قله شاه دژ

ابرهائی که خیال سر زدن به ارتفاعات پائین به سرشان میزند  میشوند مه.

  من بالابروم

پائین بیایم

 همان لیلایم .

  از شغالهای دیشب خبری نیست.  جنگل دارد غرق میشود از این همه ابراز احساسات ابرها. جریان روان وجاری ابی که در حوضچه ای  ذخیره میشود  موسیقی می نوازد. شبنم  تراوش کرده روی برگها روی پیشانی کوه. شده سنجاق سینه دشت. از آن همه درخت دیروز تنها رد محوی از خطهای عمودی بر جا است. این تبادل عریان احساس  روح طبیعت است در سکون درثانیه در معاشقه بین شاخه ی درختان ولطافت ابرها. گلها به شکل پروانه خود را آرایش کرده ا ند برای دلبری. پروانه قلبش ایستاده از این همه داد وستد دوستت دارم . جنازه اش روی دستهای نسیم رد رنگ فیروزه وطلا بر جا گذاشته.

 میترا از دیدن این منظره مدهوش است: لیلا بیا این صحنه را ببین و دوباره بخواب . آشفته و خواب آلود با کیسه خواب قامت میبندم برای دیدنت واااااای خدایااااا خود وااااا.( حالا عکس سعید وعمید را در ارتفاعات الوند میفهمم)  تبارک الله احسن الخالقین.

  خدایا چگونه دلت خواهم آمد اینهمه ساختنت را این گونه در گذر زمان شکل گرفته اند  وما اینگونه با این سختی برای دیدنش راه میروم را درهم بکوبی  ومتلاشی کنی؟

 جمعه بیست وهفتم فروردین ساعت هفت صبح است .جمعه ساعت هفت صبح چه اتفاق ها که نمی افتد.

 هم اکنون  ما بر فراز یکی از جنگلهای مازندران خوشبخترین خانه به دوشان عالمیم که از از زخم های عمیق روز مرگی ارتفاع گرفته ایم و در جریان تبادل انرژی های موجود در سنگ وخاک وچوب  و آب تراش های روحمان صیقلی میشود.

 ماجرا اینگونه شروع شدکه  ماچهارشنبه  بیست وپنچم فروردین هشتادونه  ساعت 9 شب بلیط حرکت به سمت ساری داشتیم.

 طبق معمول با کوله پشتی های سنگین و وسایل تغذیه وظرف های گروه  که زحمتشان به دوش آقا سعید ومی ترا خانم است فضای زیادی از محوطه نزدیک کنترل بلیط را به خود اختصاص داده ایم.

 دوخانم ویک دختر بچه ده دقیقه ای میشود که خیره در وسایل و گفت وشنود های ما به هم  اصرار میکنند که برو بپرس. مادر به دختر ودختر به مادر.

 نزدیکشان میروم.

 سلام. مثل اینکه یکی  از عزیزانش را دیده باشد.  گرم وصمیمی. سلام . شما کجا میرید؟

_میریم ساری/ کوه/ قله شاه دژ/ کوه نوردین؟ اینا کوله پشتی تونه؟ کاروانید؟ میخندم. بله کاروانیم

خوش بگذره_ مواظب خودتون باشید. قربونتون برم.

((آدم هائی که خارج از هر گونه وابستگی وغریزه از با هم بودن وخوشی دیگران لذت میبرند. توانائی عجیبی در انعکاس انرژی طبیعت دارند))

 پنج شنبه حدود 30/4 دقیقه بامداد در راه اهن ساری بودیم.

  طبق هماهنگی های سرپرست راننده ای با رخش سفید در محوطه راه آهن در خواب منتظر ما است. بیدارش میکنیم. وسایل در ماشین مرتب میشود نماز میخوانیم وراهی میشویم.

  نتیجه بی خوابی وآشفتگی درون قبرهای قطار برای من  وبعضی دیگر از دوستانم  چرت زدن  با اعمال شاقه تا رسیدن به روستای لنگر  بود.

در یک لحظه هم زمان هم من وهم راضیه شونه چپ وراست اطهره را انتخاب کرده بودیم برای تکیه دادن وخود اطهر هم این وسط خواب بوده .(  امین در حالی که میخندید تعریف میکرد)

 ساعت حدود 30/7 در روستا ی لنگر بودیم. پس از کمی فاصله گرفتن از روستا دایره معارفه تشکیل شد

 (1_افروزی هستم: سعید: فتونیک_2زهرا جنگ وری: نرم افزار_ 3فاطمه جنگ وری: مددکاری_4 امین شرقی: هسته ای_5 اسحاق نجیبی:اقتصاد.6 مرجان آرامی: نرم افزار.7 حجت طرازی :..._8حمید کاویانی: هواو فضا.9 فردین هادوی: زمین شناسی_ 10عمید ابراهیم پور : دندانسازی._11 وحید ابراهیم پور:...._12علی قاسمی: برق_13 محمد پور ولی: مکانیک.14 مهدی میرزائی : فیزیک._15 زهرا میرزائی: مددکاری_16نسیم واسعی: روابط بین الملل: دانشگاه تهران. 17 لیلا:ریاضی._18 اطهره عیاشی: برنامه ریزی توریست.19 راضیه عیاشی جغرافیا 20لادن رکنی:برنامه ریزی توریست.ـ21 میترا حاتمی: فیزیک_ ببخشید که بعضی اطلاعات یادم نیست_)

 وسایل در کوله ها تقسیم شد و حدود یک ساعت بعد  محل استقرار ویا کمپ با خوردن صبحانه و علم کردن چند چادر وسفارشات مادر گروه برای انجام کارها  بر دوستانی که  تصمیم گرفتند بمانند. تعیین گردید.

 ساعت 45/9 دقیقه به قصد قله شاه دژ به راه افتادیم. در مسیر تعریف شده جنگل. سر سبزی و ورنگ منحصر به فرد گلهای ظریف وبلورین وگلهای پروانه ای شکل ووسکوت خاص جنگل و  انبوه برگهای زیر پا وگل سمج مانند افکار سمج و عکس و درخت به قول علی سحر آمیز در حاشیه ارتفاع جاده که از تصور بزرگی وزیبائی خزه بسته بود واز تنه اش قارچ روئیده بود  وادم را وادار به رد شدن میکرد( ای بابا محدثه: می دونی که چی میگم؟) خلاصه ای بابا(سمیه  بختیاری_ ای بابا فاطمه_  ای بابامحدثه_ زهره _  شراره... ای بابا تمام کسانی که دوستتان میداریم. جایتان سبز وروحتان صیقلی)

  طبق  هماهنگی جلودار( علی قاسمی) با سرپرست از مسیر تعریف شده منحرف شدیم وودر شیب به قول آقا سعید 80 درجه اوج گرفتیم.

 یگ برگ نوردی حسابی با این تفاوت که هیچ رد پائی از ما به جا نمی ماند. شاخه هائی که یکی پس از دیگری ورق میزدیم وعبور میکردیم. واز سیم خاردارهائی که مثل نظامیان باز نشسته  با  خاطرات مبارزه شان زنده اند به راحتی عبور کردیم وپس از یک استراحت چند دقیقه ای ونوش جان کردن میوه دوباره راهی شدیم.

 وسنگهائی که قدمهای ما را بهانه پرتاب کردن خود از ارتفاع میکردند وسقوط میکردند. وسنگی که برای خوشامد گوئی به من رهسپار شده بود. سنگ/ سنگ/سنگ.

 نمی توانستم حرکت کنم . پرت میشدم به پائین. ایستادم وناز شصتش راچشیدم. شده خالکوبی  به رنگ کبود.ارمغان این سفر. مثل تمام دردهای دیگر میپذیرمش.

ساعت حدود 30/1 بود که درفاصله 2 ساعتی قله بودیم. کمپ دوم ورهسپاری مابقی برای قله.

ساعت حدود سه وچهل وپنج دقیقه  سیالان دومین صعود  خود را  در سال۸۹پس از الوند در ارتفاع 2800 متری ثبت ثانیه هاکرد.

(( ورزشکارااااران./ دلاوران/ نام آوران....به نام یزدان پیییییییییروز باشید... سربلند/سرفراز/چون کوه باشیییید)

ساعت 45/4 ملحق شدن گروه به بچه های  واقع در کمپ دوم ونماز وشربت وخرماوساعت حدود 30/5 سرازیر شدن به سمت پائین. راه برگشت شگفتی دیدار مناظر جنگل ودرخت ومه در ارتفاع و قدم  برداشتن در مسیری که از نظر جلودار عالی بود.

  در شیب متوقف شده ایم. سر پرست فریاد میکشد. علی مسیر چگونه است؟عالی است. عالی ومی رود.

شیب مسیر زیاد است علی. تنها برو مابقی مسیر را بررسی کن و برگرد. عقب دار(اقا عمید) در ارتفاع

ایستاده ونظاره گر است.

علی_ فردین_مرجان_ مهدی_ اسحاق-من وزهرا. مابقی منتظرند. سرپرست از مسیر دیگری میرود وبچه های دیگر هم. ما از مسیر عالی میرویم و به آنها ملحق میشویم.

یک استراحت چند دقیقه ای وادامه مسیر.دقیقا نمی دانم چه ساعتی رسیدیم به پذیرائی واستقبال گرم  آتش زنده وچای داغ وعدسی خوشمزه دوستان واقع در کمپ. ( دست تمامشان طلا)  ولی هوا کاملا تاریک بود.

 نتیجه نظر پرسی برای شب مانی در کمپ ویا بازگشت به روستا طبق توصیه اهالی ودیدار از مناظر دیگری از منطقه به شب مانی در همان منطقه ختم شد.

 صدای مشورت شغالها (نگران نشوید موضوع ما نبودیم: فکر میکنم انتخابات خودشان بود) و آتش وموسیقی سنتی وصدای اب و وتاریکی و... ونم نم باران روی سقف چادر و...

 جمعه بعد از صرف صبحانه گروهی از بچه ها برای گردش تا حوالی روستا راهی شدند وگروهی برای اماده کردن نهار وشام در کمپ ماندند.

 ساعت حدود 30/2 به قصد روستا به راه افتادیم. مه دوباره پائین آمده بود وشاه بیت این غزل  وقتی بود که کلبه وتک درختی که عاشق حصار های ایستاده وورزیده خود بودند. وخارج حصارشان تپه ای بود وراه باریکی که تپه  وحصار های درختی را به هم وصل میکرد ورودی که در جریان بود  مثل پرده ای که در انتهای نمایش  صحنه را پنهان میکند ارام ارام در لایه ای از مه فرو میرفتند.

 (( ومن مسافر قایق. هزارها سالهااست. سرود زنده دریا نوردهای کهن را به گوش زمزمه سرد فصول میخوانم وپیش میرانم.... هنوز در سفرم))

 هنوز در سفرم/هنوز در سفرم.

 یعنی خدایا چگونه دلت خواهد امد؟...  ساعت 30/3 در روستا. دایره اختتامیه.  جلسه نظر خواهی که ادامه اش به  درون رخش راننده کشیدو ساعت پنج را ه آهن ساری. پیاده روی در خیابان های  نزدیک راه اهن ساری ودیدار از انجمن کوهنوردی ساری و زیارت جناب آقای قاسمپور(مسئول محترم هیئت کوهنوردی ساری) وتشکر فراوان از ایشان  وبرنامه های  قابل تقدیر ایشان در خصوص جمع کردن زباله از منطقه( منطقه واقعا  خالی از زباله بود) واینکه آنها هیچ زباله ای حتی قابل برگشت را هم در کوه جا نمیگذارند... وبازگشت به تهران ساعت 20/8. جمعه. بیست وهفتم فرودین هشتاد ونه.

  نور بر روح وقبرتان ببارد رضا شاه و برنامه ریزان  وتمامی کارگرانی که این راه آهن و وپل ورسک  را در

کو ه ها بنا  کردید که ما تمام فریاد هایمان را در  بامداد شنبه بیست وهشتم اسفند در دره بی نهایت شگرف وعمیق پل های ورسک رها کردیم واز گم شدن صدایمان در اعماق دره وصدای قطار شاد شدیم.

 دره از بس عمیق است  وکوه ها از بس مرتفع اند به اندازه صدای تمام قطار ها ومسافرانی که از پنجره های قطار آویزانند در این چند دهه وقرن ها بعد  هم ظرفیت دارند برای فریاد کشیدن.

 (( خدایا به جسم وروح ما ظرفیت و  ارتفاع وعمقی عطا کن که آدم های دیگر بتوانند در ما فریاد بکشند وشاد  شوند. بدون اینکه  از ما کم شود وبخواهیم که هزینه فریاد هایشان را پرداخت کنند))

 ساعت 45/3 در راه اهن تهران بودیم. دایره خداحافظی و...

   به قلم: لیلا عزیزخانی

برنامه دو روزه در استان مازندران

سلام به همه سیالانی ها. امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشین و تعطیلات با خوشی پشت سر گذاشته باشین. می خواهیم امسالم به یاری خدا هر ماه یک برنامه یکروزه و یک برنامه چند روزه داشته باشیم. بعد از برنامه الوند انشا... برنامه دو روزه در تاریخ پنجشنبه ۲۶ و جمعه ۲۷ فروردین در استان مازندران خواهیم داشت. به همین منظور به احتمال زیاد با قطار شب چهارشنبه ۲۵ فرودین به ساری خواهیم رفت. این برنامه یا در حوالی ساری  و یا درمنطقه سوادکوه خواهد بود. (چون فعلا با عجله باید بلیط رفت و برگشت قطار بگیریم جزئیات برنامه بعدا اعلام خواهد شد.) هرکی که میخواد تو برنامه باشه تا آخره شب دوشنبه ۱۶ فروردین (از طریق تلفن/ایمیل و یا وبلاگ)خبر بده. از اونجائیم که  تعداد بلیط قطارمحدودی میتونیم بگیریم اولویت با کسانیکه زودتر خبر بده.

الوند

به نام خدایی که کوه آفرید           بنایی چنین با شکوه آفرید

در اطرافش از که نوردان راد          ز مردان پاک این گروه آفرید

گروهی منزه ز آلودگی                 هنرمند و دانش پژوه آفرید

سلام به همه بچه های سیالان!

جای همتون خالی ما (من/میترا/حامد/عمید و شراره) از طرف همه سیالانی ها روز پنجشنبه پنجم فروردین برای عید دیدنی کوهها و تبریک سال نو راهی الوند (کوه یخ و برف) شدیم. الوند هم با بارن و برف و بوران و مه و سرما به استقبال سیالان آمد و سالی پر از موفقیت و سفر و صعود برای گروه آرزو کرد. (عکسهای بیشتر در ادامه مطلب)

ادامه نوشته