خاک بیانهای کویر که حسابی بر سرمان شد تاز ه فهمیدیم که وقت خداحافظی است و این دوروز هم تمام شد.
خاک بر سر من_ خاک بر سر من که ناگهان چه زود دیر میشود. خاک بر سر من که این خداحافظی آخر
هر تمام شدنی را هیچ نمی فهمم.
سید میثم میخندد... از این منظره /از این منظره که نشسته ام روی تپه های کویر وخاک بر سر میریزم.
جمعه چهار دهم اسفند یک هزار وسیصد وهشتاد وهشت بود. ساعت حدود سه بعد ازظهر( فکر میکنم.)
که ما از تپه ها شنی مسیر مرنجاب به کاشان خداحافظی کردیم. قبر خودمان را هم کندیم. . وتپه شنی کویر از قدوم مبارک ما مهر شد.خاک خوب/ خاک گرم/ خاک سنگین/خاک تمیز/ خاک مهربان...((اشارتی است به ارامش))
روی خاک تپه های شنی اگر نماز بخوانی به سجده که می روی جای زانوهات وپیشانی ات وکف دست وجای انگشتهای دست وپا مهر میشود رو خاک ( یاد آقای کاویانی می افتم: چه جائی را برای نماز از دست دادی برادر)
تو مختاری روی تپه های شنی چرخ بخوری/بخوابی/ نام هر کس را که دوست داری ونام خودت را بنویسی هر شکلی که دوست داری ترسیم کنی ولی.... باد میاید وتمامشان را هر کجا که دلش خواست میبرد. درست مثل رویاهایمان که در گردباد حقایق ناپدید میشوند.
شن های بلاتکلیف/ شن های اسیر دست باد.../گوشه ای از دلم را که روی بلندترین تپه ای که رفتم گذاشتم برایتان بسوزد بااین همه آوارگی چگونه اید؟
بچه ها !
بچه ها!
به تپه های شنی درون کویر تکیه نکنید!
باد برای آنها تصمیم میگیرد. مانند خوشی های زود گذر این دنیا /امروز هستند وولی فردا.... معلوم نیست.((نه! وصل ممکن نیست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویز وترد نیلوفر... همیشه فاصله ای هست. همیشه عاشق تنهااست))
تکیه نکنید/ به تپه های شنی/ تو می توانی برای دقایقی رها باشی و وخودت را بسپاری به هر آنچه که خاک/ از بالای تپه سرازیر شوی / صورتت را بشوئی از خاک /ودرون خاک پنهان شوی وبرخیزی برای ادامه ( محمد پرسید:تا بحال درون قبرستان روی قبر مرده ها راه رفته ای؟ وامد روی قبر من.
بچه ها!
بچه ها!
درون قبرستان که راه میروید روی قبر مرده ها راه نروید
درد می کشند این زبان بسته ها.
فریاد میکشم وقبرم را ترک میکنم. خاک سنگین را کنار میزنم((چه سخت خواهد گذشت درون قبر: می ترا: بیچاره ما: بدون انکه از یک ثانیه دیگر خبر داشته باشیم در حسرت نداشته ها پیر میشویم)) فرمانده ما برای چه می جنگیم؟
وکویرسراسر هیچ بود وهیچ هر چه نگاه میکردم هیچ نمی دیدم()هیچ در هیچ ()
کویر برایم نام یک کتاب بوده همیشه (( دوست داشتن از عشق بالاتر است...یاد احسان شریعتی در مراسم بزرگداشت پدرشان . فرحناز به او نزدیک شد وگفت آقا احسان من از اراتمندان افاغنه دکتر هستم. دور وبرش شلوغ وپر سر وصدا بود. آمد نزدیک فرحناز گردنش را خم کرد سمت فرحناز که صدای اورا بشنود فرحناز دوباره تکرار کردمن از دوستان وعلاقمندان افاغنه دکتر هستم تمام کتابهایش را خوانده ام . دوست می دارمشان. خندید. تشکر کرد.خوش امد گفت .یاد پیرزنی که حالا می فهمم بی گمان کویر بوده ودر تمام سالهای خفقان کتابهای استاد در میدان انقلاب دستفروشی میکرده وهنوز هم. ودکتراحسان وقت دعوت برای سپاسگزاری از او به استقبالش رفت وهنگام کادو دادن به او گونه اش را بوسید و ومانند سایر بزگداشتها این مراسم مهمان ویژه وجایگاه ویژه نداشت (یکدست : مثل کویر)) و سوسن شریعتی برای نشستن در ردیف پشت سر ما برای نشستن روی صندلی که خالی بود اجازه خواست و صندلی برای کسی بود وهمسر استاد که جلو در وردی سالن روی صندلی نشسته بود...))
حالا کویر برایم وسعت بی انتهائی است که درآن تنهائی هیچ درختی به چشم نمی آید.خشک خشک با بوته هائی نزدیک به رنگ خاک / یکدست وبا تنهائی بسیار عمیق وهیچ ودر هیچ
پنچ شنبه ساعت هشت صبح از ترمینال جنوب به مقصد کاشان راهی شدیم. ساعت حدود 11 بود که در ترمینال کاشان بودیم طبق هاهنگی های قبلی آقای سرپرست بدون معطلی از ترمینال کاشان عازم مرنجاب شدیم.
از منظره های سر راه آنچه که به خاطر دارم هم هیچ بود والبته اندکی سر سبزی با طیف های مختلفی از رنگ سبز که پرورش یافته دست انسان بود.
به فاصله یک ساعت ونیم به کاروانسرای مرنجاب رسیدیم. ما مشغول همفکری برای انتخاب جای اسکان بودیم که باران آمد وتمامان را درون کاروانسرا جای داد .
اگر شاه عباس با تدبیر در سال 1012 هجری قمری این قلعه را برای خنثی کردن حمله دشمن به پایتخت وپاسداری از عبور کاروانهائی که به سمت اصفهان وشهر ری وخراسان می رفتند نساخته بود .
ماحسابی خیس میشدیم.(خدایش بیامرزاد)
پس از صرف نهاری که میترا خانم زحمت پختش را شب قبل متقبل شده بودند و نوش جان کردن چای در ایوان ورودی کاروانسراوعلم کردن چادر ها ومرتب کردن وسایل به طرف چاه دستکن وتپه های شنی سرازیر شدیم.
شیر گروهههههه(شیر سرپرست_شیر خانم سرپرست- شیر اسحاق نجیبی _شیر علی قاسمی_شیر سمیه بختیاری شیرمهدی میرزائی_شیرآرش خلیلی_شیربهناز عطریان_شیر فاطمه فتوحی_شیرمحمد معلمی_شیر محمد پورولی_شیر عبدالله گیوه چی _شیر میثم هاشمی_شیر خودم)
البته وقت گفتن این شعار هیچ نمیدانستم که حیوانات موجود در دور وبرم عبارتند از، شغال، کفتار، روباه شنی، گربه شنی، بزمجه، آفتابپرست، انواع مارمولک، مار، عقرب، تیهو، عقاب، شاهین .. (( وگرنه که فقط اغوش مادرم را می خواستم وهیچ))
مسیر کاروانسرا به تپه های شنی اطراف مسیر ماشین رو ئی است که تور ها وماشین های شخصی مختلف می آمدند ورد می شدند ((ما پیاده ایم ای سواره ها)) وموتور سوارانی با موتور ها ولبا سهایی خاص که با سرعت از کنار ما رد میشدند و روی یک چرخ بلند میشدند.
ترررررس داشت. حدود سه ساعت پیاده راه رفتیم.
خلاصه اینکه از چاه دستکن هم یک سطل آب بیرون کشیدیم و شور بود . در تاریکی به تپه های شنی رسیدیم... شربتی وبیسکوئیتی وکمی سرما...))
وقت برگشت از ارتفاع تپه شنی شیب را دویدیم اگر سمیه دستم را نگرفته بود نمی دویدم... چشمهایت را ببند: وتصور کن شب_تاریکی_ خاک صاف_ سرعت شیب _دویدن ووووو تررررررررس. مثل پرت شدن از بلندی از ارتفاع در خواب.
و بعد هم افتادیم به جان بوته های خشک وبه آتش کشاندیمشان ...
راه باز گشت تاریکی مطلق شده بود. در دو صف به جلوداری آقای میرزائی راهی شدیم.به عشق دیدار ستاره های اسمان کویر دلخوش کرده بودیم که ابرهای حسود انشب آنها را پنهان کرده بودند وسیاهی وابهام خود را به رخ ما میکشیدند وباران هم در شک وتردید میبارید ونمی بارید.. هر از چندی قطره ای ودیگر هیچ... اما قدم برداشتن روی زمین کویر که در جریان خشونت لاستیک چرخ های ماشین ها وموتورهای بسیار سخت شده بودن عجیب دلگرم کننده بود.
حس تسلط بر همه شرایط/ حس تسلط بر تمام فصول خودت که مدام بهار میشوی و مدام تابستان میشوی و هی درپائیزی و وزمستان زودتر از موعد در تو فرا میرسد. (( حضور مبهم عشق را به تو تبریک میگویم....در عصر یخبندانی که در سراسر من میگزرد))(( دوستت خواهم داشت)) چیزی فراتر از عاشقی...
این زمین / این کویر / این خاک خود خودش بود/ بی هیچ تظاهر واغراقی ومن مطمئنم که خودش خواهد ماند...
همیشه راهی هست/ به غرب که میرفتیم به کویر مسیله میرسیدیم به شرق که میرفتیم به پارک ملی کویر میرسیدیم به شمال که مرفتیم به دریاچه نمک واز جنوب به کاشان... حالا که ازتمام جهات به نقطه مشخصی میرسیم.چرااز تنهائی میترسید؟ ((من اطمینان دارم تمام دانه ها پرواز میکنند روزی... وتو...)
هوا سرد شده بود وباد می آمد وما فقط رفتن بودیم... ودیگر ()هیچ()
ساعت حدود ده ونیم شب بود که به کاروانسرا رسیدیم... از 500 پاسدار مسلح قلعه که همیشه آماده باش بودند هیچ خبری نبود... این همه سال گذشته انسان از برکت تکنولوژِی به دریافت های جدیدی از امنیت وسلاح رسیده است ودر خانه اش حمام دارد_استخر دارد_سونا دارد_پارک دارد_حساب بانکی دارد_ ماشین آخر سیستم دارد_دارد_ دارد_دارد و برای رسیدن به ارامش به دنبال دو روز تعطیلی است که به بیابانها بگریزد وآتشی روشن کند (مو از تکنولوژی بدم می ایه/ مو از بوی علف خوشم می ایه) وحالا قلعه حفاظتی وکاروانسرای شاه عباس دو هفته است که به یک شرکت خصوصی واگذار شده و اتاقهایش اجاره داده میشوند... اتاق؟ چیزی شبیه این.با در های اهنی . این همه سال زحمت وتلاش برای تغییر شکل زندگی واین همه خواستن آدمها برای برگشتن به ان زندگی.... فرمانده ما برای چه میجنگیم.؟///؟ نمی فهمم. من که پاسبان این قلعه نیستم
اصلابه من چه مربوط است؟
((دایره
که
میان دستهای تو دف میشود
میشود
هزار نقطه سرگردان بر صفحه این کاغذ.))
هزار ادم سر گردان بر صحنه صحنه کاروانسرا. گروهی دور آتش جمع شده اند و می خوانند( بو گالا داشلی گالا/ جینگیییییییلیداشلی گاللللللللااااا/ گورخورم یار گلمسین.....)
گروهی دور اتش گروه دیگری مشاعره گروهی مشغول رفت امد .گروهی در حال اسکان. گروهی مثل ما تازه از راه رسیده/ یکی می آمد یکی میرفت /واما آتشی که ما به پا کردیم مهیشکا!تمام چادر هائی که درآن کسی قصد خواب داشت را به تنفس دود تازه میهمان کردیم وگروه در حال مشاعره راپراکنده / ای بابا/ و بود آدمی که لب تابش را با خودش آورده بود وامده بود که در ایوان کاروانسرا در آن سرما با اعمال شاقه خیره شود در مانیتور لب تابش.... عجب!؟ فرمانده ما برای چه باید بجنگیم.
((به من چه مربط است؟)) ودختری که روی پله سوم ایوان اتاقشان نشسته بود وبا پرستیژ گریه میکرد
هر از چند گاهی دوستش از در اتاقشان سرک میکشید که نیلوفر/ عزیزم... بیا واو همچنان نشسته بود.
چادر ها در فواصل نزدیک از هم علم شد. گروهی که از چادرشان تصور دیوار خانه شان را داشتند تا صبح حرف زدند وپسری که برای خندیدن دیگران با صدای بلند صدای دهنش را در می اورد... وای که چقدر داشت به تمامشان خوش میگذشت ... وخانمی که مدام سراغ حاج اقا را از این چادر و ان چادر میگرفت... اصلا/ اصلا اصلا دیگر به من مربوط نیست.
من فکر میکنم به اینکه ان زمان برای کنترل واداره این قلعه وکاروانسراآیامقرراتی بوده؟ وادمها در آن زمان چگونه بوده اند؟ در رفتار در برخورد...
اسحاق میگوید: بچه که بودم وقتی دوستهایم را با هم می بردم خانه مان وبا هم مشغول شیطنت وبازیگوشی میشدیم مادرم میگفت: کاروانسرا شده این خانه. وحالا میفههم که چرا این حرف را میزد.
بالاخره جمعه صبح شد.
وما برای مشاهده دریاچه نمک راهی شدیم....به جزیره سرگردان نرسیدیم . از رنگهائی که دیدم اگر بخواهم بگویم:
قهوه ای/ کرم/ خاکستری/ سیاه/ سفید/ آبی/ ودیگر()هیچ() وچند درخت که در محوطه اطراف کاروانسرا زیبا بودند و سه پله ای که بعد از پله سوم به پله دیگری نمیرسید وبه هیچ جا. هیچ در هیچ
دریاچه نمک/ سطحی است پوشیده از نمک که آب درون آن در ارتفای بسیار کمی بود. روی آن راه رفتیم و برای دقایقی زندگی کردیم ونفس کشیدیم. راه رفتن روی خاکی که در نمک اغشته بود خیلی با نمک بود. مهیشکا.
عکس خودمان هم روی آب ونمک با نمک بود. پرتقال وسیبی هم که خوردیم بانمک بود ومارمولک ها وشتر هائی هم که در مسیر دیدیم بدون چشیدن با نمک به نظر میرسیدند.
ظهر به کاروانسرا برگشتیم. در محوطه اطراف کاروانسرا نهار خوردیم و به قصد بازگشت راهی شدیم. ساعت حدود پنج وسی دقیقه در ترمینال کاشان بودیم وساعت هشت ونیم در ترمینال خزانه.
به خانه برگشتم وسرامیکهای کف حمام از دیدن شن های لای موهام دهانشان از تعجب وا مانده بود.چه وخودخواه بودم وقتی آنهارا از وسعت بی انتهای کویر درون چاه حمام تبعید میکردم. من اختیار زندگی طبیعی آنهارا سلب کرده بودم.(خدایم بیامرزاد)
هشتاد وهشت هم داردتمام میشود مهیشکا/ این مقایسه ها .این همه تفاوت این همه خاک این آسمان وکوه ها این ادمها باهم بودنها این تلاش برای روز مرگی ما را به شک میکشاند.بگو خدایم ندا دهد تکه تکه های مرا از این همه تفاوت بخواند وفریاد بکشد بگو مرا دوباره از نو بدمد وبسازد از سر هر کوه وهر بیابان واز دل ادمها واین زندگی تکه های مرا بخواند وبه هم بپیوندد می خواهم هشتاد و نه را در یقین کامل بیاغازم.
به قلم: لیلا عزیزخانی