X
تبلیغات
سیالان - مقایسه
اطلاعات و گزارش سفر ها

   موضوع سرماخوردگی و داستان های مربوط به اون  از مسائلی که این روزا   انرژی وحجم زیادی رو به خودش اختصاص داده. مخصوصا تو مدرسه که  تو دو هفته گذشته تعداد غائبین کلاسامو حتی به  پنجاه درصد رسوند.

  حالا شما در نظر بگیر تو یک کلاس  که نصفشون غایبن واون نصفه بقیه هم که حاضرن با ماسک وسر وصورت ورم کرده وچشمهای  سرخ واهنگ سرفه گلو هاشون کلاس رو همراهی میکنن.   وظیفه ات این باشه که ریاضی اونم مبحث حد رو تدریس کنی.

   خوش به حال بچه ها  است  مریض بودن وغیبت این جلسه دلیلی برای عدم انجام تکالیف وامتحان جلسه بعد. فقط خدا می دونه که این روند کاملا خطی واموزش وپرورش ما قرار که کدوم آینده رو برای این مملکت ورق بزنه.

به هر حال درگیر بودن تو این فضای بیماری منو وادار کرد که تو دو هفته  گذشته دوبار برم دکتر.

 اونچه که میخوام درباره اش بنویسم یکی اینه که:

  هر دو دکتر تو تجویز دارو هاشون یه روش بیشتر نداشتن:

 دکتر اول: سر تو بگیر پائین. چشمات درد میگیره؟ سلفه کن!  بزارفشارتو بگیرم / خوب برو اتاق بغل دستی سرم بزن. به طوری

که تو یک ساعتی که من زیر سرم بودم اتاق که جا نداشت هیج به صف طویل از بیمار هائی که منتظر بودن پشت اتاق تشکیل شده بود.

 دکتر دوم: چی شده: چرا اومدی دکتر؟  خوب برو این دارو ها رو بگیر(داروها: آمپول قطعا دیکلو دگزا و...) سه روز باید استراحت کنی _ برات گواهی بنویسم؟

  صف آمپول زنی جا نداشت از بسکه شلوغ بود.  

  دوم این که

 منتظر موندن توی اتاق انتظار مطب ورفت وامد ادمهای متفاوت و   تفاوت عکس العمل ورفتار آدمها  وقتی تو موقعیتهای متفاوت قرار میگیرن.

              مقایسه 1

 اتاق انتظار مطب دکتر عامری (منشی: یه خانم با صورت گرد وعینک ته استکانی / کاملا خونسرد)

  صدای داد  وبیداد یه دختر بچه  از اتاق آمپول زنی( ماااااااااااامان. مامان کمک. خدایا کمکم کن. نههههههههه

  من نمیزنم. من آمپول نمیزنم... مامان ترو خدا . بابا نزار به من آمپول بزنن.

  صدای مامان: حرف نزن سارا. ساکت شو. درد نداره که. خجالت بکش. دختر گنده. هی بهت گفتم لباس بپوش. گوش نکردی دیدی حالا. درد نداره که. بخواب.

 صدای بابا: بخواب بابا/ بخواب سارا درد نداره دیدی برات باد کنک خریدم امپول بزنی زود خوب میشی

  صدای جیغ های بنفش سارا/ صدای التماس  سارا/ صداد غرو لند مادرش .... وصفی که منتظرن سارا رضایت بده

  ونوبت اونا بشه. 5 دقیقه با همین شرایط.  صدای فریاد امپول زن/ بخواب ببینم. مادرش بره بیرون/ باباش بره بیرون سارا: مامان نرو.. ترو خداااااااااااااااا.

  فریاد بابا: خفه شو/ بخواب عوضی( توجه: پدر 38 ساله به دختر 3 ساله میگه عوضی)

 مامان خطاب به پدر: تو خودتو ناراحت نکن. برو بیرون. سارا: اگه بمیری اگه بمونی باید این آمپول رو بزنی.

  یه مرد  تقریبا 38 ساله با سر وصورت افروخته ویه شکم گنده با حرص در حالی که محکم قدم برمی داشت اومد از سالن رد شدو رفت بیرون.

..............................................................................

  کنار من یه پدر مادر وبا یه پسر بچه تقریبا 8 ساله که بچه  رو اوردن دکتر.

 بچه رو پدر: آمپولش درد داره؟ مادرش: خوب که چی؟ می ترسی؟ آمپول ترس داره؟ خجالت بکش

( مادر: یه خانم چادری قد بلند. پدر: بیین پسر گلم امپول باعث میشه که خیلی زود خوب بشی تازه دکتر  که هنوز به تو آمپول نداده. پسر:  مامان دستشوئی دارم. مادر: لازم نکرده داره نوبتمون میشه. پسر بلند میشه در دستشوئی باز میکنه  می ره  داخل دستشوئی.  پدر با ارامی بلند  میشه  وپشت سر پسر می ره تو دستشوئی مادر  هم دنبالشون بچه رو از دستشوئی  میکشه بیرون. کثیف/ اینجا کثیف. بچه: خوب دسشوئی ام داره میریزه. بابا مگه زور. دوباره بچه می ره دسشوئی. اسمش صادق بود.)

  گفتم بخواب.... گریه گریه گریه وجیغ سارا.  مامان: گفتم که باید این امپولو بزنی.

 مطب ساکت میشه: به دختر بچه خپل با شلوار صورتی وکاپشن آبی در حالی که بادکنک بزرگ تو دستشه  وداره دماغشو بالا میکشه می یاد ورد میشه. پشت سرش مادرش: به ما نگاه میکرد وسرشو تکون میداد. پدرش از در ورودی داد میزد: تموم شد؟ فکر کنم خودشم از آمپول می ترسید.

   بعدش صادق رفت پیش دکتر/ بهش آمپول داد.  منو صادق با هم تو صف آمپول زنی بودیم.

 مقایسه 2

یه پدر ومادر وبچه که معلوم بود مسافر بودن با هم اومده بودن دکتر و قبل از ما داشتن آمپول میزدن.

 پدر سرشو با یه روسری بنفش بسته بود. پیر وکثیف ومریض بود. به بچه ومادر گفت من آمپولمو زدم میرم تو ماشین بخوابم تا شما بیاین. ورفت

  مادر رفت که بهش سرم وصل کنن. ( یه مانتو مشکی_ روسری مشکی_ کاپشن مردونه کرم وطوسی تنش بود)

  بچه که حدودا هفت هشت ساله بود تو مطب این ور اون ور می دوئید وآتیش میسوزتد. از کنار هر کس که رد میشد محکم خودشو بهش میکوبید. چشماش نیمه باز بود حالت چشماش وچهره اش اینطوری بود.

  آمپول زنه داد زد که بیا بخواب بچه/ سریع رفت رو تخت وخوابید:  صدای غش غش خنده تو کل مطب پیچیده بود.

  انگار داشت بازی میکرد انگار اومده بود شهر بازی. امپول زن ازش میپرسید اسمت چیه: از شدن خنده نمی تونست جواب بده.

مقایسه 3

صادق: بابا داره میخنده؟ مگه آمپول نمیزنه؟  مامان صادق: یاد بگیر/ یاد بگیر. از تو هم کوچیکتر.

 چشمای صادق پر از اشک: بابا کمکم کن. تو هم با  من می یای تو؟ آره پسرم. بیا کنارم وایسا دستمو محکم بگیر / باشه

  باشه پسرم. بابای صادق: با دو تا دستاش صورت صادق گرفته وتو چشماش نگاه میکنه: ببین صادق تو چشماتو میبندی

  حالا ببند. صادق چشماشو میبند.

   آروم میگی 1_ بعد 2 _ بعد 3 تموم میشه. به همین سادگی. بابا اگه تا پنج تا هم باشه عیب نداره. بیا تمرین کنیم

 1_2 نه صادق باید با سرعت کمتری بشماری. ییییییک_دووووو. مامان صادق: عصبانی: خوب دیگه حالا یه امپول میخوای بزنی ها.

 تمام مدتی که پدر صادق با آرامش به صادق کمک میکرد رفتار مادرش همین بود وپدر بی توجه وبدون اعتراض به مادر هوای صادق رو داشت.

  نوبت صادق شد.

  زد زیر گریه. مادرش عصبانی: ساکت ساکت از بیرون در داد می زد.

 پدرش اروم رفت داخل اتاق. آمپول زن کلافه: پدرش بر بیرون. صادق بابا ترو خداکمکم کن. پدر: صادق یادت رفت بشماری

  سر پسرشو محکم گرفته بود:

  صادق: بسم الله الرحمن الرحیم

      یییییییییییییک/ دووووووووووووووو

تموم شد. دیدی تموم شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:23  توسط سعید افروزی  |