شلاق شده باد میکوبد روی شانه ماسه هابلند میشوند وکوبیده میشوند روی صورتم، روی چشمهای دوربینم، پر میشود از ماسه وکور میشود.هرچه لباس آورده ایم میپوشیم که راهی شویم. میترا ، تارا را بسته بندی شده در لباس وپلار وبادگیر وکلاه و عینک در آغوش کشیده، چند قدمی که راه می آید میدود دنبال مینیبوسی که ما را تا ابتدای کویر آورده است. میدوید وداد میزد که
من برمیگردم، من برمیگردم. زمان میبرد که سعید بپذیرد که این تصمیم میترا درست است و ما کنار جاده در حالی که تقریبا معلوم نیست کدام پیکر بسته بندی شده برای کداممان است تازیانه های باد را پذیرائیم.آقای کاویانی شوخی میکند که خاله: اگر گوشه شالگردنت را بگیریم مثل یویو قل خواهی خورد روی خاک.
میترا وگلبرگش برمیگردند به حسن آباد و ما به قصد کویر نوردی راهی میشویم. قاب دوربینم را که باد میبرد هیچ نمیفهمم. میرویم وآب از چشمها ودماغمان راه میگیرد.
شوخی ندارد این باد. کاک فرید. دیوانه وحشی دیده ای؟ جمعه بیست ودوم دی ماه سال یک هزار وسیصدو نود ویک بود که فهمیدم که باد اگر قصد سرکشی به کویر را داشته باشد نه تنها نباید به فکر میانجیگری تازیانه های باد وصورت نرم شنها بود. بلکه فکر تماشای این اوج وحشیگری را هم باید از سر بیرون کرد.
خلاصه که ما کوتاه نیامدیم وادامه دادیم.یکی از تپه ها را غلت میخورم روی خاک و گیج میروم تا عمق و هیچ هم کیف نمیدهد. اصلا شبیه مرنجاب نیست.رنگ خاک نسبت به کویری که در مرنجاب دیدیم چرکتر بود. با اینکه به نظر میرسد کویر تداعی مفهوم تکرار در تکرار است ولی هر لایه از آن را که ورق میزنی چشم انداز تازه ای از کوپه های خاک وجنس خاک به چشم میخورد. تک درختانی که در طبیعت به وفور دیده میشوند در کویر هم بود. تنها وبی رنگ وخاکی...
راه میرویم وعکس میگیریم و درون دره ای از کویر که چند درخت بی روح هم در همسایگی یکدیگر زندگی میکنند مینشینیم برای خوردن خوراکی هائی که میترا زنگ زده کدامشان در کوله پشتی چه کسی است.مهدی میرزائی هم آمده وطبق معمول بحث وجود وعدم وجود را با خود آورده وطبق معمول هم گیر داده به یکی اززوج های گروه وبه غیر از کویر نوردی یک اعصاب نوردی حسابی هم میکند.
حدود دو ساعتی میشود که در کویریم وقصد بازگشت میکنیم. میترا با تارا تا ابتدای جاده آمده اند، چند عکس میگیرند و باز میگردیم به شهر حسن آباد.
پنج شنبه ساعت حدود سه بود که رسیدیم به این شهر وبه لطف پیگیری آقای جمشیدی از اهالی این منطقه وهمسر بزرگوارشان در مدرسه ای که پیش کش آقای بهرام عزیزخانی فقید بود ساکن شدیم.بدون اغراق، بودن در این مدرسه را بیش از مناظر کویر دوست میداشتم. از بسکه عشق وگرما پاشیده شده بود در جای جای این مدرسه از کلاسهای درس که آخرین تکنولوژی آموزش الکترونیک در آنها بود تا اشتیاق بابای مدرسه(آقای شفیعی) که در جواب تشکر وتعارف رضا که به او گفته بود ما مزاحم استراحت این چند روز تعطیلی شما شدیم گفته بود که: چه استراحتی؟ این روزها روزهای عزا است و ما نباید استراحت کنیم. درست به اندازه خانه ای که در آن زندگی میکنیم تمیز بود این مدرسه . نمازخانه وکلاس آمادگی آن در اختیار ما بود. به مدیریت این مدرسه آقای قیصری تبریک بسیار و تشکر فراوان تقدیم میدارد سیالان.
از کویر که بازگشتیم خانم جمشیدی برایمان نذری آورده بودند. بعد از خوردن غذا برای دیدن قلعه ای (یا به قول تارا قبیله)در حسن آباد راهی شدیم.
اسمی از آن در ذهنم نیست. ولی به فاصله حدود چهل وپنج دقیقه ای پیاده روی از مدرسه به بالای قلعه رسیدیم. در اطراف قلعه قنات های هم وجود داشت. هوا رو به غروب واذان مغرب بود که بازگشتیم به مدرسه و هر کس گوشه ای وکبری ائی که روی یک موکت قرمز رنگ در حیات مدرسه بیتوته کرده واشک میریزد.شاید به ستاره ای در کویر دلبستگی پیدا کرده که فردا شبی نخواهد بود. کسی چه میداند؟*((به من چه مربوط است؟ دوست داشتن خورشید/ دوست داشتن ماه/به من چه مربوط است/دوست داشتن تو؟))
من ومحدثه ومیترا وسارا وراضیه درون کلاس آمادگی حرفهایمان میکشد به فقدان نبودن عزیزترینهایمان واشک میشویم.
غروب جمعه چرا اینگونه است سارا؟
اصلا از همان دور اول
به لاعلاجی این رقص رسیده بودم
برای همین شانه به شانه ات کشیدم کنار
بیا از همین گوشه
به پذیرفتن واقعیتی تن بدهیم
که
برای زنده ماندنمان خوب است
سارا
میشود سارا/ میشود/ بدون پدر/ مادر/
بدون حتی نام معشوقه ای که وقت شروع لبخند به لب داشت
این از دلائل پلید بودن ما بود
وقتی که تمام شدنت را به روی دو پا چرخ میزدی
وما
شانه به شانه یارهایمان به روی دو دست کف میزدیم
خیال جویدن لبهایت درون سرها پر میکشیده
لابد
وگرنه که از اینهمه مرد
کم نمی امد وقت یار کشی
کاش
تمام اینهمه رود از انتهای اسم تو راهی نمیشدند
سارا
کاش گریه نکرده بودی...
امیر وسعید هم که رفته بودند گشتی بزنند باز میگردند.امیر از دیدن چشمهای گریان همسرش نگران شده ومیرود سراغ میترا که چرا؟ ای بابا محدثه! ای بابا!*((باد کولی ای بادتو چه بیرحمانه شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
وجهان را به سموم نفست ویران کردی))
میرویم برای پختن شام وجمعه شبمان به خوردن شام ودیدن عکسهای کویرمان روی پرده نمایش مدرسه به پایان میرسد. در حالی که بحث عدم ووجود مهدی وامیر که ماموریت شستن ظرفهای شام به عهده شان است پیچیده در سالن مدرسه ونمازخانه.
شنبه صبح و گروه عزاداری که راه گرفته در خیابانهای حس آباد وآش رشته ای که برای ما می آورند و سیالانی که قصد بازگشت به اصفهان را دارد ومدیر مدرسه ای که در یک روز تعطیل خودش آمده برای تحویل گرفتن مدرسه وخودش اقدا م به مرتب نمودن و جداسازی زباله ها نموده است. عجب! عجب!شنبه بیست وسوم دی ماه نود ویک بود که فهمیدم که باید
باید باید از تهران فاصله گرفت.
فهمیدم که این آلودگیها ی تهران نفسمان را خواهد گرفت.فهمیدم که ما مرده ا یم. ما سالها است که مرده ایم.
میرویم چشمه ای که آب گرم از آن میجوشد ودو ساختمان کاهگلی قدیمی مرمت شده هم در اطراف آن بود. عکس میگیریم وراهی میشویم برای اصفهانی که این دومین بار است که برنامه گروه به قصد این استان با موفقیت اجرا نمیشود.
شهر تقریبا تعطیل است وما ساعت سه بعد از ظهر بعد از نیم ساعتی پیاده روی به رستوران اعظم میرسیم و با زیر سوال بردن دکور رستوران توسط کوله پشتی هایمان مشغول خوردن بریانی چرب میشویم. دکتر مهرداد وگلبرگش فاطمه خانم با موهای خرگوشی بسته شده به استقبالمان می آیند.
هوا شدید سرد شده است. تا میدان نقش جهان میرویم وگشتی میزنیم وخریدکی میکنیم و لباس روی لباس میپوشیم واز نقش جهان راه میگیرم برای 33پل. پیاده روی از نقش جهان تاپل هیچ لذتی نداشت. هوا سرد بود وعجیب اینکه در شهری به این بزرگی وتوریستی پیاده روی ما اسباب زحمت جوانکهائی بود که از پنجره ماشینشان سرک بکشند فریاد بزنند و مسخره کنند.خصوصا اینکه خبر اززایش هیچ قطره ای درزاینده رود نباشد.
ساعت ده ونیم و قطار ومسئول کنترل بلیط ها که روی اعصاب سعید پیاده روی میکند. قطار واگن دو ندارد شماره بلیطهای ما برای واگن دو است. دو بار طول قطار را میرویم وبرمیگردیم وخلاصه جائی برایمان پیدا میشود.
ساعت حدود یازده شب است وسارا با دستها وچشمها ولبهایش دارد از کروموزمها واز ژنتیک برای امیر ومهدی وکاویانی توضیح میدهد. من تمام حرفهایشان را میشنوم بدون اینکه گوش بدهم.چیزی یادم نیست به غیر از اشتیاق بسیار لبهای سارا برای توضیح دادن و تکه کلام کلمه خوب بین جملات.
تو با شکوهتر از همیشه
میان انبوه جمعیتی افتتاح میشوی
که ای کاش
مهربانتر بودند
سارا
سالنهای قطار پریز برق دارد نباید از آنها استفاده کرد چون ممکن است کلا سیستم برق قطار به هم بریزد.مسئول واگن در پاسخ سماجت ما برای شارژ گرفتن باطری از پریز برق کل پریز ها را قطع میکند. میخواهم فریاد بزنم. یاد عصبانیت اسحاق وقت بازگشت از لرستان و فریاد هایش بر سر رئیس قطار می افتم
این*((دنیای دل انگیز ما است))
یک شنبه صبح ساعت شش تهرانیم. می ایستیم و خداحافظی میکنیم. به غیر از کاویان که بدون خداحافظی میرود.
چهارشنبه بیستم دی ماه ساعت یازده شب بود که از راه اهن تهران رفتیم به قصد اصفهان. پنج شنبه هفت صبح رسیدیم وبا عوض کردن چند ایستگاه اتوبوس وخوش شانسی دزدی که دوربین سارا نصیبش شد و معطلی بسیار در ترمینال اصفهان ساعت حدود سه بعد از ظهر
به حسن آباد رسیدیم.ادامه سفر همان حرفهائی است که اول گفتم.
*۱=صمد تیمورلو
*۲=حمید مصدق
*۳=علیرضا پورمسلمی