گزارش و عکسهایی از برنامه مهاباد (قله میدان استر)

روز دوشنبه 13 خرداد هشت نفر در تهران و چهارو نیم نفر در کرج،توی ذهنشون ذوق و شوق شروع یک سفر رو داشتن. البته در مورد اون نیم نفر مطمئن نیستم!
ساعت 5/10 قرار تهرانی ها در ایستگاه راه آهن بود. همدیگه رو پیدا میکنیم و سوار قطار میشیم. در قطار هم فرصت آشنایی با بچهها و گپهای عمومی فراهمه، و هم برای عدهای گپهای تخصصی! در کرج هم بقیه بچهها اضافه میشوند.من خانواده سه نفره آقا سعید روتازه میدیدم. شب رو میتونیم بخوابیم و حوالی ساعت 9 و 10 صبح به مراغه میرسیم. داخل ایستگاه راه آهن مراغه که رفتیم یاد دانشکده علوم دانشگاه تهران افتادم. از اینجا با یک مینی بوس به سمت مهاباد به راه میافتیم. حدود 110 کیلومتر تو راهیم. دو طرف راه پُرِ از سبزارها تا مهاباد، مهاباد هم شهر تمییز و قشنگی به نظر میاومد.
با هماهنگی با آقای فرید صدقی در مهاباد در یک ساختمان که قبلاً خوابگاه بوده ساکن میشیم. گروهی به سرعت به سراغ تدارک ناهار میرن و گروهی به این فکر میکنن که چطور میشه شاخههای یک درخت توت رو از زیر بار سنگین نجات داد!
سعید بهم گفته بود که گزارش برنامه رو بنویسم من که حوصله پرسیدن مکان و زمان رو نداشتم گفتم که بیخیال من بشه ولی روز آخر برنامه بازهم دیدم که این وظیفه رو به عهده من گذاشت. ولی متوجه شدم که خیلی راحت میشه گزارش برنامه رو نوشت. دوربینهای دیجیتال هم زمان گرفتن عکس رو ثبت میکنن و هم اگه GPS داشته باشن موقعیت جغرافیایی محل رو.
بعد از ناهار و تقسیم وسایل عمومی بین اعضاو لیست کردن آن! و با هماهنگی با یک مینی بوس دیگر از طریق جاده سردشت به سمت روستای بنگوین در جنوب غرب مهاباد به راه می افتیم. ابتدای مسیر از کنار سد مهاباد عبور میکنیم. بیشتر مسیر آسفالته بوده و مقداری نیز جاده خاکی پیش رو داریم که جمعاً طی کردن آن دو ساعت طول میکشه. در روستای بنگوین پیاده میشیم و با راننده مینی بوس ظهر فردا در روستا قرار میگذاریم.
با حالت کنجکاوانه در روستا پرسه میزنیم تا با اهالی آشنا شویم و ادامه مسیر را با راهنمایی محلی ها و آقای عزیزی، معلم مدرسه، بررسی کنیم. به نظر من که مهمان نوازی توی خون این مردمه! قله "میدان استر" با ارتفاع 2850 متر مقصد بعدی ماست.
کوله ها رو به دوش انداخته و به سمت قله به راه می افتیم. کمی تأخیر باعث میشه که نزدیک غروب با کمی تغییرات هورمونی و فشار خون روبرو باشیم. در ابتدای شب، نوری در دامنه کوه دیده میشد، صدای دو گلوله در نیمه شب کمی مارو میترسونه ولی صبح فردا متوجه قضیه میشیم.صدای رودخانه کنار دستمون موقع خواب منو یاد شب مونی در روستای ولایترود برنامه تهران-شمال انداخت. در این منطقه و توی این فصل تحمل سرمای پایین کوه سخت نبود.
صبح چهارشنبه ساعت 5/8 بعد از صبحانه به راه میافتیم و سه ساعت بعد به محل آلاچیق چوپانهای محلی و آغل گوسفندان آنها میرسیم. پس از آشنایی با آنها سه و نیم! نفر از افراد تیم به همراه وسایل غیرضروری در این محل مانده و بقیه به سمت قله به راه افتادند. چند خانوم از اهالی روستا و از صاحبان گوسفندان قبل از ما به این آغل برای دوشیدن شیر آمده بودند. فرصتی دست داد تا از نزدیک در این گوشه ایران با قسمتی از کار دامداری مردم سخت کوشمان آشنا شویم. بعد از اتمام کارشیر دوشیدن هم، مراسم خوشمزهتری در راه بود. بچه ها حول و حوش ساعت 16 از قله برگشتند و با چایی ازشون پذیرایی شد. بعد از رفع خستگی، از دو چوپان خداحافظی کرده و به سمت کمپ اول که شب در آنجا بودیم حرکت میکنیم.
ساعت 18:30 به کمپ رسیدیم و این دفعه کلی وقت داشتیم تا شب.رضا و محمد زحمت کشیدند تا روستا رفتند و با یک دبه دوغ برگشتند. فردا صبح با اکراه از چادرها بیرون اومدیم و تا صبحانه خوردیم و آماده حرکت به سمت روستا، شد ساعت 5/11. راه برگشت به روستا هم پر بود از زیبایی و در ضمن وسیلهای که فقط تو کارتونها دیده بودم رو از نزدیک دیدم، داس بلند با دستهای بلند برای درو یونجه یا گندم؟
ساعت 12:45 در روستا بودیم که مینی بوس هم پیداش شد، از آقای عزیزی و مردم عزیز روستا جدا شده و به سمت مهاباد میرویم. بعدازظهر بعد از ناهار در همون خوابگاه قدیمی، میریم خرید. چون خریدامون کم بود صبح جمعه هم دوباره رفتیم خرید. البته بگم گه پنجشنبه شب فاروق و خانومش از همسفران قبلی گروه نیز پیش ما اومدن و زیارتشون کردیم. بعدازظهر با مینی بوس میریم سمت مراغه، ساعت 16 بلیط قطار داریم و در آخرین لحظات بهش میرسیم. توی قطار دوباره محفل چی شد و چی نشد و جلسه انتقاد و پیشنهاد و صورت حسابها و .... .
ساعت 2:30صبح کرجی ها پیاده شدند، تهرانی ها هم ساعت 15/3 دقیقه در ایستگاه راه آهن تهران. خوردن پفک خداحافظی هیچ لطفی نداشت، ناجورتر از اون عکس خداحافظی و حتی خود خداحافظی. امیدوارم دوباره ببینمشون.










سیالان ثانیه هائی از ما است که در حرکتیم. گاهی به قصد قله وارتفاع گاهی در اعماق دره ودشت. گاه در کویر وتشنگی وگاه لابلای درختان در جنگل وابر ومه ثانیه هائی در هوای داغ وآفتاب ولحظه هائی دراغوش ماه وباران وبرف.