زنجان_ قراول خانه ـ تخت سليمان_ كوه بلقيس__آبگرم_ زندان سليمان
…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….
شهريور نود كه پستش رو به پائيز تحويل ميداد ما درون خانه آجري وتازه ساخت فريده خانم از اهالي روستاي قراول خانه آذر بايجان غربي چادر زده بوديم. فردا صبحش ميخواستيم بريم به ارتفاعات كوه بلقيس.
ساعت هفت صبح پنج شنبه سي ويكم شهريور نوداز راه اهن تهران راه افتاديم. وقتي رسيدم راه اهن نيما وشرينا اومده بودند. بدون كوله پشتي وكفش كوه .اول فكر كردم سر به سرم ميزارن. به خاطر فوت يكي از اقوام نيما نميتونستند بيان وخريدائي كه براي گروه كرده بودند رو اورده بودند.(ممنون از لطفتون)
براي اولين بار وقت رفتن سيالان به سفر يكي هم اونور شيشه ها ايستاده بود وبراش دست تكون ميداد.
ازقطار و واگن يك وراه رفتن تا او ن سر قطار وتاخير وبد قولي بعضي از بچه ها كه ديگه جزء لاينفك سفر ها شده كه بگذريم. ميمونه واگني كه صندلي و حيات وسرويس بهداشتي خاص خودش داشت و خيلي راحت وخوب بود( سيد ميثم زحمت تهيه بليط رو متقبل شده بودند و حيف كه خودش ومهشيد عزيز نبودند)
ايستگاه كرج رضا و حسين به سيالان ملحق شدند و ساعت حدود يك ربع به دوازده راه اهن زنجان عميد وشراره و وحيد به همراه انبوه خريد هاي دست چين شده به جمعمون پيوستد. مينيبوسي كه قبلا هماهنگ شده بود.( از آياز عزيز ومهرباني ها وزماني كه براي اين برنامه گذاشته بودند هم بسيار سپاس. اگرچه توفيق اشنائي وزيارتشون ميسر نشد)
ديگه اينكه ليلا خانم همسر آقا فردين هم تو راه اهن به استقبالمون اومدن.( ممنون از لطفتون حيف كه نشد همسفرمون باشن)
مقصد روستاي قراول خانه بود. مناظر بين راه وتپه هاي با رنگ هاي مختلفي از خاك مربوط به منطقه ماهنشان اين تصور رو براي آدم ايجاد ميكرد كه مثل تپه هاي كوير نرم ومهربونن.
بين راه ناهار رو كه ميترا زحمتش را كشيده شده بود ميل كرديم وبه فاصله حدود سه ساعت رسيديم نزديك روستا ي قراول خانه كه اهالي ش جشن نامزديه دو تا از جووناشون رو كنارجاده وروي سبزه ها در رقص بودند. با كسب اجازه سر پرست به جمعشون پيوستيم و به تماشاي موسيقي ورقصشون ايستاديم.
تبريك وشاد باش و رفتيم براي تخت سليمان .
تخت سليمان كه چه عرض كنم؟ رفيق! ويرانه اي كه ناز شصت هراكليوس ولشگريانش مي باشد.شامل درياچه اي وسط قلعه سليمان كه دماي اب ان هميشه يكسان مي باشدو عمق ان در برخي نقاط به 110 متر ميرسد.
ظاهرا اين درياچه مدفن اشياي قيمتي بسياري است مربوط به نذر ونياز هائي كه انجام ميشده ويا براي رهائي دادن اشيا قيمتي از دست دشمنان درون درياچه پرت ميشده است. به روايتي محل ظهور زرتشت اين مكان مي باشد . وقت عبور از اتشكده آذر گشنسب( يكي از سه اتشكده بزرگ ايراينان در دوران ساساني كه مخصوص عبادت ارتشيان بوده است) و مكعبي كه درست مركز اتشكده مي باشد. ازادي ورهائي حس عبادت بر تمام وجودت مستولي ميشود. خيلي دير فهميدم كه اين مكان راس خلاقيت چاكراي گلوي زمين است.
((تخت سلیمان، رأس خلاقیت چاکرای گلوی زمین
براساس مطالعات انجام شده از دهه ۱۹۷۰ میلادی تاکنون بنا بر نظریه گایا، تخت سلیمان رأس خلاقیت چاکرای گلوی زمین را تشکیل می دهد (گون، ۱۹۹۱). جنبه انرژیایی تخت سلیمان علاوه بر جاذبه های فضایی، تقدس خاصی را به این مکان بخشیده که در سال های اخیر از ۱۳۸۴ به بعد همزمان با شروع حرکت تشکل آشتی با زمین، گردشگران زیادی را با این هدف به خود جذب نموده است.))
اين محل اتفاقها و رويدادهاي بيشماري را از سر گزارنده وبعد از ويراني و واگذار شدنش توسط سپاهيان خسرو دوم به ارتش روم محل تفرجگاه وشكار پادشاهان و بعد هم كه زمان گذشته وگذشته ويرانه اي كه روزي براي خودش كاخ بوده ( كيم لره گالدي دونيا؟)شده دليل به سفر رفتن و سرگرم شده ادم ها( اي بابا خسرو پرويز جان چه كشيده اي! پادشاها)
هوا تقريبا رو به تاريكي بود كه سليمان وتختش را وداع گفتيم وبازگشتيم به قراول خانه. اهالي روستا نميپذيرند كه ما در مدرسه ويا مسجد روستا خيمه بزنيم.
فريده خانم كليدخانه اجري تازه سازش را كه بر فراز روستا بنا كرده در اختيارمان ميگزارد و شام واستراحت و مقصد بعدي قله بلقيس است.
صيح جمعه ساعت پنج قبل ازآنكه چشممان به طلوع خورشيد دراولين روز پائيز منور شود راه مي افتيم براي قله بلقيس( بال قيز)چوپانها با گوسفندهايشان راهي اند. وسگهاي زيادي كه قسمتي از راه را بدرقه مان ميكنند كه مبادا چشم بد به گله شان داشته باشيم.
فكر ميكنم كه تقريبا پنج لايه كوه را ورق زديم. از مناظر و زيبائي هاي مسير سر سبزي وگل وطراوتي در ذهنم نيست. فقط سكون وسكوت عجيب منطقه بود كه هيچ صدائي حتي صداي حشره ويا جيرجيركي هم نبود . صداي آواز ويا حرف زدني هم از سيالان نبود. به غير دو سه بار كه يك بار پرواز دسته جمعي چند كبك صدائي مثل انفجار در سكوت منطقه تجلي داد ويك بار هم عقابي كه در اسمان چرخ ميزد.
مسير تقريبا خالي از سرسبزي و آب بود. از يك ساعت قبل از رسيدن به قله مسير تمامي سنگ بود. سنگهاي بزرك واهكي وتميز. ساعت حدود ده ونيم صبح اولين روزپائيز در ارتفاعات 3600 متري كوه بلقيس، پس از انكه در سر بالائي قبل از قله نفسمان به شماره افتاد، ايستاديم و روحمان را به اوج وارتفاع وسكون وبي نهايتي كه فقط در ارتفاعات قله وكوه متجلي است، صيقل داديم وبه قول سميه كيفور شدم.( جاي تمام دوستان عاشق قله وارتفاعمان سبز) كمي شبيه قلا ت شاه بود شكل قله. پر از تكه سنگ.
حدود چهل وپنج دقيقه بعد ، عزم باز گشت كرديم و تقريبا با سرعت بسيار ،كم شديم ازاوج وارتفاع وساعت حدود دو نيم ظهر بود كه به همنوردانمان در كمپ پيوستيم.
تمام مدتي كه ما مشغول راه رفتن بوده ايم دوستان واقع دركمپمان هم مشغول كار كردن بوده اند . تا روستاي نظر آباد حدود دو ساعتي رفته اند وبرايمان مرغ خريده اند (دستتون طلا/ممنون از لطفتون). بوي برنج وغذا موج زده در خانه فريد خانم ودوستانمان نيستند. روستا ساكت وخالي است. ظاهرا همه رفته اند براي مراسم عروسي به روستاي ديگري. در باز ميشود وچشمهاي رضا از ديدن آنهمه غذاي خوشمزه برق ميزند.
نهار واستراحت و هيزمي كه توسط بچه ها تا نزديك خانه مي آيد وولي روشن نميشود. دور خانه چندين سگ مواظب ما والبته شكمهاي گرسنه خود هستند. شكوه برايشان مدام غذا ميبرد.
شنبه صبح دوم پائيز ميرويم آب گرمي كه كمي بالاتر از روستاي قراول خانه وزندان سليمان است. در جستجوهايم در مورد مكانهائي كه از آن بازديدكرديم خواندم كه:
در اطراف کوه زندان دیو چشمه های آبگرم متعددی دیده می شود که اهالی معتقدند وقتي ديوها در اين كوه ها مي شاشند، شاش انها از اين آبگرمها بيرون مي ايد(( اي بابا عافيت باشه سيالان/ صحت وجود باشد الهي)) كه اليته خاصيت داروئي زيادي دارد( خوب خدا رو شكر كه به.... مي ارزد.)
و بعد هم زندان سليمان، كوهي مخروطي شكل كه گمان شكل گرفتنش بر اثر آتشفشان ويا خشك شدن درياچه اي مثل درياچه تخت سليمان در مورد آن وجود دارد. پله پله از روي سنگهاي اطراف ان بالا ميرويم و بسيار عميق است و ديواره هاي سنگي مرتفع كه خوف انگيز مي نمايد. ميرويم وعكس ميگيرم برميگرديم براي زنجان(زنگان)
فرصت ميشود كه سري هم به بازار وخريد چاقو بزنيم. ساعت حدود چهار ونيم شنبه دوم مهرماه نود است كه در راه آهن زنجان از عميد وشراره ووحيد خداحافظي ميكنيم و بر ميگرديم تهران.
درون قطار وبادمجاني را كه ديروز بچه ها زحمت تهيه اش راكشيده بودند با كشكي كه فريده خانم لطف فرمودند گرم ميكنيم و ديگران را دچار توهم نزديك بودن كوپه شان به رستوران ميكنيم.آقاي ميرزائي مدام افسوس ميخورد كه چرا عميد وشراره ووحيد از اين غذا نخوردند ورفتند.
شنبه شب دوم پائيز يك هزار وسيصد ونود است. ساعت ده ونيم شب از سيالان در راه آهن تهران جدا شده ام.
بر ميگردم به ديدار مجدد مناظري كه روزي هزاربار مي بينيم. روبروي درب خروجي ره اهن راننده هائي كه براي خود حق اب و گل قائلند وبه رانند هاي ديگر اجازه نميدهند از يك حدي بيشتر نزديكتر بيايند.
سيالان ما بين جمعيت و قيل وقال صداي رانند هاي مشغول كسب روزي پخش ميشود. شكوه با مادرش ميرود.
. ميترا وسعيد وتارا ميروند. آقاي ميرزائي هم ميرود. من بر ميگردم دور ميدان راه اهن. منتظرم. حسين واسماعيل هم ميايند نگرانند كه تنها ايستادهام. مشغول تعارفيم كه پدرم از راه ميرسد و حسين واسماعيل هم ميروند.
نشسته ام كنار پدرم.كاميوني جلوتر از ما ميرود.پشت كاميون نوشته: يكي بود... دنبال يكي نبود ميگردم. نوشته: هنوز هم هست.
عجب اختتاميه اي خدا. يكي بود. هنوز هم هست؟
همنورداني كه در اين برنامه حضور داشتند: سعيد افروزي( سرپرست وجلودار) ميتراي حاتمي- تاراي افروزي_ حسين حسيني_اسماعيل اميري- رضا عبدلي_شكوه فلاحتي_ عميد ابراهيم پور(عقب دار)_ شراره_ وحيد ابراهيم پور_مهدي ميرزائي ومن وتمام كساني كه درروح وقلبمان در جريانند.