سکون سخن می گوید
عجیبی عطیه/ عجیب
می خواهم از تو بنویسم / نمی توانم
می خواهم از سهند بنویسم /نمی توانم
می خواهم از انبوه درختان سیب/ از میاندوآب/ از ملکان/ از سرزمین خوشه های طلائی/ از شال طلائی عروس کردی که که برایش با سرو وضعی خسته/ کثیف/ پشت کوهی ایستادیم و خوشحالی کردیم واو حتی نگاهمان هم نکرد/ از داماد که خوشحال بود/ از تو که(( شده ای داماد عاشقی که عاشقانه ندارد)) بنویسم
می خواهم / اما نمی توانم...
از این همه تضاد رها /نمیشوم/ عطیه/ از شدت سر در گمی وناچاری دو بار گریسته ام.
یکبار شب جمعه مورخ بیست وسه/ هفت/ هشتاد وهشت در خوابگاه تربیت بدنی مهاباد
یکبارروز جمعه مورخ بیست وچهار/هفت/ هشتاد وهشت درون ماشینی که ما را از مهاباد به مراغه می برد.
عجیب نیست عطیه؟
اینکه تصور دیدار تورا هر جائی عطیه / هر جائی/ به خدا هر جائی به غیر از سهند ومهاباد نفس میکشیدم وتو ناگهان از پشت ستاره های آسمان سهند سر زدی.
سر زده امدی/ مثل همیشگی هایت/ ناگهان ظاهر میشوی و هی پشت سر هم تکرار میکنی
لیلا/ لیلا/
تلفظ نام من از حفاظ لبهای تو / از لهجه شیرین عسل/ از عسل لبهایت/ از مراغه از عسل/ از صابون/ از راه آهن مراغه/ از کوپه ما/ از قطار / از خانواده حسین زاده/ از چشم های بی نهایت درشت دیاکو و سرخی گونه هایش وقتی مادرش او را به ما معرفی میکرد واز خاطرات علم کوه رفتن او باغرور یاد میکرد/ از باغ های سیب/ از خستگی/ از تشنه ماندن/ از سرما/ از پناهگاه که خانه ما بود/ از مسافرانی که دیر بازگشتند/ ازبازار/ از قله قله ستاره های چشمهایت....... چگونه عبور کنم از این همه ثانیه های ناب؟
اخر چگونه عبور کرده ام ا ز آن دره وقتی که خستگی و تشنگی امانم را بریده بود . من عقب مانده بودم و عقب دار در سکوت همراهی ام میکرد.
اخر چکونه به زبان بیاورم سکوت محض حاکم بر فضای دره را که با نفس های من آمیخته بود وتمام روحم را صیقل داد. اری سکون سخن میگوید.
میگوید در اعماق زمین جائی هست برای تو کنار گذاشته ام از هرچه لباس کوه گرمتر از هرچه کفش کوه اصل تر.
میگوید که اگر بخواهی می توانم تو راریشه یک کوه کنم/ بزرگ شوی/ رشد کنی/ ارتفاعاتت بشود محل معاشقه پروردگار با صورت های سوخته وترک ترک شده کوهنوردهائی که می روند از ارتفاعی بلندتر شاهد رفت و امد انبوه ثانیه ها باشند.
تو را برای خودت می خواهم عطیه. برای همین است که یادت را مثل مهر متبرک جانمازم می بوسم وراهی ات میکنم به امید ظهور دوباره ات از اعماق ثانیه ها.
عطیه/ عطیه/ عطیهههههههههههههههههههههههههههه
...........................................................................................................
((... اینها عجیب نیست
عجیب منم
که از خاکستر سینه ات
اغشته به بوی شاعران باستان
برخاستم روزی
عاقبت
وقلب ثانیه ها را بشکافتم
قلب دیگری داشت
آن را هم شکافتم
آنهم قلب دیگری
و... در تمام ثانیه های بی تو بودن هوار کشیدم/ هوار...))
شعر اخر از علیرضا پور مسلمی است.
سیالان ثانیه هائی از ما است که در حرکتیم. گاهی به قصد قله وارتفاع گاهی در اعماق دره ودشت. گاه در کویر وتشنگی وگاه لابلای درختان در جنگل وابر ومه ثانیه هائی در هوای داغ وآفتاب ولحظه هائی دراغوش ماه وباران وبرف.