سرزمین غارهائی/ بی انتهائی
خدایا سلام
آثار بی نظیر انگشتهایتان را در شمال کرمان هم دیدیم. دست مریزاد.
قلم مویتان رابرداشته بودید خطهای آشفته سیاه وسپید رقصانده بودید در اسمان راه میمند به دهج غوغائی به پا بود تو بوسه زده بودی بر گونه های خورشید خانم سرخ سرخ بود تمام چهره اش وبعد نشسته بودی به نقاشی خط های سیاه وسپید که در هم می لولیدند ومن از دور آنها را درخت می دیدم آسمان میدیدم خانه میدیدیم آدم می دیدیم وهی کوه های سیاه کشیده بودی ودر دل انها درختهای سپید کشیده بودی وهمینگونه تکرارو تکرار در اسمان بی کرانه ات وامتداد داده بودی این همه هنر را از شرق به بی نهایت واز غرب به التهاب صورت خورشید واز شمال به اسمان بی کرانه .از جنوب به روستاهای سر راه...
این شگفتی شنبه شب مورخ بیست چهار/یازده/ هشتاد وهشت اتفاق افتاد.
ما به نام تو چهار شنبه بیست ویکم بهمن هشتاد وهشت از راه تهران به مقصد یزد به راه افتادیم. ساعت حرکت هشت وپنجاه دقیقه شب بود که با تاخیر همراه بود. پنج شنبه بیست ودوم بهمن ماه در راه آهن یزد بودیم .(دیانا به من زنگ زد: خاله لیلا زنگ زدم تبلدتو تبیک بگم) تاساعت یک بعد از ظهر در راه اهن یزد یودیم وبعد از ترمینال به سمت دهج واقع در شمال کرمان به راه افتادیم. ساعت حدود چهار بود که بخش دهج رسیدیم.
ما را درون یکی از مساجد بخش که بسیار بزرگ بود جای دادند. ما مشغول شام درست کردن شدیم ومردم امدند برای نماز / نماز مغرب را به پیش نماز اقتداد کردیم ومابین نماز پیش نمازشروع کرد به حرف زدن
که:از فردا سه روزروزه میگیریم در این سه روز هر کس مراسمی هم داشت پذیرائی نخواهد داشت. افطار همه به مسجد می ایند وروز سوم پای برهنه به بیابان های اطراف خواهیم رفت ونماز باران خواهیم خواند. کسی پرسید: نیت چه بکنیم؟ گفت: من انگلیسی حرف زدم؟ باران/ نیت باران. الان میگوئم که فردا روزی اگر خشکسالی شد بدانید که نماز باران نخواندید وروزه نگرفتید. نماز اعشا را فراداخواندم. بعداز نماز دعای کمیل و عزاداری . کفش های کوه ما حجم زیادی از جلوی راه را گرفته بودند با سمیه ایستاده بودیم جلو راه ومردم به خانواده ای که تازه عزیز از دست داده بودن تسلی میدادند واز گریه آنها من وسمیه هم گریه میکردیم می آمدند ورد می شدند وبه ما میگفتند خدا صبرتان بدهد. خنده دار بود(مهیشکا)
جمعه صبح ساعت پنج وده دقیقه صبح با صدای مستخدم مسجد که میکروفن را در دهان خود فرو برده بود وفریاد میزد اهالی محلی عجلو باصلاااااااااااااااااااااااااه.همه از خواب پریده بودن وسیخ نشسته بودند اییییییییییییییی خندیدم.
هی تکرار میکرد که اذان هفت دقه دیگر است وسر دو دقیقه اذان گفت .
قبولت باشد عزیزم. الهی که باران رحمت خدا شدید بر سر مزارعتان ببارد که مهربان بودید وبرای سر پناه دادن به ما با هم بحث داشتید. روز های بعد را خانواده محترم بخشی ما را مورد عنایت خود قرار دادند. وقتی که در راه برگشت از میمند بین راه کنار ابشار غذا میخوردیم لادن پرسیدلیلا چرا اینها اینقدر مهربانند؟ لادن از بسکه خودت مهربانی متوجه مهربانی محبوبه وخانواده اش می شوی . تو متوجه ارزش ها بودی وقت جلسه خداحافظی در راه اهن یزد از سعید به خاطر انتقال آموزه های ستاره شناسی اش تشکر کردی.
خدایا به خاطر این مردم مهربانی که آفریدی از تو متشکرم.
جمعه صبح به مقصد غار ایوب راهی شدیم. اهالی معتقدند که جای پای روی ارتفاعات غار جای پای ایوب است وهستند کسانی که پنچ شنبه ها در غار قران تلاوت میکنند وآنها را فقط بعضی ها که خیلی کارشان درست است زیارت میکنند. منظره های عجیب ومخوف وبسیار رویائی درون غارتان را هم دیدیم/ دست مریزاد.
درون غار چشمه ای است که خوردن آب آن شفا است. چاهکی است که اگر سنگی را درون آن پرت کنی وسنگ برگردد تو حاجت گرفته ای. در آخرین نقطه غار نردبانی است که بالای آن چای رد پا است. پائین نردبان تختی است که روی ان سجاده است وچادر نماز.
خدایا می خواستم بپرسم شمادقیقا کجائی الان سئوالاتی هست که از قلبم می زند به دست چپم درد میکند من حالم خوب نیست از این همه تضاد.
خدایا تو مهدی میرزائی آفریدی که پاک ومنزه است . می خندد ومی خنداند و از بسکه به انچه که هست معتقد است در مورد دلیل خنده های دیگران به خود هیچ قضاوتی نمیکند.
با اجازه شما وقتی که جمعه ساعت حدود یک و نیم که از فتح غار ایوب باز گشتیم وهمنوردانمان رفتند که به فتح قله های رفیع تری برسند من ومهدی وسمیه شما را از عمیق ترین ارتفاعات به سطح خود کشاندیم سمیه میفلسفید ومهدی از هجوم مطالعاتش با تو برخوردی داشت ومن از احساس وجودت دفاع میکردم/ به هر حال ما را/به دل پاک مهدی میرزائی/ ببخش...
ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود که از کنار غار به سمت اتوبوس بازگشتیم وبه همنوردان صخره نوردمان ملحق شدیم.
ناهار را ساعت شش بعد از ظهر در اتوبوس خوردیم. ووقت بازگشت طبق هماهنگی سرپرست با راننده که پسر اقای بخشی بودن به بیانهای اطراف که خالی از نور مصنوعی بود رفتیم وستاره دید زدیم.
خدایا تو علیرضا آفریدی که مدرک دکترایش را وویزای فرانسه اش را ومدرک تافلش را وحکم مدیریتش را وکت شلوار وکراوات وکبف اصل چرمش را گذاشته بود ویک کوله پشتی برداشته بود و امده بود چند روزی رها باشد از تقیدوشعرهایش را هم درون کوله پشتی آورده بود. فکر میکرد کویر خواهیم رفت. نرفتیم واما او اصلا پشیمان نبود از آمدن.
به دهج که بازگشتیم کاملا شب بود/ شام پختیم ودر دو سانس درحمام بخش که طبق گفته مسئولش قدمتی سیصد ساله داشت(به نظر اغراق آمیز بود) تجربه نظافت به سبک آدمهای پیشین را تجربه کردیم.آیییییی خندیدیم.
شنبه صبح به قصد روستای میمند راهی شدیم.
خدایا تو فردین هادوی آفریدی که هیچ اصراری ندارددر عکس هائی که با دوربین حرفه ای اش میگیرد خودش هم باشد.
تو حسین را آفریدی آنگونه راه می رود که انگار شوق راه رفتن کودکی که تازه راه افتاده باشد تند وچالاک . بی آلایش وساده مهربان. تو حسین را افریدی مواظب اطهره باشد. ( اطهر راحتی؟ اطهر خسته ای؟ اطهر تشنه ای؟ اطهر دوست داشتنی که وقت گفتن خاطره دزدی دوچرخه پسر همسایه از تداعی آن لحظه ها وخندین واژه کم می آورد. ووقت خندیدن گونه هایش سوراخ میشد.
خدایا ادمهایت را که در غار های مبمند سکنی گزیده اند هم دیدیم. من عاقبت دیوانه خواهم شد از این همه تضاد. چه کسی باور میکند که هنوز آدمهائی هستند که در غار زندگی میکنند؟ غار در غار/ غار کنار غار/ خانه ای که غار بود/ مسجدی که غار بود وآخوندی که درون غار سخنرانی میکرد برای هیچکس / رستورانی که غار بود/ میزش سنگ کوه وصندلی هایش کنده درخت وچایش گیاه وحشی کوه...
بعد از بازگشت از این روستا از تضاد حاکم بازندگی امروز دیوانه بودم به سمیه گفتم من حالم بد است از تداعی تصویر هائی که دیدم دارم بالا می اورم از سقف های سیاه غار های میمند که خانه ادم ها بود وانها با کاغذ کشی وگلدانهای پلاستیکی تزئینش کرده بودند . سمیه واقعا آنها متوجه این سیاهی سقف نبودند؟ سمیه گفت: سیاهی دیوار وسقف جزئی اززندگی انها بود.
گفت که لیلا من اصلا زندگی ندیدم در آنها غارها. گفت که میلاد و مادرش نقش بازی میکردند. گفت که آنچه در خانه میلاد ومادرش برایمان اتفاق افتاد یک سری حرکات وعکس العمل های تعریف شده بود که آنها قبلا به ان فکر کرده بودند. برای فروختن بیشتر گیاهان وحشی کوه که جمع اوری کرده بودند.
خانه از ابتدای در ورودی چوبی شروع میشد. اینگونه که: اجاق گاز وکپسول وسبد ظرف وادویه وروغن وبرنامه درسی میلادو کیف مدرسه و رختخواب ومیز تلویزیون و .... به سمت دیگر در ورودی میرسیدیم. آن خانه سیاه بود.
در کوچه های روستا هم پیر زن وپیرمردانی بودن که مشغول کسب وکاربودند . سبد های بافته شده با شاخه درختان وبادام های کوهستانی کیلوئی سه هزار تومان. ودرختانی که انار روی آنها خشک شده بود.
خدایا یعنی واقعا تمام آن غارها آن کوه های ودریا ها وآدمها وزمین وزمان وعشق را وتمام تمام اینها را در شش روز آفریدی؟ تو آفریدی؟ تنهائی؟ بدون تیم؟
تو راضیه را برای یوسف/ مهشید وسید میثم را برای هم/ واسحاق را حساس به وضعیت روحی تمام گروه افریدی حواسش بود که همه باهم بخندیم همه حرف بزنند. کسی ناراحت نباشد.
ساعت حدود دو ونیم بود که ازمیمند بازگشتیم ونهار را کنار ابشاری نوش جان کردیم. از بعد ازآن نمی خواهم حرف بزنم مابقی تصور زاغه های میمند بود که دیوانه ام میکرد. مسجد غاری/خانه غاری/ رستوران غاری.... وکوهی که به غار تن داده بود. وشکل کوه نبود. وقتی بازگشتیم برایمان آش نذری کنار گذاشته بودند.
ساعت شش صبح به مقصد یزد به راه افتادیم. نرمش صبحگاهی در محوطه فضا ی سبز راه آهن یزد و سپردن کوله پشتی ها به صندوق امانت و سوار اوتوبوس شدن برای بازدید از اماکن دیدنی یزد. همان ایساتیس. شهر قنات وقنوت وقناعت.
با دیوارهایی بلند وخانه هائی دارای بادگیر آب انبار های تعبیه شده در اعماق زمین.
خدایا تو در دل خانم صدیقه ستته فاطمه همسر امیر چخماق قراردادی که لازم است شش شتر تربت کربلا را با گلاب مخلوط کرده ومحراب های مسجد جامع یزد را بسازد؟ واقعا؟ که من اگر امروز در آن محراب نماز بخوانم وهرچه بخواهم برو وبرگرد ندارد؟ واقعا؟
خدایا باز هم سلام: تو فاروق حلاج آفریدی در ده/ ده سال کوه نوردی ده سال صخره وسنگ نوردی/ ده سال اتصال جبهه های غرب به شرق/ ده کوله پشتی/ ده جفت کفش کوه با مارک های اصل/ ده/ده/ددده/دده/دده//ده فاروووووووق چشمهای اسحاق را وقتی در راه اهن یزد تورا برای سلامتی ات قسم می داد به خاطر بیاور وبی خیال خطر شو. بیا و به فتح قله های دیگری هم بیندیش اگر آن روز در ارتفاعات صخره تو پرت شده بودی فاروغ/ اگر پرت شده بودی...........
فاروق سر آن شتری که قصاب در بازار یزد درون طشت بزرگی قرار داده بود دیدی؟ بی گمان او بسیار محکم وقوی بوده بی گمان از این ده/ دهها/ده ها بار بیشتر توان تشنگی وگرسنگی در بیابان ها را داشته ولی دیدی چگونه انسان این قدرت برتر سرش را ازتنش جدا کرده بود واز منافذ تنفسش سیم عبور داده بود وسرش را به نمایش گذاشته بود؟
قدرت برتری هست به نام طبیعت وحشی که خاکش برای به زیر کشیدن ما دندان تیز کرده . حالا که این سفر استثنائی است بیا وفرصت های دیگر را از خود نگیر.
قدم زدن در بافت قدیمی یزد لذت بخش بود. من قبلا هم یزد آمده بودم وهر بار که میترا از من راجع به رفتن جائی یا خریدن چیزی نظر می خواست سعید می گفت از لیلا نپرس. خدایاااااااااااااااااااااا چرا؟ ان پلیسی که برای عکس گرفتن به ما تذکر داده بود که دفتر کارشان در عکس نباشد ومن هم به نام خودت قسم از او و دفتر کارش هیچ عکسی نگرفتم اخر آن پلیس اخر چراااااا؟
خدایا تو که شراره صبور وبی ادعا را برای عمید بی ریا وآرام ومهربان افریدی/ آزاده را پرشباهت به عمید خواهرش قرار دادی وحامد ومحسن را دوست یکدیگر قراردادی به تمام ما یاد بده در هر قدرتی هستیم ارام ومتعادل وعادل باشیم.
قدم زدن در بافت قدیمی یزد ومغازه ها وبازار و خانه لاری ها وزندان اسکندر و... تا ساعت شش بعد از ظهر طول کشید.
به راه اهن یزد باز گشتیم واز کتابخانه رایگانی که در انجا مستقر بود فال حافظ گرفتیم آییییییییی خندیدیم.
شام را در راه آهن یزد نوش جان کردیم. خدایا به خاطر تمام نعمت هائی که به ما داده ای تو را سپاس.
تو میتراحاتمی را همسر سعید افروزی کوهنورد قراردادی که هم سعید به خواسته های کوهنوردی اش برسد وهم میترا در این برنامه ها خودش را بیش از پیش بیاید. آنها در واقع جز خیرین اند اما به گونه ای متفاوت. واز نعمت های تو روی زمین . به باهم بودنشان رونق بده و سلامت بدراشان.
توسمیه را باچشمهائی سبز از شعر وترانه افریدی گفتگوی من با سمیه از راه اهن تهران شروع شد . آن شب که از تداعی مناظر غاردیوانه بودم اگر او نبود مابقی سفر حرامم بود.
تو ستاره آفریدی عمیق/ چهره ای نمایانگر چهر های اصیل ایرانی/ عمیق بود ودر راه اهن یزد وقت خداحافظی صداها را ضبط میکرد.
یک شنبه شب را آهن یزد را به مقصد تهران وداع گفتیم. جلسه نظر خواهی در راه اهن برگزار شد وسقف سالن را ه آهن پر شده بوداز کلمات تشکر که در فضا میرقصیدند ومی دویدند و میلولیدند. سعید از میترا تشکر/ همه از سعید ومیترا تشکر/ من از عمید واسحاق ومیترا وسعید تشکر/ میترا از سعید وهمه تشکر/ عمید از شراره تشکر/ مهدی از سعید ومیترا تشکر/ تشکر/تشکر/ به طوری که تا سوارشدن به قطار (گلندن/گدندن) تشکر. آیییییییییییییخندیدیم.
حالا بیا ! این کاسه سرم قدحی پر شراب کن ((تا مردمان مست از شقیقه هایم بیرون بزنند)) از تارهای سرم ساز بزن/ نزدیکتر بیا/ نزدیکتر/ که من در بیابان های اطراف میمند به دهج در آغوش شما خوابیدم. نگران سالهای سال خوابیدن درون قبر بودم. خیلی هم صفا داشت.رو به آسمان پر ازستاره/ جایش را هم سراغ دارم. دنیایی بود درارتباط بین ستاره ها ودستان شما.
فقط یک سوال ؟ خدایا شما لیلا را که علاقمند به ثبت تکی های خودش در غارها وکوه ها ودره هاست اینگونه در گیر وکج وماوج برای چه وبرای که افریدی؟
.....................................................................................................................................
دو شنبه چهار صبح تهران بودیم. میدان راه اهن از عربده راننده هائی که سر جای پارک ومسافر گلاویز بودن پر بود.
به خانه برمیگردم/ عجله ای برای خوابیدن ندارم. میترسم چشمهایم را روی هم بزارم و دوباره برگردم به فضای تصنعی زندگی در شهر تهران/ می ترسم که بخوابم واین همه انرژی واحساس به خواب روند.
می خوابم ساعت دوازده بیدار میشوم وهنوز به دوشنبه شب نرسیده ام که تمام لذت سفر از دماغم میزند بیرون. با گریه دوباره به خواب میروم.






















سیالان ثانیه هائی از ما است که در حرکتیم. گاهی به قصد قله وارتفاع گاهی در اعماق دره ودشت. گاه در کویر وتشنگی وگاه لابلای درختان در جنگل وابر ومه ثانیه هائی در هوای داغ وآفتاب ولحظه هائی دراغوش ماه وباران وبرف.