کردستان سینه ات کوه
زهرا گفت: کوه بیش از هر چه دیگری آدم را صبور میکند.
بیش از هر چیز دیگری صبورم( در فراز نیامدن نفس ام به قله، درنشیب نیامدن پاهایم به دره)/ پیش از چشمهای تو دیده به جهان گشوده ام وحالا در کوه ها میگردمت.
این گردنه که طالقان را به تنکابن وصل میکند گوشه ای از وسعت بی بازگشت لحظه های اکنون من است چقدر بزرگی پروردگار بی بدیل گشت وگذار در کوه ها/دره ها/ پروردگار ثانیه های نفس نفس به سمت قله اوج گرفتن.
سعید آشنای کوه های شما است/ ما را به کوه وکوه ها را به ما معرفی میکند /
به من نگاه میکنی و از یاد آوری ام در هم میشوی که حالا بیش از هر چیز دیگری صبورم .
تمام آن روزها دستهایت را از نوک این قله ها تکان می داده ای ومن از اعماق زمینی که درآن مدفونم نمیدیدمت .... حالا برای معرفی من به سنگها باید پوتین های بدون بند مهدی قدم شوند ..
چقدر ساکتی حاجی!؟
آدم به عقب داری شما می تواند بیاستد وبا سنگها از شعر بگوید.... ویا از زد وبنددستهای شماوسنگها شعر استخراج کند..... این ثانیه های کوه معدن لحظه های طروات وتازگی است.
برای همین است که تماممان به اندازه بزرگواری شما ثروتمند میشویم .خدااااااااااااااااایا.
سید میگوید درلحظاتی که گمان میکنید دیگر پاسخی نمیشنوید به کوه ها روید وفریاد بزنید آیا پاسخی هست؟
ندا میشنوید هست-هست- هست.
درست میگوید سید...... همیشه پاسخی هست. ((تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز....))
کوه بیش از هرچیز دیگری وسعت سیطره فرمانروائی پروردگار را در نظرم جلوه میدهد.
اینکه حاجی تمام شب روی دوتخته سنگ با ارتفاع متفاوت درست نزدیک دره به راحتی به خواب رفته باشد....(( هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود...))
اینکه امیر برای کمک کردن به دیگران منتظر درخواست آنها نمی ماند.
اینکه سهیل گامهایش را با کند ترین عضو گروه ی هماهنگ میکند اینکه.....
اینکه سکوت کوه بیش از هر چیز دیگری مرا به غوغای چشمهای تو میکشاند. چه ریشه ای در من دوانده ای تمام این را ه ها را با من دویده ای هر جا کم آورده ام ودراز کشیده ام ایستاده ای کنارم که در سایه قامتت بیارامم چه قدر هم مسیر رودهایی هستی که در دل کوه ها جریان گرفته اندو میروند..... نمیتوانم خورشیدت نباشم وقتی به پشتوانه برادرانم ( این همه کوه)" در دل دره ها میرویم به سمت اوج گرفتن .............نمیتوانم عاشقت نباشم.
باران! جای تو میان تمام لحظه ها خالی است .....
حتی زمانی که پس از یافتن جای خواب در کوه ها به امید نیامدن باران درون کیسه های خوابمان در چشمهای ستارگان خیره میشدیم.... من فقط به آمدن تو فکر میکردم.
فکر کردن به تو در حالی که در چشمهای ستارگان خیره ای نیز داستانی است از هماغوشی ونزدیکی استخوانهای دو دیوانه که حاصلشان رویش انبوه گیاهان وحشی کوه است.
آنشب که تا صبح در چشمهای ستارگان نگرستیم فهمیدم راز نشر گیاهان وحشی کوه / راز عاشقی باران وخورشید/ راز برادری کوه ها با خواهرشان خورشید/ راز برادری کوه ها ورودها/ راز خویشاوندی ام با تک درختان روئیده در کوه ه ودشتها(( من از تبار درختانم / گیاه وحشی کوهم / تنفس هوای مانده ملولم میکند))
ما چند نفریم؟باران!
چرا نمیتوانیم راه بگیریم در زمین یکدیگر را پیدا کنیم ؟ ما تک درختان چرا نمیتوانیم مثل رودها به هم پیوند بخوریم؟ سرنوشتمان این است؟
( سهم من این است..... سهم من این است.. سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را ازمن میگیرد)
سرنوشتشان تنهائی است؟ تک در ختانی که در سایه شان مینشینند به خواب میروند با قامت وشاخه برگشان عکس میگیرند ..... تک درختانی که از استقبال وبدرقه تنهائی آدمکها پیر میشوند وبه خاک باز میگردند
نه !
آین منصفانه نیست . حتی شیهیه این اسبهای دیوانه نیز مرا از فکر کردن به تنهائی عجیب تو عبور نمیدهد .
تو خویشاوند منی! قدمتمان باز میگردد به همین خاک . ریشه هایمان جائی فراتراز هر چه کوه به هم پیوند خورده برای همین است که میتوانیم حتی در سرعت گامهایمان یکی شویم وهر کجا که قصد اقامت کنیم خانه مان باشد.
چقدر بزرگواری خدای کوه ها.... تو شهر هائی ساخته ای در اعماق دره ها در دل کوه ها پر ازخانه پر از حیات بدون دیوار بدون پنچره بدون هیچ قید وبندی تماممان خویشاوندیم با درختان وخاک وسنگ ورودها در رفت وآمدیم شبها ستاره ها به میهمانی ما می آیند وماه برایمان نور افشانی میکند .
شبها ی کوه جشن مدام است مثل چشمهای تو ....وقتی که هست.
شبهای کوه درد دارد/ از بسکه تنهائی کوه ها وسعت دارد/ از بسکه رنج های آدمکها را از
گامهایشان ربوده ودر خود نگاه داشته این کوه/ این کوه چه وسعتی دارد/ چقدر تنهااست.
هیچ فکر کرده ای چرا پس ا ز هربار ملاقات یک کوه سبک می شوی ؟ او رنج های تو را
میگیرد ودر خود می ریزد. اجازه میدهد درونش فریاد بزنی. بلند.
به چشمه ها یش فرمان میدهد برای تو بنوازنند ورودهایش را اجیر تو کرده برای همراهی ات
چقدر بزرگواری پروردگار لا یزال این همه چشمه در دل کوه ها !
تو چشمه ها را درمسیر درود _گهر برای پذیرائی از ما آفریده بو ده ای وگرازها را هیئت استقبال از ما آنها برای خوشامد گوئی به ما تمام شب در رفت وآمد بودند. آنها به سمت دل کوه برای استقبال ما می آمدند وما به سمت قله برای بدرقه آنها!
چرا زبان هم را نمی فهمیدیم؟
از چه می ترسیدیم؟ ما که در مسیر رفت وآمد گراز ها نبودیم.... از چه میترسیدیم.
شبهای کوه یکسره به میهمانی میگذرد. همیشه آتش بازی دارد
((این آتش بازی بی دریغ! این آتش بازی بی دریغ چراغان حرمت کیست؟ باران
چرا نمی آیی؟
فقط یاد تو است که درون این لحظه ها سر میزند ومیرود. چرا نمی مانی؟
همیشه در سفری/ همیشه در سفری وبه فکر تنهائی این همه کوه نیستی! باران بی رحم.
((شیراز چشمهای تو
شیرازچشمهای تو شاه داشت/ چراغ داشت/ کردستان سینه ات کوه/ وعطر بوی شالیزار مو هات کووووووووووووو؟))
در من تکرار میشوی وکوه ها (برادرانم) به خونخواهی لحظه به لحظه ا م که میرود به نعره بر خواسته اند
کووووووووو......
نه !((انسان هیچگاه مامن خوبی برای انسان نبوده است .
(( نه! ما راه می رفتیم وزندگی نشستن بود.
(( ما مینشستیم وزندگی خوابیدن بود... ما میخوابیدیم وزندگی راه رفتن بود نه! ))
نه! نمی آیی؟
که بر ترک های دل این همه کوه بباری ، پر شود هوااز عطر خاک باران خورده نفسی تازه کند دشت آزو نمی تواند به مسافرت رود. دلش گرفته بیرحم! ترین
نمی آیی؟
.................................................................................
هوا تاریک شده/ بچه ها از قله بازنگشته اند/ محدثه بار اول است که قله میرود/ میترا نگران است/ عباس ترانه می خواند....
((موجی به صخره کوبید/ قصد سفر کرد........))
چه غربتی داری پروردگار آوازهای خوانده شده در دل کوه ها! چقدر صبوری خدا !!!
این رطوبت میان هوای کوه های تنکابن تمام کوله بارم را خیس خیس کرده است . روسری ام را حتی
نه ! گریه نکرده ام.....
فقط چشمهای تو را وقت عظیمتت در تار وپود کندوهای عسل بوسیده ام واکنون به خواب خواهم رفت.
وگریه هم نخواهم کرد......
...................................................................................
آزاده چادرشان را تقسیم بر پنج کرد وخودش آخر از همه درون چادر ماوا گرفت
کوه بیش از هرچیز دیگری آدم را در برابر دیگران مسئول میکند.
من وتو مسئولیم . مسئول ثانیه های محدودی که خدا برایمان مقدر کرد. چه با هم بودن پر از مسئولیتی را پذیرفته ای می ترا
چه زندگی مشترک پر رونقی چه فرزندان بسیاری دارید شما ،تو مادر گروهی ... ومادر بودن ادامه عاشقی لیلی است .
و( (لیلی نام تمام دختران زمین است.))
کوه بیش از هر چیز دیگری عشق تزریقمان میکند.
کوه بیش از هر چیز دیگری انسان بودن را یادمان میدهد.
کوه بیش از هرچیز دیگری را ه رفتن یادمان میدهد. سهیل راه رفتن در سراشیبی را به من
آموخت سعید نفس کشیدن در سر بالائی را .امیر تمامی مسیر هارا بدون باتوم حرکت میکند
او میداند که کف پاهایش را چگونه باید روی زمین بگذارد که هیچ نیازی به تکیه گاه نداشته باشد میترا هم همینطور چابک وآزاد راه میرود. ومن از تمامشان آموختم.
..................................................................
می خواهم تمامش کنم.
تو نیامدی باران ! من راه رفتن در دل کوه زیر نور مهتاب را نیز تجربه کرده ام بی حظور تو!
می خواندیم
بارون/ بارونه...زمینا تر میییییشه .
گل نسا جونم کارا بهتر میییییشه.....
بی اشاره گامهیات ولی در مشایعت با تو! باور نکردنی بودی .... چشمهایت از لابلای در ختان سیب میخندیدند تمام راه.....
آهار کوچه باغ دارد/ باغهای سیب دارد....آی سیییییب خوردیم.
آی خندیدییییییم.
به لبهای خط کشی نشده تو گواهی میگیرم عاقبت ! به خط لب های نکشیده من نخند/ سرم گیج
چشمهای تو را میرود / کمر بندت را به دور سرم ببند/ ببند که به روی صندلی
فرمان چشمهایم را گرفته ام
به دست جاده را
زندگی را
آی
درد
میکشم
تو را.
به قلم: لیلا عزیزخانی
سیالان ثانیه هائی از ما است که در حرکتیم. گاهی به قصد قله وارتفاع گاهی در اعماق دره ودشت. گاه در کویر وتشنگی وگاه لابلای درختان در جنگل وابر ومه ثانیه هائی در هوای داغ وآفتاب ولحظه هائی دراغوش ماه وباران وبرف.