برنامه های گروه در تیر ماه

سلام به همه بچه های سیالان. چند وقتی بود که به علت مشغله زیاد نتونستم هم پاسخ نظرات در پستهای قبلی رو بدم هم برنامه های گروه رو اعلام کنم.در همین جا از لیلا خانم به خاطر گزارش خیلی خوبشون و تمام کسانی که با نظراتشون با هم بودن رو حفظ می کنن تشکر و قدر دانی میکنم.

 توی تیر ماه دو روز تعطیلی داریم که هر دوشون شنبه هستند. ( ۵و ۱۹ تیر) برنامه چند روزه گروه انشا...  پنج شنبه هفدهم/جمعه هیجدهم و شنبه نوزدهم تیر ماه یکی از قلل یا مناطق زیبای البرز مرکزی خواهد بود. برای تعطیلی شنبه ۵تیر نیز هفته بعد یک برنامه یکروزه (جمعه ۴ تیر )و یا دو روزه در همین تاریخ خواهیم داشت که این برنامه هم بنا به تعداد و شرایط یکی از قله های شمال تهران (یکروزه) و یا یک برنامه شب مانی (دو روزه) خواهیم داشت. از اونجا که  یکی از ملاکهای انتخاب نوع برنامه تعداد  افراد شرکت کننده در برنامه است اگه تصمیم دارید و میتونید توی هر کدوم از برنامه  ها باشین از طریق وبلاگ/ایمیل و یا تلفن خبر دهید.

عکسهایی از برنامه شوی

برای دیدن عکسهای بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود.

ادامه نوشته

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم/ نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

ساعت 12 شب چهارشنبه دوازدهم خرداد يك هزارو سيصد وهشتاد ونه است. 

  رئيس قطار تهران به انديمشك جناب آقاي ستايش با قدي بلند وبا پرستيز بسيار بي سيم به دست وبا سرعت  راه رو هاي قطار را طي ميكند. آقا حجت جلوتر از ايشان زحمت دستهايشان را براي باز كردن در هاي سالن به دوش ميكشند .آقا اسحاق مثل  كودكان دست فروش  سر چهار راه ها چسبيده به رئيس ودنبالش مي رود آقا سعيد از دور نتايج مذاكره را مديريت ميكند . چهار تا كله به نام هاي ليلا_ مهشيد_مي ترا_هدي از  گوشه در كوپه 2 دو واگن 3 حاصل گفتگو  را بررسي كنان غش كرده اند از خنده... راستي شما آنشب تا كدام واگن دنبال رئيس رفتيد ؟

 ماجرا از اين قرار بود كه  گروه دوازده نفري سيالان( سرپرست:سعيد افروزي_ميترا حاتمي_حجت طرازي_مرجان آرامي_ معصومه آرامي_سيد اسحاق نجيبي_علي قاسمي_مهدي ميرزائي_هدي چيني فروشان_سيد ميثم هاشمي_مهشيد هاشمی وليلا عزيزخاني) بعد برگزاري جشن روز زن  كه با كيك بسيار زيبائي كه به سفارش سرپرست جناب آقاي نجيبي زحمت تهيه ووحملش را كشيده بودند وبا ابراز احساسات وخوش ذوقي ولب هاي خندان  آقاي ملكي از كارمندان قطار وصوت وكف بچه ها به صورتي خارج از انتظار به تمام خانم هاي گروه تقديم شد . به مشورت نشست كه:

 طبق بررسي ها وپيگيري هاي تلفني بسياري كه  مي ترا خانم و آقا سعيد قبل از برنامه با سرپرستان ايستگاه اي مختلف ومسئولين راه هاي منتهي به مقصد تعريف شده برنامه(آبشار شوي(به كسر شين)) انجام داده بودند(تمامش در برگه اي توسط ميترا ثبت شده بود) نزديكترين ايستگاهي كه زحمت سوار شدن مجدد در قطا رهاي محلي(هرگز چنين چيزي را نمي دانستم كه روستاهائي با جمعيت كم  وجود دارد كه تنها راه ارتباطي شان قطارهاي  محلي مي باشد كه در زمان مشخص وبدون  زمان توقف بسيار حركت ميكنند. روحت شاد رضا خان كه آدمها وسرمايه وامكاناتت را براي خدمت به اين نوع زندگي به كار گرفتي) را از دوشمان بر ميدارد ايستگاه تله زنگ است كه قطار در آن ايستگاه توقف ندارد. وگرنه كه بايد در ايستگاه سپيد دشت پياده شويم ومقصد سفررا جاي ديگري تعريف كنيم و وانتخاب هر مسير ديگري از انديمشك به آبشار با زمان در اختيار ما همخواني نخواهد داشت.

نتيجه  اين شدكه  اول: دست ياريمان را ملتمسانه به سوي رئيس واستفاده از اختياراتش دراز كرده وعاجزانه از او براي توقف در  ايستگاه تله زنگ  مساعدت بطلبيم.  دوم: اتنخاب سپيد دشت وتغيير مقصد به  فتح يكي از قله هاي منطقه.

 برادران مسئول صحبت با رئيس  با چهره خواستگاراني  كه هنوز جواب قطعي((بله: قبول)را نشنيده اند بازگشتند . رئيس گفته بود: اگر توانستم هماهنگ كنم به شما خبر ميدهم.(البته كه هميشه حق با رئيس است).اين بلاتكليفي اجازه درست وپيمان خواب را به بچه ها نداد.

 بعد از نماز صبح كه قطار توقف كرد ما آماده بوديم براي مشخص شدن تكليف. بالاخره رئيس مهربان جواب اوكي را دادند . وقرار شد كه قطاردر ايستگاه تله زنگ براي گروه سيالان يك توقف كوتاه( تاكيد ميكنم: كوتاه) داشته باشد.

 ساعت حدود 30/5 صبح پنج شنبه است. ما باخانه هاي روي دوشمان نزديك اولين در خروجي كوپه مان ايستاده ايم كه به محض توقف در كمترين زمان پياده شويم.(( مناظر خالي از روح وكوه هاي به شدت وحشي ورودهائي به رنگ آهك كه از شيشه قطار به چشم ميخورد . خوف انگيز است. مي ترا ميگويد: براي همهاهنگي كه تماس گرفته بودم به مسئول ايستگاه گفتم اگر سرعت قطار را هم كمي كم كنيد ما در ايستگاه تله زنگ از قطار ميپريم وآن آقا حسابي از اين حرف تعجب كرده بود وخنديده بود(جاي تعجب داشت: فقط ريل راه آهن ودره  ورود به رنگ آهك. جاي مناسبي بود براي خود كشي) همين حرف را آقاي ميرزائي به پليس قطار هم گفت واو با چهره اي خشن به اين جمله اعتراض كرد.(آخر آدم با يك آدم مسلح شوخي ميكند برادر؟آن هم وقتي روبرويش ايستاده اي؟ حالا پشت تلفن ميتواني تلفن را بگذاري وفرار كني .) گفته بود كه منطقه اي كه ميرويد راهزن هم دارد. پول وطلا با خود نياوريد.))

 قطار ايستاد وما به سرعت پياده شديم. پليس به آرامي در گوش اسحاق ميگويد مواظب باشيد يك زنداني هم از زندان فرار كرده در منطقه است.

چه شوووود!؟ مفهوم هتل بودن برنامه را هم فهميديم.

آقاي ملكي برايمان دست تكان ميدهد وميخندد. مثل آدمي كه خيلي دلش برايمان تنگ خواهد شد. نگاهمان ميكند . اسحاق ميدود تا كنار دري كه رئيس ايستاده بااو دست ميدهد  وقطار ميرود...

عجب فضاي سنگيني دارد اين منطقه. ادمهاي به اصطلاح روستا( خيلي تعداد خانه هايشان كم بود) براي حركت با قطار محلي به ايستگاه آمده اند.

پسرهاي جوان تيپ كرده  وسيگار به دست ومردهائي با شلوار بسيار گشاد وخانمها با چادر مشكي . قطار آمده  ايستاده ومسئول ايستگاه مدام تكرار ميكند كه  قطار محلي حركت/  قطار محلي حركت... بعضي از جوانها سوار نميشوند طول ايستگاه را باژست قدم ميزنند. همينكه قطار شروع به حركت ميكند ميپپرند روي پله.عجب! (وقتي كه زندگي ا ت خالي از هيجان است ...)

 تدارك صبحانه با نان محلي خمير ورنگ كدر آرد وتخم مرغ و تقسيم وسايل در كوله پشتي ها...

ساعت حدود هفت بود فكر ميكنم كه شروع به حركت كرديم دو نفر با تجهيزات وتيپ كوهنوردي در ايستگاه اند .ظاهرا قصد ايشان هم آبشار است.

مربي درجه دو كوهنوردي واين دفعه ششم است كه به آبشار ميروند. ميخواسته اند كه دو روزي تنها باشند. گروه چهل نفره اش را جائي فرستاده وخودش مي خواسته كه تنها باشد.  اينگونه استرس  مسير يابي سرپرست كمتر خواهد شد . چه خوب! از اومي پرسم شش بار ديدن يا آبشار چه لطفي دارد؟ ميگويد بايد آبشار را ببينيد من چهل وشش ابشار در ايران رفته ام واين بين همه تك است.(راستي ايران كلا چند آبشار دارد؟)

از مناظر سر راه  رودخانه به رنگ اهك( فرض كن جاي دهان وچشمها روي صورت انسان عوض شود) اين حس من بود وقتي جاي رنگ آب با رنگ آهك عوض شده بود. نگاهش نميكردم. عبور از ايستگاه وخط راه آهن(بايد با سرعت ميگذشتيم) يك سراشيبي ومسير صاف ووسيع وبعد باريكه اي كه از يك طرف به كوه واز سمت ديگر به  دره ورودخانه ختم ميشد. خشك وخشن وحشي وداغ وتلخ. بعد حدود يك ساعت رسيديم به آبشاركي با آب كمي سرد. ادامه داديم ورسيديم به قبرستان روستا(بيچاره مرده ها... بعيد ميدانم در اين هوا  و اين همه مسافت كسي براي احوالپرسي از مرده اي وقت بگذارد) ومسير شكل جدي تري به خود گرفت به طوري كه آرزو ميكردم ازراهزنها وآن زنداني فراري خبري شود حداقل  كمي بياستيم. گرچه در ايستادن وتوقف هم لطفي نبود وقتي كه نه سايه اي بود ونه آبي وآفتاب بدون هيچ انعطافي به قصد سوزاندنت مي تابيد(چرا تمام شعر ها براي خورشيد خانم است وكسي براي لطف حضور سايه حرفي نزده است؟) چقدر اين سايه نقش مهمي داشته ومن نميديدم... آب هاي درون كوله پشتي يمان اماده اند براي  دم كردن چاي. شربت خاكشير وبهارنارنجي كه مادرم با اصرار در كوله ام گذاشته بوي استفراق گرفته... شكلات  ها ذوب شد هاند.كوله پشتي هااز شدت گرما غش كرده اند وشده اند جنازه روي دوشمان... علي رغم ضدآفتاب هاي بسياري كه زده ايم با عينك وكلاه وهمه اينها آفتاب پوست صورتمان را  مي سوزاند. خدايا ما  را ببخش. ما را به خاطر تمام كفر نعمت هائي كه كرده ايم ببخش. خدايا تورا شكر به خاطر تمام نعمت هائي كه به ما داده اي وتمام نعمت هائي كه نداده اي واصلا نميخواهي بدهي... من هيچ هيچم آن همه منم منم  بیهوده بوده است.

 راه خشك وخشن وداغ  وآهني كوه را ادامه ميدهيم. علي ميگويد در اين يازده سال كوهنوردي هواي كوه را اينگونه نديده بودم. از دور دره  اي ورودخانه اي  واب رواني .(ساعت حدود يازده فكر ميكنم) عماد كه انگار خودش هم از ديدن رودخانه نا  اميد بوده زودتر رسيده  ورفته درون آب هي صوت ميزند وعلامت ميدهد. 

ما هم با خوشحالي به سمت دره پائين ميرويم.بدون فوت وقت با لباس درون آب ميرويم و هي اب ميخوريم وبه سر وصورتمان مي پاشيم( يعني  تشنگي كودك سه ساله اي كه با پاي برهنه ادامه راه رفتنش روي خاك به نوازش تازيانه و گم شدن درون خرابه هاي شام وديدن سر پدر روي نيزه ختم ميشود ونه آب تني و خوردن كمپوت آناناس  از چه جنسي بوده است؟) از امام حسينم گله دارم. مهيشكا...گله دارم.

 خلاصه كه زندگي شيرين ميشود وما دوباره به راه مي افتيم. كمي بالاتر خانواده آقاي رضائي درون  خانه بدون مرز وحصار وتفكيك حياط از آشپزخانه و  پذيراني و اتاق خواب بدون هيچ دري نشسته اند وبا ديدن ما آقا وخانم خانه( با گيسهائي از دو سوي سرش آويزان_پيراهن بلند ولبهائي خندان ومهرباني بسيار) به استقبال ميايند. فرشي كه كنار درخت پهن شده است و متكاهاي ساندويچي كه روكش گلدوزي دارند به عنوان تكيه گاه  قرار داده شده اند.  برايمان دوغ مي آوردند و دلشان براي خانم هاي گروه ميسوزد وبا ديدن هر كداممان با كوله مي پرسد سخت نيست؟ سنگين نيست؟ آن سوتر در فاصله كمي از اين اتاقشان با يك ستون از درخت اتاق ديگري با دوستون از درخت است. اتاق هاي بي سقف اتاق هاي بي مرز ... يك خانم جوان كه جواب سلام نميدهد وفقط نگاه ميكند دو كودك كنار او نشسته اند مثل  اينكه پشت خاكريز سنگر گرفته باشند بشت تكيه گاهي از وسايل نشسته اند ويك بره را هم روي اين تكيه گاه قرار داده اند. وگله گوسفندان هم در فاصله كمي از  اين ها مشغول پذيرائي از خود  مي باشند.

مهشيد يك بسته بيسكويت پتي بور بزرگ ميدهد به پسر بچه! خانم جوان بيشتر از بچه ها خوشحال ميشود. خانم رضائي برايمان كشك هم مي اورد.

ميگويد كه روغن محلي هم داريم. بسيار خانم با تدبير وبا هوشي به نظر ميرسيد.

وقت خداحافظي  وتشكر با يقين كامل ميگويد ما عشاير جايمان بهشت است. ما مثل  شهرستاني ها نيستيم كه در خانه يمان به روي ميهمان بسته باشد. (ياد آن پير مرد كرد مي افتم كه ميگفت زبان خدا كردي است).

فكر ميكنم  طبق  اين طبقه بندي جاي  ما جزء پست ترين طبقات وخوشه های جهنم خواهيم بود.مخصوصا كه كردي  هم بلد نيستيم با خدا وارد مذاكره شويم.

 بعد خداحافظي از ايشان ادامه ميدهيم و وطبق تشخيص راه بلد اوج ميگيريم در ارتفاع/ بعد آفتاب سوزان وهواي داغ چشممان به جمال سر بالائي روشن. از نفس مي افتيم تا به نيمچه سايه اكي زير يك تخته سنگ ميرسيم. سرپرست  در فكر  است(حال بچه هائي را كه به نظر خسته ترند تك تك ميپرسد) راه بلد خيلي جلوتر از ما ميرود. به سمت پائين سرازير ميشويم .يك سراشيبي ودوباره مسير مستقيم.  آقاي ميرزائي از سرپرست قول ميگيرد كه تني ديگر به آب بزند پس از حدود چهل وپنج دقيقه ديگر از مسير منحرف ميشويم وسرازير ميشويم يه سمت آب.  بي وقفه وبه تعداد ثانيه هائي كه ميگذرد آب مي ريزم روي سرم ولباسم وكلاهم وصورتم ميترا وهدي وآقاي ميرزائي درون آب ميروند.  كمي بالاتر از ما راه بلد ها هم از شدت خستگي افقي شده اند. به آنها ملحق ميشويم ومي رويم براي ادامه راهي كه از ساعت هفت صبح شش هفت ساعت بعد قرار بوده برسيم وبرنامه هم قرار بوده هتل باشد. سرپرست از عماد ميپرسد اين راه كه به سختي آمديم از همان كنار رودخانه هم راه داشت كه... پاسخ اين بود: امروز را پستي وبلندي ميرويم فردا  از مسير ساده بازميگرديم.  ادامه ميدهيم  ودر همین لحظات هدی میگوید حیف است که یادی از دکتر مرادی در میان نباشد و دسته جمعی داغی وحرارت و خشکی مناظر اطراف را با ذکر نام ایشان سهیم میشویم.

در كمتر از هفت دقيقه رطوبت لباسهايمان  خشك ميشود ادامه ميدهيم  و اين راه تمامي ندارد. واين راه پاستيلي هي كش مي آيد. گرما امانمان را بريده . بالا ميرويم پايين مي اييم. توگوئي هدف اين برنامه انجام رسالتمان در برابر پستي بلند هاي ارتفاعات  داغ وسوزان  بوده نه ابشار...  سرپرست مدام ميپرسد عماد چقدر ديگر به آب ميرسيم. ميرسيم/ ميرسيم وبه سرعت ميرود ما هم پشت سر او...

   درون باغ اناري رفته وبه دنبال آب نويد پيدا كردن آب را فرياد ميشود.(تصور كن آب باريكه هايي كه درون باغها در جريانند ) اين منظورش  بود.

 ما كه در اين شرايط فقط به سايه وتوقف وحالا آب با هر كيفيتي راضي بوديم  با سرعت  دنبالش بوديم.   كوله پشتي عزيز ونوام را بگو آورده بودم با يك برنامه هتل آشنا شود وبهش گفته بودم كه اين تمرينه ومسابقه بعدا/ راه به راه مورد اصابت حمله تيغ هاي درختان انار بود. بعضي جاها مجبور به نشسته حركت كردن بوديم.

 خلاصه كه ايستاديم  براي نهار(حدود ساعت پنج: فكر ميكنم) چه آبي! شدت جريانش اينگونه كه: زمان لازم براي پر كردن يك بطري:حداقل ده دقيقه رنگ:زرد... بي خيال. نهار توسط ميترا وهدي آماده شد.   ما به خواب رفتيم واز سر وصداي رفت وآمد و خوشحالي واستقبال شگرف مورچه ها از بادامهاي درون  جيبم كه به طمع آذوقه درون روسري وجيب وپيكر خسته ام اتوبان ساخته بودند بلند شدم. خستگي زمان زيادي از ما براي صرف نهار گرفت. از دو راه بلد هم خبري نبود... خلاصه پس از صرف نهار وخواندن نماز قصد ادامه مسير را كرديم. تشخيص عماد بريك ساعت ديگر بود.

 در فاصله نيم ساعتي از ما آبهاي روان در مسير هاي سيمان كشي شده وتميز با شدت وخنكاي بسيار در جريان بودند. خدايا يعني كسي كه بار ششم است كه اين مسير را ميرود. اين ر ا نميدانست؟ يك كلمه: نميدانم. آيا به زبان آوردن اين كلمه تا بدين حد براي بعضي ها سخت است؟

 من دقيقا پشت سر عماد ميروم. ميپرسم دوستتان چه شد؟ ميگويد نميدانم. حالا درآبشار  ميبينمش. ميگويد كه من با يك گروه چهل نفره بايد ميرفتم ولي خواستم كه تنها باشم.با اين دوستم همهانگ كردم كه با من بيايد.  آدم كه تنها است راحت است. بالا كه برسد خودش است وخودش ولي اينگونه حالا كه بالا برسيم بايد هواي شما را داشته باشم.  میرسیم به خانه ای که پیرزنی بدون گیسوان بافته

نظاره گر مااست. سلام میدهیم ومی آید طرفمان. به عماد میگوید تر وخدا چرا میگذارید این دخترها این بارهای سنگین را بردارند(منظورش کوله مان است) میپرسد که کجا میرویم. دعوت به خوردن نان وآبمان میکند. تشکر میکنیم ونه یک بار نه دوبار نه ده بار قسممان میدهد که رفتید آبشار مواظب خودتان باشید. همین دوروز پیش دو نفر غرق شدند. قول میدهیم که غرق نشویم وخداحافظی میکنیم.

ما میرویم وصدای آواز پیرزن در فضا منعکس میشود(ناز نفست قناری)

به هر حال ادامه ميدهيم.  مي رسيم به آبگيري محصور درتخته سنگهاي عظيم. زيبا است. عماد ميگويد از بالا بايد برويم(راهي سخت وپر  خطر)

احمد كه از عماد جدا شده بوده وپيرهنش را در آورده بسته دور گردنش پائين تخته سنگها صوت ميزند كه از پائين راحت تر  است.

با سختي وزحمت بسيار ميرويم پائين آنسوي تخته سنگها. چهار نفر اول ميروند. سرپرست سرك ميكشد اينكه راه ندارد. نشسته روي سنگ وبا خونسردي مي گويد من يكبار از اين مسير نيم ساعته به آبشار رسيده ام.سعيد ميگويد: خوب راهش كو؟  نگاه ميكند. (انگار خيابان هاي تهران است كه  امروز يك مسير باز است و فردا بسته) خوب كو راه؟ نگاه ميكند. عماد ميگويد راهش همين است كه من گفتم. بالا برويم(عجب خدايا! عجب) دوباره برميگرديم. از تخته سنگها عبور مبكنيم. بند كوله پشتي سيد ميثم پاره ميشود وتعادلش  در يك آن بهم ميريزدمن پشت سرشان بودم.با خونسردي ايشان اوضاع مرتب ميشود (رنگ چهره مهشيد را وقتي آن صحنه را تداعي ميكرد وهنگام تعريف با سرعت ماوقع از نيمه گفت واي وادامه نداد را فراموش نميكنم)

  يادم نمي آيد در هيچ برنامه اي ريسك عبور از چنين مسيري را  آقا سعيد به عهده گرفته باشد.يك بار در حدود ده دقيقه در دره اشكفت زرد بوديم كه بلافاصله تغيير مسير داديم ويكبار هم درمسير طالقان تنكابن در همين زمان كم.

دره كه درونش تخته سنگهاي بزرگ است. اينسو كوه وجاي فقط يك پا آن هم به صورت اريب وپشت سر هم. سعيد مي پرسد عماد چقدر از مسير اينگونه هاست؟ ميگويد فقط همين است وميرود. خطرش زياد است. ميترا به سعيد گوشزد ميكند سعيد خطرناك است . سعيد دوباره عماد را صدا ميزند

 چقدر ديگر راه است تا كنار كابلها نيم ساعت  سعيد ميگويد اگر بلد نيستي بگو بلد نيستم(عصبي ميشود: نگو بلد نيستي وبالا ميرود... ميترا ميگويد سعيد خودت برو ادامه مسير راببين كدام يكي از زمانها وتشخيص هايي كه تا به حال داده درست بوده دارد غروب ميشود. ادامه مسير اينگونه در تاريكي يعني مرگ. جان بچه ها را در خطر نينداز. سعيد بالا ميرود ودوباره برميگردد.  بقيه بچه ها هم   هر كدام يك لبه از پرتگاهند. مي آيند ومي رسند به جاي عريضتري كه ما ايستاده ايم ولي همچنان ادامه پرتگاه است. از بعضي از بچه ها مشورت ميخواهد وراي گيري ميكنيم. كه:

 ما نبايد اعتماد ميكرديم. اطلاعاتي كه تا به حال داشتيم درست نبوده و بعد از اين هم ممكن است نباشد.اگر حرف عماد هم درست باشد ما به غروب آبشار ميرسيم و وبه دليل لزوم بازگشتمان تا ساعت دو فردا به ايستگاه رآه آهن  صبح خيلي زود بايد برگرديم. بنابر اين منطقي اين است كه:

دللللللتاااااااااااااااان براي ما بسوزد.  بعد از راي گيري ما دوباره راه دهشت بار پرتگاه را كه از رفتنش سختر بود برگشتيم.

خلاصه كه جانم برايتان بگويد كه ما برگشتيم و براي تسلا وخنك شدن دلمان   با لباسهاي تنمان مستقيم رفتيم درون آبگير وآيييييي فرياد كشيييديم... علی از این تخته سنگ به آن تخته سنگ میپرد

 شیرجه میزند به اشکال وژستهای مختلف.

 عماد  واحمد هم بدون خداحافظي رفتند كه رفتند...

 مسير را در خلاف جهت بازگشتيم و چادرهايمان را در زمينهاي مسطح كنار رود روان علم كرديم. علي واسحاق به روستا رفته ودو مرغ سياه بيچاره را با سر هاي آويزان  خريداري كردند(عجل هر مرغي يك روز ميرسد. ما دوازده نفر رفته بوديم كه بعد از يك روز كامل پياده روي زير آفتاب داغ در پستي وبلندي ها عجل اين دو مرغ بدبخت باشيم)آتشي وآبگوشت مرغي و تاريكي مطلق وآسمان پر از ستاره وگرماي هوا كه ادامه داشت... بحث فلسفي موجود از بركت وجود جناب ميرزائي ( كه انشالله الان به منزل رسيده اند و سختي وتشنگي راه مرتفع شده است) و سعادت كسب فيض ودرك  محضر اقا حجت  توسط سیداسحاق كه از مريدان ايشان گرديدند. و ساعت حدود يك وسي دقيقه خواب_مرجان ومعصومه زودتر خوابیده بودندوآقا حجت که ظاهرا نتوانستنه بودند بخوابند ومابقی به خواب رفتیم. بدون لباس گرم.بدون كيسه خواب.  تجربه يك خواب متفاوت درون كوه... براي اولين بار تا صبح وبدون بيدار شدن از خواب خوابيدم.

جمعه ساعت شش صبح بیدار باش. باید مسیر طی شده دیروز را بدون اتلاف وقت بازگردیم طوری که تا ساعت حداکثر 30/2 در ایستگاه تله زنگ  باشیم برای وصل شدن به  ایستگاه  و قطاری که ما را به قطار اندیمشک به تهران وصل میکند. صبحانه وجمع کردن وسایل. پیرزن دیروز که نگران غرق شدنمان بود آمده ومثل  صاحبخانه ای که نگران برهم خوردن نظم خانه اش است  هیزم های کنار آتش را مرتب میکند ووسایل مربوط به ما را به تشخیص خودش درون آشغالها جای میدهد و از ما نان میخواهد و بیسکوئیت که هدی به اوداد با را با اکراه ورانداز میکند . ومدام غرغر میکند.

 خلاصه که:

با شادی وبگو بخند وبه راحتی آب خوردن  مسیری که در سه ساعت  راه رفته بودیم در یک ساعت بازگشتیم. خوشحال وراضی از شرایط راه برگشتمان مدام برنامه ریزی میکنیم که اگر همینطور خوب راه برویم فرصت میکنیم که دوباره درون ابگیر دیروز از خجالت رنجی که بر پیکرمان رسانده ایم در بیائیم.(عماد مرگی به ما داده بود که به تب راضی بودیم)

  مسیر هموار ومستقیم ووسیع ونزدیک به آب  اصلا نیازی به طی کردن کوهها وسربالائی های دیروز نبود. برمیگردیم به خانه بی مرز وحصار آقای رضائی... دویاره با خوشحالی به استقبالمان می آیند. دوباره برایمان دوغ میاورند .بچه ها  درخواست خرید کشک وروغن محلی دارند.برایمان میاورند.(ظریفترین وعمیقترین نکات فروشندگی موفق در وجود این زن است. دقیقا آنچه که  اصل اساسی ادامه تعاملات بین ادمها است در رفتار ایشان است که در دورههای مدیریت فروش وکتابهای برایان تریسی و پیتر دراکر وجزوه ها وکارگاههای فروش عرضه میشود. استقبال وپذیرائی وچهره خندان و واعتماد به نفس موجود بدون چشمداشت سر گرفتن معامله ای(برخورد دیروز ایشان) صحبت واعلام قیمت وفروش محصول(تعامل امروز ) و اصرار ایشان برای  پر کردن بطری های ما با دوغ محلی بدون مزد(دادن تسهیلات به مشتری بیش از آنچه که توافق شده دروفاداری وتعهد ایشان به سیستم بسیار مهم است) وقتی که داشتیم برمی گشتیم هم دوید سمت  مخزن کشکها و دوباره به نفرات آخرنفری یک کشک داد.(جای انگشت رویش است) در برابر اصرار میترا وسعبد برای گرفتن پول دوغ ها  دستهایش را به سوی آسمان گرفته بود وتکرار میکرد راضی ایم حلال خوشت باشه... حرفش تعارف نبود یه جمله از ته دل بود.

بر میگردیم به محل آبگیر دیروز و عقده وقت وزمان وخستگی  ونرسیدن به  مقصد را در شناور بودن درون آب تهی میکنیم. 

 ادامه  ماجرا را وضو بگیر و نیتت را خالص کن ویک بسته کامل دستمال کاغذی در دست بگیر که میبرمت به تشنگی... وله له زدن.

 اگر به قطار ساعت30/2 نمیرسیدیم جا  میماندیم  وبه برکت مرخصی های وقت وبیوقتمان اخراجمان قطعی بود. برای همین تمام تمرکزمان را رو ی راه رفتن بدون استراحت گذاشتیم.  

زیر پایمان زمین داغ  ایستاده بود وبالای سرمان آفتاب با خنجرهای تیز وداغ وسوزان نوازشمان میکرد. تلاش ما برای کم رنگ کردن این شرایط سخت با اواز وبگو بخند تا چند قدمی قبرستان دیروز ادامه داشت وبعد از  قبرستان با خساست بیشتر نفس ها و لبهایمان را خرج حرف زدن واواز  خواندن کردیم( البته به جز علی که  لطیفه هایش را مدام تکرار میکند وآنقدر خوش شانس است که هر برنامه هم یک عضو جدید داریم که خنده هایش میشود مشوق  اصلی توهمات علی) عکس میگیرد وحرف میزند... حرف میزند وعکس میگیرد...

از نیمچه رودهائی که در مسیر هستندبا یک توقف چند ثانیه ای عبور میکنیم. میترا وسعید  میتازند.  وتمامان را دنبال خود میکشند. دوباره بطری های آبمان داغ کردهاند. چاره ای جز خوردنشان نداریم.

 سعید چند بار فریاد میشود... برس/ برس...  هدی از من میخواهد که به سعید بگویم بعضی از بچه ها جا مانده اند. فکر میکنم ومیگویم هدی فایده ای ندارد.  قبول نخواهد کرد که بیاستیم.(بعدا همه قبول داشتند که اگر می ایستادیم دیگر نمیتوانستیم ادامه دهیم)  هیچ سایه ای نیست. هیچ سایه ای... ومن احساس میکنم که روی آهن داغ راه میروم...(( نمیتوانیم ادامه دهیم))

باید ادامه دهیم)) احساس میکنم که دیگر مغزم از کار افتاده وپاهایم مستقل از خودشان راه میروند. میترا جلوتر ازهمه میرود...( گفت که این سخترین برنامه بود که در این صدو چند برنامه...)

از سید میثم می خواهم که از کوله ام بطری دیگری به من بدهد میگوید نایست  تو حرکت کن من بطری را برایت در میاورم(گفت که اگر می ایستاتیم دیگر تمام بود)... این را ه تمام نمیشد.

رسیده ایم به رودخانه با آب به رنگ آهک. هی در ذهنم تداعی میکنم که دیروز بعد از این مسیر چقدر راه آمده بو.دیم؟ مغزم خوابیده... مرجان میگوید حین حرکت وتشنگی وخستگی در این شرایط عجیب خوابم میامد...

 هربار که اب می خورم به خودم گوشزد میکنم کم/ ما بقی را نگهدار... تکرار ذکر یا لطیف میترا  میگفته یا حسین... ومیسوخته... میسوزانتم.( از امام حسینم شاکی ام مهیشکا....)

 رسیده ایم به سر بالائی آخر و ایستگاه قطاررا میبینیم. سید میثم جلوتر میرو د یک بطری آب برایمان بگیرد... این سربالائی چند هزار متر بود؟ تمام نمیشد...به آهن های داغ ریل راه اهن که با ایستگاه

پانزده دقیقه فاصله دارد( این آب یخ که به کداممان  کمی رسید.... وای/ وای/ نمیتوانم عاشورا را.... وای)

 اسحاق با دوکوله پشتی به دوش می آید. علی عکس میگیرد... سعید تاکید میکند که راه بیافتیم.

(( ادامه میدهیم))

 ادامه میدهیم از روی پلی که ریل را ه آهن ازآن رد میشود عبور میکنیم (سعید تاکید میکند با سرعت. قطار در همین زمان عبور خواهد کرد واز اسحاق میخواهد که زودتر برود به ایستگاه برسد.

میرسیم به ایستگاه مسافری که زیر دو درخت ایستگاه زیر انداز انداخته بود سریع بلند میشود و ما پخش میشویم روی آن هر چه آب دارد به مامی دهد خود مسئول ایستگاه پارچ آب به دست میاید وباید سریع بلند شویم که این قطار که تا چند دقیه بعد می اید  توقف چندانی نخواهد داشت. از این سوی ریل راه آهن باید به آن سو برویم علی عکس میگیرد/ علی عکس میگیرد...

 قطار میاید وسوار میشویم . انبوه جمعیت که در راهر وها در حرکتند  . راه رو تنگ وخفه مملو از بوی سیگار که به اندازه عبور با کوله پشتی هایمان جا ندارد. مسافرین بعضی از کوپه ها مثل اینکه موجود فضائی دیده اند به آدم نگاه میکنند. ایستاده بیرون در کوپه اش . میگویم آقا ممکنه برید داخل ما رد شیم. به من نگاه میکند ونمیرود. این اتفاق در سه مورد تکرار شد. تمامشان کر بودند؟

در جلوی یکی از کوپه ها به غیر از نفری که از جلوی در برای عبور ما تکان نمیخورد. آدم نمای دیگری هست که از کنار در پایش را به  راهرو متمایل کرده برای آزار کسی که رد میشود( حیوان انسان نما/ حیف نام حیوان که نام پست ترینشان هم برای دم وبازدم کثیفی که در فضا میپراکنی زیادی است... حیف از نام حیوان برای زباله ای مثل تو که به اتش کشیدنت هم فضای تنفس دیگران را سیاه خواهد کرد)پسری که سیگار به دست میخواهد رد بشود. میترا فریاد میشود سیگارت رو خاموش کن!و  صدای می ترا بغض دارد... گونه هایش می لرزد(میزنم به میترا/ حرص نخور).پسرک فهم ندارد. خیره ایستاده نگاه میکند وسیگار میکشد.

بالاخره درون یکی از راهروها مینشینیم. خانمی که خودش هم صندلی ندارد جایئ که در راهرو برای خود وپسرش مهیا کرده به ما میدهد  واز یک بطری شربتی از بهشت برایمان تعارف میکند.

 علی عکس میگیرد... علی عکس میگیرد...

  خدایا  حکمت این سفر چه بود؟  سه سال یعنی فقط دو ماه بزرگتر از  چشمهای بی نهایت درشت ولبهای خندان برادر زاده ام آبتین آقا! که وقتی بعد از دو دور دویدن در یک اتاق تشنه میشود وآب میخواهد از شش جهت برایش میدویم واوبه اندازه اوردن ظرف آب وخالی کردن در لیوان طاقت ندارد هی تکرار میکند آب/ آب میخوام/ عمه آب... آب.... سه سال یعنی خیلی  کم...

پدر ها ومادرها! ترا به خدا/ ترا به مذهب وشرافتتان قسم پیش آنکه نفر سومی را از میان خودتان به زمین عرضه کنید واورا آواره دشت وبیابان واین زندگی کنید. تکلیفتان را با خودتان. خواسته هایتان. نیاز هایتان ورسالتتان در برابر مذهب وسیاست به سر انجام برسانید.( از امام حسینم میپرسم: ما دوازده نفر بودیم در خوشی عاقبت تشنگی وخستگیی مان ختم میشد به رودخانه به آب به خوشی به اواز به با هم بودن بار هم میبردیم وحال هم میپرسیدیم.. وعاقبت سفرمان ختم نشد به گشتن دنبال کودکان گمشده در بیابان.... صبر چه معنائی دارد در مقام  خواهری که زینب است. سلام برتو ولبهاوپیکری که در برابر رسالتت هیچ به نیازهای  خود فکر نکرد ولی آخر آن  کودکان....چگونه... نه! حق کودکان نبود!نه! ....)

پدر ها ومادرها ترا به خدا در برابر کودکان فریاد نکشید برای اثبات وجود خودتان بر دیگری... قلب کودکان با هرصدای بلندی ترک بر میدارد.... یعنی قلب سه ساله قبل از آنکه در خرابه های شام کاملا ریزش کند چند ترک برداشته بود از صدای شنیدن فریاد ها ورجزها وصدای پای اسبها.... نه! این حق کودکان نبود....)

 در ایستگاه بیشه پیاده میشویم(ا خانمی که جایش را  به ما داده بود کمک میکند کوله هایمان را بیرون ببریم... (میخواهم بگویم غیرت این زن را با آن مردان.... دهانم را آب میکشم از چنین مقایسه اشتباهی...)  آدمهائی که میخواهند سوار شوند امان نمیدهند. اسحاق بین کوله ها و ادمها معلق است.

 پیاده میشویم ومنتظر قطار اندیمشک به تهران میمانیم.

غذا وآب و استراحت وگیلاس وپرتقال و ودلستر و  چای وپفک وتخمه و... خلاصهک ایییی میرسیم به خودمان.

ساعت ده  برمیگردیم کنار ایستگاه راه اهن.(آنقدر به سایه فکر کرده ام این دوروز ساعت ده شب کنار صندوق پستی ایستگاه بیشه دنبال سایه میگردم برای نشستن) جلسه نظر خواهی  آخر برنامه

واذعان همگی به سختی وجدید بودن این تجربه... ساعت11 قطار می آید سوار میشویم. این  عنوان هتل بودن برنامه مربوط میشود فقط به قطار برگشت(تمیز وخنک وخالی از ادمی در راه رو...)

برای اولین بار در قطار خوابم میبرد(وای از آوراگی بعد ساعتها پیاده وپا برهنه رو ی زمین داغ راه رفتن وای...)

30/9 صبح شنبه در تهرانیم. یاکریم هائی که هر سال اردیبهشت در سبد حمام خانه ما لانه میکنند  وحمام را با ما شریک میشوندمادر شده  اند. مادرم از جشن روز مادرش که آبتین آقا با دوازده شمع روی یک کیک برایش گرفته تعریف میکند وگریه میکند/ گریه میکند و  بر سوختن این چند روزه دامن میزند.

مادرم قلب زمین است.

 *(( قیمتی ترین گردنی

 که مرواریدت باشم

 یا به آتش

یا به دار میکشی مارا))

   *شعر از مهدی محمد ظاهری است 

عکسهایی از برنامه سرشاخان

  برای دیدن عکسهای بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

برنامه سه روزه 12 تا 15 خرداد

سلام . تعطیلی خرداد ماه روز شنبه پانزدهم برج است که ما انشا... یک برنامه سه روزه از چهارشنبه شب ۱۲ خرداد و یا صبح پنجشنبه ۱۳ خرداد تا آخر روز شنبه ۱۵ خرداد خواهیم داشت. به علت بعضی از مسایل هنوز محل دقیق برنامه معین نشده است ولی احتمالا یکی از چند منطقه زیر خواهد بود:

- شهرکرد و زردکوه

- آبشار شوی لرستان

- یک مسیر پیاده روی ۳روزه

انتخاب یکی از مناطق مذکور بستگی به شرایط جوی و همچنین تعداد بچه هایی دارد کهجهت حضور در برنامه اعلام آمادگی می کنند. لطفا اگه می خواهید در برنامه باشید تا روز ۴شنبه آمادگی خودتون و از طریق وبلاگ/ایمیل یا تلفن اطلاع بدید. (نظرتونم در مورد هر یک از مناطق بگید.)

ضمنا هنوز تمامی عکسای برنامه سرشاخان و قله قلات شاه بدستمون نرسیده تا تعدادی از اونا رو روی وبلاگ بذاریم که به محض اینکه به دستمون رسه این کار و انجام خواهیم داد.