برنامه 4روزه در تعطیلی نیمه شعبان و عکسهایی از برنامه آزادکوه

سلام به همه! امیدوارم هر جا که هستید موفق و تندرست باشید. برنامه چند روزه مرداد ماه گروه مصادف است با  نیمه شعبان. برنامه چهاروزه از روز سه شنبه ۵ مرداد (تعطیلی نیمه شعبان) شروع شده و روزهای چهارشنبه/پنجشنبه و جمعه ۸مرداد ادامه خواهد یافت. این برنامه بنا به شرایط آب و هوایی و اعضای شرکت کننده یکی از مناطق اطراف شهرکرد و یا یکی از استانهای شمالی خواهد بود. لذا برای اعلام آمادگی شرکت در برنامه تا روز شنبه ۲مرداد مهلت دارید تا از طریق تلفن/ایمیل و یا وبلاگ اقدام نمایید.

در ادامه یکسری از عکسهای برنامه آزاد کوه آپلود شده که میتونید ببینید.

 

ادامه نوشته

آزاد کوه

بوی پونه های وحشی می داد تمام مسیر آزاد کوه/ 

 گوشه ای از طعم گس لب های پروردگاری که هم مظهر عاشقی است(آنیموس) وهم مظهر معشوقه گی(آنیما) لابد/ عطر زمان ملاقات/

 برای رسیدنمان به آزادی ازاد کوه /فرمان داده به رودها  که در مشایعتمان باشند تا گردنه  چورن/ ( ( اگر میخواهی همراهی ام کنی! دوست من! تا انسان آزادی باشم/ میان ما همبستگی از آنگونه میروید که زندگی ما هر دو تن غرق شکوفه خواهد شد) 

 آزادی آزاد کوه  وابسته خودش تنها نیست. رودهائی که  با آهنگ ملایم  وطروات بسیار همراهی اش کرده اند برای آزادی وبه اوج رسیدن در ارتفاع ( رفقایش)  خورشیدی که  می  تابددر گرمی ومهربانی بسیار(مادرش) ماهی که در ظلمت و تاریکی نور راهش است(پدرش) ومعشوقی که در  اوج ارتفاعات منتظر رسیدن و اوج گرفتن اوست.  ویک عالمه دلیل دیگر.. 

 وفتح هیچ قله ای وتجربه ارتفاع و رها بودنی بدون همراهی ویک دلی همنوردانمان که آهنگ ملایم ضربان قلبشان  که تا ارتفاع همراههمان بود وتا بازگشتمان تپیدن قب هایشان شدت گرفته بود میسر نبوده ونخواهد بود.

 آآآآآآآآآآانیموس! تو هم مردی این همنوردان مرد ما هم مردند  این راننده مینی بوسهای ژیگول سیستم صوتی تصویری تکمیل هم مردند!!؟ و... مرد بودن تعریف ها بسیاری داشت در  این دیار !

 جانم برایتان بگوید که ما سیالانی ها ساعت پنج صبح پنج شنبه مورخ هفهدهم تیر ماه یک هزار وسیصد وهشتاد ونه در میدان انقلاب قرار حرکت به سمت آزاد کوه داشتیم. وسیله نقلیه مان مینی بوسی بود که از قبل با ایشان همهاهنگی مسیر وزمان انجام شده بود. با نیم ساعتی تاخیربرخی از دوستان  شروع به حرکت کردیم و ساعت حدود هفت راننده متعهد ووظیفه شناس به دلیل ترافیک وشلوغ بودن جاده شمال از ادامه دادن مسیر جا زد! بله! به همین راحتی!  فقط لطف زیادی  که ایشان در حق ما قائل شدند این بود که با راننده دیگری تلفنی هماهنگ کردند ودر  برابر اعتراض ما این لطف مزیدشان که در تفکر خودشان خارج از وظیفه شان بود در جریان غر ولند به رخمان کشیدند. از ماشین پیاده میشویم برای ماشین دوم راننده با دیدن کوله هایمان  انگار که نظرش عوض میشود( با خودش صحبت کنید ببرتتون!) با خودش صحبت میکننند(اصلا تقصیر منه که ماشینم براتون هماهنگ کردم) توپ بودن  وپاسکاری شدن حس خوبی نیست مهیشکا! ایستاده ایم بین دو ماشین وسرپرست با دو راننده صحبت میکند.

 راننده دوم با وجدانتر است. وسایلمان را به ماشن دوم منتقل کرده وراهی میشویم.

 مقصد روستای نسن است.  می رویم ومیرویم. کم کم آهنگ ناسازگاری راننده دوم هم بلند میشود(.  من نمیدونستم اینقدر راهه. من کلار دشت مسافر دارم. من بیعانه گرفتم)  سرپرست صحبت میکند.(آقا ما راضی به ضرر شما نیستیم. همینجا ما رو پیاده کن!)  پیاده میشویم.  جاده باریک پیچ در پیچ دو طرفه! دره ای سر سبزو  منتهی به رودخانه وکوه!  وچادری محل فروش عسل!

و البته!  از حق هم نگذریم: هوای خوب! ای بابا!(( ما که پوستی سوخته از مراسم دنیا با خود داریم)) خیالی نیست!  پذیرفته ایم که هر اتفاق را هماهنگونه که پیش می آید بپذیریم وهر ادمی را همانگونه که هست! اینگونه بهتر وراحتتر است.

 خلاصه که درختی وآب روانی و صبحانه ای وسالاد اولویه ای( دست مرجان خانم درد نکند) میرویم کنار جاده با پرچمی که علی آقا زحمتش را کشیده اند  عکس میگیریم  وودر دو طرف جاده مینشینیم که کامیونی  نیسان ابیییی! ای بابا!! خدایااااا  گاریییی / موتوری /  قاطری... بیاید وما ببرد.  نشسته ایم به تخمه شکستن وهر چند دقیقه یکبار ماشینی رد میشود. به نتیجه میرسیم که احتمالا همه با هم  نمیشود که برویم . هر دو یا سه نفر (بسته به ظرفیت ومرام  راننده ماشینی که توقف میکند) برویم ودر روستان نسن به هم ملحق شویم!

 علی کنار جاده ایستاده ودست تکان میدهد از دور چشمهایمان را تیز میکنیم. دو تا جا داره! سه تا جا داره! بعض ها فکر میکنند که برای استقبالشان آماده ایم. دست تکان میدهند وبوق میزنند ورد میشوند.( بساط تخمه شکستن ونمک ریختن وخنده های یچه ها هم به پا است)  اولین ماشین می ایستد. 206 نقره ای! ای بابا!  یه همین ترتیب به فاصله 15 تا بیست دقیه ای سوار ماشین میشویم. بعصی ها که خیلی با کلاس تشریف دارن با ماکزیما و خلاصه پژو و واینها... بعضی ها هم مثل ما با کامیون بار آسفالت و خلاصه ای بابا!(قسمت ما هم این بود)  ولی ما خدای جاده بودیم دیگه!  راننده کامیون به سختی سوار شدن وکوله پشتهامان نگاهی کردو گفت این همه وسیله  وبا این سختی؟ ما که خیلی هم خوشحالیم از این وضعیت هی عکس میگیریم. و  ازسلطان بودنمون تو جاده لذت میبریم.

 اعجاز برنامه های کوه در همین است . در همین که خودت را میسپاری  به لحظه واتفاق  وآنچه پیش آید خوش آید واینکه تو هیچ تصویر و پیش زمینه ذهنی از جا ومکان و اتفاقات آن نداری برای همین است که وقتی باز میگردیم فضای زیادی از گره های ذهنی آدم تهی میشود برای افکار جایگزین  واین معامله است که تمامش سود است. کاش میشد که در زندگی روزمره هم همینطور بود.

 اذان ظهر بود که رسیدیم به روستا . رفتیم مسجد(  فکر میکنم پنج مرد بودند که نماز جماعت  میخواندند و مسئول مسجد  هم با استراحت بچه ها در محل مسجد مشگل داشتند)بعد نماز راهی شدیم به قصد ارتفاعات آزاد کوه.  مسیر سر سبز و خرم و رودخانه که جاری و روان همراهمان بود. به فاصله دو تا دو نیم ساعتی که راه رفتیم محل کمپ  برای استراحت بیشتر  وامادگی صعود به قله انتخاب شد.

 جابجائی وسایل و علم کردن چادر ها وهوای خنک نه گرم ونه سرد  وبرپائی آتش و آماده کردن غذا و چای  با همراهی تمامی بچه ها!(سعید افروزی(سرپرست)_ میترا حاتمی_ حامد افروزی_ سید اسحاق نجیبی_علی قاسمی_ حجت طرازی_علیرضا بشیری_ مرجان آرامی_ نسیم واسعی_مهدی میرزائی_فاطمه میرزائی_ لیلا عزیز خانی)

  ساعت حدود هشت شب است. نشسته ایم دورآتش. سرپرست از برنامه فردا میگوید . از منطقه واحتمال خطر هائی که وجود دارد واینکه اگر یک خرس ویا گراز به ادم حمله کند چه عکس العملی بهتر است.وااااااای. از بچه هائی که  فصد رفتن به قله را دارند آمار میگرد. جلودار وعقب دار وسرپرست اول ودوم را مشخص  میکند.علی آقا جلودار( ای بابا اقا عمید!نلر چهدیک گارداش!)

آقا حجت عقب دار.آقا اسحاق سرپرست اول و در نبود او  آقاحجت سرپرست دوم. از علائم ارتفاع زدگی میگوید واینکه اگر مجبور به زدن کمپ دوم شدید کمتر از سه نفر جایز نیست ووگرنه که هر جا که هستید برگردید. از تخمین زمان وبرنامه ریزی در زمان میگوید واینکه هدف  قله نیست وهدف حفظ سلامتی بچه ها با بهره بردن از طبیعت وورزش کوهنوردی و  در نهایت هم صعود به قله خواهد بود. به با هم بودن بچه ها تاکید میکند(به این فکر میکنم که اگر خرسی  را در  فاصله هزار متری خودم ببینم به غیر از داد وگریه ویا بیهوش شدن چه عکس العملی خواهم داشت؟ چه رسد به اینکه نزدیکم بیاید ومن نقش یک جنازه چمباتمه شده را بازی کنم؟ حتما قبلش قلبم از حرکت ایستاده و کار خرس را راحتتر کرده برای بلعیدنم.).  نفرات مشخص میشوند وسوال وجوابها ردو بدل میشوند وپس از خوردن شام خوشمزه وچای برای استراحت به چادر ها میرویم.( قرارمان ساعت پنج صبح است)

 ساعت حدود ده ونیم است. ما درون چادر ها  تدارک استراحت میبینیم. آقا سعید همچنان دور چادر ها راه میرود وموارد را چندین بار برای اسحاق تکرار میکند. اگر/ اگر/ اگر/ اگر.... نگران بود.

 ساعت جهار و چهل دقیقه  علی بچه هارا بیدار میکند. صبحانه  میل میکنیم وبه راه می افتیم.( از زیر قرآن که رد میشویم خیالمان راحت میشود که خدا امروز خرس ها را مشغول کار دیگری خواهد کرد) آخرین سفارش ها هم از سرپرست یه علی واسحاق  گوشزد میشود.

 هوا؟ عالیییییییی/ مناظر سر راه؟ عالییییییی؟ از رنگها؟ سبز وزرد وطوسی و قرمز وقهوهای وتلفیقی از تمام رنگها.  وسگهایی که فریاد خوش آمدین خوش امدینشان فضا را پر کرده بود. دوبار از رودخانه رد میشویم.  خوشحال وخرم وشاداب میرویم تا گردنه چورن  ومدام مناظر را وخنکی هوا را وبودن اب را یا  سفر قبلی مقایسه میکنیم.( مسیر آبشار شوی شده بود معیار قیاس)  هی از هم میپرسیدیم. وااای تو آبشار شوی بودی؟  اسحاق هر نیم ساعت یکبار حال بچه ها را جویا میشود.  بار خوراکیها بر دوش چهار مرد گروه است( تنشان سالم)

 از گردنه چورن دیگر رودخانه عذر تقصیر خواست وبرایمان سر سلامتی وسفر به خیر ارزو کرد وراهییمان کرد به قصد ارتفاعات بلندتر. ما هم ضمن تشکر از او ویاد کردن همنوردان  واقع  درکمپ ویاد کردن روح همنوردانی  که نیامده بودند آماده شدیم برای ادامه.

 سرپرست تاکید میکند که تمام بطری ها پر آب باشد. میپرسد که اگر کسی خسته است میتوانیم چند نفر اینجا بمانیم. همه حالشان خوب است.پس از یک استراحت نیم ساعتی همه با هم  راهی میشویم. شیب ادامه مسیر که یک سربالائی است جدی است.

  حدود سه ساعت با سه استراحت چند دقیقه ای  اوج میگیریم.به سمت ارتفاع.  در استراحت اول یکی از بطری های پر آبمان از ادامه دادن با ما منصرف میشود وقل قل خوران برمیگردد به دره!

 اسحاق مدام حال بچه ها را میپرسد.( مسئولیت سخت است) میپرسد که کسی علائم رتفاع زدگی را ندارد.؟ همه حالشان خوب است. نفس نفس زنان ادامه میدهیم. علی قله کدام است؟

  این کوهو میبینی پشت اون قله است. میرویم. یک ساعت دیگر. علی قله کدام است؟ اینو میبینی؟ پشت اینه! یک ساعت بعد. علی قله؟ این کوه که روبروت هست. خوب! پشتش قله است.  ساعت

 حدود یک ونیم است رسیده ایم به ارتفاع ودماوند لبخند زنان ریز میبینتمان. عکس میگیریم و به دلیل خستگی بعضی از بچه ها تصمیم به ادامه دادن با تعداد کمتری از بچه ها میشویم.

 اسحاق میپرسد. علی تا قله چقدر راه است؟ میگوید. یک ساعت. این کوه  و میبینی؟ پشت اون آزاد کوهه!  اسحاق زمان مشخص میکند که تا سا عت دو تا هر جا که رفتید رفتید. و

 اگر به قله رسیدید که هیچ! اگر نه! برگردید. با کمی محاسبه ودودو تا قرارمان میشود دو پانزده دقیقه ومیرویم. اسحاق تاکید میکند که لیلا ساعت دو ربع هر جا بودید برگردین! نگران است.

 ادامه میدهیم و با شیبی بیشتر از مسیر قبلی وخطر بسیار بالا میرویم. پر از کوه است. در ارتفاعات واندازه های کمی بالا وپائین از هم. مثل تفاوت شاگرد اول ودوم وسوم کلاس در نمره چند صدم

 معدل. کنار هم که ایستاده اند و دیواره ای سنگی شده اند که   دردور نمای منظره آزاد کوه نمایان است. هی لایه لایه جلو میرویم. سر بالائی پر از سنگ ریزه که مثل این راننده مینی بوس ها زیر پای ادم را خالی میکنند. البته با این تفاوت که این بیچاره ها تعهد ومسئولیتی در رساندن  ما به مسیر نداشتند.  از نسیم  سراغ زمان میگیرم. دو و هفت دقیقه! علی قله کدام است؟ اینو میبینی روبروت!

کناریش آزاد کوه!

 ساعت دو هجده دقیقه  سیالان در ارتفاعات آزاد کوه است (چهار هزارو سیصد و....) کنار دیواره ای که تا چند ساعت پیش خیلی دووووووووووووووور بود. پشت پشت پشت پشت پشت پشت پشت ان کوهی که میدیدم بود. لابد از آزاد بودنش است که سخت راه میدهد برای فتح خود. ولی غیر ممکن هم وجود ندارد! مهیشکا!  وجود توهم ممکن خواهد شد روزی.... دعا کردیم. برای همنوردانمان برای غیر ممکنهای زندگی تمام عزیزانمان. برای آزاد بودن ورسیدن به رها ئی... و به دلیل زمان کم ونگرانی بچه ها با سرعت وعجله چند عکس گرفتیم واز اسارت آزادی آزاد کوه گریختیم.

 چه گریختنی مهیشکا! چه گریختنی! شن اسکی؟ واااااای چه شن اسکی!یه چی میگم! یه چی میشنوی! با سرعت  بسیار. علی جلوتر از ما تاختن گرفته وما هم از تجربه نزول به ارتفاعات کمتر به شیوه سر خوردن روی سر سره دوران کودکی  فریاد میزنیم . وسنگهای بیشماری هم  ما را بهانه گریختن خود از بند اسارت ازاد کوه کرده اند وبا سرعت پائین می آیند. میرسیم به جائی که  ادامه سر خوردن قطعا مدفون شدن در عمق زمین خواهد بود.  تعادل ندارم. دستم را محکم به سنگ گرفته ام وسرعت وشیب و ووزن بدنم بر ناتوانی دستهایم غلبه خواهند کرد.

  علی به دادم میرسد و تغییر مسیر میدهیم. خوشحال از صعود وتجربه لذت شن اسکی  راهی میشویم که ناگهان صدای اسحاق منعکس میشود بین کوه ها! علیییییییییییییییییییییییییییی! کجاااااااااائی؟

 نگران شده! از مسیر دیگری رفته بالا واز ارتفاع ما را میبیند. از شدت نگرانی مدام فریاد میزند!  ما را دیده! این پاکوبها برای شماست!  فریاد هایش راتکرار میکند  وصدایش رها میشود در آزاد کوه!  مسیر بازگشت ما وخطر بسیارآن غافلگیرش کرده این مسیر را اصلا قبول ندارد وفریاد میزند. از من میخواهد که بالاتر برویم برای بازگشت. میگویم شیب مسیر زیاد است.

میگوید مسیر خودتان را  ادامه دهید وخودش هم پائین می اید. به هم میرسیم.  اسحاق عصبانی وبهم ریخته  است.فریادهایش را ادامه میدهد(  حق دارد.مسئولیت سخت است مهیشکا!آن هم مسئولیت سلامتی وجان ادمها! منطقه وحشی ونا امن است. وبرای کسی که مسئله ای را از چند بعد نگاه میکند ومسئولیت پذیری بسیار دارد این ناامنی پر رنگتر است )  علی سکوت کرده است.حجت  اسحاق راآرام میکند خدا را شکر که هم سالمیم. پنج دقیقه ای استراحت وپذیرائی خرما وکمپوت آناناس از ما و برمیگردیم.

 ادامه شن اسکی. اینبار با سرعت خیلی کمتر! علیرضا استاد شن اسکی است. روش ان را به بچه ها آموزش میدهد وبرای اینکه   اعتماد به نفس بچه ها کم نشود وترسی از افتادن نداشته باشندچند بار یه صورت نمایشی در سنگها خودش را میزند زمین! ای بابا! استاد! ای بابا! اسحاق هم میخندد واوضاع بهتر میشود. چندین بار مجبور شد که مسیر بازگشت را در شیب سنگریزه هابرود وبازگردد. مدام حال بچه ها را میپرسید. نگران بود.

 ساعت حدود 30/5 دوباره رودخانه در گردنه چورن در استقبالمان است. بچه ها خسته اند. بیش از همه اسحاق وعلی به دلیل مسئولیتی  که داشته اند خسته اند.پس از یک استراحت چند دقیقه ای راهی میشویم برای بازگشت . اما به دلیل خستگی با سرعت کم. تقریبا بدون استراحت باز میگردیم. تاریکی هوا وخستگی ما  ناامنی را بیشتر خواهد کرد برای همین  تمام بچه ها انرژی وتوانشان را به کار میگیرند.

ساعت شده 30/8 آقا سعید طناب در گردن وکیسه خواب و تجهیزات به دست ایستاده.  علی وعلیرضا جلوتر رفته اند که خبر سلامتی بچه ها را بدهند.چندین ساعت است که این مسیر را رفته و

بازگشته(مسئولیت/ مسئولیت) هم نگران بچه های واقع در کمپ بوده هم نگران ما!  سلام میدهیم وجواب میدهد. از محاسبات ما در برنامه ریزی زمان انتقاد دارد. دستش روی شقیقه هایش است.

 نگران بوده وبا دیدن گروه و خستگی ما  فقط نگاه  میکند وهیچ نمی گوید. سراغ اسحاق میرود وبا یک جمله میفهمد که هیچ زمان خوبی نیست برای حرف زدن . سرعتمان بیشتر میشود. هوا کاملا تاریک است که میرسیم. کمی جلوتر از کمپ می ترا ایستاده! ( اشکهایش سرازیرند)

((کاش تمام اینهمه رود از انتهای چشم تو جاری نمیشدند/کاش گریه نکرده بودی .... می ترا....))

سوپ وعدسی وذرت وچای گرم به دستمان میدهد مادر گروه! وصحبت در مورد مسیر ومنطقه و اختلاف نظرها دور اتش ادامه پیدا میکند. فردا صبح ساعت هفت بیدار میشویم. خوش وخرم. همه حالشان خوب است. صبحانه میخوریم وراهی میشویم به قصد روستا. ساعت یازده در روستائیم. تدارک ناهار( توسط اسحاق وعلی) در آلاچیق کنار جاده واتوبوسی که طبق هماهنگی قبلی از جاده  به سمت تهران راهی بود ما را هم میبرد به تهران. شنبه/ساعت چهار/ مورخ نوزدهم تیر ماه هشتاد ونه/تهران/ میدان توحید/ از همدیگر خداحافظی میکنیم.

  ((خدایا به آزادی  وعدم تعلق خاطر همنوردانی که با مسئولیت پذیری وبه دوش کشیدن بار دیگران تجربه کشف لحظات ناب را برای گروهی تدارک میبینند رونق بده . و آنها را در مرتفع ترین قله های انسانیت در سلامت جسم وروح قرار بده))

برنامه سه روزه تیرماه (البرز مرکزی)

سلام به همه سیالانیها! امیدوارم که حال همگی خوب باشه. روز شنبه ۱۹ تیر به مناسبت مبعث پیامبر تعطیله که ما در این تاریخ برنامه چند روزه تیرماه و خواهیم داشت. این برنامه انشا... یکی از قلل زیبای البرز مرکزی خواهد بود که بنا به شرایط جوی و نفرات شرکت کننده قله زیبای آزادکوه یا قله وروشت است. برنامه از صبح پنجشنبه ۱۷ تیر تا پایان روز شنبه ۱۹ تیر ادامه خواهد داشت. برای اینکه بتونید در برنامه باشید تا روز شنبه ۱۲ تیر مهلت دارید که از طریق وبلاگ/ایمیل و یا تلفن حضورتون و اعلام کنید.