كاك فاروق داماد( تبريك بسيار كاكه گيان.آرزوي سعادت وشادكامي وكوه بودن اين پيوند) با زهرا وشراره  نهار فردا را تهيه ميكنند(. خوشحال باشيد بچه ها قرار ه عروسيه فاروق وقتي باشه كه سيالان هم بتونه بره. بريم ايييييييييييي موسيقي ورقص كرد ي تماشا كنيم.)

شام و اتشي كه منو عميد وشراره را به خود دعوت ميكند ودريائي كه ميرويم. مغرور و آرام در اغوش شب دراز كشيده است  وچشمک میزند.

ساعت حدود دو شب است  كه به خواب ميروم واز ترس نديدن طلوع خورشيد هر يك ساعت يكبار بيدار ميشوم. بالاخره  ساعت شش صبح از چادر ميزنم بيرون. ميروم كنار ساحل. از دور دو نفر كنار هم كودكانه در انتظار امدن خورشيد نشسته اند. علي ورضا.

 معصوم وبي گناه كنار هم نشسته اند وبه دريا خيره اند. من هم به انها ملحق ميشوم. هر سه دوربين به دست به دريا خيره ايم. خورشيد مانند گوي اتشي آرام  ارام از دل  دريا بيرون ميزند. رضا چهره خورشيد را گريان احساس كرده ولي من غرور يك زن زيبا را در گريختن از پشت چادر به  آغوش معشوقه اش ديدم. از دل دريا گريخت وبه اسمان پيوست. عكس ميگيريم وعكس ميگيريم.

چهارشنبه شانزدهم آذر نود است. صبحانه وزهرائي كه صبحانه نخورد اقا نادر  ورخشش مي آيند  وميرويم بازار درگهان .در دو نوبت خريد ميكنيم. صبح تا ظهر. بچه ها موقع نهار خريد هايشان را به هم نشان ميدهند. فردين نگران ليلايش است. فاروق به ميترا سفارش ميكند كه هديه مناسبي براي نامزدش بخرد . علي وصبا  حسابي خريد كرده اند. اقا عميد طفلكي مريض شده وبا شراره رفته اند دكتر وخريدي نكرده اند. رضا عينك ريبون اصل خريده واقاي ميرزائي هم جامدادي وخلاصه... ساعت هفت ونيم شب نادر ووتويوتا براي بردن ما مي ايند. ميرويم قشم و بازار قديمش. من با شراره وعميد سري به ستاره ميزنيم و برمگيرديم خانه اي كه بچه ها صبح كوله يمان را درآن گذاشته اند.

كنار خيابان نشسته ايم. ميترا وعلي در تكاپو رفت وامد خريدند( خيلي زحمت كشيدند)پياده برميگرديم به خانه اي كه يك شب مال ماست. پشت در ايستادهايم. رضا سر پا چرت ميزند.

 من و شراره در اشپزخانه اي كه براي خود صاحبخانه است. شام ميپزيم. مرد خانه مي ايد. عصباني است. هيچ صدائي از ساكنان خانه نيست. دو سه دختر رد ميشوند وسلام ميدهند. از مرد خانه ميترسم.

 شام وجابجائي خريدها و ساعت حدود دو شب است كه ميخوابيم آقاي ميرزائي فوم به دست بالاي سر عميد بيحوصله كه در كيسه خوابش خزيده ايستاده . عميد با لحني بسيار جدي ولهجه خاص خودش ميگويد: ميرزائي جا نداري فومتو بنداز رو منو بخواب .هنوزم وقتي ياد لحن عميد مي افتم خنده ام ميگيره .

.ساعت پنج صبح پنج شنبه است. علي بيدار شده در تاريكي بساط چاي وصبحانه را جور كرده وبا  وجدان كاري بسيار بالا كمر به بيدار كردن بچه ها بسته. دست مهدي رو گرفته ميكشه. فقط به تفاوت هيكل علي ومهدي فكر كنيد. به زور بلندش ميكنه ميشينه.گير داده چشماتم باز كن. مهدي با لپهاي اويزون نشسته چرت ميزنه. علي رضا وفردين رو هم همينطوريبيدار كرده ونشونده.گير داده كه فردين بايد بيرونم بره. داد فردين در مي ياد. (بابا بيدارشدم ديگه )خيلي فيلمي علي. تو بازار كه براي خريد مرغ رفته بوديم تخفيف ميخواست وبه صاحب مغازه ميگفت: تقصير منه كه از امريكا برگشتم ايران. صاحب مغازه ام نصيحتش ميكرد كه برگرده. تمام اين چند روز با ارامش همه كارها رو انجام ميداد وخريد ميكرد وكم ميخوابيد( راستي تو چرا انرژي كم نمياري پسر؟)

صبحانه ميخوريم وراهي ميشيم. برا اسكله كه بريم بندر. نذر ميكنيم دريا ديونه نباشه كه با اين همه خريد كارمون زاره. خدا روشكر دريا آرومه. با آقا نادر خداحافظي ميكنيم  و از راهروهاي اسكله رد ميشيم وسوار شناورهاي اتوبوسي ميشيم كه حال شراره وسميه رو به هم زدند. بندر پیاده ميشيم و عكس ميگيرم وتا ساعت يازده هم تو بازار بندر عباس چرخي ميزنيم.

 از پشت عينك دودي هم دريا به رنگهاي سبز و آبي وسپيد كدري است كه انبوه صدفها توي دلش پراكنده شدند وبرق ميزنند.

فردين  اولین نفریه که از بچه ها جدا ميشه ميره عسلويه. ما يك ربع به يك سوار قطار ميشيم و حركت. نهار واستراحت وجلسه اختتاميه و  جمعه نه صبح تهرانيم.

فاروق زودتر از همه رفته.

 من نفر بعدي ام كه از گروه جدا ميشم.

 زهرا، صبا، شراره وميترا  وسميه وتارا خداحافظ.علي اقا، آقاي ميرزائي،آقا عميد،اقا رضا، علي آقا خداحافظ.

برميگردم خونمون:

پرويز پرستوئي داره داد ميزنه

دنيا چرا اينجوريه  مرتضي

كي به كيه؟

من دارم تقاص چيه پس ميدم خدا؟

اين پا رو بگير پاي حبيبه رو پس بده.

_ عزيزم مرد كه گريه نميكند

خودم يك پاي ديگر برايت ميخرم

اينبار به جنس چوب

اينگونه عاشق بودن بهتر است

زنده شدن به وقت ريزش باران

رفتن هميشه دليل نبودن نيست_

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:36  توسط لیلی  | 

زنجان_ قراول خانه ـ تخت سليمان_ كوه بلقيس__آبگرم_ زندان سليمان

 …………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….

شهريور نود كه پستش رو به پائيز تحويل ميداد ما درون خانه آجري وتازه ساخت فريده خانم  از اهالي روستاي قراول خانه آذر بايجان غربي چادر زده بوديم. فردا صبحش ميخواستيم بريم  به ارتفاعات  كوه بلقيس.

ساعت هفت صبح پنج شنبه سي ويكم شهريور  نوداز راه اهن تهران راه افتاديم. وقتي رسيدم راه اهن نيما وشرينا اومده بودند. بدون كوله پشتي وكفش كوه .اول فكر كردم سر به سرم ميزارن. به خاطر فوت يكي از اقوام نيما  نميتونستند بيان وخريدائي كه براي گروه كرده بودند رو اورده بودند.(ممنون از لطفتون)

براي اولين بار وقت رفتن سيالان به سفر يكي هم اونور شيشه ها ايستاده بود وبراش دست تكون ميداد.

ازقطار و  واگن يك وراه رفتن تا  او ن سر قطار وتاخير وبد قولي بعضي از بچه ها كه ديگه جزء لاينفك سفر ها شده كه بگذريم. ميمونه واگني كه  صندلي و حيات وسرويس بهداشتي خاص خودش داشت و خيلي راحت وخوب بود( سيد ميثم زحمت تهيه بليط  رو متقبل شده بودند و حيف كه خودش ومهشيد عزيز نبودند)

ايستگاه كرج رضا و حسين به سيالان ملحق شدند و ساعت حدود يك ربع به دوازده راه اهن زنجان عميد وشراره و وحيد به  همراه انبوه خريد هاي دست چين شده  به جمعمون پيوستد.  مينيبوسي كه قبلا هماهنگ شده بود.( از آياز عزيز ومهرباني ها وزماني كه براي اين برنامه گذاشته بودند هم بسيار سپاس. اگرچه توفيق اشنائي وزيارتشون ميسر نشد)

ديگه اينكه ليلا خانم همسر آقا فردين هم تو راه اهن به استقبالمون اومدن.( ممنون از لطفتون حيف كه نشد همسفرمون باشن)

مقصد روستاي قراول خانه  بود. مناظر بين راه وتپه هاي با رنگ هاي مختلفي از خاك مربوط به منطقه ماهنشان اين تصور رو براي آدم ايجاد ميكرد كه مثل تپه هاي كوير نرم ومهربونن. 

 بين راه ناهار رو كه ميترا زحمتش را  كشيده شده بود ميل كرديم وبه فاصله حدود سه ساعت رسيديم نزديك روستا ي قراول خانه كه اهالي ش جشن نامزديه دو تا از جووناشون رو كنارجاده وروي سبزه ها   در رقص بودند. با كسب اجازه سر پرست به جمعشون پيوستيم و به تماشاي موسيقي  ورقصشون  ايستاديم.

تبريك وشاد باش و رفتيم براي تخت سليمان .

تخت سليمان كه چه عرض كنم؟ رفيق! ويرانه اي كه ناز شصت هراكليوس ولشگريانش مي باشد.شامل درياچه اي وسط قلعه سليمان كه دماي اب ان هميشه يكسان مي باشدو عمق ان در برخي نقاط به 110 متر ميرسد.

 ظاهرا اين درياچه مدفن اشياي قيمتي بسياري است مربوط به نذر ونياز هائي كه انجام ميشده ويا  براي رهائي دادن اشيا قيمتي از دست دشمنان درون درياچه پرت ميشده است. به روايتي محل ظهور زرتشت اين مكان مي باشد . وقت عبور از   اتشكده آذر گشنسب( يكي  از سه اتشكده بزرگ ايراينان در دوران ساساني كه مخصوص عبادت ارتشيان  بوده است) و مكعبي كه درست مركز اتشكده  مي باشد. ازادي ورهائي حس عبادت بر تمام وجودت مستولي ميشود. خيلي دير فهميدم كه اين مكان راس خلاقيت چاكراي گلوي زمين  است.

((تخت سلیمان، رأس خلاقیت چاکرای گلوی زمین

براساس مطالعات انجام شده از دهه ۱۹۷۰ میلادی تاکنون بنا بر نظریه گایا، تخت سلیمان رأس خلاقیت چاکرای گلوی زمین را تشکیل می دهد (گون، ۱۹۹۱). جنبه انرژیایی تخت سلیمان علاوه بر جاذبه های فضایی، تقدس خاصی را به این مکان بخشیده که در سال های اخیر از ۱۳۸۴ به بعد همزمان با شروع حرکت تشکل آشتی با زمین، گردشگران زیادی را با این هدف به خود جذب نموده است.))

  اين محل اتفاقها و رويدادهاي بيشماري را از سر گزارنده وبعد از ويراني و واگذار شدنش توسط سپاهيان خسرو دوم به ارتش روم محل تفرجگاه وشكار پادشاهان و بعد  هم كه زمان گذشته وگذشته ويرانه اي كه روزي براي خودش كاخ بوده ( كيم لره گالدي دونيا؟)شده دليل به سفر رفتن و سرگرم شده ادم ها( اي بابا خسرو پرويز جان چه كشيده اي! پادشاها)

هوا تقريبا رو به تاريكي بود كه سليمان وتختش را وداع گفتيم وبازگشتيم به قراول خانه. اهالي روستا نميپذيرند كه ما در مدرسه ويا مسجد روستا خيمه بزنيم.

فريده خانم  كليدخانه اجري تازه سازش را كه  بر فراز روستا بنا كرده در اختيارمان ميگزارد و شام واستراحت و مقصد بعدي قله بلقيس است.

صيح جمعه ساعت پنج قبل ازآنكه چشممان به  طلوع  خورشيد  دراولين روز پائيز منور شود راه مي افتيم براي قله بلقيس( بال قيز)چوپانها با گوسفندهايشان راهي اند. وسگهاي زيادي كه  قسمتي از راه را بدرقه مان ميكنند كه مبادا چشم بد به گله شان داشته باشيم. 

فكر ميكنم كه تقريبا پنج لايه كوه را ورق زديم. از مناظر و زيبائي هاي مسير سر سبزي وگل وطراوتي در ذهنم نيست. فقط سكون وسكوت عجيب منطقه بود كه هيچ صدائي حتي صداي حشره ويا  جيرجيركي هم نبود . صداي آواز ويا حرف زدني هم از سيالان نبود.  به غير  دو سه بار كه يك بار پرواز دسته جمعي چند كبك صدائي مثل انفجار در سكوت منطقه تجلي داد ويك بار هم عقابي كه  در اسمان چرخ ميزد.

مسير تقريبا خالي از  سرسبزي و آب بود. از يك ساعت قبل از رسيدن به قله مسير تمامي سنگ بود. سنگهاي بزرك واهكي وتميز. ساعت حدود ده ونيم صبح اولين روزپائيز در ارتفاعات 3600 متري كوه بلقيس، پس از انكه در سر بالائي قبل از قله نفسمان به شماره افتاد، ايستاديم و روحمان را به  اوج وارتفاع وسكون وبي نهايتي كه فقط در ارتفاعات قله وكوه متجلي است، صيقل داديم وبه قول سميه كيفور شدم.( جاي تمام دوستان عاشق قله وارتفاعمان سبز) كمي شبيه قلا ت شاه بود شكل قله. پر از تكه سنگ.

حدود چهل وپنج دقيقه بعد ، عزم باز گشت كرديم و  تقريبا با سرعت بسيار ،كم شديم ازاوج وارتفاع وساعت حدود دو نيم ظهر بود كه به همنوردانمان در كمپ پيوستيم.

تمام مدتي كه ما مشغول راه رفتن بوده ايم دوستان واقع دركمپمان هم مشغول كار كردن  بوده اند . تا روستاي نظر آباد حدود دو ساعتي رفته اند وبرايمان مرغ خريده اند (دستتون طلا/ممنون از لطفتون).  بوي برنج وغذا موج زده در خانه فريد خانم ودوستانمان نيستند. روستا ساكت وخالي است. ظاهرا همه رفته اند براي مراسم عروسي به روستاي ديگري. در باز ميشود وچشمهاي رضا از ديدن آنهمه غذاي خوشمزه برق ميزند.

نهار واستراحت و هيزمي كه توسط بچه ها  تا نزديك خانه مي آيد وولي روشن نميشود. دور خانه چندين سگ مواظب ما والبته شكمهاي گرسنه خود هستند. شكوه برايشان مدام غذا ميبرد.

شنبه صبح دوم پائيز ميرويم آب گرمي كه كمي بالاتر از روستاي قراول خانه وزندان سليمان است. در جستجوهايم در مورد مكانهائي كه از آن بازديدكرديم خواندم كه:

در اطراف کوه زندان دیو چشمه های آبگرم متعددی دیده می شود که اهالی معتقدند وقتي ديوها در اين كوه ها مي شاشند، شاش انها از اين آبگرمها بيرون مي ايد(( اي بابا عافيت باشه سيالان/ صحت وجود باشد الهي)) كه اليته خاصيت داروئي زيادي دارد( خوب خدا رو شكر كه به.... مي ارزد.)

 و بعد  هم زندان سليمان، كوهي مخروطي شكل كه گمان شكل گرفتنش بر اثر آتشفشان ويا  خشك شدن درياچه اي مثل درياچه تخت سليمان  در مورد آن وجود دارد. پله پله از روي سنگهاي اطراف ان بالا ميرويم و بسيار  عميق است و ديواره هاي سنگي مرتفع كه خوف انگيز مي نمايد. ميرويم وعكس ميگيرم برميگرديم براي زنجان(زنگان)

  فرصت ميشود كه سري هم به بازار وخريد چاقو بزنيم. ساعت حدود چهار ونيم شنبه دوم مهرماه نود است كه در راه آهن زنجان از عميد وشراره ووحيد خداحافظي ميكنيم و بر ميگرديم تهران.

درون قطار وبادمجاني را كه ديروز بچه ها زحمت تهيه اش راكشيده بودند با كشكي كه فريده خانم لطف فرمودند گرم ميكنيم و ديگران را دچار توهم نزديك بودن كوپه شان به رستوران ميكنيم.آقاي ميرزائي مدام افسوس ميخورد كه چرا عميد وشراره ووحيد از اين غذا نخوردند ورفتند. 

شنبه شب دوم پائيز يك هزار وسيصد ونود است.  ساعت ده ونيم شب از  سيالان در راه آهن تهران جدا شده ام.

بر ميگردم به ديدار مجدد مناظري كه روزي هزاربار مي بينيم. روبروي درب خروجي ره اهن راننده هائي كه براي خود حق اب و گل قائلند وبه رانند هاي ديگر اجازه نميدهند از يك حدي بيشتر نزديكتر بيايند.

 سيالان ما بين جمعيت و قيل وقال صداي رانند هاي مشغول كسب روزي پخش ميشود. شكوه با مادرش ميرود.

. ميترا وسعيد وتارا ميروند. آقاي ميرزائي هم ميرود. من بر ميگردم دور ميدان راه اهن. منتظرم. حسين واسماعيل هم ميايند  نگرانند كه تنها ايستادهام. مشغول تعارفيم كه پدرم  از راه ميرسد و حسين واسماعيل هم ميروند.

نشسته ام كنار پدرم.كاميوني جلوتر از ما ميرود.پشت كاميون نوشته: يكي بود... دنبال يكي نبود ميگردم. نوشته: هنوز هم هست.

 عجب اختتاميه اي خدا. يكي بود. هنوز هم هست؟

 همنورداني كه در اين برنامه حضور داشتند: سعيد افروزي( سرپرست وجلودار) ميتراي حاتمي- تاراي افروزي_ حسين حسيني_اسماعيل اميري- رضا عبدلي_شكوه فلاحتي_ عميد ابراهيم پور(عقب دار)_ شراره_ وحيد ابراهيم پور_مهدي ميرزائي ومن وتمام كساني كه درروح وقلبمان در جريانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 13:59  توسط لیلی  | 

ارشد چمن به  يك درخت هم راه نداده حتي!

دردي به  ايستادگي  تورا بايد برد به دشتهاي پهناور ارشد چمن كه دور تا دورش حصاري از كوه كشيده شده، شب شود يخ بزني  از سرما، هيزم شوي روي دوش برادرانم، بسوزي درون آتش، خاكستر شوي، دودت  به چشمهاي خودم برود كه درد خودم بودي از اول( آمده ام دوا بخرم/ دكتر! چرا دست نبرم به روپوش سپيدت؟ مگر بيمار تو نيستم؟) روز شود  گوسفندها تو را ذره ذره ار اندام كوه ببلعند هيچ كس نفهمد از كجا اب ميخورد اين پروار شدن،آبگوشت شوي زير دندانهاي خودم مزه مزه شوي كه از اول هم درد خودم بودي  وميخورمت ذره به ذره( مرد را دردي اگر باشد خوش است/ درد به دردي علاجش اتش است)

ادامه گزارش در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:9  توسط لیلی  | 

 

غم امده، نمي رود! مهيشكا! مهمان يك روز! مهمان دو روز! مهمان هزار روز؟ مهيشكا! رقص بادبادكها سواحل بندر انزلي نه كار من بود نه اصلا كوچكترين ربطي  به من داشت. شد بهانه دويدنم. روسري ام به باد دل سپرد خودم به هو هوي دور حنجره اي  از اعماق دريا.بخار ابر هاي آسمان ملاده هم كار من نبود.دليل اعتراض الا غ هاي شيخان هم  من نبودم. اصلا هيچ چيزي هيج كجاي اين زمين به من مربوط نبود ومن به خودم ميگرفتم هي. هاي! بي خيال...

((گفتي بيا زندگي خيلي زيبا است/دويدم

چشم فرستادي برام تا ببينم  كه ديدم

پرسيدم اين اتش بازي  تو آسمون معناش چيه؟ كنار اين رود رون معناش چيه؟

 اين همه راز، اين همه رمز این همه سر  واسرار معما است؟

اوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله

مات وپریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله

پريشونت نبودم؟ من حيرونت نبودم؟

دیونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟))

........................................................................................................................................................................ پنج شنبه دوازدهم خرداد يك هزار وسيصد ونود است. ساعت 9:30 دقيقه صبح وارد سالن راه اهن تهران شده ام وميروم كه روي صندلي بنشينم كسي در خانه روي دوشم را ميكوبد: سلام. فردين هادوي است. رويروي درورودي  كنار ستوني مي ايستيم.  كمي بعد دومين مرد سيالان  با سرعت مي ايد  سلامي و احوالپرسي و كوله پشتي اش را برز مين گذاشته دوربين به دست ميشود براي عكاسي: مهرداد مرادي است. كمي بعد تر مردي با شلوار شش جيب سبز و تيشرتي از همين طيف شانه ودو دستهايش درگير خريد هائي كه براي گروه كرده مي ايد. اسحاق نجيبي است.سلام.

مادري با تخت روان كودكش مي آيد.مادر: مي تراي حاتمي و كودك تاراي افروزي است. سلام. سلاااااام. پدر هم بعدآنها ميرسد: سعيد افروز ي است. سلام. شكوه فلاحت پور هم با آنها است. سلام. رضا ي.....( ببخش رضا، نام فاميلت را نپرسيدم) سلام. مردي از ديار غربت هم كه پس از مدتها به وطن بازگشته، يك بغل پر از خريد هائي كه در نهايت سليقه درون كارتن ها بسته بندي شده  بودند. آمد.  علي قاسمي است.سلام.

ساعت10 شده وآن مرد نيامده. چشم هاي سر پرست تنگتر ميشود اين مواقع. نه مهيشكا نترس! به داد زدن نرسيد. آن مرد نان در بغل امد. نانوائي قول ساعت شش صبح را به او داده بوده و و ساعت شش نانوائي باز نبوده ظاهرا. وبدين ترتيب اولين مشمول هزينه تاخير گروه كسي نبود جز:پدر بحث گروه: مهدييييييييي مييييييييييييرزائي: سلام. من هم كه هي مي آيم: ليلا عزيزخاني ام سلام.

.......................................................................................................................................................................

ميرويم كه سه روزي روحمان را به صيغل دشت وكوه وباران وخاك  بپونديم. مناظر سر راه مرا به ياد شوي ميكشاند. اين بار دلائلم براي گريستن چندين برابر است مهيشكا! سخت وخشن وكوير وبي اب وعلف. با خودم فكرميكنم كه چگونه از ته اين همه كوير به درخت وسر سبزي وصل خواهيم شد.

ناهار را درون قطار ميل ميكنيم.ميترا وتارا زحمتش را كشيده بودند. حدود چهار ساعت بعد به راه آهن  سمنان ميرسيم.درون سالن مستقر ميشويم تا هماهنگي هاي وسيله نقليه براي منطقه پرور  انجام شود. سعيد وفردين ميروند براي هماهنگي، ومابقي نشسته ايم كه ناگهان چشم آقاي نجيبي به جمال رئيس قطار سفر قبلي روشن ميشود. ميدود براي عرض ادب. شما دست از  سراين قطار ها بر نميدارين؟  خبر ندارد كه ما راننده گزيده هاي مينيبوس واتوبوس ديگر سفر هاي يك روزه هايمان را هم باقطار ميرويم. حتي اگر رئيس قطارش او باشد. ومجبور باشيم يك ايستگاه درون سالن هاي قطار راه برويم.

ساعت حدود چهار( فكر ميكنم) راهي ميشويم براي منطقه پرور به قصد روستاي ملاده. با نيسان آبي! راستي چرا نيسان ها تفاوت رنگ ندارند؟ نيسان  نقره اي! قرمز!مشكي....  ما كه قصد خريد نداريم.بي خيال... ..........................................................................................................................................................

فكر ميكنم چهار روستا را پشت سر گذاشتيم تا منطقه. قبل روستاي ملاده رفتيم غار دربند.از قدمت وتاريخ  شناسائي اش چيزي در ذهنم نيست. ولي تصاوير وتابلو مشخصات آن ثبت شده توسط دوربين هايمان.  ورودي غار درب آهني دارد. ومظره درون غار بين غار هائي كه تا بحال ديده ايم خاص بود. چيزي شبيه قلعه هاي كه در فيلم ها، كودكان از تخيلشان به آن وارد ميشوند وفيلم آغاز ميشود. يا شبيه تصاوير  بي بديل برخي از كارت پستالها. يا.. چه ميدانم مهيشكا! چيزي شبيه حفره هاي خوف ناك وتو در توي قلب ادمي كه نميشود در آن ماند علي رغم تمام زيبائ اش...

حالا عكس هايش هست. خواهيد ديد.من ديوانه دو تا از بهترين عكسهائي كه در غار گرفته بودم را به اشتباه پاك كردم مهيشكا!

 مردي به اسم اقاي شمسي نگهبان غار است. از آواز خواندن آقاي مرادي خوشش امده، از او ميخواهد كه بخواند. آقاي مرادي از اينكه كسي دراعماق غار استعداد خواندن او را جدي گرفته خوشحال است واين نكته را هي به رخ ما ميكشد.از سقف غار صداي بال زدن مي آيد. مثل اينكه جغد ها ساكنين اين غارند. زمين سنگي غار سياه وليز است. بدون كفش مناسب راه رفتن درو ن آن خطرناك است.  جائي در ارتفاع پاي سعيد تارادر بغل سر ميخورد. من وشكوه فرياد ميشويم وفردين كه جلوتر از سعيد راه ميرود ابولفضلش را صدا زنان شير جه ميزند( اويك ترك واقعي است). به خير ميگزرد. از چهره بي رنگ وپاهاي لرزان ميترا نميگويم. بر ميگردم دست ميترا را بگيرم. پاهاي خودم به شدت ميلرزد.  اين تجربه به چشيدنش نمي ارزيد عزيز!.....

بيرون از غار بارانكي ميزند . ميوه ميخوريم وبر ميگريدم. آقاي شمسي  روي ايوان نزديك درب وردي ايستاده ونگاهمان ميكند

 من حس مردي را كه شغلش نگهبان غاري است كه به نظرم كمتر كسي هم به ديدنش ميرود نميفهمم مهيشكا!

 ما كه قرار نيست نگهبان غار شويم. بي خيال...

 روياي ديدن سر سبزي وطراوت در دل كوير محقق  ميشود مهيشكا!  چيزی شبيه مسير روستائي كه رفتيم براي دره اشكفت زرد. جاده هائي برامده از دل كوه ها و رنگ خاك وسيز وگلهائي قرمزو آبي وزرد كه  درهر منطقه اي به گونه اي است.

گرگ وميش غروب است كه ميرسم به روستاي ملاده. درست ورودي روستا سنگفرشي با جوي آب وآلاچيق كه مردم براي تفريح در آنجا بودند. ما كه ميرسيم ديگر شب شده است وبه جز چند نفر كسي نيست. آقاي مرادي و علي شام ميپزند و سعيد وفردين ميروند براي هماهنگي جا و مابقي بچه ها هم هر كدام مشغول كاري... شب را در در حسينيه روستا  مي مانيم.

........................................................................................................................................................................

جمعه سيزدهم خرداد: ميرويم به قصد ارتفاعات ملاده. زمين روستا سنگفرش است واز معدود ادمهائي كه ميبينيم . تفاوتي در پوشش وظاهر با ادمهاي شهر ندارند.درختان گوجه سبز و زرد آلو  وگيلاس وهواي بسيار سبكي كه حس بي وزني را به ادم ميدهد باعث ميشود كه ادم احساس كند كه اين مكان را هزار بار قبلا هم آمده وميشناسدش. هوا خيلي خوب بود.  خيلي دوست ميداشتم كه در خود روستا راه بروم. نشد.

بعد از كمي پياده روي بين درختان ونزديك رودي چادر هايمان را بنا كرديم. مشرف به كوه ووسعتي كه در ارتفاعات بالاتر بي نظير ويا به عبارتي خوششششششگل بود. چقدر اين ترانه ملا ممد جان و شراره وعميد واطهر  روبروي چشممان بود.چقدرجاي مرجان وحجت وعليرضا وسميه وفاطمه وفاروق وسهيل وكاتب وعبدالله ومحمد ومحدثه و لادن و ميثم ومهشيدونیما وشرینا ... خالي بود. مهيشكا!

نهار برنج روي آتش بود كه شكوه  با مهرباني و اجاق به راه آقاي ميرزائي تهيه كرد. واز نتايج سودمند اين برنامه مشاركت ساخت آز مايشگاه تعيين جهت توسط دكتر مرادي وعلي امريكا بود كه هر چند دقيقه يكبار كسي با كفش از رو ي آن عبور ميكرد.( هميشه اين غول هاي سبز پشت كو ه ها  گند ميزنند به هرچه طرح مشاركت است دكتر! مرگ بر آمريكا. مرگ بر آمريكا)

 بعد از ظهر گشتكي  در اطراف كمپ و ارتفاعي بالاتر ميزنيم و به قول سميه كيفور ميشويم. زيبا بود. باور كن. آيييي عكس گرفتيم.

ساعت حدود هفت است كه بر ميگرديم.   علي و اقاي مرادي روي شيب رويروي كمپ تمرين رفتن به بالا را انجام ميدهند. بحث  وجود وعدم وجود هم كه مثل دسر هاي بعد از غذا ويا پيش غذا  بحث داغتر كنار اتش داغ است كه  كه استاد بي خيالش نميشوند. يعني نميتواندد بشوند. اينبار دكتر مرادي را به بحث كشيده. ما بقي فقط گوش ميكنيم. وانرزي از ذهن آدم ميرود كه در عرض چند دقيقه يك كوپه تخمه روبروي ادم ايجاد ميشود. شام سوپي است كه آقاي نجيبي قبول زحمت ميكنند و برنامه صعود قله چيده ميشود و... همه رفته اند براي خواب ورئيس آتش وپدر بحث كنار اجاق دراز كشيده و تكه هاي كوچكي از ذغال هي پيراهنش را سوراخ كرده اند وانگار نه انگار!  از بس كه در اين فلسفه وجود غرقيده اند.

با خودش زمزمه ميكند كه: مجنون نبودي / مجنونت كردم.... از شهر خودت بيرونت كرد م. هاااااا بچه ها! قصد ديوانه كردن تمامان را دارد وشبها كنار اتش ورد ميخواند واز غول سبز پشت كو ها ياري ميطليد... خدا شما را براي گروه ببخشد.

 كمي بعد سعيد وفردين به او ملحق ميشوند.

......................................................................................................................................................................

شنبه: چهاردهم خرداد هزار وسيصد ونود. گروه صعود رفته اند . من نرفته ام. از زيبائي هاي مسير وقله وبزهاي سرگردان كوه  ها ،عكسها وهمنورداني كه رفته اند بايد بگويند.  ناهار ميرزا قاسمي  است كه شكوه با حصوله ودقت بسيار روي اتش ميپزد. آقاي ميرزائي هم  شعله اتش را كم ميكند وزياد ميكند: ميپرسد: چند مگا پيكسل اتش ميخواهد اين قسمت از غذا! از دست تو بشر! از دست تو! چاي پونه كوهي ميخوريم و زير درخت ورو به روي كوه وكنار رود نفس تازه ميكنيم...(( وما ورق ميزديم اوراق تنهائي سالهاي رنج را))

 ساعت حدود سه بعد از ظهر است كه همنوردان دست طلايمان از فتح قله سر طلا ، سر خوش وسالم و كمي خسته باز ميگردند.  به اتفاق تارا  به استقبالشان ميرويم و.... ناهار ميخوريم و قصد بازگشت ميكنيم. ...

  دم غروب است كه ميرسيم به روستا. شام مرغي است كه قربان تارا رفته است. (قبول باشد)

........................................................................................................................................................................

يك شنبه:پانزدهم خرداد يك هزار وسيصد ونود: بعد از جمع وجور كردن وسايل وخوردن صبحانه و پختن كو كوسبزي كه برش هاي ميليمتري تكه هايش با آرامش ودقت زايد الوصف اقاي قاسمي انجام شد. ميرويم براي بازديد از عمارتي كه از دوران قاجاريه درون روستا نگهداري ميشود.

دق الباب ميكنيم. درب چوبي ووردي هلالي شكل عمارت وسر دري كه بالاي آن نوشته يا قاضي الحاجات.   نشسته ايم براي عكس گرفتن كه در باز ميشود. ميخواستيم كه اگر بشود از داخل عمارت ديدن كنيم. مثل كودكي كه بي اجازه بزرگتر درب را باز كرده فقط سرش بين دو در است.

احساس ميكنم كه پايش را هم محكم گذاشته پشت در كه ما ناگهان وارد نشويم. از كجا آمده ايد؟ تا به حال نيا مده ايد؟ فقط اگر بخواهم در اتاقهاي عمارت را هم باز كنم يك پولي بايد... ورودي دارد. پول برق واينها. خودش خيلي به حرفي كه ميزند مطمئن نيست.  ميرويم داخل.

((از تاريخ دلخوشي به دل ندارم

 از تمام سلسله مادها

ميانداز راه مرا به آفريقا

 اي اقا محمد خان بي رحم....))

پله هاي مورب وپيچ ودرپيچ! اتاقهائي از ديوار هاي گچ بري شده و سقفهاي چوبي ومشبك كه با رنگ قرمز وسبز رنگ شده اند. حاشيه سقف روي چوب هااشعار وتاريخ  هائي حك شده. درون حسينيه اي كه بوديم هم روي سقفي كه  از جنس چوب بود ايه وحديث نوشته شده بود.

و... مردماني كه وقت بازديد اسم خود ويا معشوقشان را با زغال نوشته اند روي ديوار( مهناز دوستت دارم) اين حركت اقاي مرادي  را رنج ميدهد..

 اتاقهائي كه در ارتفاع پنجره هاي باز رو به باغ دارند و اي بابا ا! پادشاهي هم عالمي داشته مهيشكا! پادشاه هم پادشا هاي قديم.

ديگر اينكه سياه چال هم داشت. بچه كه بوديم مدرسه ما هم داشت. باغ ودرختان گوجه سبز و اتاقي كه احتمالا جايگاه نگهباني بوده با هشت درُُ  گوشه اي ديگر از عمارت را هم اضافه كن به ماجرا و زندگي ومايحتاج خود عبدالحسين(نگهبان عمارت) در يكي از اتاقهاي قصر كه يخچال وضيط صوت و بشقاب وقاشق مثل وصله هاي ناجور كنار گچ بري و معماري ان دوره دهن كجي ميكند به ادم.

يعني صد سال ديگر خانه هاي  ما  به چه شكلي خواهد بود ؟ مهيشكا! وبراي ديدن قصر هاي فرو ريخته پادشاه هاي ما چقدر مزد راضي كننده خواهد بود؟  اي باباما كه نه اجدادمان پادشاه بوده نه خودمان بي خيال.......

........................................................................................................................................................................

 بر  ميگرديم  حيسنيه روستا! اهدائي از حاج محمد حسين ايرجي وهمسراست. خدايشان بيامرزد. چند زن  از صبح كه ما رفتيم فرش ميشستند. هنوز هم مشغولند. حس خوبي نسبت به ماندارند. نيسان آبي هم امده كه ما  راببرد.فردين زحمت جابجائي كوله ها را كشيده. ميرويم از ملاده. نصف بيشتر مسير را  باد ميخوردم ومنظره قورت ميدادم وصداي بادگيرم مخل آسايش ديگران بوده. مينشينم رويروي بحث وجود وعدم وجود آقاي ميرزائي كه لبهايش را ترك ترك كرده. با دكتر مرادي ورق هاي وجودرا گرفته اند به دست وهي بر ميگرند به يك لايه قبل وهر لايه كه عقبتر ميروند وهم به وجه مشتركي نميرسند. ميگويد من حاضرم دو تائي برويم پيش خدا خدا در كامپيوترش بزند براي تو ليست آدمهائي را بياوردكه... وادامه ميدهند وادامه ميدهند.  اين صحنه در برابر چشمهايم نقش ميشود كه دو كودك  براي اثبات بر حق بودنشان نزد بزرگتري ميروند و در چشمها ودهان بزرگتر خيره ميشود   براي شنيدن قضاوتش. بزرگتر مراعات هر دوي آنها ميكند وچيزي ميگويد به نفع هر دويشان و... من هم ( (ميخواهم خدا بروم ويك هيچ بياورم كه جاي درد هاي ما ادمها باشد))

عاقبت در يكي از همين برنامه هاي گروه از درون همين نيسان ابي ها و يا دور يكي از همين آتشها ميرويم به خدا ...

 در فاصله صد متري راه آهن سمنان پاركي است كه در آن مانديم تا ساعت هفت.

نهار خورديم و وتا آمديم يك لحظه بنشينيم بحث را شروع كردند  به طوري كه ما به شدت ايش حاسي بحث وديش واز دست ديش آقاي ميرازئي برو فوتبال بازي كن تو هم. نيم ساعت نشد كه دوباره شروع كرد. آنقدر عميق كه متوجه رفتن حدود صد هزار تومان پول از جيبش نبود. بعد هم كه فهميد گم شده انگار نه انگار!

ساعت هفت ميرويم راه آهن. قطار ساعت 7:30ساعت 9 آمد و دوباره قطار و... مهدي ميرزائي: هي تشكر ميكند از همه: خداحافظ.

مهرداد مرادي: از اينكه دير به دير ميآيد وترتيب سفري در كاشان حرف ميزند: خداحافظ. اسحاق نجيبي: از پدر بودن  تقسيم و سر پرستي اش واحترامي كه براي  جلودار وعقب دارو همه قائل است حرف ميزند . خداحافظ. رضاي.... از اولين تجربه گروه ولزوم شركت در اين برنامه وتشكر از اينكه گروه اورا پذيرفته: خداحافظ. علي قاسمي: از لزوم درگير بودن فكر هر كدام از ما  در شناخت مسير واتفاقهاي احتمالي اگر چه شخص خاصي را گروه براي اينكار در نظر گرفته باشد  حرف ميزندخداحافظ. فردين هادوي:   نگران اين است كه شكوه شوخي بچه هارا به دل گرفته باشد و براي او توضيح ميدهد كه چه دنياي خوبي است اين جمع وخداحافظ. شكوه فلاحت پور: از اولين تجربه خوب و ادامه دادن شركت در برنامه ها وخداحافظ. ليلا عزيزخاني: آرزوي ادامه وپايدار بودن عوامل اجراي اين برنامه ها :خداحافظ. ميتراي حاتمي: تشكر از همه  وهمه تشكراز ميترا: خداحافظ.سعيد افروزي: بعد  صحبتهای هر كدام از بچه ها توضيحاتي ميدهد  خداحافظ.تارای افروزی هم  بدون هیچ حرفی در کوپه کنار ما در خواب مخملینی فرو رفته. خدااااحافظ

.............................................................................................................................................................

دوشنبه: شانزدهم خرداد يك هزار وسيصد ونود. ساعت يک نيمه شب. راه اهن تهرانيم.


((به قلم ليلي عزيزخاني))

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:20  توسط لیلی  | 

کودک ترین عضو سیالان  گلبرگی است با صورتی از دایره، ابروهائی از کمان یک دایره  و دهانی از دایره ومردمکهائی گرد درون چشمهائی از دایره،

((هزاران دایره تو در تو

 نقش میبندد بر مردمک دیده های تو

 این است همان صفحه مدوری که

 کوزه های سالی در آن نقش میبندد))

 وکلمات از فرشتگی حضور یک کودک خانه را به اوج کشانده اند.

  میترای عزیز:  تحویل سبد سبد بار گلبرکی ات را به این زمین وبرداشتن بار بزرگتر مادر بودنت را تهنیت، شاد باش وسر سلامتی میگوید سیالان.

  سعید عزیز: پدر بودنت بادا مبارک ، بادا کوه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:43  توسط لیلی  | 

  به شدت زیبائی

 خودت هم این را میدانی

 برای همین است که از یک ارتفاع خاصی پائین تر نمی آیی.   زمین جای تو نیست  از بسکه یک رنگ وسپیدی آب میشوی  از درد قدم هائی که از تو عبور میکنند برای چند لحظه خوشی ، دم نمیزنی وبخار میشوی ودوباره میروی  به ارتفاع.   تلفیقت با مه در ارتفاعات دار آباد جمعه هفدهم دی ماه بوسیدنی بود. برف.

 از ورودی دارآباد و سنگفرشی که جدا میشویم وبه کوهستان نزدیکتر میشویم تقریبا نا امیدیم از دیدنت .   ازچشمه که عبور میکنیم آفتابی میشوی برف! تو عروس عروسی بی هیچ رنگ قرمزی روی لبهایت وسایه  پشت چشمهایت و سیاهی دور چشمهایت.  آن تپه را بگو!  سمیه!آن تپه که مثل بستنی قیفی سفید از دور اب دهانمان را میبرد  وخوشمزه می نمود را بگو!

یک رنگی جواب خواهد داد عزیزم جائی  بلندتر از ارتفاعاتی که ادم را دچار ترس میکند. شاید.  تو می باری وعرو س میشوی از این همه سپیدی قدم هائی می آیند وعبور میکندد وجائی نامی از  دختری خواهد بود که فکر میکند دقیبق: من به آن پرسش شما فکر خواهم کرد آقای میرزائی وبرایت پاسخی خواهم اورد. من عاشق این بار مسئولیت به دوش بردن توام دختر! وسط پایان نامه  وتحقیق اینها!   (( کار هائی بزرگی از این قبیل فراهم میکند زمین را برای واقعه)) قلبم یخ میشود از این جمله ات دراعماق بحث: خوب ما زن  هاهم انسانیم ومعصومیت این جمله وحسی که فقط باید زن باشی بفهمی.

رفتیم دارآباد! راستی ابادی دار چه مفهومی دارد؟  ساعت حدود ده وسی دقیقه زیر سقفی از سنگ  نرسیده به چشمه  ماندیم برای صبحانه ودو باره راهی شدیم. بعد از چشمه اثراتی از برف و وبالاتر برف هائی جدی تر  وبعد هم زمینی تهی از رنگ دیگر.جای تمام قلبهائی از سیالان که جا مانده بودند سبز. مخصوصا می  ترا که  به دوش بردن تنهائی این بار را دراین شرایط   ویک روز تعطیل  می پذیرد. گر چه سعید سر پرستش  دلش را گذاشته بود وآمده بود وسعید همیشه نبود.

و ادمهای زیادی هم  بودن از جمله پیر مردی که داشت کوه را به دخترش یاد میداد.

چینش مرتب ویک در میان در ختها در ار تفاعات دار آباد و  هیبت سر ما گرفته آنها شرینا را انداخته در یاد  جاوادنگی حرکتی از جانی اپل استیو بود شرینا؟ که می خواسته حرکتی داشته باشد ماندگار دانه های سیب پراکنده در زمینهای بی قصد وهدف. حالا کمربندی از درختان سیب هست در کجا؟ امریکا؟ چه فرق میکند شرینا؟ مهم جاودانگی حرکت بی چشمداشت و پاداشی است که قطعا جائی   جواب خوا هد داد یک رنگی وسپیدی برفی که می بارد ومهربانانه گلوله هایش  پودر میشود وقت اصابت به من! چه وقتی که باشی وچه وقتی که تو  خاک میشوی و وعظمت ان حرکت می پیوندد به تصویر های مشابهی که شرینای از قوم وفرهنگ ومذهب وملیتی دیگر را میکشاند به نام تو وحرکت بزرگوارت که(( من اطمینان دارم تمام دانه ها پرواز میکنند روزی وتو تمام پریسا ها را در پگاه نگاه کن که خدا برای چشمهای شوالیه ها گناه نمی نویسد))ر استی گفتی که بعد خاک چگونه خواهد بود وضعیت ما اقای میرزائی؟  برف خواهیم شد؟ یخ خواهیم شد؟ سنگ خواهیم شد؟ ای بابا شما هم که دیگر حوصله بحث  نداری برادر  ! سیالانی ها به فکر مهدی میرزائی دیگری باشید که اوحوصله بحث ندارد از بسکه حوصله بحث نداشت سمیه را باانبوده سوالهای سپرده به او خدا نگهدار گفت...

 برای چند  دقیقه ی حدود ساعت  یک فکر میکنم برف ومه با هم به حرکت در امدند در حالتی از ابهام راه رفتیم و سکوت ومنظره منطقه روحمان اجلا داد.  والبته مارا وادار به بازگشت کرد از همان راهی که رفته بودیم.

 خلاصه  که ما دیدیمش! برف را  میگویم. شاید هم به بارش در ارتفاعات پائینتر تن بدهد ولی به قیمت زودتر اب شدن خودش خواهد بود بی گمان. واین قصه بدانجا رسید که این عرفانی که مولانا داشته اقای نیما که مادرپیاله عکس رخ یار دیده ایم و باز گشتیم به همان مکان مسقف قبلی ونهار و سرما ومنطقه ای که کم کم از ادم تهی شد. ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما!

ساعت حدود چهار ویا کمی بیشتر ورودی دار آباد از  راننده  صبح ودو پسر جوانی که گلاویز بودند خبری نیست. برمیگردیم تجریش و  آقای افروزی وآقای  میرزائی زودتر پیاده شدند .دور میدان می ایستیم سمیه میگوید: خوب اگه نظریُ انتقادی پیشنهادی با نیما وشرینا فقط میخندیم و نیما وشرینا با هم ومن سمیه هم با هم میرویم .

خدانگهدار سیالان.

((عنوان گزارش: جمله ای است در یکی از شعر های حسن رضا هنری))

به قلم: لیلا عزیزخانی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:46  توسط لیلی  | 

 خدایا سلام

آثار بی نظیر انگشتهایتان را در شمال کرمان هم دیدیم. دست مریزاد.

 قلم مویتان رابرداشته بودید خطهای آشفته سیاه وسپید  رقصانده بودید در اسمان راه میمند به دهج غوغائی به پا بود تو بوسه زده بودی بر گونه های خورشید خانم سرخ سرخ بود تمام چهره اش وبعد نشسته بودی به نقاشی  خط های سیاه وسپید  که در هم می لولیدند ومن از دور آنها را درخت می دیدم  آسمان میدیدم  خانه میدیدیم آدم می دیدیم وهی  کوه های سیاه کشیده بودی ودر دل انها درختهای سپید کشیده  بودی وهمینگونه تکرارو تکرار در اسمان بی کرانه ات وامتداد داده بودی این همه هنر را از شرق به بی نهایت واز غرب به التهاب صورت خورشید واز شمال به اسمان بی کرانه .از جنوب به روستاهای سر راه...

 این شگفتی شنبه شب مورخ بیست چهار/یازده/ هشتاد وهشت اتفاق افتاد.

 ما به نام تو چهار شنبه بیست ویکم بهمن هشتاد وهشت از راه تهران به مقصد یزد به راه افتادیم. ساعت حرکت هشت وپنجاه دقیقه شب بود که با تاخیر همراه بود. پنج شنبه بیست ودوم بهمن ماه در راه آهن یزد بودیم .(دیانا به من زنگ زد: خاله لیلا زنگ زدم تبلدتو تبیک بگم)  تاساعت یک بعد از ظهر در راه اهن یزد یودیم وبعد از ترمینال به سمت دهج واقع در شمال کرمان به راه افتادیم. ساعت حدود چهار بود که بخش دهج رسیدیم.

ما را درون یکی از مساجد بخش که بسیار بزرگ بود جای دادند. ما مشغول شام درست کردن شدیم ومردم امدند برای نماز / نماز مغرب را به پیش نماز اقتداد کردیم ومابین نماز پیش نمازشروع کرد به حرف زدن

که:از فردا سه روزروزه میگیریم در این سه روز هر کس مراسمی هم داشت  پذیرائی نخواهد داشت. افطار همه به مسجد می ایند وروز سوم پای برهنه به بیابان های اطراف خواهیم رفت ونماز باران خواهیم خواند.  کسی پرسید: نیت چه بکنیم؟ گفت: من انگلیسی  حرف زدم؟ باران/ نیت باران. الان میگوئم که فردا روزی اگر خشکسالی شد بدانید که نماز باران نخواندید وروزه نگرفتید. نماز اعشا را فراداخواندم. بعداز نماز دعای کمیل و عزاداری . کفش های کوه ما حجم زیادی از جلوی راه را گرفته بودند با سمیه ایستاده بودیم جلو راه ومردم به خانواده ای که تازه عزیز از دست داده بودن تسلی میدادند واز گریه آنها من وسمیه هم گریه میکردیم می آمدند ورد می شدند وبه ما میگفتند خدا صبرتان بدهد. خنده دار بود(مهیشکا)

جمعه صبح ساعت پنج وده دقیقه صبح با صدای مستخدم مسجد که میکروفن را در دهان خود فرو برده بود وفریاد میزد اهالی محلی عجلو باصلاااااااااااااااااااااااااه.همه از خواب پریده بودن وسیخ نشسته بودند اییییییییییییییی خندیدم.  

هی تکرار میکرد که اذان هفت دقه دیگر است وسر دو دقیقه اذان گفت .

 قبولت باشد عزیزم. الهی که باران رحمت خدا شدید بر سر مزارعتان ببارد که مهربان بودید وبرای سر پناه دادن به ما با هم بحث داشتید. روز های بعد را خانواده محترم بخشی ما را مورد عنایت خود قرار دادند. وقتی که در راه برگشت از میمند بین راه کنار ابشار غذا میخوردیم لادن پرسیدلیلا چرا اینها اینقدر مهربانند؟ لادن از بسکه خودت مهربانی متوجه مهربانی محبوبه وخانواده اش  می شوی . تو متوجه ارزش ها بودی وقت جلسه خداحافظی در راه اهن یزد از سعید به خاطر انتقال آموزه های ستاره شناسی اش تشکر کردی.

 خدایا به خاطر این مردم مهربانی که آفریدی از تو متشکرم.

جمعه صبح به مقصد غار ایوب راهی شدیم. اهالی معتقدند که جای پای روی ارتفاعات غار جای پای ایوب است وهستند کسانی که پنچ شنبه ها در غار قران تلاوت میکنند وآنها را فقط بعضی ها که خیلی کارشان درست است زیارت میکنند. منظره های عجیب ومخوف وبسیار رویائی درون غارتان را هم دیدیم/ دست مریزاد.

درون غار چشمه ای است که خوردن آب آن شفا است. چاهکی است که اگر سنگی را درون آن پرت کنی وسنگ برگردد تو حاجت گرفته ای. در آخرین نقطه غار نردبانی است که بالای  آن چای رد پا است. پائین نردبان تختی است که روی ان سجاده است وچادر نماز.

 خدایا می خواستم بپرسم شمادقیقا کجائی الان سئوالاتی هست که از قلبم می زند به دست چپم  درد میکند من حالم خوب نیست از این همه تضاد.

خدایا تو مهدی میرزائی آفریدی که پاک ومنزه است . می خندد ومی خنداند و از بسکه به انچه که هست معتقد است  در مورد دلیل خنده های دیگران به  خود هیچ قضاوتی نمیکند.

 با اجازه شما وقتی  که جمعه ساعت حدود یک و نیم که از فتح غار ایوب  باز گشتیم وهمنوردانمان رفتند که به فتح قله های رفیع تری برسند من ومهدی وسمیه شما را از عمیق ترین ارتفاعات به سطح خود کشاندیم  سمیه میفلسفید ومهدی از هجوم مطالعاتش با تو برخوردی داشت ومن از احساس وجودت  دفاع میکردم/ به هر حال ما را/به دل پاک مهدی میرزائی/ ببخش...

 ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود که از کنار غار به سمت اتوبوس بازگشتیم وبه همنوردان صخره نوردمان ملحق شدیم.

ناهار را ساعت شش بعد از ظهر در اتوبوس خوردیم. ووقت بازگشت طبق هماهنگی سرپرست با راننده که پسر اقای بخشی بودن به بیانهای اطراف که خالی از نور مصنوعی بود رفتیم وستاره دید زدیم.

 خدایا تو  علیرضا آفریدی که مدرک دکترایش را وویزای فرانسه اش را ومدرک تافلش را  وحکم مدیریتش را وکت شلوار وکراوات وکبف اصل چرمش را گذاشته بود ویک کوله پشتی برداشته بود و امده بود چند روزی رها باشد از تقیدوشعرهایش را هم درون کوله پشتی آورده بود. فکر میکرد کویر خواهیم رفت. نرفتیم واما او اصلا پشیمان نبود از آمدن.

 به دهج که بازگشتیم کاملا شب بود/  شام پختیم ودر دو سانس  درحمام بخش که طبق گفته مسئولش قدمتی سیصد ساله داشت(به نظر اغراق آمیز بود) تجربه نظافت به سبک آدمهای پیشین را تجربه کردیم.آیییییی خندیدیم.

 شنبه صبح به قصد روستای میمند راهی شدیم.

 خدایا تو فردین هادوی آفریدی که هیچ اصراری ندارددر عکس هائی که با دوربین حرفه ای اش میگیرد خودش هم باشد.

 تو حسین را آفریدی آنگونه راه می رود که انگار شوق راه رفتن کودکی که تازه راه افتاده باشد تند وچالاک . بی آلایش وساده مهربان. تو حسین را افریدی مواظب اطهره باشد. ( اطهر راحتی؟ اطهر خسته ای؟ اطهر تشنه ای؟ اطهر دوست داشتنی که وقت گفتن خاطره دزدی دوچرخه پسر همسایه از تداعی آن لحظه ها وخندین واژه کم می آورد. ووقت خندیدن گونه هایش  سوراخ میشد.

  خدایا ادمهایت را که در غار های مبمند سکنی گزیده اند هم دیدیم. من عاقبت دیوانه خواهم شد از این همه تضاد. چه کسی باور میکند که هنوز آدمهائی هستند که در غار زندگی میکنند؟ غار در غار/ غار کنار غار/ خانه ای که غار بود/ مسجدی که غار بود  وآخوندی که درون غار سخنرانی میکرد برای هیچکس / رستورانی که غار بود/ میزش سنگ کوه وصندلی هایش کنده درخت وچایش گیاه وحشی کوه...

بعد از بازگشت از این روستا از تضاد حاکم بازندگی امروز دیوانه بودم به سمیه گفتم من حالم بد است از تداعی تصویر هائی که دیدم  دارم بالا می اورم از سقف های سیاه  غار های میمند که خانه ادم ها بود وانها با کاغذ کشی وگلدانهای پلاستیکی تزئینش کرده بودند . سمیه واقعا آنها متوجه این سیاهی سقف نبودند؟ سمیه گفت: سیاهی دیوار وسقف جزئی اززندگی انها بود.

 گفت که لیلا من اصلا زندگی ندیدم در آنها غارها. گفت که میلاد و مادرش نقش بازی میکردند. گفت که آنچه در خانه میلاد ومادرش برایمان اتفاق افتاد یک سری حرکات وعکس العمل های تعریف شده بود که آنها قبلا به ان فکر کرده بودند. برای فروختن بیشتر گیاهان وحشی کوه  که جمع اوری کرده بودند.

 خانه از ابتدای در ورودی چوبی شروع میشد. اینگونه که: اجاق گاز وکپسول وسبد ظرف وادویه وروغن وبرنامه درسی میلادو کیف مدرسه و رختخواب ومیز تلویزیون و .... به سمت دیگر در ورودی میرسیدیم. آن خانه سیاه بود.

در کوچه های روستا هم پیر زن وپیرمردانی بودن که مشغول کسب وکاربودند . سبد های بافته شده با شاخه درختان وبادام های کوهستانی کیلوئی سه هزار تومان. ودرختانی که انار روی آنها خشک شده بود.

    خدایا یعنی واقعا تمام آن غارها آن کوه های ودریا ها وآدمها وزمین  وزمان وعشق را وتمام تمام اینها را در شش روز آفریدی؟ تو آفریدی؟ تنهائی؟ بدون تیم؟

 تو راضیه را برای یوسف/ مهشید وسید میثم را برای هم/  واسحاق را حساس به وضعیت روحی تمام گروه افریدی حواسش بود که همه باهم بخندیم همه حرف بزنند. کسی ناراحت نباشد.

 ساعت حدود دو ونیم بود که ازمیمند بازگشتیم ونهار را کنار ابشاری نوش جان کردیم. از بعد ازآن نمی خواهم حرف بزنم مابقی تصور زاغه های میمند بود که دیوانه ام میکرد. مسجد غاری/خانه غاری/ رستوران غاری.... وکوهی که به غار تن داده بود. وشکل کوه نبود. وقتی بازگشتیم برایمان آش نذری کنار گذاشته بودند.

  ساعت شش صبح به مقصد یزد به راه افتادیم. نرمش صبحگاهی  در محوطه فضا ی سبز راه آهن یزد و سپردن کوله پشتی ها به صندوق امانت و سوار اوتوبوس شدن برای بازدید از اماکن دیدنی یزد. همان ایساتیس. شهر قنات وقنوت وقناعت.

 با دیوارهایی بلند وخانه هائی دارای بادگیر آب انبار های تعبیه شده در اعماق زمین.

 خدایا تو در دل خانم صدیقه ستته فاطمه همسر امیر چخماق قراردادی که لازم است شش شتر تربت کربلا را با گلاب مخلوط کرده ومحراب های مسجد جامع یزد را بسازد؟ واقعا؟  که من اگر امروز در آن محراب نماز بخوانم وهرچه بخواهم برو وبرگرد ندارد؟ واقعا؟

 خدایا باز هم سلام: تو فاروق حلاج آفریدی در ده/ ده سال کوه نوردی ده سال صخره وسنگ نوردی/ ده سال اتصال جبهه های غرب به شرق/ ده کوله پشتی/ ده جفت کفش کوه با مارک های اصل/ ده/ده/ددده/دده/دده//ده فاروووووووق چشمهای اسحاق را وقتی در راه اهن یزد تورا برای سلامتی ات قسم می داد به خاطر بیاور وبی خیال خطر شو. بیا و به فتح قله های دیگری هم بیندیش اگر آن روز در ارتفاعات صخره تو پرت شده بودی فاروغ/ اگر پرت شده بودی...........

فاروق سر آن شتری که قصاب در بازار یزد درون طشت بزرگی قرار داده بود دیدی؟ بی گمان او بسیار محکم وقوی بوده بی گمان از این ده/ دهها/ده ها بار بیشتر توان تشنگی وگرسنگی در بیابان ها را داشته ولی دیدی چگونه انسان این قدرت برتر سرش را ازتنش جدا کرده بود واز منافذ تنفسش سیم عبور داده بود وسرش را به نمایش گذاشته بود؟

 قدرت برتری هست به نام طبیعت وحشی که خاکش برای به زیر کشیدن ما دندان تیز کرده . حالا که این سفر استثنائی است بیا وفرصت های دیگر را از خود نگیر.

 قدم زدن در بافت قدیمی یزد لذت بخش بود. من قبلا هم یزد آمده بودم وهر بار که میترا از من راجع به رفتن جائی یا خریدن چیزی نظر می خواست سعید می گفت از لیلا نپرس.  خدایاااااااااااااااااااااا چرا؟ ان پلیسی که برای عکس گرفتن به ما تذکر داده بود که دفتر کارشان در عکس نباشد ومن هم به نام خودت قسم از او و دفتر کارش هیچ عکسی نگرفتم اخر آن پلیس اخر چراااااا؟

 خدایا تو که شراره صبور وبی ادعا  را برای عمید بی ریا وآرام ومهربان افریدی/ آزاده را پرشباهت به عمید خواهرش قرار دادی وحامد ومحسن را دوست یکدیگر قراردادی به تمام ما یاد بده در هر قدرتی هستیم ارام ومتعادل وعادل باشیم.

 قدم زدن در بافت قدیمی یزد ومغازه ها وبازار و خانه لاری ها وزندان اسکندر و... تا ساعت شش بعد از ظهر طول کشید.

 به راه اهن یزد باز گشتیم واز کتابخانه رایگانی  که در انجا مستقر بود فال حافظ گرفتیم آییییییییی خندیدیم.

 شام را در راه آهن یزد نوش جان کردیم. خدایا به خاطر تمام نعمت هائی که به ما داده ای تو را سپاس.

 تو میتراحاتمی را همسر سعید افروزی کوهنورد قراردادی  که هم سعید به خواسته های کوهنوردی اش برسد وهم میترا در این برنامه ها خودش را بیش از پیش بیاید. آنها در واقع جز خیرین اند اما به گونه ای متفاوت. واز نعمت های تو روی زمین . به باهم بودنشان رونق بده و سلامت بدراشان.

 توسمیه را باچشمهائی سبز از شعر  وترانه افریدی گفتگوی من با سمیه از راه اهن تهران شروع شد . آن شب که از تداعی مناظر غاردیوانه بودم اگر او نبود مابقی سفر حرامم بود.

تو ستاره آفریدی عمیق/ چهره ای  نمایانگر چهر های اصیل ایرانی/ عمیق بود ودر راه اهن یزد وقت خداحافظی صداها را ضبط میکرد.

یک شنبه شب را آهن یزد را به مقصد تهران وداع گفتیم. جلسه نظر خواهی در راه اهن برگزار شد وسقف سالن را ه آهن پر شده بوداز کلمات تشکر که در فضا میرقصیدند ومی دویدند و میلولیدند. سعید از میترا تشکر/ همه از سعید ومیترا تشکر/ من از عمید واسحاق  ومیترا وسعید تشکر/ میترا از سعید وهمه تشکر/ عمید از شراره تشکر/  مهدی از سعید ومیترا تشکر/ تشکر/تشکر/ به طوری که تا سوارشدن به قطار (گلندن/گدندن) تشکر. آیییییییییییییخندیدیم.

  حالا بیا ! این  کاسه سرم قدحی پر شراب کن ((تا مردمان مست از شقیقه هایم بیرون بزنند))  از تارهای سرم ساز بزن/ نزدیکتر بیا/ نزدیکتر/ که من  در بیابان های اطراف میمند به دهج در آغوش شما خوابیدم. نگران سالهای سال خوابیدن درون قبر بودم. خیلی هم صفا داشت.رو به آسمان پر ازستاره/ جایش را هم سراغ دارم. دنیایی بود درارتباط بین ستاره ها  ودستان شما.

 فقط یک سوال ؟ خدایا شما لیلا را که علاقمند به ثبت تکی های خودش  در غارها وکوه ها ودره  هاست اینگونه در گیر وکج وماوج برای  چه وبرای که افریدی؟

.....................................................................................................................................

 دو شنبه چهار صبح تهران بودیم. میدان راه اهن از عربده راننده هائی که سر جای پارک ومسافر گلاویز بودن پر بود. 

به خانه برمیگردم/ عجله ای برای خوابیدن ندارم. میترسم چشمهایم را روی هم بزارم  و  دوباره  برگردم به فضای تصنعی زندگی در شهر تهران/ می ترسم که بخوابم واین همه انرژی واحساس به خواب روند.

  می خوابم ساعت دوازده بیدار میشوم  وهنوز به دوشنبه شب نرسیده ام که تمام  لذت سفر از دماغم میزند بیرون. با گریه  دوباره به خواب میروم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 17:2  توسط لیلی  | 

 برای سنگی که درکوه های اندیمشک یادگاری گرفتم

 حالا که

 تمام داستان ها به تو ختم میشود

 فاصله گرفته ای؟

 فاصله گرفته ای و انتهای تمام داستانها

 بدون خاتمه/ بی سرانجام وعاقبت /سرگردان.... در خیابان های تهران قدم زدن

 برزخی است.  درون چشمهای تو راه رفتن/  لباس گرم می  خواهد/ کفش مناسب/کلاه پشمی/

 این هوا /باران / می بارد ونمی بارد/ می اید ونمی اید  /  چرا همانگونه که غیبش زد بی خبر/ دوباره ظاهر نمیشود/  فقط باران  انچه در کاسه سرم میگذرد را یک نفس سر میکشد ومی بلعد/  هیچ اتفاقی نمی افتد/ شکسته شکسته اواز می خوانم..... به من هر انکه او دووووووووور چو دل به سینه نزدیک..به من هرآنکه.....

 .....................................................................................................................................

پیش بینی ات راجع به زمستان امسال چیست؟  برای من که سنگم چه جای فکر وخیال؟.....من سنگم/ حتی بدتر.... نوشته ام: ماانسانیم  واین مسئولیت کمی نیست.  وبرای انسان ماندن باید سنگ  بود.(رنج بکش وبمیر ولی آن باش که باید باشی/انسان )

( کوه با نخستین سنگها آغاز میشود انسان با نخستین درد......) 

 وقت جنگیدن  دو جبهه این منم که میروم ومی ایم (قصدم تعامل است) اما به نابودی عده ای ختم میشود. وقت سنجیدن ارتفاع چا ها این منم که پرتاب میشوم  واز صدای اصابتم به زمین عمق چاه سنجیده میشود  در اعتراض ها هم من در رفت وآمدم....  وقت پیش کشیدن غیر ممکن ها از آسمان باریدنم مثل میشود.

 زمین شناسها میگویند بقایای موجوداتی هستم  که شاید در دریا می زیسته اند ویا در خشکی ویا شاید هم پرنده آسمان بوده اند  برای همین است  که روح تمام انها در من حلول کرده هم درد پروازآرامم نمیگزارد وهم نمیتوانم بی خیال زمین باشم نمیتوانم در آسمان بمانم / همین که میروم برمیگردم/(مثل بارانی که می بارد ونمی بارد)

گلویم محل رفت وآمد عابرین کوه ها ودشتها ودره ها است / می آیند از گلویم عبور میکنند ومیروند  به قله که میرسند کوه را وقله را چیزی جدا ی من میدانند/از من است اگر دیواری اوج میگیرد میشود برج / من مقصرم/ به بودن/

من سنگ سنگم/ اصل اصل که هیچ فرعی را به جز تو درون خودم راه نداده ام.....

........................................................................................................................................................................................................

از من فقط یکی

 در زیر زمین خانه مان/  یافت میشود/(سنگ)لابه لای جزوه های وبرگه های دانش اموزان و نوشته های از پانزده سالگی و وکتابهای شعرم ورمانها وداستانهای کوتاه وشعر ها ونوشته های هم کلاسی  ها   و وکوله پشتی ویادگاری ها و والبوم های عکس و....

 یکی هم در حال رفت وآمد در روز مره گی می دود(سنگ)  /  که از کسی جا نمانده باشد....

 یکی هم

در موزه هنر های تجسمی مادرم/ زیبا وعتیقه وعروس  کنار دامادی  که تمام خواستگارها  را شکل او میبیند.

.......................................................................................................................................................................................................

درون آتش گداخته می مانم وـکسی نمی فهمدـ

 درون دریا موجها حواله ام می دهند به ساحل و ساحل مرا باز میگرداند/ دم نمی زنم/  

هیچ مکان مشخصی ندارم/

در سر به هوائی وافکار پریش یک عابر این منم که در جهات  مختلف پرت میشوم می مانم که گامهایش به من برسند  دوباره پرت میشوم که او فرصت فکر کردن داشته باشد دوباره میرسد ودوباره  پرت میشوم...... از سنگ بودنم است اگر تحمل اینهمه را دارم وگرنه که جاری وروان در جهت آب می رفتم بدون تفاوت / معمولی وعادی بی شک وشبهه/ رام وسر به زیر وآسان

 وبرچسب این جمله روی پیشانی ام نبود بی احساس  سرد/سنگ .

   نامم مناسب است؟ من سنگم و یا

 کوه

 که در عبور از گردنه های وجودم گلهای دامنم را از پشت عینک دودی به تماشا نشسته ای.....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 13:27  توسط لیلی  | 

  می ترا خانم/اقا سعید: تولدت مبارک

زمان میگزرد/ ثانیه عبور میکند/  اگر بخواهیم ارتفاع میگیریم در فراز ونشیب این ثانیه ها و یا به عمق کشانده میشویم  وباز می مانیم از ادامه/  گریه کنان راهی میشویم ومیشویم نوزاد/ ادامه میدهیم ودر کودکی هایمان شناوریم / با گونه هائی از بلور ولب هائی سرخ/ وقتی میخندیم/ میخندیم/ وقتی گریه میکنیم  وغمگینیم واقعا غمگینیم/ وقتی غذا میخوریم وقتی  راه میرویم....

 ما ناب نابیم  وقتی کودکیم/ نوجوان میشویم/ جوان میشویم/ عاشق میشویم/.........((... وما ورق میزدیم اوراق تنهائی سالهای رنج را)) ما رشد میکنیم وکودکی هایمان را به باد میدهیم  بزرگ میشویم وتکثیر میشویم/  در خواسته هایمان/  درنیاز هایمان /میشویم دو/ میشویم سه/ میشویم هزار.... ما پیر میشویم در عبور ثانیه ها/... ورق میزنم صفحه های تقویم را/  رسیده ایم  به پانزدهم دی ماه هزار وسیصد وهشتاد وهشت  اماده میشوم برای گفتن این جمله که

  (( تولدت مبارک))

  کوه باشی عزیز/ وسیع و وپا برجا و ایستاده و مهربان وسخت.

 (( خانه ام را برفراز کوه برپا خواهم کرد

  آنجا که گذر گاه هر نگاهی نیست

   وفقط وقتی می ایی  که دوستم داشته باشی

  اگر نیامدی

  به حساب دوری راه می گذارم

 آخر از سر کوه تا سر دشت

 فاصله هاست

 خیلی خیلی

  من ادم برفی را از ادمکهای شهر بیشتر دوست دارم

  آخر/ آدم برفی بر سر قولش می ماند و... /اب نمیشود.

 هر روز صبح کمی از سپیدی برف وسرخی هوا را

  برگونه هایم می مالم

 تا وقتی می ایی/ زیبا ببینی ام.

 ... دیگر سپیدی برف به چهره ام نمی اید/ به موهای یچ پیچ ام میاید

  بعد از هزار سال می آید

 من/ کوه/ ادم برفی.... هنوز منتظریم))

 ((شعر از زهره رفیعی است))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 14:29  توسط لیلی  | 

   از بین حدودا 50 راس گوسفند که سر به زیر افکنده طوری مشغول تناول علف های وحشی کوه هستند که من را ووجودم را وکوله پشتی وکفش ها وزیر اندازم را به کل ندید گرفته وحتی به قصد خوردن تمامان ما را بو هم میکشند فقط یک گوسفند است  که خطر میکند واز شکل ظاهری وساختار تعریف شده بدنش اوج گرفته وروی دو  پا می ایستد ومشغول خورد علف متفاوتی از یک درخت  اشفته پر از شاخه وبرگ میشود وبقیه گوسفند ها هم به تقلید از او متفاوت میشوند. این منظره  راروزجمعه مورخ04/۱۰/88 ساعت 1۲دورن دره اشکفت زرد  از روستای اسلام اباد واقع در بخش شهیون  از شهر دزفول مشاهده کردم.

 قبل از برنامه که صحبت اندیمشک رفتن بود. تصور من پیاده روی در دشت بی آب وعلف پر ازتانک های دشمن ومردن از تشنگی بود  وقتی که از  را ه آهن اندیمشک سوار ماشین شدیم به قصد روستای اسلام اباد انچه که از جاده وراه دیدیم سرسبزی وطراوت  وکوه هائی به شدت منحصر به فرد و زیبائی وزیبائی وزیبائی. بود

ساعت حرکت ما از تهران 7:20 چهار شنبه دوم آذر ماه بود وساعت 9 صبح پنج شنبه راه آهن  اندیمشک

 از آخرین مسافران تهران اندیمشک توسط گروه سیالان(می ترا وسعید_ سیدمیثم  هاشمی_مهدی میزائی_اسحاق نجیبی_علی  قاسمی_ حمید کاویانی_عمید وشراره_لیلا)خالی شد.

 ساعت حدودا 10:45 در روستای اسلام آ باد بودیم  توصیه اهالی روستا مبنی بر درستر بودن اسکان در خود روستا واصرار اعضای گروه بر دیدن  جاه های بیشتری از منطقه تصمیم سرپرست را برای شب مانی در جزیره تغییر داد. وبعد از قرار دادن وسایل وکوله پشتی در خانه ای که توسط اهالی روستا در اختیار ما قرار داده شد به سمت قلعه شادان حرکت کردیم.

 با کمی فاصله گرفتن ازروستا به قبرستان روستا که به شکل متفاوتی از سنگ قبر ها  مزین بود رسیدیم.

  سنگ قبرها سنگهائی از خود کوه بود که به غیر از نام مرده به اشکالی از قبیل شانه/ کوزه اب/  کله شیر ویا  کله بز و ...  منقش بود. قشنگ بود. پس از عبور از قبرستان به نزدیک های قلعه  ورودی آن که یک در آهنی بود رسیدیم وزیبائی های عجیب ارتفاع قلعه که پر بور از کوه ودرختانی آشفته که انگار توسط کسی پاشیده شده بودند وسد دز وجزیره ای که مسیر بعدی ما بود وزیبائی وزیبائی و زیبائی...

 ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که ما  ازقلعه برگشتیم.  محمدکه از  لحظه رسیدن به روستا با او آشنا شده بودیم برایمان نذری که توسط خانواده عمویش تهیه شده بود کنار گذاشته بود. به خانه ایشان دعوت شده با خوشروئی ومهربانی مادر عزیزش  وهمراهی پدر شان مشغول خوردن نهار شدیم. برایمان فرش آوردن درون حیاطی که حصار نداشت  مابقی خانه های  قدیمی این روستا  هم حصار نداشت  واز اتاق خانه تان می توانستی برای آنهائی که در خیابان رد میشوند دست تکان دهی وبفرما خانه بگوئی....

 طبق هماهنگی  محمد بعد از خوردن غذا راهی جزیره شدیم. جزیره در روستای پامنار که بالاتر از روستای اسلام اباد قرار دارد بود/  دوباره قایق سواری/ دوباره خطر/ تداعی لحظات ناب جزیره هرمز... جزیره قبل از سد دز قرار دارد ووما با احتیاط پس  از یک  نیم دور ناقص به دور او برگشتیم...

 وقتی برگشتیم روستا اذان مغرب بود / به صرف شام وعزاداری به مسجد روستا دعوت شدیم. زیارت عاشورا وسینه زنی وزبیابی وزیبائی وزیبائی...

 صبح  جمعه به قصد زیارت دره  راهی شدیم. به همراهی یکی از پسران روستا به نام امین( امین 18 ساله بود_ با پوست تیره و شلوار محلی وکاپشن چرم ودمپائی ابری لای انگشتی وبسیار خجالتی که البته موقع نهار از  برکت مشایعت با اقای میرزائی لب به خنده وحرف زدن گشود ) حرص وولع زیاد ما برثبت حضورمان در آن مناظر به شدت رویائی وتذکر سرپرست بر زیاد کردن سرعتمان وقت رفتن و دفتر دیگری از قدرت خدا و ساخته های بی همتایش...

  مسیر دره پر از شگفتی وزیبائی بود ونخل های نیمه سوخته ای که امین میگفت ادم هائی که برای تفریح آمده اند اقدام به سوختن آنهاکرده اند .

  وسنگهائی که در جدال با آب شکل خود را تغییر داده واما همچنان سنگ مانده بودند. تشخیص من به عنوان یک ادم غیر متخصص  براین است که این سرزمین قبلا به کلی زیر اب بوده  وما در واقع درون سرزمینی که سالها زیر دریا بوده داریم قدم میزنیم.

  خلاصه که جای تمام کسانی که دوستشان میداریم خالی بوددر زیارت پرده ای دیگر از نمایشی به کارگردانی

 پروردگار همه زیبایی وزیبائی وزیبائی....

 ساعت 11:45 رسیدیم به دره اشکفت زرد(شکاف زرد) دره ای که در فضای خالی بین هفت کوه( فکر میکنم که هفت  کوه بود) شکل گرفته/ عجیب ورویائی و بی نظیر که  یکی از دیوراه هایش تنگه ای بسیار باریک بین لایه هائی از چند کوه است که در ان آب عبور میکند و این تنگه به شدت شگفت انگیز و 

 خار ق العاده است.  خانه عقاب ها را هم دیدیم.  وحشی وسخت ودیوانه کننده... مثل خودش ...

  ناهار را درون  دره  روی آتشی که هیزم ان وسایر مقدمات تهیه ان توسط امین وعمید وعلی  وشراره  آماده شده بود . نوش جان کردیم و ساعت حدود 3 بود که وقت خداحافظی بود  و ما یک تکه دیگر از دلمان وروحمان را گذاشتیم وبرگشتیم.

  وقت بازگشت  دوباره چهره دیگری از زیبائی در نوسان بود وقسمتی از راه که شکل جدی کوهنوردی به خود گرفت. (کوه/راه برای گذاشتن فقط یک پا/ دره) حدود نیم ساعتی در این مسیر رفتیم وطبق تصمیم سرپرست پس از عبور از یک شیب دوباره به داخل دره بازگشتیم و ادامه راه که با ثبت نام هایمان در دل سنگها وعکس گرفتن وشنای آقای کاویانی واسحاق وشیطنت های علی واواز های عمید و مشاعره و نوحه ای که از  گوشی  امین  طنین انداخته بود وسینه زنی با غروب آفتاب تمام شد.

 شام دوباره میهمان امام حسین شدیم.میهمان نوازی وادب ساکنین روستا ی اسلام آباد که به زبان  لری با یکدیگر حرف میزدند و مهربانی شان جائی برای خطور حس غریبی دررونمان نگذاشت.

 از ماست وشیر گوسفندهای  روستا هم بی نصیب نبودیم(امین برایمان تهیه کرد)

 شنبه8 صبح عازم دزفول شدیم واز تر مینال شهر راهی شهر شوش ومقبره دانیال نبی شدیم( از نواده های حضرت داوود_ زن ها به زبان عربی نوحه خوانی وسینه زنی میکردند) وکاخ آپادانابا قدمتی 2500 ساله که البته شباهتی به کاخ نداشت ( کیم لره گالدی دونیا؟ دولوب بشالدی دونیا شاه لری تپراق اولدی....دونیا دونیا....)

  وقلعه ای که 100 سال پیش توسط فرانسوی ها  برای نگه داری اشیائ عتیقه  ساخته شده بود  که   به گفته مسئولین توسط خودشان حمایت واداره میشود ومربوط می شود به یافته  هائی از زمین های اطراف وبه ما تنها اجازه ورود به حیاط آن که  از سنگها وستونها وپله هائی از کاخ که بسیار مشتی(به فتح میم) با سیمان مرمت شده بود  داده شد.( به یکی از مسئولین گفتم دیگه ما کی ۱۰۰۰ کیلومتر  راه بیایم تا داخل موزه رو ببینیم گفت این دیگه مشکل خودتونه ... )

  حدودا ساعت 1 از شهر شوش به قصد اندیمشک حرکت کردیم ودر بازار نزدیک راه آهن که به جز چند مغازه مابقی تعطیل بود برای نهار وشام خرید کردیم.(ناهار مهمان علی بودیم)   ساعت 4:20 حرکت قطار از اندیمشک به تهران بود. ساعت 6 صبح روز عاشورا تهران بودیم.

 

 ((برای  آقا سعید سرپرست وهمسرش(می ترا) به خاطر زحمات بسیاری که جهت هماهنگی های لازم قبل از برنامه متقبل شدند ومسبب بازدید ما از این مکان های فرا ی فکر وخیال شدند  خدا قوت وسر سلامتی می طلبیم..))

 عکس ها وگزارش فنی کوه در سایت گذاشته خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:21  توسط لیلی  | 

 

  عجیبی عطیه/ عجیب

  می خواهم از تو بنویسم / نمی توانم

  می خواهم از سهند بنویسم /نمی توانم

  می خواهم از انبوه درختان سیب/ از میاندوآب/ از ملکان/ از سرزمین خوشه های طلائی/ از شال طلائی عروس کردی که که برایش با سرو وضعی خسته/ کثیف/ پشت کوهی ایستادیم و  خوشحالی کردیم  واو حتی نگاهمان  هم نکرد/ از داماد که خوشحال بود/ از تو که(( شده ای داماد عاشقی که عاشقانه ندارد)) بنویسم

  می خواهم / اما نمی توانم...

از این همه تضاد رها /نمیشوم/ عطیه/ از شدت سر در گمی وناچاری دو بار گریسته ام.

 یکبار شب جمعه مورخ  بیست وسه/ هفت/ هشتاد وهشت در خوابگاه تربیت بدنی مهاباد

 یکبارروز جمعه مورخ بیست وچهار/هفت/ هشتاد وهشت درون ماشینی که ما را از مهاباد  به مراغه می برد.

  عجیب نیست عطیه؟

  اینکه تصور دیدار تورا هر جائی عطیه / هر جائی/ به خدا هر جائی به غیر از سهند ومهاباد نفس میکشیدم وتو ناگهان از پشت  ستاره های آسمان سهند سر زدی.

 سر زده امدی/ مثل همیشگی هایت/ ناگهان ظاهر میشوی و  هی پشت سر هم تکرار میکنی

   لیلا/ لیلا/

 تلفظ نام من از حفاظ لبهای تو / از لهجه شیرین عسل/ از عسل لبهایت/ از مراغه از عسل/ از صابون/ از راه آهن مراغه/ از کوپه ما/ از قطار / از خانواده حسین زاده/ از چشم های بی نهایت درشت دیاکو و سرخی گونه هایش وقتی مادرش او را به ما معرفی میکرد واز خاطرات علم کوه رفتن او باغرور یاد میکرد/ از باغ های سیب/ از خستگی/ از تشنه ماندن/ از سرما/ از پناهگاه که خانه ما بود/ از مسافرانی که دیر بازگشتند/ ازبازار/ از قله قله ستاره های چشمهایت....... چگونه عبور کنم از این همه ثانیه های  ناب؟

 اخر چگونه عبور کرده ام ا ز آن دره وقتی که خستگی و تشنگی امانم را بریده بود . من عقب مانده بودم و عقب دار در  سکوت همراهی ام میکرد.

 اخر چکونه به زبان بیاورم سکوت محض حاکم بر فضای دره را که با نفس های من آمیخته بود وتمام روحم را صیقل داد.  اری سکون سخن میگوید.

  میگوید در اعماق زمین جائی  هست برای تو کنار گذاشته ام از هرچه لباس کوه گرمتر از هرچه کفش  کوه اصل تر.

 میگوید که اگر بخواهی می توانم تو راریشه یک کوه کنم/ بزرگ شوی/ رشد کنی/ ارتفاعاتت بشود  محل  معاشقه پروردگار با صورت های سوخته وترک ترک شده کوهنوردهائی که می روند از ارتفاعی بلندتر  شاهد رفت و امد  انبوه ثانیه ها باشند.

 تو را برای خودت می خواهم عطیه. برای همین است  که یادت را مثل  مهر متبرک جانمازم می بوسم وراهی ات میکنم  به امید ظهور دوباره ات از اعماق ثانیه ها.

  عطیه/ عطیه/ عطیهههههههههههههههههههههههههههه

...........................................................................................................

((... اینها عجیب نیست

 عجیب منم

 که از خاکستر سینه ات

 اغشته به بوی شاعران باستان

 برخاستم روزی

 عاقبت

 وقلب ثانیه ها را بشکافتم

قلب دیگری داشت

آن را هم شکافتم

آنهم قلب دیگری

 و... در تمام ثانیه های بی تو بودن هوار کشیدم/ هوار...))

شعر اخر از علیرضا پور مسلمی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:39  توسط لیلی  | 

 

آبان شوم/ بپیچم درون چادر نماز سپیدم/ بیاستم روبروی صفحه گسترده سجاده ام/  خیره شوم به اهداف متبرک جسم وذهنی که درون یک مهر خاکی خلاصه میشود/

بگویم  بزرگا مردا .

 اسفندیار زنده است.

 لیلی نیز.... و((لیلا نام تمام دختران زمین است. ))  

  عرفان نظرآ هاری عزیز تمام کلمات کتابت گریستنی است/سهیل  در مفهوم ووجود کلمه ای  که در شکستن انار دلها موجودیت میابد وبه سرعت تکثیر میشودپیچ میخورد وفکر میکند.

(( چندم آبان

نم نم باران

نم نمیگذاردم

 گم نشوم/ درون پیچ پیچ چادرت سیاه))

((نیست چشمت که میخواهد عاشق شود حالا....))

 حالا است که آتش شوم/ شعله بکشم  در تار  وپود کلبه چوبی تان /  از حظور شما پر بود (( و باد آمدو تمام رویا ها را باخود برد)).............................................

آشفته ام /کاوه/  درد از شقیقه هایم زبانه میکشد/ طاقت گریه های تو را ندارم /  طاقت دیدن نمایش موازی دو نماز/

طاقت خوابیدن درون قبرستان/ و یا لذت جستجو قبر خود در یک مسافرت چند روزه... (0 سهم من این است/ سهم من این است/  سهم من پنجره ای است که آویختن پرده ای ان را از من میگیرد))

 از کندلوسی که نرفتم/ باز میگردم/  نه از قبر آبان خبری بود ونه حتی شعر هائی که در کلبه چوبیتان تکرا ر میشد/

نه از سجاده آبان خبری بود ونه از لحظه لحظه هائی که تمامشان مال/ مال/ مال خودمان بود... پنجره/ دیوار/ ایوان/

تابلوهای نقاشی/ فانوسی که روزی برای خودمان بود. وتنهائی مان که قالی پا خورده ای نبود که در  ورودی هر خانه ای بشود پهنش کرد و به هر کسی تعارفش کرد ..

............................................................................................................................

 ابان شوم بپیچم درون چادر نماز سپیدم/ صبر کنم ماه رمضان شود/ سحر شود/ به پشت بام بروم/ منتظر اذان صبح بمانم/ بیائی/ بگوئی

الله وووووووووووووووووووووووووووو/ اکبر.

 خدا بزرگتر ازآن است که وصف شود/ بزرگتر از آنکه درون پشت بام خانه ما جا شود/

فلا اقسم به مواقع النجوم/ قسم به  لحظه نزول ستارگان/ وآن لحظه ای است بزرگ/  اگر بدانید

لذت اجرای نمایش دو نماز موازی/ کاسه سرم از سجده پر شود وتو در کنار/کنارم  به سجده رفته باشی/ دستهایم در  مفهوم قنوت به آسمان رفته  باشد  و تو از سر انگشتهایم  توت خورده باشی .

نه/ کاوه.... طاقت گریه های تو را ندارم. برمیگردم از کندلوس.....................................

ما خودما ن به اتفاق خودمان از کندلوسی که نرفتیم باز گشتیم. درون زندگی مدور همیشگی.

به قلم: لیلا عزیزخانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:54  توسط لیلی  | 

من حرف بزنم و تو فقط گوش دهی

  فقط من حرف بزنم و فقط  توگوش دهی

 بی هیچ حرکتی/ بدون هیچ تتغییری در خطوط چهره ات

 نه از شنیدن شادی هایم لبخند می زنی و نه از گریه هایم غمگین میشوی

 دو چشم خیره وثابت/  بی تفاوت/ بی پاسخ

 خودم خواستم / تو انتخاب خودم بودی/ خودم خواستمت

 آن روز که برای خریدنت از چادر مادرم آویزان بودم / تو انتخاب خودم بودی.... عروسک قشنگ من..... قرمز پوشیدی..... تو رختخواب مخمل آبی خوابیدی ...... وچه شعر ها ی دیگری هم برای خوابیدنت...... برای صورت پلاستیکی ات.... برای اندام همیشه بی تغییرت......بزرگ نمی شوی / قد نمیکشی /  تو انتخاب خودم بودی

.........................................................................................................................................................

خودم خواستم که شاعر چشمهای تو باشم

 شاعر دریا / ازآزادی می گوید

شاعر زمین/ از قامت ایستاده درختان

 من شاعر بارانم /

از

لهجه

عجیب

حنجره اش ........ بگویم؟

که  با آن سیصد ملیون ترنمی که از تکرار  یک لحظه خیره شدنش به زمین نصیب من شد..... چه کرده ام؟

هی بخند/ به نتیجه مزه مزه کردن یک حبه انگور در سرازیری گلویم/ بخند/ حوا منم ..... آآآآآآآآآآآآآددددددددددددددم!!!!!!!!!!!!!!!

((خودم فریبت داده بودم

و کشانده بودمت

تا چند قدمی پیاده رو.................))

.......................................................................................................................................................

دو شنبه بود_مبعث رسول اکرم_  بیست ونهم تیر ماه_ امام زاده داوود_ روستای کشار بالا........

 ما چهارده نفر بودیم _ روستای کشار بالا شاه توت دارد_ رنگ خون_ مرا می ترساند.

 حرکت ما با پذیرائی یکی از اهالی روستا  که روی دیوار باغشان  شاه توت میچید  شروع شد .... 

 هوا گرم بود- هیچ چشمه ای سر راه نبود/  وانچه که تمرکز نوشتن را از من گرفته  واز دوشنبه_

 انچه که در ذهنم مانده ، نه طراوت درخت وچشمه و هوای پاک است ونه مزه جوجه کبابی که علی

 ابوالفضل ومهیا ومیترا وسعید زحمتش را کشیده بودند ونه لذت آب بازی وخنکای درختان بعد از کوهنوردی در هوای کم اکسیژن ونه مرور خاطرات بچه ها از پیاده روی شمال ونه.......

 فقط صدای دارکوب را به خاطر می اورم  که میکوبید...... با بیرحمی تمام بر تنه درختان؟  درختی نبود / نه نبود....

 صدای دارکوب تمام مدت راه رفتنمان با ما بود..... قطع نمیشد ... حتی برای یک لحظه.... دراکوب ها نفس کم نمی اورند؟

 خسته نمیشوند؟ احتیاج به استراحت ندارند؟  دار کوبها چه موجودات عجیبی اند.....

 دار کوبهای زرد از درخت کم اورده اند به جان کوه ها افتاده اند..... بین راه سنگ بزرگی از بالای کوه جدا شد  وفرار کرد......  در ابتدای حرکتمان پیدا کردن دلیل صدا  مشکل بود..... کمی بعد از حرکات  ارتفاع کوهها را میدیدیم با خط وخطوط کج تراشیده شده بود وانسانها سوار برساخته ایشان پیش میرفتند ......  محدثه از انفجار کوه  در پیاده روی تهران شمال میگفت/ اینکه فکر کرده زلزله بوده/  دیروز میترا  با من تماس گرفته بود میگفت:

روزنامه برای استخدام آدمهایی برای همین کار اگهی زده ...... وتلخ میخندید......

یعنی اینکه کوه هم اگر باشی /

کسی پیدا میشود که.....که..... به خاط منافعش/به خاطر پول/ تکنولوزی/ برای بقا/قدرت

 کسی که .... حیوان دو پا است........ که به جان تو بیافتد  و تورا تخریب کند..... دارکوب های زرد مواد منفجره........سنگهای فراری چه زندگی سرگردانی دارید!!!! آیا پای انسان به انتهای دره ای که به آن پناه می برید نخواهد رسید؟  خودتان خواسته بودید که کوه باشید:؟

خدااااااااااا یا!!می خولستم بپرسم شما برای سنگهایی که به آنها در این دنیا جفا میشود هم بهشت تدارک دیده اید؟

به سنگهای کوه های کشار ظلم میشود....انها برای باقی ماندن احتیاج به انگیزه دارند....به  وجود دنیایی دیگر که...... من از آن هیچ نمیدانم./میترسم

...............................................................................................................

((کوه با نخستین سنگها آغاز میشود

انسان با نخستین درد

 در من زندانی ستمگری بود

که به اوای زنجیرش خو نمیکرد

 من با نخستین نگاه تو

زاده شدم))     احمد شاملو

.............................................................................................................................................

خودم خواستم که کوه تو باشم؟

....به قلم: لیلا عزیزخانی...........................................................
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 8:49  توسط لیلی  | 

 کوهم

 که در عبور از گردنه های وجودم

 گلهای دامنم را از پشت عینک دودی

  به تماشا نشسته ای!

  نمیبینی ام!

  از پشت این قاب ! کوه  را به نظاره نشستن اشتباه است.

 ظرف چشمه های من اینگونه که تو میبینی نیست.

  می توانم بجوشم آنگونه که  درروان شدن رودخانه رگهایم از پی ات بی نشانه / به درد بیاورم دلت را / از گریه های شبانه از تب / از درد/از کمر شکسته تخت خوابم/ جیغ میکشد.... از تداعی ومرور خاطرات نداشته....... بس کن لیلا.

 آفتاب شوی درون آسمان بسوزانی گونه هایم را گل بشوم بشکفم در دشت بدوم موهایم را بسپرم به باد /به درد...

(( تا از این درد   همه را شکل تو میبینم... در خیابان/ در خواب/  با آن  روسری سفید))

.............................................................................

  از جنگل آمده ام/ از پشت کوه های امام زاده قاسم.

عجب سلیقه ای دارد. این آقا/ ماوا گرفته بر فراز کوه ها /روزش را به دید زدن اندامهای بکر وبالا بلند درختان الیمستان میگذراند شبش را به تماشای پایکوبی شاخه های مست از دف زدن ماه..... عجب صفائی دارد خدا ... پیاده روی زیر نور ماه / وضو گرفتن از  آب چشمه..... تصویر سایه های ما پشت سر هم وبه ترتیب وقت عبور از پایکوب دل کوه... موسیقی گم زنگوله هائی از دووووور... شب/ ستاره/ سهیل/علی/فاطمه/من/محدثه /زهره

 چه سایه های خوش عکسی / چه نمازی  چسبیده به سید ،صفا کرده  میگوید جمله ادبی بلد نیستم اما نمازی خوانده ام که....

که.... که خلاصه کشش معشوقه است دیگر احمد اقا ! چه میشود کرد؟

 ((این روزها، این روزها همه اش به اولین روزهای سرگردانی ام فکر میکنم))

 نه!

 (( انسان هیچگاه مامن خوبی برای خود نبوده است))

  نرگس!

تو از تمام گلها زیباتری.

 (( ما می دویدیم  وزندگی نشستن بود_ ما می خوابیدیم وزندگی رفتن بود ما میرفتیم وزندگی..........))

درست میگوئی نرگس! انسان هیچگاه...

 انرژی که از طبیعت القا میشود درونمان جاودانه میشود و مارا به یاد انسان بودنمان می کشاند.... نرگس چشمهای سهیل از طبیعت انرژی گرفته برق میزند. این کشف عظیمه بود که حس واقعی اینگونه است که عظیمه میآید برای تمرین اگرچه کم حرف میزند.  

 چه احترامی دارد امام زاده قاسم... آفتاب  رودر روی او قدم به قدم عقب می کشد وخداحافظی میکند ومی رود اگر  در این لحظات تو در مسیر خداحافظی شان بیاستی خنجر های نور درون صورتت فرو خواهد رفت.

 چه رفاقت نزدیکی است میان امام زاده قاسم و آسمان. قسمش دادم سفارش ما رانیز به آسمان بکند  که خدایااااااااااااا

 تنهائییییییم....

 از دلائل تورم زانوهایم پس از دوروز پیاده روی و تورم اقتصاد کشورم امار درستی در دست نیست .

خداایااااااااااااچه کسی راست می گوید؟؟؟؟

نکند که این بیماری جدی باشد؟

 خدایا! از شرایط به نام زدن کوه هایتان در هیچ بنگاهی اطلاعی در دست نیست؟ می خواهم برای  خود تصمیمی بگیرم ماوائی بگزینم؟ از کجا؟

 این انصاف نیست..

خدایا من آدم توام.

برای شما کاری ندارد جوشاندن چشمه ها، کوه هایتان به این بزرگی ، من وگاوها از یک چشمه آب بنوشیم؟

 خدایا  این گاوها مرا نمی فهمند یکدفعه وبی هوا سمت چشمه می دوند ، بدون در نظر گرفتن من_میترسم_

 که من آدم توبودم/ هستم/ می خواهم بمانم.

 میترسم که صدای خرناس  خرس از پشت درختان جنگل واقعی باشد. از اینکه داوود دیگر کوه نیاید می ترسم از صدای سرنوشتم  از اعماق چاه کمک می طلبد... باور نمیکنم !

 برادرانمند؟ به دور چاه  به مناظره نشسته اند؟ پیراهنم  را مچاله کرده اند برای دروغ؟ برادرانمند؟

.....................................................................

 درختان دائم الخمر جنگلهای الیمستان/ تکیه دادن به شانه های شما هم حکایتی بود که بر کارنامه عبادتمان اضافه شد.

هر شب مست میشوید وشاخه هایتان رابه رخ هم میکشید.عرق میکنید وخزه می بندید....

متبرکیم وقتی خسته وخاک خورده آب چشمه هایتان را بر سر هم زدیم ...زیارتمان قبول باشد ....

و حالا به شهر بازگشته ایم 

 ومن

 از کامیون ها می ترسم

از خدایان بی رحم جاده ها

 که از  اگزوزهایشان

 بوی دود

می رقصانند

در جاده ها

از رنگ خون

از چشمهای راننده هایشان

 خواب ندارند...

...........................

مثل جوجه ای که گربه به چند قدمی قفش رسیده باشد

خوابم نمی برد/ می ترسم

از اینگونه مناظره

 از چشمهای مادرم

نگران من است

می ترسد.

 به قلم: لیلا عزیزخانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:46  توسط لیلی  | 

تعریف من از چشمانت تعریف تازه ای نیست .سارا!

 همان دومردم اصیل سنتی پا بر جا که در مبارزه تنگا تنگ گذراین همه ثانیه  تمام ملت های وجودم را به

 محاصره گرفته اند . همان  دو مردمی که با هیچ ریاضتی وبا هیچ فلسفه ومنطقی  استدلال نمی شوند.

  اصلا دلیلی ندارد این همه سال  سارا بودن. بودن با سارا.

.................................................................................................

  هشتاد وهشت سالگی ام در فقدان چشمهایت شروع شد وادامه  می یابد.  

 همیشه آغاز یک سفر یک ساله می گریم. امسال هم  . گریه های بی بها نه.  مثل تراوش  آب از  تنه

 درختان از زخم هائی که   گاه وبی گاه سر باز میکنند.  زخم هائی عمیق.

  مثل نامی که با بی رحمی تمام درون  قامت ایستاده یک درخت حک شده است.

 ..................................

 سارا تو زخم عمیق منی !

  حک شده ای درون قلبم . لا علاج تر  ازآنی که برای فراموشی ات  تصمیم تازه ای بگیرم  از بسکه ریشه

 پراکنده ای در اقصی نقاط وجودم. هم  فکر کردن به تو باعث پیشروی ات در تمام  وجودم میشود وهم  بی توجهی به حظور همیشگی ات.   

  سارا  امسال اردیبهشت دیر کرد ه عجیب نگرانم . ( درست مثل اولین روزهایی که دچار چشمهایت شده بودم) (در من شدید  می شوی و پیشانی ام از کوبش های مدام تو خط خطی میشود)

 هیچ سالی اردیبهشت تا بدین حد دیر نمی رسید.

  از اتفاقاتی که در رفت آمد سفر یک ساله گریبانگیر  میشود  می ترسم. امسال اردیبهشت  از آغاز

 یک باران دوباره به  بهشت چشمهای تو وصل خواهد شد. برایت نگفته ام که برای تمام  آدمها  آغاز

 سال از فروردین است وبرای من اردیبهشت آغاز شروع دوباره است.؟

  تو که بیائی سارا !  تمام سفر ها وتمام بازدید های ما از اردیبهشت  سر خواهد گرفت....

 یادت می آید سارا؟ یکبار به من گفتی حیاط خانه تان درختان نارنج دارند .

 گفتی من که بیایم  نارنج خواهد داد... یادت هست؟

  هی بخند / به کودکی  که از مرور خاطرات نداشته اش با تو پیر میشود..... بخند.

 راستی سارا بهار را به تو تبریک میگویم.

 آغاز گل داددنت در تمامی باغچه ها وباغ ها/

  شکوفه ام! از حرارت وگرمای دستهای تو است که آبهای زمین برای بارشی دوباره به آسمان باز میگردند.

 سارا زمین تشنه است.

 آبشار کمرد از بی آبی عجیبی رنج می برد.  از عقده نبودن آب شبیه دیو های  چند سر گشته آدم را می ترساند.

 طنین صدای آب در آبشار کمرد، جای خود را داده به انعکاس  جیغ ها و فریاد موتورهائی که در بی هدفی جوانهای روستا  هلاک میشوند .

  این از علائم ظهور تو است . تبدیل شدن  آبشار ها به صخره .... تبدیل شدن آدمها به سنگ.....

 سارا زمین تشنه است . دست از ادامه اگر برداری  . دلائل  رفت آمد  این همه فصل در تمام این سالها

  بدون نتیجه؟ بی پاسخ؟ نه سارا...

 .............................................

  سارا به من نگاه کن!

 می خواهم با تو حرف بزنم.

  می خواهم از اردیبهشت هشتاد وهشت پل بزنم به بهشت چشمانت.  اینهمه سال سر کردن  در برزخ بلاتکلیفی  اینهمه سال  دست وپا زدن  در ابهام ثانیه هائی که از خود هیچ  نمی گویند. اینهمه سال  عذاب انتظار ظهورت. نه! راه نمی برم به جهنم!

  مگر جهنم ثانیه های انتظار تو چه کم دارد؟

  مگر جای آتش لبهایت روی پیشانی ام داغ نبود؟

  مگر التهاب  فقدان چشمهایت   سیاهم نکرده است؟

   مگر چند بهار دیگر فرصت نوشتن از تو  را در آینه رودر رو خواهم نشست؟

  سارا به من نگاه کن!

  از تغییر سخن می گویم........ سارا! ببار...............

 به قلم: لیلا عزیزخانی

(این مطلب فروردین ماه نوشته شده  بودکه به دلیل فیلتر شدن سایت اردیبهشت در سایت قرار گرفت)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط لیلی  | 

ساعت 10 / چهار شنبه/بیست وسوم بهمن 1387

 بالاخره دریا ما را به حضور پذیرفت. برخی را پا برهنه وبرخی را با کفش (به پیشنهاد سهیل)

 ملاقات ما با  خوش وبش ومعاشقه با دریا وفیلمبرداری وعکاسی از خودمان ودریا آغاز شد.

  او موجهایش را برای گشودن باب گفتگو و خنده به سوی ما می فرستاد وتا زانوهای ما در بدو ورود مورد مرحمت دریا بودند.

واما بعد..... دریا زخم خورده بود . از همان ابتدا درست  حدس زده بودم.

 موجهایش را برای نشان دادن گوشه  ای از غربت تنهائی جزیره به صخره ها میکوبید ونه برای بوسیدن

 جای گامهای ما، موج ها همیشه در رفت وآمدند موجها دچار تکرارند.  واین به سرگیجه های در یا دامن میزند.

 خلاصه اینکه تحمل ما را نداشت این دریا/ به صخره ها چسبیده بودیم  رودر روی خرچنگهائی که شاید آن صخره ها  به آنها تعلق داشت.

 دریا مصطفی را به دل گرفته بود  محمد ازدلش در آورد.

..........................................

    45/11 تمام کوله پشتی ها  با چند برابر وزن وتمام ما با پیکری  سرا پا خیس به خشکی رسیدیم.

      در مجاورت محیط بانی  مشغول خشک کردن لباس ها وگوشی ها و کوله پشتی ها شدیم.

 ...........................................

 10/13

حرکت از مجاورت محیط بانی به قصد ادامه راه پیمائی( از راه جاده)

 .........................................

 20/14

  دوباره به ساحل ملحق شدیم. این قسمت راه پر بود از صخره هائی با ارتفاع های متفاوت  وقسمت های که ساحل ودریا یکی میشدند وما دوباره از درون آب می رفتیم.

دریا بر خورد خوبی با ما نداشت. موجهایش را به سوی ما می فرستاد و ما دوباره سر تا پا خیس شدیم .

 اینبار رو به غروب می رفتیم وماندن ما بین صخرها و دریا خطرناک بود.تقریبا می دویدیم واز  صخر هائی که که در قسمتی از راه سقف بودند وفرش زیر پایم دریا و از ساحلی که رنگ دلفریب فیروزه ای  داشت  عبور کردیم و صد حیف که نتوانستم از آنها عکس بگیرم.

 

40/16 به خشکی وصل شدیم  به منطقه ای به اسم مفنغ/  گروهی که برای اربعین حسینی نذر روشن کردن 5000 شمع داشتند ما را به سمت جاده راهنمائی کردندو برای دقایقی راهپیمائی در ارتفاع صفر به کوهنوردی  تبدیل شد.

 

30/17

به جاده رسیدیم

جاده ای که کمتر کسی از او عبور میکرد . به جز موتور سوارانی که می ایستادند وبرای کمک کردن به ما پیش قدم میشدند.

 مردم هرمز مهربان اند.

 50/17

 طی تماس با آقای دریا پیما موفق به تهیه ی وسیله ای برای بازگشت به جزیره شدیم.

45/18

 وارد شهر شده ودر صف نانوائی برای گرفتن نان ایستادیم . خانم های صف جایشان را به ما دادند.

 به رسم مهمان نوازی ویا دلسوزی برای پیکر سر تا پا خیس وگلی شده مان.

  پنج شنبه

 15/6     بیدار باش

 به قصد یک دور طواف کامل جزیره با قایق وبرگشت به بندر عباس

 40/7

 تحویل خانه میهمانسرا وعظیمت به اسکله

 8

رسیدن به اسکله

  مسافرانی که در انتظارند. دریا طوفانی است. ((من از اول هم میدانستم که او زخم خورده است))

 20/8

 کرایه قایق با سه برابر قیمت وتن به دریا دادن.

 ما تنها قایقی بودیم که قصد سفر به بندر عباس را کردیم.  نوک قایق توسط یک طناب وبا هدایتگر هدایت میشد و انتهای قایق نیز با هدایت گر دیگر.

 ودر این بین ما بودیم  که پیکر خیس خورده دیروزمان  ناز شصت کوبش های مدام موجها به قایق را  تجربه میکرد 

وراهی به جز فریاد زدن وخندیدن نداشتیم.

 ((زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم/ نذر کردم که هم از راه به میخانه روم))

 وسعت وقدرت دریا خوف انگیز است/ می توانست با آرامش بدرقه مان کند / نکرد.

 تصور تصمیم دریا برای فرستادن موجی جهت بلعیدن قایق  وما  تصوری بود که همان موقع هیچ به ذهنم نرسیدولی

 حالا که فکر میکنم ....

 30/9

 بازگشت غرور آمیز ما به اسکله

 

با سرگیجه و قابلیت تقسیم شدن پیکرمان به هزار قطعه مساوی از قایق پیاده شدیم.

 

ما تنها مسافرانی بودیم که از دریا آمدیم وبا افتخار از میان جمعیتی که منتظر آرام شدن دریا بودند عبور کردیم.

 

40/9

 

 حرکت به سمت بازاری که درست روبروی اسکله است برای خرید.

 

 من عاشق این قسمت از سفرم. من به اتفاق محمد ومحدثه به بازار روز بندر عباس رفتیم. زنانی که روی زمینبساط فروش شلوار های بندری(خریدم) یراق های لباسهای بندری(خریدم) چادرهای حریر(خریدم) النگوهای بندری(خریدم) پهن کرده بودند و دنیائی بسیار متفاوت وبی شباهت به پاساژها  ومراکز خرید تهران .

 

 

35/12 بازگشت از خرید به کنار اسکله

 

50/12

 حرکت به سمت راه آهن

 

10/13

  تدارک ناهار درون یکی از آلاچیق های درون را ه آهن بندر عباس

 20/15

 حرکت قطار از بندر عباس به تهران

 جمعه

20/11

                    راه آهن تهران.

به قلم: لیلا عزیزخانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط لیلی  | 

16 قلعه پرتقالی ها

  راهنمای قلعه آقای دریا پیما همچون تدریس ریاضی اقصی نقاط قلعه را تدریس میکند. به روش پرسش وراهنمائی افراد  برای رسیدن خود آنها به پاسخ ، راهنما بود.

 ستون های سنگی به شکل نخل درو ن کلیسا (یا به قول آقای دریا پیما مخ) استوانه سنگی درون آب انبار ویا جایگاه جدید تنها هتل جزیره را باید خودمان  از بین جمله های او بیرون می کشیدیم.

 ودر این بین پاسخ هایی که به ذهن هر کداممان می رسید شلیک خنده بود که معلممان را هیچ نمی خنداند.

 30/18  قلعه را دور کامل زده بودیم.

 ودختر بچه ها یی که سرگرم بازی بودند لی لی(امتحان کردم_یادم رفته بود) وپسر بچه هائی که دنبال هم میدویدند.

 ودختری که صدف هائی را که از ساحل آورده بود می فروخت(گران)

 وصالح که پدرش رئیس جزیره بود ودزد ها را دستگیر میکرد. او با ما همرا ه شد.

 ما به اتقاق صالح به چند مغازه لوازم آشپز خانه که تازه افتتاح شده بودند وقرار است که وسعت یابند رفتیم وازفروشگاه محسن خرید کردیم.

 وقت باز گشت به خوابگاه گروه 30 نفری دیگری از اصفهان به جزیره آمده بودند.

 50/20

 از برکت حضور گسترده ایشان  وکرامت بخشدار محترم جزیره ما به میهمانسرا منتقل شدیم.           

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 چهار شنبه

 30/5 بیدار باش

 30/6 به قصد یک دور کامل پیاده روی دور جزیره  راهی شدیم. قرار شد هر دو نفر یک کوله پشتی بردارند

  وبه دلیل نبود آب در مسیر هر نفر دو بطری 5/1 لیتری با خود بیاورد. وغذا ها ومیان وعده ها نیز در کوله پشتی ها

 تقسیم شدند.

  حرکت ما در خلاف جهت تابش نور  از کنار ساحل شروع شد. ساحل دنیای خود را دارد/ دریا دنیای خود راولی وقت وبی وقت  دو دنیا یکی میشوند( یکی شدن بی بهانه دو روح/دو دنیا/ دو انسان ویا هر یکی شدن دیگری)

  از بسکه وسعت دریا تسلط دارد بر هر چه ساحل ،هر چه موجود دریائی بر تمام صخره های سنگی.

 ساحل پر بود از سفره ماهی ها، صدف ها وخرچنگهائی که دریا تبعیدشان کرده بود.

 نمیدانم شاید هم برای بردن دوباره شان به زودی یکی از موج ها را واسطه میکرد. نمی دانم!؟

 . شاید هم این تصمیم برای لاک پشتی که برای نفس های آخر مرز دریا وساحل را انتخاب کرده بود همیشگی است.

  دریا غیر منتظره بر خورد میکند، غیر قابل پیش بینی است دریا مهار نشدنی است.

 رنگ عجیب صخره ها وسنگها وماسه های ساحل خیره کننده است. تلفیقی از رنگهای سیاه، سفید،زرد،خاکستری

 طلائی،فیروزه ای،آبی، نارنجی و... و دنیایی از رنگها درون دنیای ساحل زیر مجموعه دنیای دریا تحت لوای دنیای

  خورشید در سیطره فرماندهی دنیای آسمان آفریده شده در دنیائی به اسم زمین خلاصه که دنیا درون دنیا است در جزیره ای که به شدت تنها است.

 30/9 استراحت زیر سایه یک درخت وخوردن میان وعده.

 مفهوم درخت در فاصله ای نه چندان دور از دریا را نمی فهمم.  وسعت سیطره فرماندهی دریا را نمی فهمم.

 نمی توانم با جرات بیاستم  روبروی دریا به انتهای انبوه موج ها فکر کنم.  اصلا آمده بودم رنگ گونه های

 آسمان را وقت خداحافظی خورشید و دریا نظاره گر باشم/ نبودم/ نتوانستم.  اصلا  برای همین آفریده شده ام که در مفهوم عمیق اینهمه تفاوت در سپری شدن ثانیه های عمر من  که می روند و ثانیه های عمر دختری ازجزیره ویا هر آنچه موجود دریائی  ویا همین ، همین  انتهای دریائی که میگویند / ندارد.

  غرق شوم؟

 دریا انتها دارد کاکا/ توسیاه درد های  عمیق اینهمه ثانیه نباش / انتهای دریا جائی است که گوشه ای از دریا درون آسمان میرود/ خودم دیدم/  یکی شدن دریا و آسمان را میگویم. برای همین است که زمین و آسمان رودر روی هم  اند. برای دریا است / فکرمیکنم خبر هائی باشد / خبر هائی از آمد وشد وقت وبی وقت دریا درون ساحل وخبر هائی از ارتباط عمبق آسمان ودریا/ فکر میکنم قیامتی بر پا است از قامت ایستاده پرودگار  به روی آینه ای از آب های جهان که مرا می ترساند اینهمه وسعت.

  چقدر بزرگواری پروردگا ربی بدیل آبی  های  مشترک آسمان ودریا!

  من از خلیج شما بر میگردم در حالی که  چهره دلربایتان  را  در آینه آب های خلیج وقتی برای  جشن نزدیکی آسمان  ودریا مهیا میشدید برای لحظه ای دیده ام و از عظمت حظورتان  ذره ذره منزه گشته ام.

 سپاس مخصوص شما است / که  درون کوه هایتان چراغانی  هزاران شمع بر پاست وما بی خبریم.

  چه دست های بوسیدنی دارید وقتی برای بزرگ کردنم وسعت دریا را تزریقمان می کنید.

  من از ادامه خسته بودم شما دریا نصیب ثانیه هایم کردید .))

........................................................................

 به قلم: لیلا عزیزخانی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط لیلی  | 

جزیره ای هستم از هر طرف به تو محدود

  از هر طرف که میروم به تو میرسم / جزیره ای هستم از هر طرف به تو محدود

   اینبار/ بندر عباس/ خلیج فارس/دریا/

   اینباریک دورطواف جزیره در یک روز

  جنوب را با نخل با ازدحام گرما ، کویر، تشنگی ، سکوت دخترانی صبوربرق چشمهای مردانی سیاه چرده  وتلفظ  کش وقوس دار کلمات به لهجه ای شیرین می شناسم.

 با این همه هیچ تصوری از مکانی که بدان سفر میکنم  درون ذهنم نیست.

 ساعت 35/ 12  ظهر دوشنبه  بیست ویکم بهمن هزار وسیصدو هشتاد وهفت _به مقصد بندر عباس راهی شدیم.

ما در کوپه اول وسوم واگن دو ساکن شدیم وهمین دلیلی بود که تمام راه موسیقی حرکت قطار هم نفسمان شد.

 ۹نفر بودیم که سه نفر دیگر از دوستان وقت اقامه نماز مغرب در ایستگاه نائین به ما ملحق شدند.

 17/20 دوشنبه شب /بیست یکم بهمن هزار وسیصد وهشتاد وهفت/ کوپه سه/واگن دو/قطار تهران

بند رعباس                                     

 تولدم مبااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررک.

  دوستت می دارم.

  این بی گمان بی بدیلترین جشن تولد تمام این هشتاد وهفت سال زندگی است . کار می ترا است.

 مبارکم باشد.

 حضور حاجی به عنوان مسن ترین عضو گروه وبحث پیرامون تفاوت فضای موجود برای جوانان وفضای  جوانی دورا ن ایشان ومقایسه دیدگاه ها و مسائل موجود مراسم بعد از جشن تولد را به یک سمینار تخصصی تبدیل کرده بود که با تک زنگهای سهیل به گوشی حاجی قطع ووصل میشد.

___________________________________________________________

 

وقت خواب هم میرسد تخت خوابهای قطارمرا به یاد خانه ابدی ام می اندازد مثل همیشه خوابم نمیبرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 13/9 سه شنبه یست ودوم بهمن/ به بندر عباس خوش آمدید.

 اصرار راننده تاکسی های  راه آهن برای سوار شدن ما بی نتیجه ماند، پیاده راهی شدیم.

 40/10به اسکله رسیدیم. راه پیمائی 22 بهمن خیل جمعیت را به صورت یک نمودار گسسته در  اطراف اسکله پراکنده بود وطنین صدای الله اکبر در فضای خلیج که خود نمونه ای از بزرگی وصف ناپذیر خدای دریا ها ست در جریان آمد وشد موج ها پنهان بود.

 دیدمش/ دریا را/ می گویم/ برای اولین بار

 چه اولین بار غم انگیزی_دریا زخم خورده بود.

 ما در اتظار باز شدن اسکله  روی صخره های کنار ساحل نشستیم ودریا را دید زدیم. بی هیچ صحبتی- بدون معارفه05/12 قایق واسطه ای بود برای نزدیک شدن ما ودریا که زخم خورده  بود.

 ((نه وصل ممکن نیست/ اگر چه منحنی آب بالش خوبی است/ برای خواب دل آویز وترد نیلوفر/ همیشه فاصله ای هست.

 ما درون دریا بودیم /با واسطه/با فاصله.......))

 موج ها کنار میگرفتن که  ما برویم/ با بیحوصله گی/  وما سر خوش از رسیدن دست درون آب برده و عکس میگرفتیم.

 40/12 جزیره هرمز به پیشوازمان آمد.

   از اسکله جزیره تا سالن تربیت بدنی پیاده راهی شدیم.

 20/13 وارد خوابگاه شدیم/ یاد خوابگاه/ دوران دانشجوئی/ تخت های دو طبقه/ مرور خاطرات

 ((آه ای یقین گم شده آه))

 20/16 حرکت به سمت قلعه پرتقالی ها( در جزیره قدم زدن هم قصه ای  است) پوشش ما هیچ شباهتی به پوشش دختران جزیره ندارد

 کفش کوه__________صندل های ظریف انگشتی

 مانتو____________پیراهن رنگی بلند

شلوار جین________شلوار بندری زینت شده از یراق های طلائی

 

روسری__________چادری حریر از دنیای رنگها

 چه زیبائی دختر / می توانم چشمهایم را ببندم خود را درون قالبی  از تو تصور کنم صندل به پا کرده _درون چادری از حریر با نمایش  انعکاس طلائی های مچ پاهایم درون جزیره راه گرفته ام به سوی ساحل که

  آهههههای

 ((هوراتلا ی بزرگ

 من وسانتس می خواهیم یکی با شیم وتو باید شاهد ما باشی

 

که

 هوراتلا همبنجا کنارم بمان  که سانتس از دریا بازگردد از شوری آب ودوری راه برایمان بگوید. با دستانی که حامل نعمتند که تو

  راوی قصه های دریا خواهی بود

                                          ومن

 قصه گوی (خانه_خاک_دانه_نور)

 پس هر روز با وداع آغاز می شود ووداع ما  با انتظار من ودلهره تو همراه خواهد بود.

  وغروب زمان دیدار ما است/ وما غروب جشن میگیریم.

 وای اگر طوفان شود چه؟

   طوفان بهانه است  برای آزمودن آنچه که بین من وتو جاری است.

 در هوای آفتابی ودریای آرام رسیدن ساده است))

 ((وبه طهارت خاک سوگند که حیوان نخواهیم شد/وغفلت از ماچه دور است))

 

 به قلم: لیلا عزیزخانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:27  توسط لیلی  | 

زهرا گفت: کوه بیش از هر چه دیگری آدم را صبور میکند.

 بیش از هر چیز دیگری صبورم( در فراز نیامدن نفس ام به قله، درنشیب نیامدن پاهایم به دره)/  پیش از چشمهای تو دیده به جهان گشوده ام وحالا در کوه ها میگردمت.

 این گردنه که طالقان را به تنکابن وصل میکند  گوشه ای از وسعت بی بازگشت لحظه های اکنون من است چقدر بزرگی پروردگار بی بدیل گشت وگذار در کوه ها/دره ها/ پروردگار ثانیه های  نفس نفس به سمت قله اوج گرفتن.

  سعید آشنای  کوه های شما  است/  ما را به کوه وکوه ها را به ما معرفی میکند /

 به من نگاه میکنی و از یاد آوری ام  در هم میشوی  که حالا بیش از هر چیز دیگری صبورم .

 تمام آن روزها  دستهایت را از نوک این قله ها تکان می داده ای  ومن از اعماق زمینی که درآن مدفونم نمیدیدمت ....  حالا برای معرفی  من به سنگها  باید پوتین های بدون بند مهدی  قدم شوند ..

 چقدر ساکتی حاجی!؟

 آدم به عقب داری شما می تواند  بیاستد   وبا  سنگها  از شعر بگوید.... ویا از زد وبنددستهای شماوسنگها شعر  استخراج کند.....  این ثانیه های کوه معدن لحظه های طروات وتازگی است.

 

 برای همین است که تماممان به اندازه بزرگواری شما  ثروتمند میشویم .خدااااااااااااااااایا.

 سید میگوید درلحظاتی که گمان میکنید دیگر پاسخی نمیشنوید به کوه ها روید وفریاد بزنید آیا پاسخی هست؟

 ندا میشنوید  هست-هست-  هست.

  درست میگوید سید...... همیشه پاسخی هست. ((تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز....))

کوه بیش از هرچیز دیگری وسعت سیطره فرمانروائی پروردگار  را در نظرم جلوه میدهد.

 

اینکه حاجی تمام شب روی دوتخته سنگ با ارتفاع متفاوت درست   نزدیک دره  به راحتی به خواب رفته باشد....(( هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود...))

 اینکه امیر برای کمک کردن به دیگران منتظر درخواست آنها نمی ماند.

  اینکه سهیل گامهایش را با کند ترین عضو گروه ی هماهنگ  میکند اینکه.....

  اینکه سکوت کوه بیش از هر چیز دیگری مرا به غوغای چشمهای تو میکشاند. چه ریشه ای در من دوانده ای تمام این را ه ها را با من دویده ای  هر جا کم آورده ام ودراز کشیده ام ایستاده ای کنارم که در سایه قامتت بیارامم چه قدر هم مسیر رودهایی هستی که در دل کوه ها جریان گرفته اندو میروند..... نمیتوانم  خورشیدت نباشم وقتی به پشتوانه برادرانم ( این همه کوه)" در دل دره ها میرویم به سمت اوج گرفتن .............نمیتوانم عاشقت نباشم.

 باران! جای تو میان تمام لحظه ها خالی است  .....

 حتی زمانی که پس از یافتن جای خواب در کوه ها  به امید نیامدن باران  درون کیسه های خوابمان در چشمهای ستارگان خیره میشدیم.... من فقط به آمدن تو فکر میکردم.

  فکر کردن به تو در حالی که در چشمهای ستارگان خیره ای  نیز داستانی است  از هماغوشی  ونزدیکی استخوانهای دو دیوانه که حاصلشان رویش انبوه گیاهان وحشی کوه است.

آنشب که تا صبح در چشمهای ستارگان نگرستیم فهمیدم  راز نشر گیاهان  وحشی کوه / راز عاشقی باران وخورشید/ راز برادری کوه ها با خواهرشان خورشید/ راز برادری کوه ها ورودها/ راز خویشاوندی ام با تک درختان روئیده در کوه ه ودشتها((  من از تبار درختانم / گیاه وحشی کوهم /  تنفس هوای مانده ملولم میکند))

  ما چند نفریم؟باران!

 چرا نمیتوانیم راه بگیریم در زمین  یکدیگر را پیدا کنیم ؟  ما تک درختان چرا نمیتوانیم مثل رودها به هم پیوند بخوریم؟    سرنوشتمان این است؟

 ( سهم من این است..... سهم من این است.. سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را ازمن میگیرد)

 سرنوشتشان تنهائی است؟  تک در ختانی که در سایه شان  مینشینند  به خواب میروند با قامت وشاخه برگشان عکس میگیرند ..... تک درختانی که از استقبال وبدرقه تنهائی آدمکها پیر میشوند وبه خاک باز میگردند

 نه !

 آین منصفانه نیست . حتی شیهیه این اسبهای دیوانه نیز مرا از فکر کردن به تنهائی عجیب تو عبور نمیدهد .

 

 تو خویشاوند منی! قدمتمان باز میگردد به همین خاک . ریشه هایمان جائی فراتراز هر چه کوه به هم پیوند خورده برای همین است که میتوانیم حتی در سرعت گامهایمان یکی شویم وهر کجا که قصد اقامت کنیم  خانه مان باشد. 

 چقدر بزرگواری خدای کوه ها.... تو شهر هائی ساخته ای  در اعماق دره ها در دل کوه ها پر ازخانه پر از حیات بدون دیوار بدون پنچره بدون هیچ قید وبندی تماممان خویشاوندیم با درختان وخاک وسنگ ورودها در رفت وآمدیم شبها ستاره ها به میهمانی ما می آیند وماه برایمان نور افشانی میکند .

 

شبها ی کوه جشن مدام است مثل چشمهای تو ....وقتی که هست.

 

شبهای  کوه  درد دارد/  از بسکه تنهائی کوه ها وسعت دارد/ از بسکه رنج های آدمکها را از

 گامهایشان ربوده ودر خود نگاه  داشته این کوه/ این کوه  چه وسعتی دارد/ چقدر تنهااست.

 هیچ فکر کرده ای چرا پس ا ز هربار ملاقات یک کوه سبک می شوی ؟ او رنج های تو را

  میگیرد ودر خود می ریزد.    اجازه میدهد درونش فریاد بزنی. بلند.

 به چشمه ها یش فرمان میدهد برای تو بنوازنند ورودهایش را اجیر تو کرده برای همراهی ات

  چقدر بزرگواری پروردگار لا یزال این همه چشمه در دل کوه ها !

تو چشمه ها را  درمسیر درود _گهر  برای  پذیرائی از ما آفریده  بو ده ای وگرازها  را  هیئت استقبال از ما آنها برای خوشامد گوئی به ما  تمام شب در رفت وآمد بودند. آنها به سمت دل کوه برای استقبال ما می آمدند  وما به سمت قله برای بدرقه آنها!

چرا زبان هم را نمی فهمیدیم؟

 از چه می ترسیدیم؟ ما که در مسیر رفت وآمد گراز ها نبودیم.... از چه میترسیدیم.

  شبهای کوه یکسره  به میهمانی میگذرد.  همیشه آتش بازی دارد

((این آتش بازی بی  دریغ! این آتش بازی بی دریغ چراغان حرمت کیست؟  باران

چرا نمی آیی؟

  فقط یاد تو است که درون این لحظه ها سر میزند ومیرود. چرا نمی مانی؟

 همیشه در سفری/ همیشه در سفری وبه فکر تنهائی این همه کوه نیستی! باران بی رحم.

 ((شیراز چشمهای تو

شیرازچشمهای تو شاه داشت/ چراغ داشت/ کردستان سینه ات کوه/ وعطر بوی شالیزار مو هات کووووووووووووو؟))

 در من تکرار میشوی وکوه ها (برادرانم) به خونخواهی لحظه به لحظه ا م که میرود به نعره بر خواسته اند

 کووووووووو...... 

 نه !((انسان هیچگاه مامن خوبی برای  انسان نبوده است  .

 (( نه! ما راه می رفتیم وزندگی نشستن بود.

 (( ما مینشستیم وزندگی خوابیدن بود... ما میخوابیدیم وزندگی راه رفتن بود نه! ))

 

نه! نمی آیی؟

 که بر ترک های دل این همه کوه بباری ، پر شود هوااز عطر خاک باران خورده نفسی تازه کند دشت آزو  نمی تواند به مسافرت رود. دلش گرفته بیرحم! ترین

 نمی آیی؟

 .................................................................................

هوا تاریک شده/ بچه ها از قله بازنگشته اند/ محدثه بار اول است که قله میرود/ میترا نگران است/ عباس ترانه می خواند....

  ((موجی به صخره کوبید/ قصد سفر کرد........))

 چه غربتی داری پروردگار آوازهای خوانده شده در دل کوه ها! چقدر صبوری خدا !!!

 این رطوبت میان هوای کوه های تنکابن تمام کوله بارم را خیس خیس کرده است . روسری ام را حتی

نه ! گریه نکرده ام.....

 فقط چشمهای تو را وقت عظیمتت در تار وپود کندوهای عسل بوسیده ام واکنون به خواب خواهم رفت.

 وگریه هم نخواهم کرد......

 ...................................................................................

آزاده چادرشان را تقسیم بر پنج کرد وخودش آخر از همه درون چادر ماوا گرفت

 کوه بیش از هرچیز دیگری آدم را در برابر دیگران مسئول میکند.

 من وتو مسئولیم . مسئول ثانیه های  محدودی که خدا برایمان مقدر کرد.  چه با هم بودن پر از مسئولیتی را پذیرفته ای می ترا


چه زندگی مشترک پر رونقی چه فرزندان بسیاری دارید شما ،تو مادر گروهی ... ومادر بودن ادامه عاشقی لیلی  است .

 و( (لیلی نام تمام دختران زمین است.))

 کوه بیش از هر چیز دیگری عشق تزریقمان میکند.

 کوه بیش از هر چیز دیگری انسان بودن را یادمان میدهد.

 کوه بیش از هرچیز دیگری  را ه رفتن یادمان میدهد. سهیل راه رفتن در سراشیبی را به من

 آموخت سعید نفس کشیدن در سر بالائی را .امیر تمامی مسیر هارا بدون باتوم حرکت میکند

 او میداند که کف پاهایش را چگونه باید روی زمین بگذارد که هیچ نیازی به تکیه گاه نداشته باشد میترا هم همینطور چابک وآزاد راه میرود.  ومن از تمامشان آموختم.

 ..................................................................

 می خواهم تمامش کنم.

 تو نیامدی باران ! من راه رفتن در دل کوه زیر نور مهتاب را نیز تجربه کرده ام بی حظور تو!

 می خواندیم

بارون/ بارونه...زمینا تر میییییشه .

گل نسا جونم کارا بهتر میییییشه.....

 بی اشاره گامهیات ولی در مشایعت با تو! باور نکردنی بودی  .... چشمهایت از لابلای در ختان سیب میخندیدند  تمام راه.....

 آهار کوچه باغ دارد/ باغهای سیب دارد....آی سیییییب خوردیم.

 آی خندیدییییییم.

 

به لبهای خط کشی نشده تو گواهی میگیرم عاقبت ! به خط لب های نکشیده من نخند/ سرم گیج

 چشمهای تو را میرود / کمر بندت را به دور سرم ببند/ ببند که به روی صندلی

 فرمان چشمهایم را گرفته ام

                                     به دست جاده را

                                                             زندگی را

                                               آی

                                                درد

                                                میکشم

                                                       تو را.

                   به قلم: لیلا عزیزخانی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:39  توسط لیلی  |