گرگان ـ رامیان ـ باقر آبادـ جامه شوران ـ قلعه موران ـ پای قلعه ـ گنبد ـ
این قسمت از سفر را هیچ دوست نمیدارم، این قسمت که توئی که تا همین دو روز پیش هیچ نمیشناختمت می ایستی جای شاگرد راننده ومی گوئی: اگر بد بود، اگر کم بود، اگر خوب بود، در حد توان بود ودستت را می آوری کنار صورتت ومیگوئی: خداحافظ.
اول عباس آقا از گروه جدا شد(عباس آقا نوربخش) بعد هم احمد آقا (احمد آقای کولف) واخرین نفر هم علی آقا(علی آقای شاه محمدی) سیالان ماند ویک عالمه شرمندگی از این همه محبت ومهربانی این سه دوست گنبدی سیالان که به خاطر همراهی با ما از برنامه ها و بودن باخانواده خود جا مانده بودند.
هر تکه از این سفر را که مرور میکنم برای نوشتن وچیدن در کنار یکدیگر تکه دیگری درون ذهنم پر رنگ میشود برای اول نوشتن، آخر در این سفر ما(هزار تا خی بدیدیم) باور نمیکنید؟
بیا تا برایت بگویم
که:
(( تنهائی من چقدر بزرگ است، وتنهائی من شبیه خون حجم تو را پیش بینی نمیکرد))
چهارشنبه دهم آبان نود یک، راه اهن تهران0مقرر همیشگی سفرهای دور سیالان. من که رسیدم راه اهن آقارضا آمده بود(آقای رضای عبدلی) مشغول صحبت بودیم که آقا سعید آمد(آقا سعید افروزی) با هم رفتیم وبه ما بقی دوستان ملحق شدیم.
آقا فردین هادوی وهمسر گرامی لیلا خانم دوستی. شرینا خانم کاشفی و آقا نیمایش. میترا خانم حاتمی وتارا خانم افروزیه گلبرگ خانم حسین آقای حسینی که به خاطر خرید برای گروه، درست وقت عبور از گیشه سر رسیدن و مامان سوسن وبابا بیژن که از قطار جاماندند وحال دخترشان شرینا خانم وآقای نیما تا فیروز کوه که بالاخره با هزار زحمت به ما ملحق شدند گرفته شد.
وسمیه خانم بختیاری ومحدثه خانم وآقای کاویانی وآقا اسحاق ولادن خانم وآقای میرزائی و علی اقا ومحمدو دکتر مهرداد وسید میثم و مهشید وعمید اقاو شراره ومرجان وحجت و... یک عالمه دوستان دیگر که ای درون روحشان آرامش جنگلهای گرگان مستولی نیامدند که نیامدند.
ساعت شش وسی دقیقه غروب چهار شنبه قصد عزیمت کردیم وپنجشنبه صبح ساعت شش گرگان ما را به حضور پذیرفت.
راننده ورخش سفیدش در راه اهن گرگان منتظر ما بودند، به رامیان که رسیدیم احمد آقا وعلی آقا(از همنوردان گروه کوهنوردی البرز گنبد کاووس) به ماملحق شدند. خرید کردیم وبه مقصد روستای باقر اباد راهی شدیم. ساعت حدود نه بود که در باقر اباد بودیم.
با قراربیست دقیقه ای پیاده روی از جانب احمدآقا راهی شدیم وحدود یک وساعت ونیم بعد متوقف شدیم برای صرف صبحانه وتقسیم وسایل0(امان از این تفاوت ساعتهای محلی وساعتهای مچی احمد آقا خدائی هزار تانبی پانصد تا که بی) نبی؟
هنوز خط به خط چهره ات وقت حس گرفتن گریه در سنگهای گهواره روبرویم است.شرینا از جا پرید با فریاد خدایا گفتنت.
که: هر شب تو رویای خودت آغوششو تن میکنی؟(( بزرگا مردا! اسفندیارزنده است. افراسیاب هم))
صبحانه ومعارفه در زمین پر از برگ جنگل ودرختان ایستاده وخوابیده. در چشم بر هم زدنی علی آقا با دبه آب در جنگلی که هیچ آبی نبود پیدایش شد. راستی دبه آب از کجا پیدا کردی برادر؟
حدود ساعت دوازده ونیم بود که راه گرفتیم برای ادامه.
زمین مرطوب حاکی از بارانی بود که قبل از ما از این جنگل رد شده بود.قارچهای گل داده در دل خاک وخزه های سر سبزی که چسب شده بودند به تنه درختان. تمام هیبت درخت را زیر سوال برده اند.این هم شکلی از زندگی کردن است.چسب شدن به دیگری برای ابراز وجود خودت0(نه! مهیشکا! نه)
شاخه هائی که از یک درخت با درخت دیگری پیوند خورده بودندودرختی که از تنه به درخت دیگری ملحق شده بود. شده بودند یکی. مثل ما مهیشکا !وقتی که درگنبد قابوس شدیم یک صدا! یادت به خیر.انگار همین دیروز بود. شرینا کلاه مرا گذاشت جلوی پای بابا بیژن و مشغول فیلم گرفتن از آواز خواندن پدر شد.
همه جای جنگل شبیه هم است مهیشکا! وای ازلحظه ای که در جنگل گم شوی، فریاد که میزنی ، صدایت پخش میشود بین شاخ وبرگ درختان وگم میشود. راه که میروی قدمهایت گم میشوند لابلای برگهای درختان. نه میشود به قدمهای آنکه رفته تکیه کنی ونه میشود منتظر کسی باشی که خواهد آمد. فقط باید جنگلی شوی برای ادامه. مثل دنیای این روزهای من ...
که تو در خانه کاهگلی روستای پا قلعه به تصویر کشیدی احمد اقا. عباس تکیه کرده بود به درب یخچال وگونه هایش سرخ بود. تارا دراز کشیده بود ونقاشی میکشید(خطوط کج وماوج ومیپرسید: اگه دفتی این چیه) از انتقال حس تمنای حرکات وصدای شما ناگهان به گریه افتاد.خطوطی که میکشید اغلب بابا سعید ومامان میترا وتارا بودند.
از قبرستان درختان هم عبور کردیم. لاشه های بدون بو. لاشه های باد نکرده. لاشه های همچنان استوار در انتظار تکه تکه شدن
((واینگونه است که زندگی میگذرد. در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین
چگونه زیستم اینهمه درد را.وچگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را))
وتلفیقی از رنگهای بسیار،زرد وقرمز ونارنجی وسبز و قهوه ای وصدای خش خش برگهائی که خزان دیده بودند. مسیر پر بود از ازگیلهای وحشی. درون جنگلی آرام. خوشمزه و آرام وتارائی که اصرار دارد خودش راه برود. وصدای موسیقی که تمام مسیر از کوله پشتی احمد آقا سکوت جنگل را قلقلک میداد.
کسی به اسم امید اقا هم در قسمتهائی از مسیر ظاهر میشد و غیب میشد. آمد وکوله سعید را از او گرفت ورفت. سعید هم کوله پشتی میترا را گرفت. علی آقا شاه محمدی هم رفته بود جانپناه وچادر زده بود وبرگشته بود وکوله میترا رو گرفت. سعید هم کوله من رو گرفت.چه خبر بود این منطقه! انگار همه بچه های کوه گروه البرز گنبد در منطقه حضور داشتند برای کمک کردن.
از جائی به اسم ال سی دی که تمام تکنولوژی های السی دی وال ای دی می باید در برابرش تعظیم میکردند عبور کردیم وازگیل جنگلی میل نمودیم.
ساعت حدودپنج بعد از ظهر است که میرسیم به جانپناه جامه شوران. دو جوان در ایوان جان پناه بساط آتش وچای وقلیان به راه انداخته اند.(از نیم ساعتیه جان پناه جاده ای که به روستای پا قلعه منتهی میشود، رد میشود) به سرعت مشغول علم کردن چادرهایمان میشویم. آقای شاهمحمدی واحمد آقا میروند برای جمع کردن هیزم. فردین هم میرود برای درست کردن آتش. رضا وحسین میروند برای درست کردن غذا.
هوا به سرعت تاریک میشود. سر وکله یک گروه هم از اصفهان با سر وصدای زیاد پیدا میشود.با عباس آقا در این قسمت از برنامه آشنا شدیم. چای وشام وقرار حرکت فردا صبح به سمت قله موران.
شب وسرما وچادرو صدای خنده وفریاد و خروپف وخوابی که میبردمان ومیپردمان. ساعت هفت صبح جمعه دوازدهم آبان بیدار میشویم.
به قصد اوج گرفتن در ارتفاعات جنگل.روی آتش بچه های اصفهان که زودتر از ما رفته اند برای قله چای درست میکنیم وصبحانه میخوریم. ساعت از هشت گذشته است که راهی میشویم. آقای اسماعیل بیا بانی هم از دل جنگل پیدایش میشود. وبه ما ملحق میشود.
کمی بالاتر از جانپناه می ایستیم و احمد آقا با چند حرکت کششی گروه را آماده میکند برای راه رفتن.
راهی میشویم وپس از عبور از جاده دوباره وصل میشویم به جنگل. برگهایئ که در این قسمت از جنگل هستند چندین برابر برگهای دیروز است. علی آقا با سنگها نشانه میگذارد برای برگشت. مدام عکس میگیرد .(ما شرمنده کوه مهربانی ایشانیم)
احمد آقا فریاد میشود(( من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض/ من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت/ من به پهنای آسمان اما در تنگی یک قفس))
شیب مسیر زیاد است. مغروق زیبائی جنگل ودرختان نفسمان به شماره افتاده که جملات واشعاری که احمد آقا میهمانمان میکند، ترغیبمان میکند تمام خستگی را به جان بخریم برای ادامه دادن ودیدن مناظر دیگر. بادی که میزند به شاخه های درختان وآنها را در فضا میپراند یک منظره ساخته که اگه دفتی چه شکلی بود تارا؟تمام مسیر قلب مامان میترا برای تو وبابا سعید بهانه میگرفت.
رسیدیم به جائی به اسم دو راهی که پر بود از خنده های آقاموسی الرضا حسین پور(گلوله انرژی )که مانده بود سر دو راهی.
وبه ما با تعارف مغز تخمه خوشامد گفت.
از سنگهای گهواره بالا میرویم ویک تکه از بی نهایت را مشاهده میکنیم. موسی الرضا مترصد فرصت برای زمین خوردن هریک از ما وخندین خودش بود که البته به سرانجام نرسید. دیوانه وار عکس میگیریم وبرمیگردیم به پائین سنگها برای ادامه.
احمد اقا برایمان نمایشی اجرا میکند وآرامش جنگل و بی بدلیلی مناظر با انتقال حس عجیب اجرایشان، التذاذ لحظاتمان را
به ارتفاع آسمان میبرد.(تو باید می آمدی سمیه! لعنتی) باید میدیدی که چگونه میشود در ارتفاعات جنگل تمرین کنیم برای روشن کردن آینده یک خانه با شمع.
((در گلویم انچنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند. روبروی دری به ناکجائی نشسته ام))
مملو از آرامش جنگل وغرق در این همه زیبائی وموسیقی راهی میشویم برای ادامه که منظره بازگشت چند نفر از بالا موسی الرضا واحمد آقا را تا سر حدانفجار میخنداند. هرکدام پرت شده اند یک گوشه ودلشان را گرفته اند وقهقه شان جنگل را فرا گرفته،آقای شاه محمدی کمی به خاطر ما معذبند وهی توضیح میدهند که چه چیزی باعث خنده آنها شده است.فردین هم کمی همراهی شان میکند و ادامه میدهیم . تکه هائی از مسیر آنقدر خطرناکند که نگاه کردن به عمق جنگل از آنها سر آدم را گیج میدهد. از جنگل خارج میشویم ومیرسیم به دشت. جائی که دیوارهای قلعه موران از نزدیک پیداست.
رسیده ایم به جائی به اسم کاسه یا آرام.ساعت حدود ساعت دوازده است. گروه اصفهان در حا ل برگشتند که ما میرسیم. را هبر گروه ایشان هم آتشفشان انرژی است. شب قبل در جان پناه به تارا قول داده بود که فردا از قله برایش ماه را خواهد آورد وبه محض دیدن ایشان میترا به او قولش را یاد اوری کرد. نامشان را به یاد ندارم. علی آقای...؟ عباس را هم میبینیم. به او میگویم
که ما هزار تا خی بدیدیم.
گروهی از هلال احمر هم در منطقه اند.آب چشمه هم به راه است. آب میخوریم وعکس میگیریم و نیم ساعتی دیگر راه میرویم وبه جائی میرسیم که پرازسنگ است.مناظری کاملا متفاوت با آنچه که در این دو روز دیده ایم.
ساعت حدود یک است که قصد بازگشت میکنیم. احمد آقا ونمایش تمنای باران.ما هم بعد ازاو تکرار میکنیم.بااااااران.باااااران. باااااراااااااااااان.
برمیگردیم تا گهواره. موس الرضا خوراکیهایش را با ما تقسیم میکند وبرخی از خوراکیهایش به خودش هم نمیرسد. تمام مسیر بازگشت را کشیک میکشید که یکی از ما زمین بخورد تا او بخندد. خوب البته حسابی هم خندید. مسیر بین درختان جنگل را با کوله پشتی میپرید.شیب بسیار تند مسیر بازگشت وزانوهائی به طرز مناسبی پیاده میشونددر این مسیر.
ساعت حدود سه است که باز میگردیم به جانپناه. تارا وسعید آمده اند استقبال ومامان سوسن وبابا بیژن هم مثل مادر پدری که بچه هایشان از سفر بازگشته اند این سو وآن سو میدوند برای آوردن غذا.
نهار خوشمزه دستپخت سوسن خانم را میل میکنیم با سرعت آماده میشویم برای جمع کردن چادرها ووسایل که برویم روستای پاقلعه. اول قرار بود که پیاده برویم ولی از برکت وجود نیسان آبی های موجو در هر روستا. طبق هماهنگی آقای شاه محمدی با نیسان میرویم روستای پا قلعه.
ساعت حدود شش بعد از ظهر جمعه دوازدهم آبان است که در روستای پا قلعه ایم. میرویم درون یک خانه کاهگلی که وقتی در ایوان چوبی اش راه میرویم. صدای قدمهای خودمان را میشنویم. یک خانه مستطیلی بزرگ با شومینه وباغچه ودرخت و پله های چوبی ابتدای درب ورودی. پنجره های دایره شکل تعبیه شده درون دیوار وپرده های کوچکی که روی پنجره است. مخصوص دید زدن یواشکی بوده به گمانم. یک پرده سفید مخمل دوزی شده هم در اتاق دیگر است. مادر بزرگم که زنده بود. پرده طاقچه هایش دقیقا همین شکلی بود. الان دیگر مد نیست که روی طاقچه ها پرده بزنند مهیشکا! درب های چوبی آبی رنگ شده وکنده کاری شده با دیوارهای سفید تا زانو آبی رنگ خورده در تطابقند. تکه آینه کوچکی هم روی دیوار شومینه واتاق لمیده اند. کلا این حالمان را دوست میداریم مهیشکا. نفس میکشیم.آی نفس میکشیم. آی نفس میکشیم.آی محدثه!
عباس میرود برای آوردن هیزم. هیزم ها دستهایش را خراش داده اند. جلسه تصمیم گیری برای خوردن شام به درازا میکشد و عاقبت هم عملی نمیشود. مواد لازم برای پختن آشی که سوسن خانم پیشنهادش را داده اند پیدا نمیشود. سوپ وکنسروهائی که احمد اقا و عباس دارند را به مشارکت میگزاریم.
کنار شومینه و آتش و تارائی که از خوشحالی میرقصد.
. نصفه شب چند باری از خواب بیدار میشوم واز تصور اینکه هنوز زمان دارم برای بودن در این خانه کیفور میشوم .
صبح با صدای باران از خواب بیدار میشویم. بارانی که در پیش بینی هوا شناسی نبود. احمد آقا وتمنا ی بارانش در ارتفاع.
خدائی احمد آقا( پانصد تا خی نبی دویست تا که بی) نبی؟
شرینا ونیما که شب قبل حسابی در باران روی ایوان خیس خورده اند. دار وندارشان را میگذارند کنار شومینه برای خشک شدن ومیروند که از آش نذری سر مزار روستا برایمان بیاورند. وقت برگشت به تهران در ایستگاه راهاهن گرگان میل نمودیم.آی خوشمزه بود. مهیشکا!
وسایل راجمع میکنیم و خانه کاهگلی را بدرود میگوئیم. از صاحب خانه آقای نوربخش سمیعی که ندیدیمشان سپاسگزاریم.
بودن در این خانه در این سفر خیلی خیلی به من چسب شد.به مامان سوسن هم.
میرویم( گل رامیان) عکسهایش را خواهید دید. وبارانی که ناگهان در آغوش میکشدمان. این بهترین اختتامیه ای بود که میشد تصور کرد. وقت کندن از دل طبیعت سر وکله باران پیدا شود ناگهان. یاد بازگشت از سرشاخان به خیر.یادآواز های کردی ی فاروق زیر باران! لادن! یادت هست؟
((من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال همچون یک لبخند،حس سبز جوانی در برگریز خزان))
خرمالوی جنگلی میخوریم و عکس میگیریم. وبرمیگردیم رامیان. عباس آقا میرود(به غیر از انرژی کودکی تارا انرژی کودک وار بودن ایشان هم به سیالان تزریق شد در این دوروز) تن وجسمت کوه برادر!
در شهرگنبد آقای شاه محمدی خانه ای را برای یک ساعتی استراحت در اختیارمان میگذارند وخودشان واحمد آقا میروند که با خانواده برای
نهاری که اصرار نیم ساعتی میترا وسعید برای نپذیرفتنش بی نتیجه ماند، باز گردند.
بعد از یک ساعت آقا شاه محدی به همراه مادر محترم ملحق میشوند به گروه. همسر وفرزند دلبندشان(آقا ابوالفضل) که تمام مسیر با دیدن تارا روبروی چشمان پدر بود رفته اند مسافرت.ساعت حدود دو است که در رستوران تاملی گنبدیم. احمد اقا به اتفاق همسر ودختر وپسر نازنینشان منتظر ما هستند. لطافت روح وظرافت رفتار این مرد وخانواده اش ستودنی است. مردی هنرمند وعاشق وکوه. سایه حضورتان بر سر خانواده مستدام. خدائی احمد آقا( دویست تا خی نبی صد تا که بی. نبی؟)
میرویم برای دیدن گنبد قابوس. گنبدی مخروط شکل که مرکز دایره قاعده آن صدا را در فضا به شکل اکو منعکس میکند.
چرخی میزنیم واقا شاه محمدی دبیرستانی که در آن درس خوانده را نشانم میدهد. زنهای ترکمن با لباسهای خاص از کنارمان میگذرند. شهر در آرامش خاصی به سر میبرد. شاید به خاطر تعطیلات است. نمیدانم.سری به بازار میزنیم و از صنایع دست دوز گنبد خرید میکنیم . ساعت شش بعد از ظهر شنبه عید غدیر است که از گنبد خارج میشویم.سید حسین بستنی میهمانمان میکند به مناسبت عید غدیر.
از آقای شاه محمدی و احمد اقا خداحافظی میکنیم وبرمیگردیم گرگان.شرمنده این همه میهمان نوازی ایشان شدیم.
ساعت نه شب از گرگان به مقصد تهران راه می افتیم ونه صبح یکشنبه در راه آهن تهران((کوله بار عشق تو را میگذارم بر زمین/ بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است، جان فرسا است.در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام خسته ام، وخستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است.
((عشق تو گردبادی است من تکیه بر باد کرده ام))