این دفی که پانزدهم هر ماه خدا خودش شخصا به دست میگیرد ومی کوبد از حصاری که نرده های ان دور تا دور کوه است و درون حصار زمین های مسطح از گندم پاک شده ودرختان بادام همیشه ایستاده و دره ای که آب آن زندانی حس به خدمت گرفتن انسان شده است و آتشکده خاموشی با دیوار ها وسنگفرش ازشدت عبادت به نظم ونظام رسیده دیدنی تر است.
ماه را میگویم. وماه مادر من بود در دیار زمین... دیوانه مان کرده بود. چپ میرفتیم بالای سرمان بود. راست میرفتیم بالای سرمان بود. مینشستیم بالای سرمان بود. میخوابیدیم بالای سرمان بود. می آمدیم بطری آب سر بکشیم چشممان به جمالش روشن بود. ماه عاشق ما شده بود وستاره زهره از حسودی یک لحظه از کنار ماه تکان نمیخورد. هر جا که ماه میرفت دو قدم آنسوتر ستاره زهره ایستاده بود. هر گز هم برای چند ثانیه دوماه ندیدیم که یک جوری با زهره کنار بیائیم. ای بابا!
که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لا اله الا هو
که: یکی بود یکی نبود.
اونی که بود: سعید افروزی بود. میترا حاتمی بود. اسحاق نجیبی بود. رضا یزدانپرست وعلیرضا بشیری_ علی بشیری ونوید وزیری و سمیه بختیاری وفاطمه فتوحی وفاطمه میرزایی وفاطمه رحمانزاده و بهناز کچوئیان و ویونس سلامی و محبوبه نکوئی و رضا گیل وازاده خانم رضا گیل وآرزو خواهر آزاده خانم ولیلا هم بود
اونی که نبود: علی قاسمی نبود(زنگ زد) آقای میرزائی نبود.لادن نبود. محدثه نبود. دوست خوبم علامت سوال عزیز که خدائیش دلش برام خیلی تنگ شده بود هم نبود و مرجان وحجت هم که علیرضا راه به راه به یادشون می افتاد هم نبودند و عمید وشراره هم نبودند و یک عالمه دیگه از رفقامون هم به قول روناک هی نبودند.
یه روزپنج شنبه که چهارم شهریور هزارو سیصد وهشتاد وونه ساعت سه و بیست دقیه بود سر اوتوبان ساوه پیوستم به رود در جریان سفرهای سیالانی ورفقام که طیاره شون یه مینی بوس آبی پر رنگ بود. نه! نترسیدنه وسط راه پیادمون کرد. نه غر غر کرد. نه نگران سوپرای ماشینش شد. نه جای دیگه ای مسافر قول داده بود . نه تو سر بالائی ها به خودش لعن ونفرین کرد. فقط مثل اینکه ظاهرا یه نیم ساعتی دیر اومده بود که اونم فدای سرش. ما که قبلا مرگها دیدیم از این راننده مینیبوسها به تبهای اینچنینی راضیم. خدا چرخای طیارشو براش بچرخونه!
از ساوه که به اعتقاد علیرضا هممممه چیش خوبه هندونه خریدیم خربزه خریدیم انگورو تخمه خریدیم نون خریدیم خریدیم وخریدیم و خلاصه ای بابا دکتر مهرداد کجائی که به جای دفاع از پایان نامه از این پولای بی زبون دفاعی بکنی؟
آقا رضا وآزاده وآرزو که بعد مدتها جدائی از سیالان از اراک اومده بودند قبل ازما رسیده بودند به روستا بعد از خوش وبش با دوستامون راهی شدیم سمت آتشکده. مسجد روستا ما رو برای افطار دعوت کردند که چون میخواستیم قبل از تاریکی کامل هوا به آتشکده برسیم ضمن قدردانی ازمسئول روستا (آقای حسنی؟ نمیدونم این اسم تو ذهنم مونده) راهی شدیم سمت آتشکده.
دم دمای اذان مغرب رسیدیم به آتشکده نویس واقع در بخش خلجستان روستای قم که مربوط به دوره ساسانی و سن وسالی چهار هزار ساله داره . همونجا داخل اتشکده تدراک جا و افطاری دیدیم و وسط آتشکده هم اجاق آتش و خودمان الله ووووووووو اکبری و آیییییی افطار ی خوردیم. تا به حال اینقدر هندونه نخورده بودم. آخه واقعا خوشمزه بود.
بعد افطار بعضی از بچه ها برا وضو گرفتن وشستن ضرفا تا دره ای که تو مسیر بود پائین اومدیم. یه محبوبه خانم بود بچه ها که با سمیه ظرفا رو شستن . بالا که اومدیم برای تدارک سحری هم خودشو پرت میکرد برای کار کردن. رو ی آتیش هم که قابلمه های غذارو گذاشته بودند طوری با عشق وعلاقه نشسته بود پیاز داغ هم میزد که انگار تو لوکس ترین آشپزخونه با اخرین امکانات داره آشپزی میکنه. آدم برق چشماشو تو قاشقی که اون شسته بود و گرمای صورتش روکنار آتیش تو غذائی که میخورد حس میکرد.حس کردم خونه محبوبه از اون خونه هاست که وقتی واردش میشی به غیر از صاحبخونه درو دیوار وفرش آینه و غذا ومیوه ها هم بهت میخندن و خوش امد میگن. اینطوریه آقا یونس؟
درسته که خدا خواسته بود اونشب هوا اینقدر خوب باشه زیر پامون سنگفرش باشه وخونمون آتشکده ای که به دیواراش تکیه بدیم و رو دیوارش خودمون با چراغ یه ماه مصنوعی دیگه نصب کنیم و ماهم تا صبح شاهدمون بودو مهتاب هم بی ادعا وصبور چراغ راهمون بود ولی من مطمئنم که اگه اون اتشکده اونجا نبود حضور بقیه موارد خیلی کم رنگ تر بود. نه به لحاظ ساختمان وقدمت واین جور بحثها. به لحاظ نیایش ها واتصالهائی که هزاها سال پیش از دل ادمهای دیگه ای تو این فضا اتفاق افتاده بود . واثرش جاودانه به خاک وباد وآبی که تو اون منطقه است منتقل شده بود. یک جور عجیبی بود.
معمولا فضای کوه وتاریکی و حالا یه صداهای دوری از شغال واینها تو دل شب به ادم خیلی اجازه نمیده ازدایره تجمع همنورداش فراتر بره. ولی این منطقه یک امنیت و نور خاص خودش رو داشت که که در نقش راهنما به اینسو واون سو میبردت.
بعد افطار صدای دعای کمیل از مسجد روستا پاور چین پاور چین واروم آروم می اومد ومچسبید به تن ادم.زیر درخت بادوم/ زیر نور مهتاب/ هوای خوب/ روی خاک/ خدایا به شهادت ماهی که تمام سالهای عبادت در این اتشکده شاهد بود وحالا شاهد ما و به مناجاتهای حضرت علی وبه اعتبار پل هائی که از همین اتشکده به خانه شما رسید وبه اعتبار هر چه عبادت و بندگی است از این ثانیه ها ودقیقه ها ازما انسانهائی بساز در حد بندگی خودت ونه در حد نیازهایمان. ما را دراتشکده مهر خودت پرورش بده نه درآتش غرایزمان.
کجا بودیم؟ آره داشتم میگفتم حاج اقای مسجد روستا بعد نماز ودعا با چند تا از جوونای روستا نشسته بودترک موتور واومده بود اتشکده خوشامد گوئی ومباحثه . ای بابا حاج آقا! شرمنده مون کردین به خدا!
این سمیه وفاطمه هم رفتن نشستن روبرو ی حاج اقا! خدا مرگم بده. هرچی گفتم دخترا پاشین بیابن تو خیمه آخه زشته رفتین نشستین روبرو. نشد که نشد. اخرش خودمم رفتم نشستم کنارشون.
اقا رضا و بقیه بچه ها سیری در تاریخ وبحث و صبحت با حاج آقا راه انداخته بودند که نمیدونم بالاخره
به کجا رسید. من آخراش رسیدم فقط شنیدم که میگفت یه برنامه هائی داریم مثلا بعد افطار میریم به سالخوردهای روستا سر میزنیم.( یاد سالخوره های کهریزک افتادم) مقایسه کنید قفس اونها رو با سالخوردهائی که تو روستای هوای خوب وخالی از سر وصدا تو خونه خودشون بهشون سر میزنن .
همیشه آرزو میکنم قبل از پیر شدن بمیرم.و آرزو میکنم که پیوند بین دین و ادمهای این مملکت محکمتر از اینی که هست بشه یه روزی.قطعا حرکت وتلاش ادمهائی مثل پیشنماز این مسجد که به نظر انسان بی تکلفی هم بودند وبا جوونهای روستا هم در حد هم ترک شدن روی موتور رفیق بودند بی نتیجه نخواهد بود.
خلاصه که جونم براتون بگه حاج آقا وجوونا رفتن و اقا اسحاق که پست همیشگی اقای میرزائی رو تحویل گرفته بود تا صبح اتیشو زنده نگه داشت و گوش به فرمان کدبانوهای گروه(میترا ومحبوبه وآزاده) اجاق مرتب میکرد.
مقایسه کنید آتیشی که چهار هزار سال پیش جون میگرفته تو این فضا وبا چه نیتی واتیشی که ما به پا کردیم و از وفور هیزیم که نیازی به جستجو نداشت وبه محض اراده با شوق وعلاقه خودش میدوید برای سوختن و خلاصه دلی از اتیش در اوردیم. باهاش گرم شدیم. باهاش غذا پختیم. چائی درست کردیم. اسفند دود کردیم.عاشق جلز و ولز دونه های اسفندم تو اتیش. آها آقای علی بشیری هم که متخصص چشم پزشکی بودند به همراه نوید وزیری وکمک آقا اسحاق و برخی دوستان صاحب فن در مورد مضرات تماس چشم با دود از این بابت که ادامه در شاهراه گلو خواهد داشت و مشکلات تنفس وریه و وخلاصه مباحث خاص پزشکی که خارج از سواد مااست ارائه دادند.
و... ماه سایه نام تو بود بر سر من/نشان خط تو در صفحه های دفتر من.
با دوربین آقای بشیری سعی کردیم یه سرکی از نزدیک تو دل ماه بکشیم. از بسکه ماهه چیز خاصی به غیر از یه سری لک ولوک روش ندیدم. خوب بابا بالاخره چندین هزار سال کم نیست هر کس دیگه ای جای اون بود تا حالا مرده بود. حتی صورتش چروک هم نشده بود. از آتشکده هم ارتفاعکی گرفتیم و با سمیه فلسفیدیم و مابقی دوستان هم به اختیار خود وانتخاب خود سرکی به این سو وانسو کشیدند وساعت حدود سه ونیم اینها بود که سحری خوردیم. دوباره حدود ساعت پنج خودمان الله وووو اکبری و نمازی و... ای بابا آقای کاویانی جای نمازهای شما سبز! بعضی ها بعد اذان رفتند برای خواب وبعضی های دیگر بیدار تا صبح.
آقا اسحاق که از نبود علی اصلا به چادرش نگاهم نکردو اجاره اش داد و همچنان پاسدارآتیش موند. سمیه هم سری به چادر من زد ونتونست خودشو بخوابونه برگشت. فاطمه فتوحی ومیرزائی وآرزو آقا سعید هم کنار اتیش موندند. من هم که اصلا پاهام قبول نمیکردن بشینن چه برسه به خوابیدن. مثل اینکه چیزی گم کرده باشم یا چیزی منو گم کرده باشه هی چرخیدم از اتشکده به بالاتر و از بالاتر به آتشکده وهر چی سعی کردم از طلوع عکس بگیرم نشد.
یه ثانیه هائی نزدیک تاریک وروشنائی که عکساش همه تاریک افتادن منظره محوی از رنگ خاکستری وفضاوماه( خنده ام میگیره از سماجت تابشش: آهای با توام ای ماه ماه کولی من! نجیب شب زده ای دل شکسته لیلی من/ شکوه نام نو را تا همیشه میخوانم....) و آتشکده که به یمن آتیش نور قرمز از خودش در فضا پراکنده یود بسیار دیدنی بود. وماه ماهی که چهارده بارگی اش را بر جنون شهر می تابد وفسفر چشم گربه را به راه میاندازد چه بی تابانه میرود به سمت زوال . بالاخره ماه به اتفاق ستاره زهره ای که خیلی از ما بهش نزدیکتر بود رفت و وتاریخ عاشقی های مقطعی یک بار دیگر تکرار شد. میخواستم خودم را بکوبم به در / دری نبود. میخواستم خودم را بکوبم به دیوار دیواری نبود/ میخواستم این ماه را به روز نشان بدم که تمام دیشب دست بردارمان نبود وحالا نیست/ ماهی نبود.حیف که ما که دیگر اینطرفها پیدایمان نمیشود . تو هم که آنطرفها اینگونه نمی تابی.دیدار به قیامت ماه دیوانه.
حدود ساعت شش ونیم خزیدم درون چادرم که از تنهائی اش از سر شب تا صبح شاکی بود.. ساعت هشت بیدار شدیم و وسایل و جمع وجور کردیم برای برگشت. ما کمی زودتر اومدیم و یه ناخنکی گذری به روستا زدیم. برعکس هارمونی موجود در فضای اطراف آتشکده. منا ظری که من از روستای نویس دیدم از بی نظمی عجیبی رنج میبردند.
کشمکش بین خانه های کاهگلی و ویلاهای سیمانی و سنگ گرانیت ومسجد سبز حضرت ابوالفضل که نیم ساعتی در حیاتش روی فرش های دست باف دراز کشیدیم.
ساعت حدود ده از همنوردان اراکی امان خداحافظی کردیم و وقصد باز گشت کردیم. یه بابا بزرگ از روستا هم تا یه مسیری باهامون اومدند وبا دعا خداحافظی کردند.
بالا رفتیم ماه بود/ پائین اومدیم ماست بود/ قصه ما راست بود.
ساعت حدود یک بعداز ظهر در اتوبان آزادگان به خاطر مناسب نبودن محل ایستادن با عجله از همسفرانم خداحافظی کردم. وحالا از همین مکان دوستانم را(آقایان: سعید/ اسحاق/ علیرضا/ رضا/ علی/ نوید/ یونس/ خانم ها فاطمه ها/سمیه و محبوبه ومیترای جان )به صورت خاص در حالی که هنوز از ارتعاشات انرزی فضای اتشکده سرشارم به خدای ما ه وخورشیدو سفر میسپارم.
* ازآرش معدنی
*از علیرضا پورمسلمی
به قلم: لیلا عزیزخانی