عکسهای از برنامه جزیره قشم
برای مشاهده عکسهای بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود.
برای مشاهده عکسهای بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود.
بندرعباس/بندر پل/بندر لافت/جنگل حرا/ جزیره ناز/دره ستاره/غار خوربس/پارك زيتون/درگهان
پنجشنبه هفدهم اذر ماه هزار وسيصد ونود ساعت دوازده ظهر در راه اهن بندر عباس زني با صدائي گرفته فرياد ميزند بيا ،برو بگرد. لباسهايم را هم ببين.ماموران چمدان لبا سهابش را براي بازرسي به هم ريخته اند. به كوله پشتي هاي ما هم گير داده اند و چشمهاي سعيد افروزي لحظه به لحظه تنگتر ميشود.
لعنت بر تويزيد. اين روزها گناه هر ظلمي به گردن تو است. تو از آتشي كه به پا كرده اي بي خبري وگرنه كه اين همه اشك سنگ هم اگر بودي آدمت كرده بود. لعنتي. تو عشق را به مضحکه گرفتی بی رحم!بايد كه جهنم شود وبسوزي آنگونه كه دلهاي بسياري را اتش زده اي از قساوت لحظاتي كه رقم زدی و اکنون ما در همین لحظات پرتاب شده ایم درون آبهای خلیج.
خليج وجنوب ودريا/ جنوب ورقص چادر هاي رنگ به رنگ دختران بندر/ دريا واندام سياه مفروش در پارچه هاي سفيد مردان جنوب/ كشتي وهيبت چوبي جسمي كه موجها راكنار ميزند/ موج وديوانگي وكرشمه/ ديوانگي وكرشمه عطيه/ ديوانگي وكرشمه
كه چه؟ که دريائي؟
دريائي كه باش. از بسكه خودمان نشستيم دور تا دورت روي صخره ها ي ساحل وخيره شديم به ناز آمد ورفتنت، توهم برت داشت وديوانه شدي. ما را درون خودت راه ندادي بيرحم.
تاسوعاي نود در اسكله حقاني بندر عباسيم. دريا دل به باد سپرده در خلوت خودش ومرغان آسمان هيج قايق وآدم ولنجي را به خود راه نميدهد.
ولي ما قصد تورا داريم عطيه. از نشستن وخيره شدن به امد ورفتنت هم خسته ايم عزيز. مي ترا راه آمدن در تورا مي يابد واز اسكله به بندر پل ميرويم. مسير فاقد هر نوع زيبایئ است. خشك و شبيه كوير و شتر هائي كه صبور وبا حوصله ميروند.
ساعت حدود دوازده ظهر است كه ميرسيم بندر پل. سوار شناور هائي ميشويم كه ادمها را با ماشين هايشان ميبر ند براي قشم. از لابلاي ماشينها عبور ميكنيم و در ايوان شناور ها پخش ميشويم . عكس ميگيرم ودر شكوه ثانيه هائي غرق ميشويم كه حكايت از سر سپردگي مرغان آبي به دريا دارند.
نشسته روي آب وآرام بالا و پائين ميشود. هيج موجي اورا تكان نميدهد. اين يعني پذيرفتن انچه كه هست. اين يعني پذيرش محض.
_ ياد مثال استاد هاشمي مي افتم. ميگفت كه چند سال پيش درون استخري داشتم غرق ميشدم كه حالا بيش از يك ساعت روي آبهاي آن ميتوانم بخوابم. مقايسه كردم فهميدم كه عمق اب هماني است كه بود. اين من بودم كه جريان آب را پذيرفتم.
((يعني كه لذت ببر از اين دقيقه كه راه عاقبت به بوسه هاي كسي ختم ميشود كه نيست))
ساعت حدود دو بعد از ظهر است كه ميرسم بندر لافت. نهار(زهرا زحمتش را كشيد) و ميرويم جزيره قشم.
سوار تويوتا ميشويم. اي بابا ديگر مهيشكا. صبورمان در پياده روي روي اسفالت داغ بندر از راه اهن تا اسكله مارا كشاند به تويوتا سوار شدن. صبوريمان در انچه كه ميگويند حكم تو است مارا به كجا خواهد كشاند خدایا؟ بزرگت كرده ام براي همين روزها. بيائي وخودي نشان بدهي وپر بگيري در نيلگوني اب واسمان وبروي هوا؟
تارااااااااا
گنجشك پر!
تارااااا!
كلاغ پر!
تاراااااا!
خدا پر!
خدا كه پر ندارد گلم. خدا رئيس تمام پرها وپروازهاي عالم است. دلش بخواهد به يكي پر ميدهد ولي از هم او هم پرواز را ميگيرد. به يكي پرواز ميدهد يكي ديگر را وسيله ميكند اسمان را ازو بگيرد. حالا بزرگتر ميشوي عزيزم. وتمام دنيارا گشت خواهي زدو از اعماق چشمهايت تفاوتهائي را خواهي ديد كه با هيچ شكلات وعروسكي نميتوان حواس تورا به جاي ديگري پرتاب كرد.حالا بزرگتر میشوی گلم.
ميرويم جنگل حرا.
درختاني با قد هاي كوتاه كه مفهوم جنگل را تغيير داده اند. تصورم ازجنگل گم شدن لابلاي طنازي درختان سر به فلك كشيده است. درختاني خپل كه پوشش سوزني گياهان ديگري وظيفه تبدیل آب شور دريا را به اب قابل شرب براي آنها به عهده دارند.
در دوگروه سوار قايق ميشويم. راننده قايق ما ناخدا احمد ايماني است. با چشماني خاكستري وخالي از نور. وقت روشن كردن قايق دستش ميلرزيد. موتور قايقش ناز ميكند وهول برش ميدارد. ولي طولي نميكشد كه قايق روشن ميشود.
پرنده هائي با پاهائي بلند وظريف روي سوزني ها به اطراف خيره اند. انگار كه تبعيد شده اند ویاكنج عزلت گزیده باشند.
چرخي ميزنيم وروي تكه خشكي وسط درياچه پياده ميشويم وعكس ميگيريم. هوا تقريبا رو به غروب دارد وما هنوز درون آبيم. سعيد از ناخدا سراغ هيزم ميگيردو وناخدا به سرعت قايق را گوشه اي ميبندد و ميرود براي هيزم جمع كردنُ، پيراهن سفيد بلندش را دو دولايه رو كمرش گره ميزند و پا برهنه ميرود روي سوزنيها. ما مبهوتيم.( نماد سازگاري تن وروح ادمي با شرايط)
فردين وعلي هم ميروند. كمتر از چند دقيقه نا خدا با انبوه هيزم ها ميايد وقايق پر ازهيزم ميشود. فردين سراغ قلاب ميگيرد از ناخدا و او تمام تلاشش را به كار ميگيرد براي جور كردن قلاب .
ميخواهد كه هر خدمتي ازدستش برمي ايد انجام دهد.
برميگرديم اسكله . اخر اخر اسكله چادر ميزنيم وهر كس ميرود سراغ كاري. ميترا مدام در حال فكر كردن وبرآورد كردن خريد و مايحتاج گروه وتارايش است. مدا م خريد ها را با علي مرورميكنند . علي با يكي از بچه هاي اسكله به نام ابوبكر رفيق شده ورفته روستاي سهيلي براي خريد. ابوبکرعلي را ((عل آقا)) صدا ميزند. وقت عكس گرفتن ميگويد: از من سياه عكس نگير. عكستان ميسوزد. قصد زن گرفتن دارد بچه هفده ساله .واخر انصاف ومروت امروزي بودنش اورا به اينجا كشانده كه سه زن بيشتر نگيرد.
سميه وزهرا وصبا وشراره رفته اند براي درست كردن شام. رضا وفردين قصد جان ماهي ها رادارند. طعمه گذاشته اند درون اب. درون خانه ماهي ها. فكر كن مهيشكا. يكي درون خانه خود ادم طعمه بگزارد وجانت را بگيرد( لعنت بر تو يزيد. اين روزها گناه بالا آمدن هر جاني گردن تواست. لعنتي)
خلاصه كه شب واتش و علي وصبا مشغول درست كردن كوكو سيب زميني. خلاصه كه شراره وهنر آشپزي اش رو ي اتش. خلاصه دريا وموج وادمهائي كه از منطقه براي خوشامد گوئي و تعارفاتي از اين قبيل به ماسر ميزنند. تمامشان هم تويوتا دارند. خلاصه كه خواب سبك وآرام روي اسكله. آفتاب و طلوع مشرقي اش از دل درياو چشمي كه وقت باز شدن به جمال درياچه وخاك منور ميشود.
جاي تو خالي سميه كه دلت بسيار براي گروه تنگ شده بود. جاي تو خالي محدثه عزيزم. جاي تو خالي فاطمه دوووور. جاي تو خالي دكتر اسحاق داماد( مباركتان باشد كاكو جان. آرزوي خوشبختي وسعادت و آرامش وافر) جاي تو خالي عليرضا بشيري و علي انوري ومحمد ودكتر مهرداد و شکوه وميثم ومهشيد ونيما وشرينا ومرجان و حجت وپانی ودكتر نسيم و كاك فريدومريم وعبدالله وكاتب وسهيل و لادن گلي و اطهر و راضيه و... تمام كساني كه در قلبمان جاي داريد جاي تمامتان تا بخواهيد اب بود و آب.
..................................................................................................................................................
عاشوراي نود. علي وفردين با قايق كنار اسكله پارو ميزنند و ماهي بيچاره اي كه شكار قلاب فردين ميشود. مثل اينكه به قول فاروق واقعا در جام جهاني نقده اول شده از خوشحالي شكارش فرياد ميزند.تارا ماهي را نوش ميكند وصبحانه و اقاي نادر كيوندي وتويوتايش و صداي نوحه اي كه از اتاق تزئين شده حجله عروس وداماد در فضاي اسكله طنين افكنده.
ميرويم براي دره اي كه ستاره اوفتاد. از جزاير هنگام ولارك وگله هاي شتر عبور ميكنيم. در جزيره ناز توقفي ودريا وعكس( درست ظهر عاشورا است. وما كنار اينهمه آبيم مهيشكا) ورودي دره اي كه ستاره اوفتاد كودكاني كه با صدفهاي دريائي مجسمه وعروسك ساخته اند مشغول كسب وكارند. ستونهاي خاكي با شكل وشمايلي عجيب وغريب وليلائي كه با عكس گرفتن خودش را خفه ميكند.(چسبيده ام به شراره وعميد .ببخش شراره ببخش اقا عميد) دره بسيارزيبا وومخوفي بود.
ميرويم براي غار خور بس. در مقايسه با غارهائي كه رفته ام برايم جذابيتي ندارد. ولي خوب ديدنش هم خالي از لطف نيست.
دوباره تويوتا وميرويم قشم. پارك زيتون وكنار ساحل چادر ميزنيم. نهاري كه علي وصبا زحمتش راكشيدند ميخوريم و بعد از ظهر عاشورايمان را در آبهاي جنوب غلط ميخوريم.( واي از واژه ها وقتي كه از عمق به سطح كشيده ميشوند. واي از تشنگي كودكي. تارا!وقتي كه هنوز دستت لاي شيشه نمانده اشك ميريختي ولبهايت خشك شده بود. واي از وقتي كه پدر مثل كوه پشتت نباشد. واي محدثه. سفر قبلي مان به جنوب تو هم بودي وچقدر هم خنديديم)
چرا دنيا اينجوريه؟ كي به كيه؟...
هوا رو به تاريكي دارد. مي ترا كه تمام جسم وذهنش در خدمت تارا وگروه است . مدام در حال براورد كردن وتقسيم وظايف است.
من وعلي ورضا ميروم براي خريد داخل شهر.مابقي بچه ها سراغ جمع كردن هيزم وشستن ظرفها ميروند. ايستاده ايم كنار خيابان از مدل ماشينهائي كه رد ميشوند اب دهانمان ميرود. تقريبا مغازه ها بسته اند وما به زحمت خريدهائي كه نياز داريم تهيه ميكنيم.
دسته اي از مردم شمع به دست شام غريبان را به دل ميكشند ونوحه ميخوانند.( برعكس مراسم تهران عاري از تجمل وغرتي بازي)
خريد ميكنيم وبرميگرديم كنار دوستانمان. عميد وشراره ميروند براي تهيه شام. كاك فاروق داماد( تبريك بسيار كاكه گيان.آرزوي سعادت وشادكامي وكوه بودن اين پيوند) با زهرا وشراره نهار فردا را تهيه ميكنند(. خوشحال باشيد بچه ها قرار ه عروسيه فاروق وقتي باشه كه سيالان هم بتونه بره. بريم ايييييييييييي موسيقي ورقص كرد ي تماشا كنيم.)
شام و اتشي كه منو عميد وشراره را به خود دعوت ميكند ودريائي كه ميرويم. مغرور و آرام در اغوش شب دراز كشيده است وچشمک میزند.
ساعت حدود دو شب است كه به خواب ميروم واز ترس نديدن طلوع خورشيد هر يك ساعت يكبار بيدار ميشوم. بالاخره ساعت شش صبح از چادر ميزنم بيرون. ميروم كنار ساحل. از دور دو نفر كنار هم كودكانه در انتظار امدن خورشيد نشسته اند. علي ورضا.
معصوم وبي گناه كنار هم نشسته اند وبه دريا خيره اند. من هم به انها ملحق ميشوم. هر سه دوربين به دست به دريا خيره ايم. خورشيد مانند گوي اتشي آرام ارام از دل دريا بيرون ميزند. رضا چهره خورشيد را گريان احساس كرده ولي من غرور يك زن زيبا را در گريختن از پشت چادر به آغوش معشوقه اش ديدم. از دل دريا گريخت وبه اسمان پيوست. عكس ميگيريم وعكس ميگيريم.
چهارشنبه شانزدهم آذر نود است. صبحانه وزهرائي كه صبحانه نخورد اقا نادر ورخشش مي آيند وميرويم بازار درگهان .در دو نوبت خريد ميكنيم. صبح تا ظهر. بچه ها موقع نهار خريد هايشان را به هم نشان ميدهند. فردين نگران ليلايش است. فاروق به ميترا سفارش ميكند كه هديه مناسبي براي نامزدش بخرد . علي وصبا حسابي خريد كرده اند. اقا عميد طفلكي مريض شده وبا شراره رفته اند دكتر وخريدي نكرده اند. رضا عينك ريبون اصل خريده واقاي ميرزائي هم جامدادي وخلاصه... ساعت هفت ونيم شب نادر ووتويوتا براي بردن ما مي ايند. ميرويم قشم و بازار قديمش. من با شراره وعميد سري به ستاره ميزنيم و برمگيرديم خانه اي كه بچه ها صبح كوله يمان را درآن گذاشته اند.
كنار خيابان نشسته ايم. ميترا وعلي در تكاپو رفت وامد خريدند( خيلي زحمت كشيدند)پياده برميگرديم به خانه اي كه يك شب مال ماست. پشت در ايستادهايم. رضا سر پا چرت ميزند.
من و شراره در اشپزخانه اي كه براي خود صاحبخانه است. شام ميپزيم. مرد خانه مي ايد. عصباني است. هيچ صدائي از ساكنان خانه نيست. دو سه دختر رد ميشوند وسلام ميدهند. از مرد خانه ميترسم.
شام وجابجائي خريدها و ساعت حدود دو شب است كه ميخوابيم آقاي ميرزائي فوم به دست بالاي سر عميد بيحوصله كه در كيسه خوابش خزيده ايستاده . عميد با لحني بسيار جدي ولهجه خاص خودش ميگويد: ميرزائي جا نداري فومتو بنداز رو منو بخواب .هنوزم وقتي ياد لحن عميد مي افتم خنده ام ميگيره .
.ساعت پنج صبح پنج شنبه است. علي بيدار شده در تاريكي بساط چاي وصبحانه را جور كرده وبا وجدان كاري بسيار بالا كمر به بيدار كردن بچه ها بسته. دست مهدي رو گرفته ميكشه. فقط به تفاوت هيكل علي ومهدي فكر كنيد. به زور بلندش ميكنه ميشينه.گير داده چشماتم باز كن. مهدي با لپهاي اويزون نشسته چرت ميزنه. علي رضا وفردين رو هم همينطوريبيدار كرده ونشونده.گير داده كه فردين بايد بيرونم بره. داد فردين در مي ياد. (بابا بيدارشدم ديگه )خيلي فيلمي علي. تو بازار كه براي خريد مرغ رفته بوديم تخفيف ميخواست وبه صاحب مغازه ميگفت: تقصير منه كه از امريكا برگشتم ايران. صاحب مغازه ام نصيحتش ميكرد كه برگرده. تمام اين چند روز با ارامش همه كارها رو انجام ميداد وخريد ميكرد وكم ميخوابيد( راستي تو چرا انرژي كم نمياري پسر؟)
صبحانه ميخوريم وراهي ميشيم. برا اسكله كه بريم بندر. نذر ميكنيم دريا ديونه نباشه كه با اين همه خريد كارمون زاره. خدا روشكر دريا آرومه. با آقا نادر خداحافظي ميكنيم و از راهروهاي اسكله رد ميشيم وسوار شناورهاي اتوبوسي ميشيم كه حال شراره وسميه رو به هم زدند. بندر پیاده ميشيم و عكس ميگيرم وتا ساعت يازده هم تو بازار بندر عباس چرخي ميزنيم.
از پشت عينك دودي هم دريا به رنگهاي سبز و آبي وسپيد كدري است كه انبوه صدفها توي دلش پراكنده شدند وبرق ميزنند.
فردين اولین نفریه که از بچه ها جدا ميشه ميره عسلويه. ما يك ربع به يك سوار قطار ميشيم و حركت. نهار واستراحت وجلسه اختتاميه و جمعه نه صبح تهرانيم.
فاروق زودتر از همه رفته.
من نفر بعدي ام كه از گروه جدا ميشم.
زهرا، صبا، شراره وميترا وسميه وتارا خداحافظ.علي اقا، آقاي ميرزائي،آقا عميد،اقا رضا، علي آقا خداحافظ.
برميگردم خونمون:
پرويز پرستوئي داره داد ميزنه
دنيا چرا اينجوريه مرتضي
كي به كيه؟
من دارم تقاص چيه پس ميدم خدا؟
اين پا رو بگير پاي حبيبه رو پس بده.
_ عزيزم مرد كه گريه نميكند
خودم يك پاي ديگر برايت ميخرم
اينبار به جنس چوب
اينگونه عاشق بودن بهتر است
زنده شدن به وقت ريزش باران
رفتن هميشه دليل نبودن نيست_