کندلوس

سلام. قصد داریم توی آخرین هفته از مرداد ماه انشا... طی یک برنامه دو روزه به  روستای زیبای کندلوس بریم. این روستا در استان مازندران و  نزدیکی مرزن آباد (مسیر از دوراهی دوآب کجور) قرار داره. این برنامه از صبح روز پنجشنبه ۲۹ مرداد تا آخر روز جمعه ۳۰ مرداد خواهد بود. اگه مایلید تو برنامه باشید تا دوشنبه ۲۶ مرداد از طریق همین وبلاگ یا تلفن خبر دهید.

موفق و پیروز باشید.

دار/کوب/ها به کشار حمله کرده اند

من حرف بزنم و تو فقط گوش دهی

  فقط من حرف بزنم و فقط  توگوش دهی

 بی هیچ حرکتی/ بدون هیچ تتغییری در خطوط چهره ات

 نه از شنیدن شادی هایم لبخند می زنی و نه از گریه هایم غمگین میشوی

 دو چشم خیره وثابت/  بی تفاوت/ بی پاسخ

 خودم خواستم / تو انتخاب خودم بودی/ خودم خواستمت

 آن روز که برای خریدنت از چادر مادرم آویزان بودم / تو انتخاب خودم بودی.... عروسک قشنگ من..... قرمز پوشیدی..... تو رختخواب مخمل آبی خوابیدی ...... وچه شعر ها ی دیگری هم برای خوابیدنت...... برای صورت پلاستیکی ات.... برای اندام همیشه بی تغییرت......بزرگ نمی شوی / قد نمیکشی /  تو انتخاب خودم بودی

.........................................................................................................................................................

خودم خواستم که شاعر چشمهای تو باشم

 شاعر دریا / ازآزادی می گوید

شاعر زمین/ از قامت ایستاده درختان

 من شاعر بارانم /

از

لهجه

عجیب

حنجره اش ........ بگویم؟

که  با آن سیصد ملیون ترنمی که از تکرار  یک لحظه خیره شدنش به زمین نصیب من شد..... چه کرده ام؟

هی بخند/ به نتیجه مزه مزه کردن یک حبه انگور در سرازیری گلویم/ بخند/ حوا منم ..... آآآآآآآآآآآآآددددددددددددددم!!!!!!!!!!!!!!!

((خودم فریبت داده بودم

و کشانده بودمت

تا چند قدمی پیاده رو.................))

.......................................................................................................................................................

دو شنبه بود_مبعث رسول اکرم_  بیست ونهم تیر ماه_ امام زاده داوود_ روستای کشار بالا........

 ما چهارده نفر بودیم _ روستای کشار بالا شاه توت دارد_ رنگ خون_ مرا می ترساند.

 حرکت ما با پذیرائی یکی از اهالی روستا  که روی دیوار باغشان  شاه توت میچید  شروع شد .... 

 هوا گرم بود- هیچ چشمه ای سر راه نبود/  وانچه که تمرکز نوشتن را از من گرفته  واز دوشنبه_

 انچه که در ذهنم مانده ، نه طراوت درخت وچشمه و هوای پاک است ونه مزه جوجه کبابی که علی

 ابوالفضل ومهیا ومیترا وسعید زحمتش را کشیده بودند ونه لذت آب بازی وخنکای درختان بعد از کوهنوردی در هوای کم اکسیژن ونه مرور خاطرات بچه ها از پیاده روی شمال ونه.......

 فقط صدای دارکوب را به خاطر می اورم  که میکوبید...... با بیرحمی تمام بر تنه درختان؟  درختی نبود / نه نبود....

 صدای دارکوب تمام مدت راه رفتنمان با ما بود..... قطع نمیشد ... حتی برای یک لحظه.... دراکوب ها نفس کم نمی اورند؟

 خسته نمیشوند؟ احتیاج به استراحت ندارند؟  دار کوبها چه موجودات عجیبی اند.....

 دار کوبهای زرد از درخت کم اورده اند به جان کوه ها افتاده اند..... بین راه سنگ بزرگی از بالای کوه جدا شد  وفرار کرد......  در ابتدای حرکتمان پیدا کردن دلیل صدا  مشکل بود..... کمی بعد از حرکات  ارتفاع کوهها را میدیدیم با خط وخطوط کج تراشیده شده بود وانسانها سوار برساخته ایشان پیش میرفتند ......  محدثه از انفجار کوه  در پیاده روی تهران شمال میگفت/ اینکه فکر کرده زلزله بوده/  دیروز میترا  با من تماس گرفته بود میگفت:

روزنامه برای استخدام آدمهایی برای همین کار اگهی زده ...... وتلخ میخندید......

یعنی اینکه کوه هم اگر باشی /

کسی پیدا میشود که.....که..... به خاط منافعش/به خاطر پول/ تکنولوزی/ برای بقا/قدرت

 کسی که .... حیوان دو پا است........ که به جان تو بیافتد  و تورا تخریب کند..... دارکوب های زرد مواد منفجره........سنگهای فراری چه زندگی سرگردانی دارید!!!! آیا پای انسان به انتهای دره ای که به آن پناه می برید نخواهد رسید؟  خودتان خواسته بودید که کوه باشید:؟

خدااااااااااا یا!!می خولستم بپرسم شما برای سنگهایی که به آنها در این دنیا جفا میشود هم بهشت تدارک دیده اید؟

به سنگهای کوه های کشار ظلم میشود....انها برای باقی ماندن احتیاج به انگیزه دارند....به  وجود دنیایی دیگر که...... من از آن هیچ نمیدانم./میترسم

...............................................................................................................

((کوه با نخستین سنگها آغاز میشود

انسان با نخستین درد

 در من زندانی ستمگری بود

که به اوای زنجیرش خو نمیکرد

 من با نخستین نگاه تو

زاده شدم))     احمد شاملو

.............................................................................................................................................

خودم خواستم که کوه تو باشم؟

....به قلم: لیلا عزیزخانی...........................................................