سلاو سرشاخان/سلاو قلات شاه/سر چاوو/دستان خوش بی

 سه شنبه  بیست وهشتم اردیبهشت  هشتادو نه

  ساعت چهار صبح

  راه آهن تهران

از فتح قله  قلات شاه می آید

  سیالان

 از سرشاخان سرشار از سخنان در گلو مانده

 ولی

  ایستاده وپابرجا

 از سرشاخان در خاطرات مبارزه گم.

 کاک فرید میپرسد: منطقه را چگونه دیدید؟

میگویم: غربت کاک فرید.  غربت.

غربتی که در بافت شهر ودرد و دل های همنوردان کرد و وصحبتهای چیا پیرامون حقوق شهروندی  وفروشنده های بازار به چشم می امد در مناظر بی بدیل وکوه های به شکل خاص تراش خورده  سرشاخان درست  مثل بغضی که در گلوی مردی که  اهل گریه نیست زخم میزد  درد اور بود وراه گلویم را میگرفت.  

 این ادب عجیب کوه ها  وسرشاخان مملو  از شاخه های سبز در استقبال از ما   غیر منتظره و غیر قابل باور بود.شب بود. تاریک بود. شاخه های بسیاری در دو سوی راه عبور، طناز وشاداب در استقبال از ما ایستاده بودند( ما واقعا اینقدر راضی به زحمتشان نبودیم) واین از خاصیت منطقه بود که در آدمها وطبیعتشان یکسان بود. خانواده آقای حلاج نیز  تمام مدتی  که ما از ماشین پیاده شویم و دست وصورتی اب بزنیم  ووسایلی جابجا کنیم به تعداد تک تک مان زمان گذاشتند برای ایستادن وخوشامد گوئی وهمنوردان عزیز کانون اوراز  نیز.

وقتی که داشتیم باز میگشتیم تمام کفشهای ما جفت شده ومرتب  ایستاده بودند.

وقت بازگشت  به تهران درون قطار که راجع به این چند روز  که حرف میزنیم. اسحاق می گوید من فکر میکنم به اینکه خوب است ما هم تمرین کنیم برای ادمهائی که هیچ نمیشناسیمشان مهربان باشیم و وقت بگذاریم.

فکر میکنم به اینکه ما که((پوستی سوخته از مراسم این دنیا با خود داریم))  در اعماق سیاهترین آفریقای خودمان از کمبود وفقر انسانیت روز به روز لااقل تر میشویم. به چهره خودم درون آینه قطار نگاه میکنم

چقدر لااقل تر شده ام.

  .حدود بیست ویک ساعت قبلمان اینگونه گذشت که

_ساعت  حرکت از راه آهن تهران به مراغه :15/10 چهارشنبه بیست ودوم اردیبهشت (سعید افروزی: سرپرست. میترا حاتمی_ مهدی میرزائی_زهرا میرزائی_لادن رکنی_راضیه عیاشی_ علی قاسمی_اسحاق نجیبی و لیلا عزیزخانی)

_ ساعت30/ 1بامداد همنوردان همدانی یمان(عمید ابراهیم پور_شراره احسانی_وحید ابراهیم پور) از ایستگاه تاکستان از برکت توهمات علی به صورتی خاص وفوق العاده وتوسط امدادهای غیبی به سیالان ملحق شدند.

_ ساعت 30/8  پنج شنبه بیست وسوم اردیبهشت را ه اهن مراغه

_ ساعت 30/10 حرکت از راه آهن مراغه به ترمینال مراغه(قابل توجه همشهریان مراغه ای که اوضاع ترمینالشان به زودی به سامان خواهد شد.. طی یک مصاحبه تلیویزیونی با سرپرست سیالان   دستورات لازم به مقامات ارجاع شد. ای بابا قابل شما  را نداشت. )

_ ساعت 12 حرکت از مراغه به قصد نقده

_ ساعت 15/2 سه راهی نقده(هماهنگی آقا فاروق برای فرستادن ماشین برایمان)

_ ساعت3 پیوستن ( کاک احمد کرمی_کاک چیا(عارف) رشید پور وکاک فاروق حلاج) به سیالان و حرکت به سمت سرشاخان.

_ ساعت 15/5 تدارک  وصرف نهار

_ ساعت30/7 عبور از رودخانه و حرکت به سمت ارتفاعات سرشاخان.

 

دوباره بی خوابی دیشب در قطار_ دوباره ماشین سواری و خستگی وبرهم خوردن نظم ساعت غذا ودوباره شروع سخت وبه نفس نفس افتادن من. (مثل همیشه به خودم میگویم این اخرین بار است...)

ساعت حدود 9 فاروق(جلودار) از راه آذین بندی شده در استقبال ما جدا میشود واز نیسانی که به قصد ارتفاعات راهی است مساعدت میخواهد.( خدایا این نیسان ابی های میان دشت ودمن را از ما نگیر)

همه سوار میشویم. کمی که راه میرویم امکان عبور با این وزن کوله ها وما سخت میشود.

ما میمانیم ومردها پیاده میشوند که پشت سر ماشین بدوند. همه جا میمانند(ای بابا ) به چز فاروق که مثل....با سرعت نیسان میدود  ولی اوهم پس از مدتی ای بابا.راه باریک  است. احساس میکنم که هر لحظه واژگون خواهیم شد. زهرا فریاد میکشد و ترسمان چند برابر میشود. همه پیاده میشویم  به جز راضیه واسحاق .

دوباره پیاده راه میرویم و پس از مدتی دوباره نیسان سواری و خلاصه میرسیم.

علم کردن چادرها و آتش و چائی و کاک احمد  وفاروق که تار ودف میزنند. وچیا که با عشق وعلاقه بسیار   مدام عکس میگیرد((رقیب ایرانی علی است از امریکا در عکاسی)) و هی میگوید: بچه ها تکان نخورید.  

جمعه بیست وچهارم اردیبهشت( حدود ساعت 30/7)   به قصد  رسیدن به ارتفاعات قلات شاه راه می افتیم. هی اوج میگیریم وبه ارتفاعات بلندتر میرسیم. از مناظر سر راه آنچه که در برابر چشمهایم نقش میشود وعکس هایش را هم خواهیددید بی نهایت پر از سبزی وکوه هائی به شدت محکم است.  وسگهائی که حس مسئولیت در برابر گله وادارشان میکرد بر سر ما پارس کنندوشاخ وشانه ای بکشند.

 ساعت حدود 11برقراری کمپ  کنار رود روان و سرسبزی مطلق زمین های سر شاخان. وهمهانگی تهیه نهار با همنوردان واقع در کمپ(دست تمامشان طلا) وپیش به سوی قله.

عمید پشت سرمان آب می پاشد(یا شاسون  هر کیم که اوشاخلوقوندن یر گالمییوب)

 عجیب است. دقیقا نمیدانم  در هر کدام از رنگهای سبز وزردوسفید وقرمز چند طیف مختلف وجود دارد امااین رنگ زرد گلهای  در مسیر قله خاص سرشاخان بود. نرم ولطیف وشفاف و عاشق. رنگ سفید وسبز هم همینطور.

از لاله های واژگون در مسیر هم بگویم؟ بگویم که چگونه ایستاده ومحکم در ادامه عاشقی  جان داده بودند؟(( ایستاده دوستت خواهم داشت ووقت ریزش تگرگ که به چین پیراهنت شکلی از نقاط جهان را به جا میگزارد ایستاده خواهم مرد))

در قسمتی از مسیر تجمعی از لاله ها که مثل قتل عام دسته جمعی پژمرده و به رنگ سیاهی رفته بودند و اندکی دورتر یک لاله تنها واژگون وپریشان حال وآشفته از قرمزی وشفافیت میدرخشید.

((چرا از تنهائی می ترسید؟  من اطمینان دارم تمام دانه ها پرواز میکنند روزی وتو تمام پریسا ها را در پگاه  نگاه کن که خدا برای چشمهای شوالیه ها گناه نمینویسد))

از حال لاک پشتهای سرگردان در سرشاخان هم اگر جویا باشی باید بگویم در تعجب وشگفتی عابرانی  که آنها رابه دست میگیرند وبه هم نشان میدهند مدام مسیر را گم میکنند وبدون از دست دادن اندکی خونسردی لاک پشتی به راه خود ادامه میدهد.((خانه به دوشی هم عالمی دارد مهیشکا))

تصور کن که ما  کوله به دوشان آواره هنگام راه رفتن در کوه وجنگل توسط موجود بسیار بزرگتری از خودمان روی دو دستتشان بلند شویم  وهر جا که آنهادلشان  خواست به زمین گذاشته شویم وبعد دوباره مجبور شویم مسیر را بیابیم و... آیا هرگز به قله خواهیم رسید؟ بیچاره لاک پشتها...

 خیی جالب بود مهیشکا.  این سه روز که در سرشاخان سر خوش بودیم وقت عبور از کنار آدمهای دیگر که برای تفریح امده بودند ویا چوپان گله بودند وقت سلام انگار که کسی وارد خانه شان شده باشد بلند میشدند واحترام میگذاشتند واحوالپرسی میکردنند وبفرما میزدند.

به میترا گفتم که فکر کن در پارک های تهران مجبور شوی اینگونه از همه استقبال کنی.(تهران سرشاخان که ندارد هیچ . آداب ادب  هم که ندارد ان هم هیچ مفهوم نفس کشیدن وتفریح هم درون آن ...)

 ساعت 35/2 جمعه بیست وچهارم اردیبهشت  پس از  نیم ساعت سنگ نوردی به قله رسیدیم. چهارمین صعود سیالان در ارتفاع  تقریبا 2800 متری از زمین  ثبت  ارتفاعات سرشاخان شد. وما در  شادی رسیدن به قله اسوده شدیم.

 غربت تا ارتفاعت قله اوج گرفته بود. درقسمتی از سنگهای قله که میگویند  ثروتهائی بوده که به تاراج رفته

به کردی نوشته شده: دنیا روی یک پاشنه نخواهد چرخید.

 پوکه هائی از فشنگ هم در قله بود.  تصور مبارزه وجنگ روحم را به رعشه درمی اورد. زمین خدا به این بزرگی ما ادمها برای قدرت وتصمیم گیری برای نوع زندگی کردن یکدیگر روی هم تفنگ میکشیم ومی میمیریم. حیف از این همه سر سبزی وبی نهایتی که در حقارت  خواسته ها ونیاز ها خفه شود.  چرا نمیشود به جای  حذف کردن یکدیگر با هم حرف زد؟ چرا این انسان دست بردار نیست؟

((چه کسی می خواهد

 من وتو ما نشویم

خانه اش ویران باد

 من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی/ خویشتنی/ از کجا که من وتوشور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم.

از کجا که من وتو مشت رسوایان را وا نکنیم...))

 راه بازگشت از قله هم خاص وبی نظیر بود. ما اوازهایمان را به سرشاخان معرفی کردیم وسرشاخان مودبانه  وایستاده تمام راه کنارمان بود. ساعت حدود 6 به دوستانمان در کمپ ملحق شدیم. با کنده هائی از درختان برای آتش که  فاروق واسحاق  وعلی زحمتش را کشیدند. وچیا پس از بریدن کنده  با اعمال شاقه، از ما جدا شد برای برگشتن به زندگی تعریف شده اش.(ممنون از میهمان نوازی و عکاسی اش) 

پس از صرف نهار وچایی که همنوردان واقع در کمپ زحمتش را متقبل شدند(تنشان سالم) وجمع جور کردن کوله ها قصد باز گشت وراه پیمانی قسمتی از مسیر بازگشت کردیم. گوسفند وگله وسگهائی که پشت سرمان  عرض اندام میکنند.

 ساعت حدود30/8 علم کردن چادر و برقراری آتش ( ندیدم چه کسی زحمتش را کشید؟) دوباره تاریکی وآتش وسکوت سرد کوهستان واهمیت حظور لباس گرم و ستاره هائی با چشمهائی شیطان.

 برای من  شبهای کوه تا وقتی که بیدار باشم جشن مدام است. مشاعره/ چراغانی ستاره ها/ کاک احمد تار میزند... عمید گارداش فلوت میزند. در هوایت بی قرارم/ بی قرارم/ روز وشب/ سر ز کویت برندارم/ برندارم/ روز وشب...اتش می سوزد و در این سوختن زیبائی عجیبی است که آدم را وادار میکند به اتش پرستها حق بدهد.

 ساعت 30/3بامداد است خستگی وضعف وسرما وخوابی که به چشم نمیاید. (( امشب همان شبی  است که خواهم گریست)) می ایم دور اتش  فاروق واحمد وراضیه ولادن ووحید نشسته اند.  به غیر از وحید  همه پس از مدتی می روند که بخوابند.

رو میکنم به اتش کمرم یخ میزند  پشت میکنم به اتش صورتم یخ میشود.

دراز میکشم کنار اتش نفس نمی توانم بکشم. وحید بیچاره که اتش را زنده نگه داشته مجبور است صدای نفس کشیدن بلند مرا تحمل کند. جانم از منافذ صورتم بلند بلند فریاد میکشد( این بار اخر است)

 ساعت 30/5 است خدایا چرا می ترا بیدار نمیشود. میروم درون چادر و وخودم را وادار به خوابیدن میکنم.

ساعت30/6 دوباره بیرون می آیم.  دور آتش چند نفر از بچه ها نشسته اند خدا کند که می ترا زودتر بیدار شود.  یک ساعت بعد میترا بیدار میشود ومثل بچه های که مدت زیادی منتظر مادرش بوده بغضم میترکد.

 به هر حال زمان میگذرد وبه قصد تنزل به ارتفاعات کمتر راهی میشویم.دلم می خواهد که از مسیر برگشت تا ابتدای منطقه سرشاخان هم برایت بگویم

ولی  بی قرار گفتن از بارانی ام که از ابتدای منطقه سرشاخان تا روستای لکبن تمام پیکرمان را شست و در گل وتگرگ  پیکرمان راجلای دوباره داد.

 فکر کن سه روز در سفر ودشت وکوه وخستگی هستی یک دفعه  با سرو صدای بسیار دوستت میدارم از راه میرسد ودیوانه وارشروع میکند به بوسیدن تمام صورتت صورتت را می پوشانی حمله میکند به شانه هایت شانه هایت را پنهان میکنی دیوانه است این باران به خدا. هر انچه که از باران به ذهنمان میرسد را فریاد میشویم یکی میخواند باااااااز بااااران با ترانه......یکی دیگر: ببار ای باران ببااااار  بر دلم گریه کن خون بببار. به سرخی لبای سرخ یاار/ یکی دیگر:  بارون بارونه/ زمینا تر میییشه/ گل نسا جونم/ کارا بهتر میشه..... وای که این ترانه توانسته یک مدت زیادی  مرا زنده نگه  دارد  مهیشکا/ الان هم  این باران/ این باران که مناظر عجیب سرشاخان دیوانه اش کرده بود  یا وزنی دوبرابر وزن خودمان وکوله پشتی هایمان ما را روانه روستای لکبن کرد. و  خودش مرده بود از خنده....

 وای که تمام این همه سختی و سخت نفس کشیدن به لحظه های معاشقه  با باران می ارزد مهیشکا ((حکایت بارانی است بی   قرار اینگونه که من دوستت میدارم/ پریشان حال وآشفته/ حکایت بارانی است بی قرار)) (چرا این آخرین بارم باشد؟ که این منظره واین اتفاق دیگر کجای لحظه های من عملی خواهد بود؟)  

 ساعت حدود 2  بود(فکر میکنم) رسیدیم به روستای لکبن ازاولین خانه ای که میبینیم می خواهیم که ما را در وردی مسقف خانه شان پناه دهند. قبول میشویم . پس از نیم ساعتی به سمت مسجد روستا برای خوردن نهار روانه میشویم.((خانم خانه بیرون امده سلام میدهیم. سلاو/ سر چاوو.))

ارتباط گرفتن ازادمهای روستا سخت بود. نزدیک خانم جوانی که مشغول باز کردن جوی ناودان خانه شان بود

رفتم وسلام دادم دخترش پشت او پنهان شد(ناری نامش بود) با اینکه  وجود تلویزیون ورسانه ها باید عامل قوی در یاد گرفتن زبان فارسی باشد ولی خانم فارسی هیچ بلد نبود. او کردی سوال میپرسید ومن فارسی طبق حدس خودم سوالش را جواب میدادم. وجوانهائی که روی پل وردی روستا ایستاده بودند وحرف میزدند ودید.

 این منظره را در اکثر روستاها  دیده ام. زنها به شدت مشغول کارکردن و مردها... ای بابا.

 بانک اذان عصر از مسجد بلند میشود وماهم کم کم فصد پیرانشهر میکنیم وراهی میشویم. به جز موذن دو یا سه نفر  برای خواندن نماز میایند .نشسته ام  جلوی در وردی مسجد پیر مردی می اید شروع به کردی حرف زدن میکند. می گویم من کردی بلد نیستم . خیلی جدی میگوید بلد نیستی؟کردی زبان خدا است ومی خندد(( یاد اغراق در نسبت دادن صدای خدا به صدای اندره بوچلی می  افتم وقتی که  برادرم با تعصب از این مسئله حرف میزد))

خدایا  اگر روز سوال وجواب سوال های شما کردی باشد من با حدس گمان خودم جواب خواهم  داد  ها...  گفته باشم.

لکبن را به قصد  پیرانشهر حدود ساعت5 (فکر میکنم) ترک کردیم و پیرانشهری که در یک خیابان آن خرید کردیم را نیز حدود ساعت30/8  ویا بیشتربه قصد  نقده ودعوت  خانواده آقای حلاج وداع گفتیم.

 از میهمان نوازی ومهربانی خانواده آقای حلاج و  غذاهای خوشمزه مادر عزیزشان با آن لباس وشال مظهر خانم های کرد ومیناهای عزیز ومادر چیا وتارا کوچولوو جناب آقای جلال حلاج و پسر چیلا چیلایش دیار کوچولو نهایت سپاس را داریم.

یکشنبه حدود ساعت11 ازخانواده اقای حلاج خداحافظی میکنیم . دیار با مهربانی های لادن خو گرفته وقت خداحافظی در ودیوار را به  هم میکوبد. ظاهرا مسئله دیار این بوده که میخواسته بداند چرا ماشینی که عمویش را برد او را نبرده است.

گریه نکن دیار!

دیارکم گریه نکن.

 تو بزرگ میشوی. بزرگتر وبه پذیرش این واقعیت تن خواهی داد که  زندگی ات بشود صحنه  آمدن ورفتن ماشینها وآدمهای بسیاری  که تو فکر میکنی که قولشان برای ماندن پیش تو ویا  بردنت  با خودشان واقعی است میروند و تو به خاطر بزگ بودنت سکوت خواهی کرد.(( گریه نکن لادن گلی:حالا که دیار کودک است و فراموش خواهد کرد. بزرگتر که میشود را بگو...))

 یه مهاباد میرویم واز بسکه این برنامه برنامه اخرمان است آیییی برای کوه خرید میکنیم. دیزی سرا نرفته بودیم که رفتیم. بعد از ظهر به زیارت همنوردان عزیزمان در کانون اواراز مهاباد میرویم.

 کاک فرید  ایستاده .

سلام کاک فرید . بیانه خانم و پسرشان کیان ونشتیمن(وطن) خانم را به ما معرفی میکند وبه داخل کانون دعوت میشویم.

پسری با تی شرت زرد با هیجان وبی قرار کفشهای صخره نوردی اش را میپوشد. بالا سرش ایستاده ام. یک لنگه کفشش را به من میدهد ومیگوید می دانی جنسش از چیست؟ می گویم نه! از لاستیک هواپیما. می خندم. با بی قراری بند کفش هایش را میبندد( میترسم که ناگهان پرواز کند) میگویم اسم شما چیست. میگوید:

_رزگار_ یعنی چی؟( رها شده. آزاد)  عجب اسم هائی دارید به خدا/ حس حسودی آدم را بر می انگیزد.از  این سوی دیوار میرود واز سقف آویزان میشود ومیپرد. چشمهای رزگار برق میزند.

 از پذیرائی ومهربانی کاک فرید  وپسرشان کیان که روز آخر تا خوابگاه تربیت بدنی امدند وبیانه خانم ونشتیمن خانم (آکام در بغل :پسرش بود. معنای اسمش امید  میشود) وهمسر محترمشان که برای دیدار ما به محل اسکان هم امدند  ومابقی مسئولین کانون که زحمت آمدن به کانون را برای دیدار ازما متقبل شدند کمال تشکر را داریم.

 یک شنبه شب / خوابگاه تربیت بدنی مهاباد/ اسحاق وعلی ومهدی وفاروق برای خرید بیرون رفته اند. اقا عمید فلوت میزند  وصدای سازش ما را که مشغول مرتب کردن کوله هایمان هستیم به راهرو میکشاند واشکمان را سرازیر میکند. کاک احمد می رود(با صورتی سوخته از پیاده روی این چند روز) بوخشا کاکه برای باری که از ما به دوش کشیدید وزحماتی که متقبل شدید.

خلاصه  جوجه کبابی و...(( ای بابا دکتر مهرداد جایتان سبز که نیستید ببینید عاقبت تدارکات سیالان را))

 دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت سر زدن به خانواده آقای حسین زاده  وعرض ادب وتشکر از زحماتشان ورجوع دوباره به بازار و وبازگشت به خوابگاه وخداحافظی از خوابگاه.

 عمید وشراره ووحید به خاطر بازگشت با اتوبوس  رفته اند وما ندیدیمشان((نفستان گرم/ خدایتان نگهدار))

 ساعت حدود30/2 فاروق(به قول خودش اقا فاروق) که در این چند روز برای هماهنگی وتدارک

 در  کوه وشهر وبازار بیش از صبر واندازه متقبل زحمت شد میرود... با خداحافظی وبی خداحافظی

(( تنت سالم ودلت خوش/ کاکه پیروز به))

 ما برمیگردیم به مراغه.

یعنی می خواستید از کباب بناب بگذریم؟

پیاده میشویم ونان داغ وکباب داغ میل میکنیم.  ساعت 10/4 است وساعت حرکت ما45/4. راه می افتیم

وراننده خیالمان را اسوده میکند که خواهیم رسید. ساعت 30/4 در خیابان های مراغه ایم.

ترافیک است.  ای بابا. دسته می برند وشربت میدهند وماشین های جلوی ما از خیر شربت نمیگزرند. راننده بوق می زند. کنار نمیروند. سعید پیاده میشود می دود. اسحاق پشت سر سعید با سرعت پیاده میشود و می دود. ما با سرعت میرویم وبه انها میرسیم. دوباره سوار میشوند از ترس جا ماندن  سعید با حالتی عصبی هی تکرار میکند نبینم پیاده شوید قامت ببندید نبینم پیاده شوید... وما سکوت کرده ایم. می رسیم روبروی راه آهن. اول از همه سعید پیاده میشود ومیدود وما هم... با انهمه بار وسایل(ای بابا)

با ده دقیقه تاخیر قطاررسیدیم و خودمان را پرت کردیم درون واگن 2... 

 ما دقیقا پشت سر راننده قطاریم . برایش دست تکان میدهیم واوهم. علی عکس میگیرد. علی عکس میگیرد. 

قطار میرود وراضیه  چند ساعتی میشود که از کنار پنجره قطار تکان نخورده است. کنارش  می روم. می ایستم. درون تونل فریاد میکشم. نگاهش میکنم. او اهل حرف زدن نیست...

......................................................................................................................................

 از کاک سعید ومی ترا خان هم کمال تشکر وسپاس ((دستتان خوش بی ))

  در پایان  برای مسئولین  محترم کانون کوهنوردی اوراز مهاباد(جناب آقای مصطفی حیدری رئیس هیات کوهنوردی و  جناب آقای امیر دمکری دبیر هیات وجناب آقای قادر دانشیار و  جناب آقای مصطفی یاهو از مشاوران هیات)   که البته به لحاظ سن وسال وبزرگواریشان وظیفه ما بود که خدمتشان برسیم ولی ایشان با بزرگمنشی پیش قدم شدند وبه دیدار ما در انجمن امدند  ارزوی سلامتی وپیروزی روز افزون داریم.

  

به قلم: لیلا عزیزخانی

برنامه پنج روزه در استان آذربایجان غربی

سلام به همه سیالانیها! همونطور که قبلا هم اشاره شده بود برنامه چند روزه اردیبهشت ماه انشا...یک برنامه پنج روزه در استان آذربایجان غربی خواهد بود. این برنامه از روز پنجشنبه ۲۳ اردبهشت شروع و تا روز دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ادامه پیدا خواهد کرد. (روز دوشنبه ۲۷ اردیبهشت تعطیل رسمیه!)

جهت هماهنگی برای حضور در برنامه میتونید حداکثر تا روز جمعه ۱۷ اردیبهشت از طریق تلفن یا ایمیل اقدام نمائید.

عکسهایی از برنامه یکروزه قله کلکچال

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

 جمعه دهم اردیبهشت(ارتفاعات کلک چال)

به همین سرعت وبه همین راحتی اردیبهشت از یک سوم خود گذشت. این خاصیت  ماه اردیبهشت است . گذشت/ گذشت/ گذشت.

جمعه دهم اردیبهشت یک هزار وسیصد وهشتاد و نه ما به تمامی در راه رفتن وقدم برداشتن گذشت.

 چراغهای تمام شهر خاموش بودند که ما از خانه های خود بیرون زدیم(30/5 صبح) ( رادیو محمود کریمی  ندبه میخواند سرم از یار/ سامونم از یار...) وچراغهای تمام شهر روشن بودند که ما به خانه هایمان بازگشتیم(30/11 شب)

قرار ما ساعت (15/6 میدان تجریش).(سید میثم اقا اسحاق زودتر ازهمه _من_ می ترا خانم آقا سعید واقای مرادی وبعد هم اقای میرزائی)

بعد از نرمش چند دقیقه ای  از مسیر گلاب دره به مقصد ارتفاعات کلکچال راهی شدیم.

ساعت حدود نه صبح بود  که ما دره های گلابدره را  که هیچ اشاره ای حتی از بوی گلاب در آنها نبود

در حالی که فوم عزیزم که همیشه از تنهائی وغربت  میترسید به نمیدانم کجای دره تبعید شد ترک کردیم.

 وبه سمت ارتفاعات بلندتر اوج گرفتیم. در یکی از همین بلندترینها آقای مرادی که بعد از مدتها به گروه پیوسته بود با صدائی بسیار رسا روح تمامی قدیمی های سیالان را مورد لطف قرار دادند.(کاااااااااااااتب_ یااااااسر_ سهییییییل_داوووووود....)

ساعت (50/9) به پناهگاه کلک چال که میزبان کوهنوردان بسیاری بود رسیدیم. صبحانه وحرکت به سمت قله. از معدود مسیر های هموار قله و گردنه  اگر چشم پوشی کنیم ما بقی مسیر سر بالائی بود.

یک استراحت 15 ددقیقه ای در گردنه و حرکت  درشیب(سربالائی. نفس. نفس . نفس)  عبور از جمعیت سنگها  وشیب( سر پائینی) ومسیر همواروشیب(سربالائی. نفس. نفس.نفس) و.... قلللههههههههههه(سومین صعود 89)

 ساعت حدود 3 بعد از ظهر از ارتفاعات قله نظاره گر  تاول های ورم کرده زمین تهران بودیم (ساختمان های بی قوراه وسر به فلک کشیده که وقتی از کنارشان  عبور میکنیم  در هیبت ارتفاعشان می مانیم ووقتی اوج میگیریم از حقارت ارتفاعشان متعجبیم.  تهران نفس ندارد مهیشکا) وبرف هائی که در نوک قله مثل یک حرف بی جا ویا محصول از رده خارج بازار از کنارشان عبور کردیم.

وقتی در قله بودیم آقا سعید گفت بچه ها قله اصلی این قله بغل دستی است یعنی تا اینجا اومدیم قله اصلی نریم؟مثل میهمانی که برای سر زدن به آشنائی به شهری میرود و از دلخوری اشنا های دیگر نگران  است.( با ولع واشتیاق بسیار با آقای مرادی از خاطرات کوه حرف میزنند. احساس میکنم مهلت داشته باشند به تمام قله های دور و بر سر  ی میزنند.)

یک تی ام حسابی وخواب در قله برای من خدا کنار گذاشته بود. یک هم صحبتی واستراحت برای اقای مرادی  ومیرزائی و وبلیط دعوت  برای نمایشی دیگر از ارتفاع برای می ترا وسعید ومیثم واسحاق. نیم ساعت بعد قصد بازگشت کردیم.

راه بازگشت را بدون وقفه ویک نفس همراه با مزه مزه کردن ریوس های سر راه سپری کردیم.

 ساعت 6 پناهگاه کلک چال پذیرای مجدد ماو تعداد انگشت شماری میهمان کوه بودن که البته آنها عاقلانه وبه سرعت از پناهندگی پناهگاه رهیدند و بازگشتند.

ساعت یک ربع یه هشت شب_ ما بودیم و پناهگاه کلک چال وبرچ  بالا بلند کلک چال( مثل قلعه هائی که در کودکی در کارتون ها میدیم وپر از قصه واسرار خاص بود)  خیره به ما وصدای بلند معاشقه کلاغها لابلای درختان.

 ابتدای مسیر بازگشت کلک چال به جمشیدیه را در مشایعت  نوری  که قصد رفتن کرده بود سپری کردیم و نگران رفتن کامل نور بودیم که منظره ای  از نمیدانم قتل عام؟ ویا هرس درختان دیدیم که چنان برقی از کله مان پراند که با همان برق تا  معلوم شدن چراغهای پارک جمشیدیه تاختیم.

یاد فیلمی می افتم  محصول سینمای فکر میکنم کشور چین که هفته پیش نمایش شد: با به دنیا آمدن یک کودک یک درخت به نام او وهم سن با او کاشته میشد ودر هفت سالگی جشن دوستی درخت وکودک برگزار میشد. ومقایسه/ مقایسه...

(( اصلا به من چه که درخت!

 وشما که در پس تان هیج جز تو

 تصویری از تناوب درخت

ربط پیدا میکند به چه؟

 به هر چه که اصلا

 بانو جایتان را بدهید از پیرزن به درخت

ودستتان که سر مرا درد میکند ای کاش

میگرفت در اغوش...))

تاریکی کامل_ صدای آب وصدای عصا های ما  وتمرکز وتوجه ما برای دیدن یک قدم جلوتر از خود.  ودعوت آقای میرزائی از گروه برای آهسته  قدم برداشتن ولذت بردن بیشتر از تماشای مناظر اطراف(بیهوده بود. بیهوده بود) 

ساعت 30/9  برعکس دیگران که برای خوردن آش رشته وبه دندان کشیدن بلال وخوردن بستنی وارد میشدند از درب ورودی جمشیدیه خارج شدیم. ساعت 10/10 تجریش/ خداحافظی/ واردیبهشتی که به زودی از تمام خود خواهد گذشت بدون اینکه...

 ((شعر از جعفر حسینی است))

به قلم: لیلا عزیزخانی

برنامه یکروزه جمعه ده اردیبهشت

سلام به همه سیالانیها! قرارمون اینکه هر ماه یک برنامه یکروزه داشته باشیم یکی هم چند روزه. انشا... تو اردیبهشت جمعه دهم برنامه یکروزه و از تاریخ ۲۲ تا ۲۷ برنامه پنج روزه خواهیم داشت. برنامه این هفته بنا به شرایط جوی و تعداد شرکت کنندگان یکی از قلل شمال تهران و یا منطقه ای در فشم خواهد بود لذا آخرین مهلت جهت اعلام حضور در برنامه روز سه شنبه ۷/۲ خواهد بود بعد از مشخص شدن نفرات جزئیات برنامه اعلام خواهد شد. (بنا به محدود بودن تعداد اولویت با کسانیکه زودتر خبر بدن.)

عکسهایی از برنامه قله شاه دژ

برای مشاهده عکسهای برنامه به ادامه مطلب مراجعه شود.

 

ادامه نوشته