حداكثر استفاده از باتري دوربين ديجيتال

شاید یکی از عمده مشکلاتی که در مورد عکاسی در طبیعت مخصوصا در کوهستان ها متوجه عکاس است مشکل باتری ست.

در کوهستان ها به دلیلی عدم دسترسی به منابع الکتریکی جهت شارژ باتری ها و نیز سردی هوا که موجب discharge شدن سریع باتری می شود کوهنوردان همواره با مشکل کمبود باتری مواجه اند.

در این مطلب نکاتی جهت حداکثر استفاده از باتری های دوربین های دیجیتال ارائه می شود.





به خاطر داشته باشيد كه چه باتري هاي قابل شارژ و چه باتريهاي معمولي، عمر محدود دارند. هيچ چيز بدتر از اين نيست كه يك عكس يا يك صحنه خوب را به خاطر تمام شدن باتري از دست بدهيد.

خصوصيات باتريهاي مختلف با يكديگر متفاوت است و همينطور خصوصيات دوربين هاي ديجيتال با يكديگر متفاوت است و مصرف باتري آنها هم يكسان نيست. و همينطور قسمتهاي مختلف دوربين ديجيتال مصرف گوناگون دارند و بعضي از اين قسمتها انرژي بيشتري مصرف مي كنند.

قسمتهايي از دوربين كه انرژي بيشتري مصرف مي كنند عبارتند از: صفحه LCD، فلاش و موتوري كه اجزاي مكانيكي دوربين مانند مكانيزم زوم را به حركت در مي آورد. دوربين هاي ديجيتال به شما اجازه مي دهند تا عكس گرفته شده را روي صفحه LCD ببينيد يا مي توانيد به جاي اينكه صفحه را از طريق چشمي ببينيد آنرا از صفحه LCD ببينيد و از آن صفحه عكس بگيريد. يك صفحه LCD نسبتاً انرژي زيادي مصرف مي كند. به اين دليل است كه اگر مدتي دورين ديجيتال را بدون استفاده نگه داريد به صورت خودكار LCD آن خاموش مي شود، تا در مصرف باتري صرفه جويي كند. زمانيكه مشغول انجام تنظيمات دوربين ديجيتال خود هستيد زمان خاموش شدن صفحه LCD را روي كمترين زمان قرار دهيد.

در اين جا چند نكته براي افزايش كارايي باتري ذكر مي شود، بلكه كمكي باشد تا حداكثر استفاده را از قدرت باتري دوربين خود ببريد.

ــ LCD را خاموش كنيد و از چشمي استفاده كنيد، فقط زماني از LCD استفاده كنيد كه نمي توانيد از چشمي استفاده كنيد. بنابراين هنگام خريد دوربين بايد توجه كنيد كه دوربين مرد نظر شما داراي چشمي هست يا خير؟

ــ سعي كنيد تا جاييكه امكان دارد از نگاه كردن به عكسها از صفحه LCD خودداري كنيد.

ــ از زوم كردن مداوم وقتي لزومي ندارد خودداري كنيد هر بار كه عمل زوم را انجام مي دهيد در ححال مصرف انرژي هستيد. دوربين هايي كه داراي ززوم اپتيكال هستند انرژي زيادي در حين زوم كردن مصرف مي كنند. البته نيمي توان اصلاً  از زوم استفاده نكرد ولي مي توان از زوم بي مورد جلوگيري كرد. در اكثر دوربين هاي ديجيتال دكمه اي كه براي گرفتن عكس وجود دارد دو مرحله اي است با فشار اول و نگه داشتن آن (مرحله اول) دوربين بر روي صحنه عكاسي زوم مي كند و در اين وضعيت باقي مي ماند تا فشار بيشتري بر روي دكمه وارد شود و عكس گرفته شود. با نگه داشتن زياد دكمه در مرحله اول انرژي زيادي تلف مي شود.

ــ هر از چند گاهي  باتري را شارژ كنيد. باتريها به مرور انرژي خود را از دست مي دهند. حتي زمانيكه استفاده نمي شوند حال اگر حرفه شما عكاسي است پس بهتر است كه باتري  باتريهاي شما هميشه شارژ باشند پيشنهاد بنده روزي يكبار اگر هر روز عكاسي مي كنيد است.

ــ مصرف باتري را حدس بزنيد. اگر قرار است از يك صحنه فقط چند عكس در نور روز بگيري احتياج به باتري زيادي نداريد ولي اگر قرار است در طول روز عكاسي كنيد و به فلاش هم احتياج داريد بهتر است از قبل فكري براي باتريهاي خود كرده باشيد.

ــ زمانيكه از فلاش دوربين ديجيتال را خاموش مي كنيد كمي ISO دوربين را بالاتر ببريد يا حساسيت آن را به نور بيشتر كنيد. توجه داشته باشيد كه هر چه ISO بيشتري داشته باشيد فايل ديجيتال مناسبتري خواهيد داشت.

مواظب باتري هاي قليايي (معمولي) يا باتريهاي NICAD يا NIMH باشيد. اين باتريها كاملاً سمي هستند بنابراين يك برنامه صحيح براي دور ريخت آنها داشته باشيد.


منبع:.yadbegir.com

  ضرورت استفاده از باتون

شما هم مثل من ممکن است به کوهنوردانی برخورده باشید که به دلایل نا مشخص از باتون استفاده نمی کنند.  عادت نداشتن! یکی از دلایلی ست که این افراد برای عدم استفاده از باتون عنوان می کنند. ولی گمان می رود ایمان نداشتن به مزایای استفاده از باتون دلیل اصلی آن باشد. این مورد بین کوهنوردان تازه کار یا آنها که از ابتدا ضرورت استفاده از باتون را درک نکرده اند بسیار شایع است.مورد دیگر استفاده از یک باتون است. استفاده از یک باتون هیچ کمکی به کم کردن فشار وارده به عضلات و مفاصل نخواهد کرد آنچه درصد قابل توجهی از این فشار می کاهد استفاده از دو باتون است.

به غلط "عصا" گفته می شود.به عصا متکی می شوند که نیفتند چون یا پاها صدمه دیده و یا در سنین بالا چون پاها و بدن متزلزل و ضعیف شده است بدون آن نمی توانند راه بروند و قدم بردارند در حالی که کوهنورد استفاده کننده از باتوم بسیار هم استوار و قوی است و این وسیله همچنانکه در کوهنوردی "کلنگ"پای سوم کوهنورد لقب گرفته و کارایی بالایی در غلبه بر شیبهای یخی و برفی دارد،در این چندساله نقش خود را در کوهپیمایی و عبور از کوهستان به خوبی به اثبات رسانده.البته از زمانهای خیلی دور کوهپایه نشینها و چوپانان به ضرورت، استفاده از چوب دست بلندی برای عبور از کوه و کمر و همچنین دفاع در مقابل جانوران وحشی استفاده می کرده و می کنند.

دو دلیل کوهنورد را وادار می کند از باتوم استفاده کند که یکی صدمه ندیدن در دراز مدت به مفاصل :چون فشار وارده به شیئی ثانوی که باتوم می باشد منتقل می شود و کمتر به زانو و کمر فشار می آید،مسلم است که داشتن دو نقطه اتکاء اضافی فشار را برروی پاهای ما کمتر می سازد و باعث می گردد که عضلات کمتر در گیر شوند و کمتر خسته شویم و یکی هم غلبه بر سختی مسیر و ایمنی حرکت.استفاده از این وسیله برای بهبود و کارآیی کوهپیمایی و محافظت در طول صعودهای دشوار و مخصوصا"پایین آمدن باعث شده که فشار کمتری به زانو و مفاصل درگیر وارد شود.آزمایشات و محاسبات علمی ثابت کرده که استفاده از باتوم نیروی فشار روی پاها را در حدود ۵ تا ۶ کیلوگرم برای هر قدم در طول کوهپیمایی کاهش میدهد به عبارت دیگر کاهش چندین تن فشار برای چند ساعت کوهپیمایی.

در انتظارت بر درگاه کوه ایستاده ام

اواخر فصل زمستان بود.در منطقه ما زمین مدتی پیش نفس کشیده بود و" بهار کردی" زودتر از اینها رسیده بود.بهار رویش،بهار زایش و بهار کشاورزی،به ضرورت زندگی و زندگان به این اسم (بهار کردی)نامگذاری شده.هرچه بود،نگذاشت در خانه بمانیم و به کوه زدیم و طبق معمول عشق و علاقه و درخواست مشتاقان و نو آوران مرا هم به وجد آورد و افراد مختلفی که نه همسنگ نه هم جنس و نه هم سن بودیم را راهی برنامه کوه پیمایی به صورت گلگشت کرد ولی کماکان احتیاط و ضرورت ایجاب می کرد که ابزار و وسائل کمکی از جمله باتوم ها را همراه ببریم.

سر قرار که رسیدیم هنوزهوا تاریک بود. سلام و علیکی و به قصد رسیدن به کوهپایه راهی شدیم. به مبدا صعود که رسیدیم ماشین و هر آنچه تعلق به شهر و دیار داشت جا گذاشتیم، با توشه ای بر پشت و باتومی در مشت !هوا روشن ترشده بود و یکی یکی چهره ها نمایان و صورتک ها برداشته می شد.هنوزنیم ساعتی از حرکت نگذشته بود و نفسها به قول معروف چاق نشده بود که متوجه تپق زدن یکی از افراد تیم شدم که لنگ می زد البته همیشه کمی لنگ می زد!ولی همه وقت باتوم در دستش بود و حالا نه! نمایان تر و مشخص و کندتر از بقیه راه می کرد.به نزد او رفتم و جویا شدم ، با شرم اظهار کرد که باتومش جا مانده و چه و چه،که البته باید اشکال کار رفع می شد و شد،ولی به چه قیمتی!باتوم خودم را به او دادم و در شیبهای برفی ادامه راه،پا در هوا شدم و چنان با کتف به زمین خوردم که مدتها درگیر صدمه آن گشتم و هنوز هم!

اگر ایشان باتوم خودش را همراه داشت و اگر من باتوم خودم را به او نمی دادم ،اینگونه صدمه ای نمی دیدم ولی خوشحالم که ایشان آنروز را به سلامت گذر کرده ولی آیا کسی فهمید که چرا من پا در هوا شدم؟!

خوشبختانه ایشان هنوز هم کوه رفتن را ادامه می دهد و خیل عظیم دیگر نیز.برخی از آنها یادآور خاطرات و سرمایه گذاری ها و دردهایی هستند که دیگران متقبل شده اند تا زمینه برای حضور آنها در کوه و کوهنوردی فراهم گردد.

شاید برخی از آنها حتی حس نکرده باشند که چرا فلانی افتاد و چرا موقعیت خود را به خطر انداخت و چرا از زندگی و ................عقب ماند.چرا از غافله جا ماند و چرا خانه بزرگ ما درختش سیب ندارد؟

به قلم: محمد باقر عیوضی

منبع :کوه نیوز

تاکنون مشکل‌ترین صعودم، «آناپورنا» بوده است!

«عظیم قیچی‌ساز»:
تاکنون مشکل‌ترین صعودم، «آناپورنا» بوده است!
تلخ‌ترین خاطرات ورزشی : جان‌باختن «اوراز» و «اسفندیاری»!

"قیچی ساز" در گفت‌و‌ گو با پایگاه خبری شبکه‌ایران گفت: از بهار امسال تاکنون موفق به فتح ۳  قله‌ بالای ۸‌هزار متر جهان شامل قله‌ی 8 هزار و 91 متری «آناپورنا» نپال، صعود به قله 8 هزار و 611 متری «کی‌تو» واقع در منطقه قراقروم پاکستان و فتح قله 8 هزار و 163 متری  «ماناسلو» در نپال شده ام.

وی تصریح کرد: تا 2 سال آینده با تکمیل صعودها به هدف خود یعنی رسیدن به فتح 14 قله بالای 8 هزار متر دنیا دست خواهم یافت علاوه بر این تمام صعودهایم به قله های مرتفع را بدون استفاده از اکسیژن مصنوعی به ثبت رساندم.

قیچی ساز بیان داشت: درحال حاضر 29 نفر از کوهنوردان و هیمالیانوردان از 15 کشورجهان توانسته‌اند با صعود به 14 قله بالای 8 هزار متر دنیا در باشگاه 8 هزارمتری‌ها نام خود و کشورشان را جهانی کنند و برای میهن‌شان افتخارآفرینی کنند که بیشتر این هیمالیانوردان از کشورهای اروپایی همچون ایتالیا، فرانسه و ... بوده‌اند البته از قاره آسیا هم کوه‌نوردانی از قزاقستان، کره، چین موفق به صعود 14 قله مرتفع بالای 8 هزار متر جهان شده‌اند.

وی در پاسخ به به این سوال که در یازدهمین صعودت به قلل بالای 8 هزار متر جهان، نوبت به کدام قله می‌رسد؟، خاطرنشان کرد: هنوز دقیقا مشخص نیست کدام یک از 4 قله باقیمانده در اولویت صعودهایم قرار دارد. اگر مشکل ویزایم برای صعود به قله منطقه تبت مرتفع شود، این منطقه دراولویت است و گرنه دراندیشه صعود یازدهم خود به یکی از قله‌های منطقه نپال خواهم بود.

قیچی ساز خاطرنشان کرد: البته 4 قله باقیمانده به لحاظ صعود آسان تر از فتح قله های قبلی است ولی با این وجود نباید این قله ها را دست کم گرفت و باید برای هر صعود، حرفه‌ای فکر کنیم.

این هیمالیانورد اهل استان آذربایجان شرقی با اشاره به این که حامیان مالی ‌اش در صعود‌های اخیر خود به قلل مرتفع جهان شهرداری تبریز و شورای شهر بوده است، یادآور شد: 3 صعود من از این 10 صعود در قالب تیم ملی کوه‌نوردی ایران و با سازماندهی و حمایت فدراسیون بوده است ولی در 7 صعود دیگر با حمایت شهرداری تبریز موفق به فتح قله‌ها شدم. امیدوارم با تحقق حمایت مالی و فارغ از تأمین اعتبار در بقیه صعودهایم نیز بتوانم نام کشورم ایران را در فهرست کشورهای صعودکننده به 14 قله بالای 8 هزار متر دنیا ثبت کنم.

وی درباره آخرین صعود خود به قله مرتفع ماناسلو در نپال گفت: در این صعود که با موفقیت به پایان رسید، مهدی قلی پور هیمالیانورد آذری نیز همراه من بود. بر خلاف تصور اکثر کوهنوردان که معتقدند فتح این قله نسبت به دیگر قلل آسان است ولی باید گفت که اصلا چنین نیست به طوری که امسال در جریان صعود به این قله بهمن بزرگی در منطقه رخ داد که منجر به کشته شدن 15 نفر کوهنورد خارجی شد.

قیچی ساز مشکل ترین صعود خود از 10 صعود اخیر خود به قلل مرتفع جهان را فتح قله 8 هزار و 91 متری آناپورنا عنوان کرد و افزود: خطرات صعود به این قله تا حدی است که 40 درصد از افراد صعودکننده از سراسر جهان، جان خود را در این منطقه به دلایل مختلفی همچون سقوط از پرتگاه، ریزش بهمن و ... از دست داده اند. البته بهار امسال طی صعودی که من به این قله داشتم ریزش بهمنی در این منطقه رخ داد که خوشبختانه به خیرگذشت.

این کوه‌نورد برجسته ایرانی بیان داشت: کوه‌نوردی و صعود به قله‌های مرتفع در خون من عجین شده و هرگز انس و الفتم را با کوه قطع نمی‌کنم و تلاش دارم پس از ثبت جهانی فعالیتم را تا زمانی که در توانم هست در این زمینه ادامه دهم.

"قیچی ساز" در تشریح شیرین ترین وتلخ ترین خاطرات ورزشی خود گفت: شیرین خاطره من این است که به عنوان نخستین ایرانی توانسته‌ام صعودهای موفقی به قلل مرتفع دنیا داشته باشم . یکی از تلخ ترین خاطرات ورزشی‌ام نیز از دست دادن دوستان کوه‌نوردم همچون محمد اوراز در گاشربروم یک و همچنین جان باختن لیلا اسفندیاری در جریان صعود به قله کاشربروم 2 واقع در منطقه پاکستان بود که از کوه سقوط کرد و درجلوی چشمانمان جان خود را از دست داد.

وی در پایان بر لزوم حمایت بیش از پیش مسئولان فدراسیون کوه‌نوردی از این رشته مفرح تأکید کرد و افزود: فدراسیون حمایت های خود را در حد توان نه از نظر مالی بلکه به لحاظ مکاتبات اداری، هماهنگی برای اخذ ویزای کوهنوردان و غیره انجام می‌دهد که امیدوارم با تداوم حمایت‌ها، بتوان این رشته مفرح را بیشتر به جامعه بویژه جوانان معرفی کنیم .

برنامه سه روزه گرگان در تعطیلی آذر ماه

سلام به تمام سیالانی ها!

همانطور که می دانید روزهای شنبه و یکشنبه 4و 5 آذر ماه روزهای تاسوا و عاشوراست. گروه سیالان در نظر دارد یک برنامه 3 روزه (روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه در استان گلستان در منطقه گرگان اجرا نماید. این برنامه شامل جنگل نوردی، پیاده روی و در صورت مهیا بودن شرایط جوی یک برنامه هایکینگ از جنگل های جهانما و درازنو به منطقه ناهارخوران و روستای زیبای زیارت خواهد بود که در اینصورت در انتهای برنامه گروه با استفاده از آبگرم زیارت رفع خستگی و تجدید قوا خواهد نمود. وسیله در نظر گرفته شده برای عزیمت به گرگان قطار می باشد که زمان حرکت رفت و برگشت قطار در ادامه بیان شده است. برای اطلاع از جزییات این برنامه و اعلام آمادگی جهت حضور می توانید از طریق همین وبلاگ و یا با تلفن (09128067561) اقدام نمایید. قابل ذکر است که برنامه ریزی به گونه ای است صبح روز یکشنبه که تعطیل است تهران خواهیم بود.

رفت از  راه آهن تهران به گرگان: چهارشنبه 1 آذر ساعت 18:30

برگشت از راه آهن گرگان به تهران: شنبه 4 آذر ساعت 20:55



قدم نو رسیده مبارک

تولد رادمهر کوچولو فرزند همنوردان عزیزمان عمید و شراره را سیالان تبریک و شاد باش می گوید.

عمید جان پدر شدنت مبارک.

شراره عزیز مادر شدنت مبارک باد.

عکس هایی از برنامه قلعه موران استان گلستان

با سلام به تمامی دوستان و همنوردان عزیز. در این پست تعدادی از عکس های برنامه قله قلعه موران را قرار می دهیم البته عکسهای دوربین های تمام دوستان به دستمون نرسیده که در صورت دریافت تمامی عکس ها در پست های آینده آنها را به صورت کامل تر ارائه می کنیم. (برای دیدن عکسهای بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود.)


ادامه نوشته

((من استوار همچون کوه اما شکستنی همچون بغض))

 

گرگان ـ رامیان ـ باقر آبادـ جامه شوران ـ قلعه موران ـ پای قلعه ـ  گنبد ـ

این قسمت از سفر را هیچ دوست نمیدارم، این  قسمت که توئی که تا همین دو روز پیش هیچ نمیشناختمت می ایستی جای شاگرد راننده ومی گوئی: اگر بد بود، اگر کم بود، اگر خوب بود، در حد توان بود ودستت را می آوری کنار  صورتت ومیگوئی: خداحافظ.

اول عباس آقا از گروه جدا شد(عباس آقا نوربخش) بعد هم احمد آقا (احمد آقای کولف) واخرین نفر هم علی آقا(علی آقای شاه محمدی) سیالان ماند ویک عالمه شرمندگی از این همه محبت ومهربانی این سه دوست گنبدی سیالان که به خاطر همراهی با ما از برنامه ها و بودن باخانواده خود جا مانده بودند.

هر تکه از این سفر را که مرور میکنم برای نوشتن وچیدن در کنار یکدیگر تکه دیگری درون ذهنم پر رنگ میشود برای اول نوشتن، آخر در این سفر ما(هزار تا خی بدیدیم) باور نمیکنید؟

بیا تا برایت بگویم

 که:

(( تنهائی من چقدر بزرگ است، وتنهائی من شبیه خون حجم تو را پیش بینی نمیکرد))

چهارشنبه دهم آبان نود یک، راه اهن تهران0مقرر همیشگی سفرهای دور سیالان. من که رسیدم راه اهن آقارضا آمده بود(آقای رضای عبدلی) مشغول صحبت بودیم که آقا سعید آمد(آقا سعید افروزی) با هم رفتیم وبه ما بقی دوستان ملحق شدیم.

آقا فردین  هادوی وهمسر گرامی لیلا خانم دوستی. شرینا خانم کاشفی و آقا نیمایش. میترا خانم حاتمی وتارا خانم افروزیه گلبرگ خانم حسین آقای حسینی که به خاطر خرید برای گروه، درست وقت عبور از گیشه سر رسیدن و مامان سوسن وبابا بیژن که از قطار جاماندند وحال دخترشان شرینا خانم وآقای  نیما تا فیروز کوه که  بالاخره با هزار زحمت به ما ملحق شدند گرفته شد.

وسمیه خانم بختیاری ومحدثه خانم وآقای کاویانی وآقا اسحاق ولادن خانم وآقای میرزائی و علی اقا  ومحمدو دکتر مهرداد وسید میثم و مهشید وعمید اقاو شراره ومرجان وحجت و... یک عالمه دوستان دیگر که ای درون روحشان آرامش جنگلهای گرگان مستولی نیامدند که نیامدند.

ساعت شش وسی دقیقه غروب چهار شنبه قصد عزیمت کردیم وپنجشنبه صبح ساعت شش گرگان ما را به حضور پذیرفت.

راننده ورخش سفیدش  در راه اهن گرگان منتظر ما بودند، به رامیان که رسیدیم احمد آقا وعلی آقا(از همنوردان گروه کوهنوردی البرز گنبد کاووس) به ماملحق شدند. خرید کردیم وبه مقصد روستای باقر اباد راهی شدیم. ساعت حدود نه بود که در باقر اباد بودیم.

با قراربیست دقیقه ای پیاده روی از جانب احمدآقا راهی شدیم وحدود یک وساعت ونیم بعد متوقف شدیم برای صرف صبحانه وتقسیم وسایل0(امان از این تفاوت ساعتهای محلی وساعتهای مچی احمد آقا خدائی هزار تانبی پانصد تا که بی) نبی؟

هنوز خط به خط چهره ات وقت  حس گرفتن گریه در سنگهای گهواره روبرویم است.شرینا از جا پرید با فریاد خدایا گفتنت.

که: هر شب تو رویای خودت آغوششو تن میکنی؟(( بزرگا مردا! اسفندیارزنده است. افراسیاب هم))

 

صبحانه ومعارفه در زمین پر از برگ جنگل ودرختان ایستاده وخوابیده. در چشم بر هم زدنی علی آقا با دبه آب در جنگلی که هیچ آبی نبود پیدایش شد. راستی  دبه آب از کجا پیدا کردی برادر؟

حدود ساعت دوازده  ونیم بود که راه گرفتیم برای ادامه.

زمین مرطوب حاکی از بارانی بود که قبل از ما از این جنگل رد شده بود.قارچهای گل داده در دل خاک وخزه های سر سبزی که چسب شده بودند به تنه درختان.  تمام هیبت درخت را زیر سوال برده اند.این هم شکلی از زندگی کردن است.چسب شدن به دیگری برای ابراز وجود خودت0(نه! مهیشکا! نه)

 شاخه هائی  که از یک درخت  با درخت دیگری پیوند خورده بودندودرختی که از تنه به درخت دیگری ملحق شده بود.  شده بودند یکی. مثل ما مهیشکا !وقتی که درگنبد قابوس شدیم یک صدا! یادت به خیر.انگار همین دیروز بود. شرینا کلاه مرا گذاشت  جلوی پای بابا بیژن و مشغول فیلم گرفتن از آواز خواندن پدر شد. 

همه جای جنگل شبیه هم است مهیشکا! وای  ازلحظه ای که در جنگل گم شوی، فریاد که میزنی ، صدایت پخش میشود بین شاخ وبرگ درختان وگم میشود. راه که میروی قدمهایت گم میشوند لابلای برگهای درختان. نه میشود به قدمهای آنکه رفته تکیه کنی ونه میشود منتظر کسی باشی که خواهد آمد. فقط باید جنگلی شوی برای ادامه. مثل دنیای این روزهای من ...

که تو در خانه کاهگلی روستای پا قلعه به تصویر کشیدی احمد اقا. عباس تکیه کرده بود به درب یخچال وگونه هایش سرخ بود. تارا دراز کشیده بود ونقاشی میکشید(خطوط کج وماوج ومیپرسید: اگه دفتی این چیه) از انتقال حس تمنای حرکات وصدای شما ناگهان به گریه افتاد.خطوطی که میکشید اغلب بابا سعید ومامان میترا وتارا بودند.

از قبرستان درختان هم عبور کردیم. لاشه های بدون بو. لاشه های باد نکرده. لاشه های همچنان استوار در انتظار تکه تکه شدن

((واینگونه است که زندگی میگذرد. در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین

چگونه زیستم اینهمه درد را.وچگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را))

وتلفیقی از رنگهای بسیار،زرد وقرمز ونارنجی وسبز و قهوه ای  وصدای خش خش برگهائی که خزان دیده بودند. مسیر پر بود از ازگیلهای وحشی.  درون جنگلی آرام. خوشمزه و آرام وتارائی که اصرار دارد خودش راه برود. وصدای موسیقی که تمام مسیر از کوله پشتی احمد آقا سکوت جنگل را قلقلک میداد.

کسی به اسم امید اقا هم در قسمتهائی از مسیر ظاهر میشد و غیب میشد.  آمد  وکوله سعید را از او گرفت ورفت.  سعید هم کوله پشتی میترا را گرفت. علی آقا شاه محمدی هم رفته بود جانپناه وچادر زده بود وبرگشته بود وکوله میترا رو گرفت. سعید هم کوله من رو گرفت.چه خبر بود این منطقه! انگار همه بچه های کوه گروه البرز گنبد در منطقه حضور داشتند برای کمک کردن.

 از جائی به اسم ال سی دی  که تمام تکنولوژی های السی دی وال ای دی می باید در برابرش تعظیم میکردند عبور کردیم  وازگیل جنگلی میل نمودیم.

ساعت حدودپنج بعد از ظهر است که میرسیم به جانپناه جامه شوران. دو جوان در ایوان جان پناه بساط آتش وچای وقلیان به راه انداخته اند.(از نیم ساعتیه جان پناه جاده ای که به روستای پا قلعه منتهی میشود، رد میشود)  به سرعت مشغول علم کردن چادرهایمان میشویم. آقای شاهمحمدی واحمد آقا میروند برای جمع کردن هیزم. فردین هم میرود برای درست کردن آتش. رضا وحسین میروند برای درست کردن غذا.

هوا به سرعت تاریک میشود. سر وکله یک گروه هم از اصفهان با سر وصدای زیاد پیدا میشود.با عباس آقا در این قسمت از برنامه آشنا شدیم. چای وشام وقرار حرکت فردا صبح به سمت قله موران.

شب وسرما وچادرو  صدای خنده وفریاد و خروپف وخوابی که میبردمان  ومیپردمان. ساعت هفت صبح جمعه دوازدهم آبان بیدار میشویم.

 به قصد اوج گرفتن در ارتفاعات جنگل.روی آتش بچه های اصفهان که زودتر از ما رفته اند برای قله چای درست میکنیم وصبحانه میخوریم. ساعت از هشت گذشته است که راهی میشویم. آقای اسماعیل بیا بانی  هم از دل جنگل پیدایش میشود. وبه ما ملحق میشود.

کمی بالاتر از جانپناه می ایستیم و احمد آقا با چند حرکت کششی گروه را آماده میکند برای راه رفتن.

راهی میشویم وپس از عبور از جاده دوباره وصل میشویم به جنگل. برگهایئ که در این قسمت از جنگل هستند چندین برابر برگهای دیروز است. علی آقا با سنگها نشانه میگذارد برای برگشت. مدام عکس میگیرد .(ما شرمنده کوه مهربانی ایشانیم)

احمد آقا فریاد میشود(( من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض/ من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت/ من به پهنای آسمان اما در تنگی  یک قفس))

شیب مسیر زیاد است.  مغروق زیبائی جنگل ودرختان  نفسمان به شماره افتاده که   جملات واشعاری که احمد آقا میهمانمان میکند، ترغیبمان میکند تمام خستگی را به جان بخریم برای ادامه دادن ودیدن مناظر دیگر. بادی که میزند به شاخه های درختان وآنها را در فضا میپراند یک منظره ساخته که اگه دفتی چه شکلی بود تارا؟تمام مسیر قلب مامان میترا برای تو  وبابا سعید بهانه میگرفت.

رسیدیم به جائی به اسم دو راهی که  پر بود از خنده های آقاموسی الرضا حسین پور(گلوله انرژی )که مانده بود سر دو راهی.

وبه ما با تعارف مغز تخمه خوشامد گفت.  

از سنگهای گهواره بالا میرویم ویک تکه از بی نهایت را مشاهده میکنیم. موسی الرضا مترصد فرصت برای زمین خوردن هریک از ما وخندین خودش بود که البته به سرانجام نرسید. دیوانه وار عکس میگیریم وبرمیگردیم به پائین سنگها برای ادامه.

احمد اقا برایمان نمایشی اجرا میکند وآرامش جنگل و بی بدلیلی مناظر با انتقال حس عجیب اجرایشان، التذاذ لحظاتمان را

به ارتفاع آسمان میبرد.(تو باید می آمدی سمیه! لعنتی) باید میدیدی که چگونه میشود در ارتفاعات جنگل تمرین کنیم برای روشن کردن آینده یک خانه با شمع.

((در گلویم انچنان بغضی  نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند. روبروی دری به ناکجائی نشسته ام))

مملو از آرامش جنگل وغرق در این همه زیبائی وموسیقی راهی میشویم برای ادامه که منظره بازگشت چند نفر از بالا موسی الرضا واحمد آقا را تا سر حدانفجار میخنداند. هرکدام پرت شده اند یک گوشه ودلشان را گرفته اند وقهقه شان جنگل را فرا گرفته،آقای شاه محمدی کمی به خاطر ما معذبند وهی توضیح میدهند که چه چیزی باعث خنده آنها شده است.فردین هم کمی همراهی شان میکند و ادامه میدهیم . تکه هائی از مسیر آنقدر خطرناکند که نگاه کردن به عمق جنگل از آنها سر آدم را گیج میدهد. از جنگل خارج میشویم ومیرسیم به دشت. جائی که دیوارهای قلعه موران از نزدیک پیداست.

رسیده ایم به جائی به اسم کاسه یا آرام.ساعت حدود ساعت دوازده است.  گروه اصفهان در حا ل برگشتند که ما میرسیم. را هبر گروه ایشان هم آتشفشان انرژی است. شب قبل در جان پناه به تارا قول داده بود که فردا از قله برایش ماه را خواهد آورد وبه محض دیدن ایشان میترا به او قولش را یاد اوری کرد. نامشان را به یاد ندارم. علی آقای...؟ عباس را هم میبینیم. به او میگویم

که ما هزار تا خی بدیدیم.

گروهی از هلال احمر هم در منطقه اند.آب چشمه هم به راه است. آب میخوریم وعکس میگیریم و نیم ساعتی دیگر راه میرویم وبه جائی میرسیم که پرازسنگ است.مناظری کاملا متفاوت با آنچه که در این دو روز دیده ایم.

ساعت حدود یک است که قصد بازگشت میکنیم. احمد آقا ونمایش تمنای باران.ما هم بعد ازاو تکرار میکنیم.بااااااران.باااااران. باااااراااااااااااان.

برمیگردیم تا گهواره. موس الرضا خوراکیهایش را با ما تقسیم میکند وبرخی از خوراکیهایش به خودش هم نمیرسد. تمام مسیر بازگشت را کشیک میکشید که یکی از ما زمین بخورد تا او بخندد. خوب البته حسابی هم خندید. مسیر بین درختان جنگل را با کوله پشتی میپرید.شیب بسیار تند مسیر بازگشت وزانوهائی به طرز مناسبی پیاده میشونددر این مسیر.

ساعت حدود سه است که باز میگردیم به جانپناه. تارا وسعید آمده اند استقبال ومامان سوسن وبابا بیژن هم مثل مادر پدری که بچه هایشان از سفر بازگشته اند این سو وآن سو میدوند برای آوردن غذا.

نهار خوشمزه دستپخت سوسن خانم را میل میکنیم با سرعت آماده میشویم برای  جمع کردن چادرها ووسایل که برویم روستای پاقلعه. اول قرار بود که پیاده برویم ولی از برکت وجود نیسان آبی های موجو در هر روستا. طبق هماهنگی آقای شاه محمدی با نیسان میرویم روستای پا قلعه.

ساعت حدود شش بعد از ظهر جمعه دوازدهم آبان است که در روستای پا قلعه ایم. میرویم درون یک خانه کاهگلی که وقتی در ایوان چوبی اش راه میرویم. صدای قدمهای خودمان را میشنویم. یک خانه مستطیلی بزرگ با شومینه وباغچه ودرخت و پله های چوبی ابتدای درب ورودی. پنجره های دایره شکل تعبیه شده درون دیوار وپرده های کوچکی که روی پنجره است. مخصوص دید زدن یواشکی بوده به گمانم. یک پرده سفید مخمل دوزی شده هم در اتاق دیگر است. مادر بزرگم که زنده بود. پرده طاقچه هایش دقیقا همین شکلی بود. الان دیگر  مد نیست که روی طاقچه ها پرده بزنند مهیشکا! درب های  چوبی آبی رنگ شده وکنده کاری شده با دیوارهای سفید  تا زانو آبی رنگ خورده در تطابقند.  تکه آینه کوچکی هم   روی دیوار شومینه واتاق لمیده اند. کلا این حالمان را دوست میداریم مهیشکا. نفس میکشیم.آی نفس میکشیم. آی نفس میکشیم.آی محدثه!

عباس میرود برای آوردن هیزم.  هیزم ها دستهایش را خراش داده اند. جلسه تصمیم گیری برای خوردن شام به درازا میکشد و عاقبت هم عملی نمیشود.  مواد لازم برای پختن آشی که  سوسن خانم پیشنهادش را داده اند پیدا نمیشود.  سوپ وکنسروهائی که احمد اقا و عباس دارند را به مشارکت میگزاریم.

 

کنار شومینه و آتش و تارائی که از خوشحالی میرقصد.

. نصفه شب چند باری از خواب بیدار میشوم واز تصور اینکه هنوز زمان دارم برای بودن در این خانه کیفور میشوم .

 صبح با صدای باران از خواب بیدار میشویم.  بارانی که در پیش بینی هوا شناسی نبود. احمد آقا وتمنا ی بارانش در ارتفاع.

خدائی احمد آقا( پانصد تا خی نبی دویست تا که بی) نبی؟

شرینا ونیما  که شب قبل حسابی در باران روی ایوان خیس خورده اند. دار وندارشان را میگذارند کنار شومینه برای خشک شدن ومیروند که از آش نذری سر مزار روستا برایمان بیاورند.  وقت برگشت به تهران  در ایستگاه راهاهن گرگان میل نمودیم.آی خوشمزه بود. مهیشکا!

 وسایل راجمع میکنیم و خانه کاهگلی را بدرود میگوئیم. از صاحب خانه آقای نوربخش سمیعی که ندیدیمشان سپاسگزاریم.

بودن در این خانه در این سفر خیلی خیلی به من چسب شد.به مامان سوسن هم.

 میرویم( گل رامیان) عکسهایش را خواهید دید. وبارانی که ناگهان  در آغوش میکشدمان. این بهترین  اختتامیه ای بود که میشد تصور کرد. وقت کندن از دل طبیعت سر وکله باران پیدا شود ناگهان. یاد بازگشت از سرشاخان  به خیر.یادآواز های  کردی ی فاروق زیر باران! لادن! یادت هست؟

((من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال همچون یک لبخند،حس سبز جوانی در برگریز خزان))

خرمالوی جنگلی میخوریم و عکس میگیریم. وبرمیگردیم رامیان. عباس آقا میرود(به غیر از انرژی کودکی تارا انرژی کودک وار بودن ایشان هم به سیالان تزریق شد در این دوروز) تن وجسمت کوه برادر!

در شهرگنبد آقای شاه محمدی خانه ای را برای یک ساعتی استراحت در اختیارمان میگذارند وخودشان واحمد آقا میروند که  با خانواده برای

نهاری که  اصرار نیم ساعتی میترا وسعید برای نپذیرفتنش بی نتیجه ماند، باز گردند.

بعد از یک ساعت آقا شاه محدی به همراه مادر محترم  ملحق میشوند به گروه. همسر وفرزند دلبندشان(آقا ابوالفضل) که تمام مسیر با دیدن تارا روبروی چشمان پدر بود رفته اند مسافرت.ساعت حدود دو است که در رستوران تاملی گنبدیم. احمد اقا به اتفاق همسر ودختر وپسر نازنینشان منتظر ما هستند. لطافت روح وظرافت رفتار این مرد  وخانواده اش ستودنی است. مردی هنرمند وعاشق وکوه. سایه حضورتان بر سر خانواده مستدام. خدائی احمد آقا( دویست تا خی نبی صد تا که بی. نبی؟)

میرویم برای دیدن گنبد قابوس. گنبدی مخروط شکل که مرکز دایره قاعده آن صدا را در فضا به شکل اکو منعکس میکند.

چرخی میزنیم واقا شاه محمدی دبیرستانی که در آن درس خوانده را نشانم میدهد.  زنهای ترکمن با لباسهای خاص از کنارمان میگذرند. شهر در آرامش خاصی به سر میبرد. شاید به خاطر تعطیلات است. نمیدانم.سری به بازار میزنیم و از صنایع دست دوز گنبد خرید میکنیم .  ساعت شش بعد از ظهر شنبه عید غدیر است که از گنبد خارج میشویم.سید حسین بستنی میهمانمان میکند به مناسبت عید غدیر.

 از آقای شاه محمدی و احمد اقا خداحافظی میکنیم وبرمیگردیم گرگان.شرمنده این همه میهمان نوازی ایشان شدیم.

ساعت نه شب از گرگان به مقصد تهران راه می افتیم ونه صبح یکشنبه در راه آهن تهران((کوله بار عشق تو را میگذارم بر زمین/ بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است، جان فرسا است.در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام خسته ام، وخستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است.

((عشق تو گردبادی است من تکیه بر باد کرده ام))

 

گزارش برنامه صعود به قلعه موران استان گلستان

دوست خوب و عزیزمان آقای علی شاه محمدی گزارش خبری صعود به قله قله موران را در وبلاگ خودشان (گامی نزدیک تر به خدا) قرار داده اند، برای مشاهده این گزارش به این وبلاگ مراجعه نمایید. گزارش و عکس های این برنامه بزودی بر روی وبلاگ سیالان نیز قرار خواهد گرفت. در طول مسیر صعود آهنگ زیر بارها زمزمه شد. (متن و ترجمه آهنگ از وبلاگ رامیار است.)

داغلارا چم دوشنده ، بولبوله غام دوشنده / وقتی که مه کوهها را می گیره و وقتی که بلبل غمگین میشه
روحوم بندنن اوینار یادیما سن دوشنده / روح از بدن خارج میشه وقتی تو به یادم می افتی
بوقالا داشلی قالا ، چینگلی داشلی قالا /  این قلعه ، قلعه سنگی ،پر از سنگ و سنگریزه است
قورخورام یار گلمیه ، گوزلریم یاشلی گالا / می ترسم که یارم نیاد و چشمانم خیس بماند
قیزل گول اولمایایدی سارالیب سولمایایدی / ای کاش هیچ وقت گل محمدی نبود و زرد و پژمرده نمی شد
بیر آیریلیق بیر اولوم ،هچ بیرین اولمایایدی / جدایی و مرگ ، هیچکدوم نبود
بوقالا داشلی قالا ، چینگلی داشلی قالا / این قلعه ، قلعه سنگی ،پر از سنگ و سنگریزه است

قورخورام یار گچ گله ، گوزلریم یاشلی گالا / می ترسم که یارم دیر بیاد و چشمانم خیس بماند


برنامه سه روزه ابان ماه در استان گلستان

سلام به تمام سیالانی ها!

همانطور که در پست های قبلی اشاره شد شنبه 13 آبان به مناسبت عید غدیر تعطیلی رسمی آبان است به همین مناسبت در نظر داریم که انشا... یک برنامه سه روزه در استان زیبای گلستان اجرا نماییم. این برنامه در روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه 11، 12 و 13 خواهد بود. طبق برنامه ریزی انجام شده این برنامه شامل جنگل نوردی ، کوهپیمایی صعود به قله، بازدید از حیات وحش و  آثار تاریخی خواهد بود. وسیله در نظر گرفته شده برای عزیمت به گرگان قطار می باشد که زمان حرکت رفت و برگشت قطار در ادامه بیان شده است. برای اطلاع از جزییات این برنامه و اعلام آمادگی جهت حضور می توانید از طریق همین وبلاگ و یا با تلفن (09128067561) اقدام نمایید.

رفت از  راه آهن تهران به گرگان: چهارشنبه 10 آبان ساعت 18.35

برگشت از راه آهن گرگان به تهران: شنبه 13 آبان ساعت 20.35