دریا زخم خورده بود
ساعت 10 / چهار شنبه/بیست وسوم بهمن 1387
بالاخره دریا ما را به حضور پذیرفت. برخی را پا برهنه وبرخی را با کفش (به پیشنهاد سهیل)
ملاقات ما با خوش وبش ومعاشقه با دریا وفیلمبرداری وعکاسی از خودمان ودریا آغاز شد.
او موجهایش را برای گشودن باب گفتگو و خنده به سوی ما می فرستاد وتا زانوهای ما در بدو ورود مورد مرحمت دریا بودند.
واما بعد..... دریا زخم خورده بود . از همان ابتدا درست حدس زده بودم.
موجهایش را برای نشان دادن گوشه ای از غربت تنهائی جزیره به صخره ها میکوبید ونه برای بوسیدن
جای گامهای ما، موج ها همیشه در رفت وآمدند موجها دچار تکرارند. واین به سرگیجه های در یا دامن میزند.
خلاصه اینکه تحمل ما را نداشت این دریا/ به صخره ها چسبیده بودیم رودر روی خرچنگهائی که شاید آن صخره ها به آنها تعلق داشت.
دریا مصطفی را به دل گرفته بود محمد ازدلش در آورد.
..........................................
45/11 تمام کوله پشتی ها با چند برابر وزن وتمام ما با پیکری سرا پا خیس به خشکی رسیدیم.
در مجاورت محیط بانی مشغول خشک کردن لباس ها وگوشی ها و کوله پشتی ها شدیم.
...........................................
10/13
حرکت از مجاورت محیط بانی به قصد ادامه راه پیمائی( از راه جاده)
.........................................
20/14
دوباره به ساحل ملحق شدیم. این قسمت راه پر بود از صخره هائی با ارتفاع های متفاوت وقسمت های که ساحل ودریا یکی میشدند وما دوباره از درون آب می رفتیم.
دریا بر خورد خوبی با ما نداشت. موجهایش را به سوی ما می فرستاد و ما دوباره سر تا پا خیس شدیم .
اینبار رو به غروب می رفتیم وماندن ما بین صخرها و دریا خطرناک بود.تقریبا می دویدیم واز صخر هائی که که در قسمتی از راه سقف بودند وفرش زیر پایم دریا و از ساحلی که رنگ دلفریب فیروزه ای داشت عبور کردیم و صد حیف که نتوانستم از آنها عکس بگیرم.
40/16 به خشکی وصل شدیم به منطقه ای به اسم مفنغ/ گروهی که برای اربعین حسینی نذر روشن کردن 5000 شمع داشتند ما را به سمت جاده راهنمائی کردندو برای دقایقی راهپیمائی در ارتفاع صفر به کوهنوردی تبدیل شد.
30/17
به جاده رسیدیم
جاده ای که کمتر کسی از او عبور میکرد . به جز موتور سوارانی که می ایستادند وبرای کمک کردن به ما پیش قدم میشدند.
مردم هرمز مهربان اند.
50/17
طی تماس با آقای دریا پیما موفق به تهیه ی وسیله ای برای بازگشت به جزیره شدیم.
45/18
وارد شهر شده ودر صف نانوائی برای گرفتن نان ایستادیم . خانم های صف جایشان را به ما دادند.
به رسم مهمان نوازی ویا دلسوزی برای پیکر سر تا پا خیس وگلی شده مان.
پنج شنبه
15/6 بیدار باش
به قصد یک دور طواف کامل جزیره با قایق وبرگشت به بندر عباس
40/7
تحویل خانه میهمانسرا وعظیمت به اسکله
8
رسیدن به اسکله
مسافرانی که در انتظارند. دریا طوفانی است. ((من از اول هم میدانستم که او زخم خورده است))
20/8
کرایه قایق با سه برابر قیمت وتن به دریا دادن.
ما تنها قایقی بودیم که قصد سفر به بندر عباس را کردیم. نوک قایق توسط یک طناب وبا هدایتگر هدایت میشد و انتهای قایق نیز با هدایت گر دیگر.
ودر این بین ما بودیم که پیکر خیس خورده دیروزمان ناز شصت کوبش های مدام موجها به قایق را تجربه میکرد
وراهی به جز فریاد زدن وخندیدن نداشتیم.
((زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم/ نذر کردم که هم از راه به میخانه روم))
وسعت وقدرت دریا خوف انگیز است/ می توانست با آرامش بدرقه مان کند / نکرد.
تصور تصمیم دریا برای فرستادن موجی جهت بلعیدن قایق وما تصوری بود که همان موقع هیچ به ذهنم نرسیدولی
حالا که فکر میکنم ....
30/9
بازگشت غرور آمیز ما به اسکله
با سرگیجه و قابلیت تقسیم شدن پیکرمان به هزار قطعه مساوی از قایق پیاده شدیم.
ما تنها مسافرانی بودیم که از دریا آمدیم وبا افتخار از میان جمعیتی که منتظر آرام شدن دریا بودند عبور کردیم.
40/9
حرکت به سمت بازاری که درست روبروی اسکله است برای خرید.
من عاشق این قسمت از سفرم. من به اتفاق محمد ومحدثه به بازار روز بندر عباس رفتیم. زنانی که روی زمینبساط فروش شلوار های بندری(خریدم) یراق های لباسهای بندری(خریدم) چادرهای حریر(خریدم) النگوهای بندری(خریدم) پهن کرده بودند و دنیائی بسیار متفاوت وبی شباهت به پاساژها ومراکز خرید تهران .
35/12 بازگشت از خرید به کنار اسکله
50/12
حرکت به سمت راه آهن
10/13
تدارک ناهار درون یکی از آلاچیق های درون را ه آهن بندر عباس
20/15
حرکت قطار از بندر عباس به تهران
جمعه
20/11
راه آهن تهران.
به قلم: لیلا عزیزخانی
سیالان ثانیه هائی از ما است که در حرکتیم. گاهی به قصد قله وارتفاع گاهی در اعماق دره ودشت. گاه در کویر وتشنگی وگاه لابلای درختان در جنگل وابر ومه ثانیه هائی در هوای داغ وآفتاب ولحظه هائی دراغوش ماه وباران وبرف.