روستای دو سنه/ کوه زاغه/ بانه/ غار کرفتو/ سقز/ دیواندره/ کردستان

خاطره اولین روز مدرسه را، آبادان پر از شور وهلهله را، حس شیرین در ارتفاع فریاد کشیدن را، طعم بی نظیر پاستیل در اوج خستگی را، مفهوم بی بدیل آب دراوج تشنگی را، رقابت دوربین چشم های تو را برای شکار لحظه ها  وووو شاید فراموش کنم.

 خاطره سوار شدن درون تراکتور با بار تکه های آسفالت را در ارتفاعات بانه  نه!

  نشسته ایم روی بار آسفالت تراکتور.  توگوئی در بستری از پرهای غو! این همان علیرضا است مهیشکا! که به اسفالت  میگفت زبان نفهم انهم به آسفالت صاف نه آسفالت تکه تکه شده وناموزون!  دست تکان میدهد برای عابرین از پرنده وگاو وهرچه .  تراکتورمحترم یک جین آدم را در سایز های مختلف به بار آسفالتش اضافه کرده واز گردن ودرو دیوارش آویزانیم و خم به ابرو نمی آورد. از بسکه از ندید بدیدی ما بیچاره ها در تعجب است. تا میتواند به ستون فقرات خود فشار می آورد و ما را میکشد که  به ما خووووش بگذرد.

  ما تو را وحشیانه دوست میداریم  عطیه! وقتی که حلول میکنی در روح تک تکمان خانم دکتر روابط بین الملل  جناب اقای مهندس واستاد  دانشگاه وحسابرس وسرمایه گذار ونخبه و متخصص  میشویم   تو!  لابد هدفی داریم از سوازندن ترک های صورت ولبهایمان در ارتفاعات  وگرنه که چگونه میشود  تکه های سخت اسفالت درون تراکتور را ترجیح بدهیم به صندلی ها ی چرم  یک روز تعطیل در خانه.

 خلاصه  که تراکتور سواری در فراز ونشیب کوچه باغهای روستا  دو سنه بانه آییی خوشمزه بود. مهیییشکا!

.......................................................................................................................................

 قرار ساعت چهار وچهل وپنج دقیقه  صبح روز چهار شنبه بیست وششم ابان هشتاد ونه سیالان به تاخیر کشیده سیالان پاشنه کفشش رو کشیده  ومیدود( میترا وسعید وگلبرگ و نیما وشرینا ولادن ونسیم و  اطهره واسحاق و اقای میرزائی. ساعت شش به اضافه من ومحدثه. میرویم ساوه  میرویم همدان به اضافه عمید وشراره به اضافه زحمت تهیه ناهار میرویم دیواندره به اضافه حامد ومحسن وبا کمی فاصله به اضافه فاروق!

 ساعت حدود چهار چهار شنبه! عید قربان! راستی عید شما مبارک! ببخشید ما عجله داشتیم زودتر برسیم کردستان به جاهای زیادی از ارتفاع وعمق طبیعت برسیم. صبحانه در ماشین نهار در ماشین

  دویدیم  ودویدیم وآخرش هم به مراسم بزرگداشت مقبل نرسیدم. ببخش کاک فرید! ببخش کاک ئاوات!

 روح بزرگوار مقبل  کوه نوردتان (مان) قرین آرامش وآسایش! تن شما وتما م همنوردان دیگر سالم.

 ......................................................................................................................................

 ازدیواندره به غار کرفتو میرویم. سنگفرشی و پله ای وغاری که در ارتفاعات خود پنجره های چوبی دارد رو به آسمان. دو سگ در افسردگی فاصله گرفتن از زندگی در طبیعت درون سنگفرش  های ابتدای محوطه غار لمیده اند وهیچ ادمی را آدم حساب نمیکنند وآبروی هر چه نگهبان را برده اند. زندگی سگی؟

  از پله ها بالا میرویم درون غار. مثل تمام غار های دیگر  قسمتهائی ازآن نامگذاری شده است. سالن اجتماعات( یعنی جمع میشدند و حرفهای سیاسی میزدند؟) دهلیز. وپله های چوبی تعبیه شده در غار. راستی چوب و رطوبت مگر در تضاد نیستند. درخت این چوبها درخت بدی بوده مهیشکا؟ باید که شکنجه شوند؟ به جرم درخت بودن؟ فعالیت سیاسی؟

  میچرخیم واز دالانهای تنگ وتاریک عبور میکنیم. در انتهای بن بستی از خودمان پذیرائی میکنیم. سعی میکنیم بخندیم وبخندانیم. آواز میخوانیم وروح های سر گردان در غار دستهایشان روی گوشهایشان است.

 در مرتفع ترین قسمت غار اتاقهائی هست با پنچره چوبی که وقتی پشت پنجره می ایستی وبه روبرو وویا پائین نگاه میکنی به حقارت ارتفاع خودت پی میبری!  این اتاق به درد این میخورد که روزی هزار بار شاهد معاشقه موجودات طبیعت باشی وببینی وبفهمی که تو هیچ نیستی! هیچ!

 یعنی اینجااتاق چه کسی بوده  مهیشکا؟ برای من اتاقی بساز در ارتفاع میخواهم شاهد منظره بوسیدن آسمان وپیشانی  خورشید باشم! بی بهانه! بی بهانه!

..........................................................................................................................................

  در تاریکی کامل باز میگردیم به ارتفاعات پائین غار و میرویم به قصد سقز.

 باز هم زحمت بسیار میزبانی از ما در خانه ای از اقوام کرد. سرکار خانم پری حلاج.وشباهت عجیب ایشان به مادر بزرگوارشان.

 جه درون وبرون واحدی داری پری! صادق ویک رنگ! انچه که از ذهنت عبور مبکند جاری میشوددر کلامت!

 ما را ببخش به خاطر  بر هم زدن اسایش خانه ات در یک روز تعطیل! برای انکه نشد توهم به ما ملحق شوی! برای پنجره خانه ات  از افتاب تشعشع بی بدیل عشق را طلب  میکنیم که سلیقه ات برای انتخاب خانه ارتفاع بود واز پنجره های خانه ات میشد  سقز را به نظاره نشست.

 .....................................................................................

ساختمان های با ارتفاعات مختلف کنار هم یعنی با هر ارتفاعی میشود کنارهم بود یکی در مقام کوه ودیگری چشمه ویا درخت؟

  بعد از عبور از  ورودی مسقف بازار که اتوبوس را درون  خود راه نداد. از پله بالا میرویم برای رسیدن به کوچه و ورودی در ب خانه پری خانم. (فکر کن! پله وسط خیابان وکوچه) کمی انسوتر روی دیوار نوشته دوم بهمن روز...

..........................................................................................................................................

پنج شنبه ساعت شش صبح میرویم برای زیارت کوه! کاک رامیار کاردار کنار در اتوبوس ایستاده وبه

 تک تکمان خوشامد میگوید.( با اینکه ادب اکتسابی وآموزشی است نوع اظهار ادب خویشاوندان کردمان

جوری عجیب ذاتی  در نظرم می آید.)

رامیار  بی ادعاطبیعتشان را حفظ است  و حیفش می اید که ما ندانیم این قله آن قله این منطقه آن منطقه به چه نام و عقبه  ای است. از  روستائی که آقای بهمن قبادی زمانی برای مستی اسبها را تدارک دیده بود هم عبور میکنیم.

 میرویم به روستای بوئین عجب مسجدی پسر! چه سرویس بهداشتی محشری!   در ابتدای ورودی روستا پلی است که چندین نفر از پسر بچه ومردان مسن تر ایستاده اند.

راهی میشویم به قصد ارتفاعات زاغه!  بعد از حدود چهل وپنج دقیقه ای پیاده روی  آسفالت عزیز موفق به صعود تراکتور میشویم و ای بابا! نیسان آبی های میان دشت ودمن کیلوئی چندین؟

  میرویم تا روستای دو سنه.آدمهای زیادی از روستا را ندیدم. دو دختر بچه در  شکل وشمایل لباس مرد کارهای مربوط به دام هایشان را  انجام میدادند. متفاوت با دیگر روستا ها  حضور  ما برایشان چندان   اهمیتی  نداشت.تصورقدم زدن در فصل اردیبهشت در این کوچه باغها هم حتی روح ادم را جلا میدهد وپائیزش که رنگ زرد وخاک وقهوه ای وطیف های کم رنگتر سبز و خاکستری سنگها و... بی نظیر بود! بی اغراق  میگویم.

جای تمام دوستانی که نبودند سبز . روح تمامشان را به سبزه وپائیز و طراوت کوهستان گره زدیم وبرگشتیم( مهرداد/سمیه/ فاطمه/ محمد/ علی /مرجان/ حجت/کاتب.....

 بالاتر رفتیم بالاتر انقدر  بالاتر که من فهمیدم( هیچم! هیچ! بچه ها مرا ببخشید)

 مسیر صعود ( سرپرست:آقای افروزی ـجلودار:آقای حلاج عقب دار: اقای بشیری.  عکاس :آقای نیما)

انگار که روی کمر شتری بالا برویم بود.  خیلی زیبا بود!  خیلی !

 

 ساعت حدود یک بعد از ظهر پنج شنبه بیست وهفتم آبان در ارتفاعت زاغه 2725 متری ثانیه ها   رسیدم به آنجا که کوه ها را به نام زده ایم مرز ما وعراق. سه ردیف کوه های چین واچین و شبیه موج  ودامن زنان کرد آنجا که یک  روز

 توشدی

سرباز عراقی ومرا وخانواده ام  راکشتی ومن شدم سرباز ایرانی دودمان تورا به اتش کشیدم... هیچ صدائی نبود. ار تیر وتانک ودشمن هیچ دشمنی حتی فرضی!

تو  از تاثیر بمب های شیمیائی آن روزها هر شب بلند میشوی میدوی سمت پنجره مشت میکوبی به شیشه وخواهر ومادر خودت را که روزی برای دفاع از آنها جنگیدی به فحش میکشی و آنهااز التذاذ اجر معنوی خدمت به تو زنده اند  ومن خودم را که از کنار جنازه مادر بزرگ وخواهرم درست جلوی در وردی خانه مان  پخش شده بودند و من با شکم پاره شده  ودل  وروده ام در بغل میدویدم برای فرار هنوز نمیتوانم ببخشم.

تو/ من....تو/ من..... تو/ من/ ...

*(( اين دنياي دل انگيز ما ست 

تمامش یرای تسکین ما ست  

ببينيد هواپيما ها چه عاشقانه  به آغوش گرم برجها مي روند

وسران سياست چه محتاطانه به آغوش زنهاشان ))

(( در کربلای پنج گنج میسر نشد حمید))

  خلاصه که ارتفاعات زاغه را در بانه  به خاطر بسپارید برای صعود! بی نظیر است.

اگر روزی موفق به قدم زدن  وصعود ارتفاعات زاغه شدید وگردنبندی را به رنگ نقره با تن وبدنی مشبک ونگین آبی سرگردان کوه ودشت دیدید بدانید برای من است  بدون اینکه به من بگوید جا مانده است! بی معرفت!

 قصد باز گشت میکنیم. در ارتفاعات کمتر کنار چشمه ای با منظره مخصوص خودش ( عکسی گرفته ام   از این منظره که  وااااااااای مهیشکا!آففففرین به من برای شکار این ثانیه/ آفرین به من)میمانیم برای غذا ودر تاریکی باز میگریدم در آغوش روستای دو سنه!

 بر میگردیم بانه!( بانه خالی از زندگی ونفس! ببخش برای این قضاوت مرا) ولی من در بانه زندگی ندیدم مهیشکا!

 آقای رامیار کاردار( دوست جدیدمان) وآقای فاروق حلاج (که خودش عضوی از سیالان است) که زحمت میزبانی این دو روز به دوششان بود میروند. ممنون بابت مهربانی  ووقت عزیزتان که هزینه سیالان شد.(کاکه پیروز به)

  در دیواندره  حامد ومحسن (ارام وساکت) میروند. در همدان عمید وشراره واینگونه است که سیالان هر جا یک تکه از خودش را جا میگذارد ( همانگونه که وقت رفتن برشان داشته بود) ودوباره بر مگیردیم به تهران.

 ساعت حدود سه بامداد جمعه بیست وهشتم آبان ماه است. از نیم ساعت قبل سرپا ایستاه ام که مثلا به محض نزدیک شدن به خانه مان من هم جا گذاشته شوم از سیالان درست در ده دقیه ای محلمان  با چشمهای باز مغزم به خواب میرود. ایستاده/ با چشمهای باز/مغزم خوابید/ به مذهبم قسم  مهیشکا! با چشمهای باز مغزم خوابید و محلمان را ونام خبابانمان را و...

( گیج تر از تو هم پیدا میشه لیلا؟) سر پرست قبول نمیکند که خودم تنها بروم! دارم میمیرم از شرمندگی!

 لعنت به جنسیت! باید که تحویل یکی از مردهای خانوداه ام شوم! لعنت به جنسیت! من اگر مرد بودم آن فریاد بر سر تو آوار نمیشد همنورد!   که میان تنهائی من ودستور سرپرست معلقی!جماعتی را معطل  کرده ام! بیشتر از این دیگر جایز نیست وسایلم را برمیدارم ومیدوم یعنی که آمدند و اوتوبوس میرود مشمای خرید هایم پاره میشود وای بابا!

  فریاد میشوم سر برادرم ( که به  خاطر من از سر شب بد خواب شده است) فقط نگاهم میکند. بیچاره مردها! اتوبوس میرود ویک اتوبوس با تمام  سرنشین ها و حتی هر صندلی خالی فریاد میشود(  سعید: لیلا گیج/نیما: لیلا گیج/ اسحاق: لیلا گیج/..... علیرضا:لیلا گیییییم اوووووور نه تر وخدا! بچه ها!  مرا ببخشید)

 سر گیجه دارم مهیشکا! ساعت چهار صبح شنبه بیست وهشتم آبان است چشمهایم بسته نمیشوند . نشستهام کنار بخاری  با چشمهای به شدت باز! محدثه زنگ میزند! گازوئیل تمام کرده ایم وااااای....

 اتوبوس بالاخره به میدان انقلاب میرسد. راننده توهم روزی صد هزارتومن بیشتر از آنچه که توافق کرده است را درذهن داشته تمام مدتی که به تصمیم خود مسیر را دور کرده ولنگ لنگان  رخشش را میکشید. تصوراتی در ذهن میپروانده!

  میشود به عبارتی پانصد هزار تومن بیشتر! ای بابا!  یعنی باید این سفر هنوز به تهران نرسیده در پلید ی های دروغ ودونگ آلوده شویم.  ما تمامان رسیده ایم به خانه هایمان و سعید  تهران را برای  دادن پولی بسیاربیشتر از انچه توافق شده بوده از این عابر بانک به عابر بانک دیگری  مرور میکرده...

 ((ساعت پنج وچهل وچهار دقیقه شنبه بیست ونهم آبان ماه  از صبر وحوصله همنوردان قویتر وقویترین که با مهربانی اجازه قد کشیدن به دیگران هم میدهند سپاسگزارم))

ما بر آسمانها وزمین وکوه های عالم عرض امانت کردیم همه از تحمل آن امتناع  ورزیده واندیشه کردند تا انسان پذیرفت وانسان هم بسیار ستمکار ونادان بود ( سوره احزاب_آیه 72)

*از علیرضا پور مسلمی

به قلم ليلي عزيزخاني

برنامه سه روزه کردستان

سلام به همه! چهارشنبه ۲۶ آبان مصادف است با عید سعید قربان و تعطیل رسمی است. برنامه سه روزه آبان ماه در این تاریخ انشا... سفر به غرب کشور و کردستان خواهد بود. برنامه در روزهای چهارشنبه ۲۶ و پنجشنبه ۲۷ و جمعه ۲۸ آبان اجرا خواهد شد. این برنامه بنا به شرایط شامل پیاده روی/کوهپیمایی/صعود به یکی از قلل منطقه/ بازید از مناطق دیدنی و تاریخی و یا غار خواهد بود. برای اعلام آمادگی حضور در برنامه میتوانید از طریق وبلاگ و یا تلفن (۰۹۱۲۸۰۶۷۵۶۱) اقدام نمایید. در صورت تکمیل ظرفیت اولویت با کسانی خواهد بود که زودتر اعلام آمادگی کرده باشند.

عکسهایی از برنامه قله عترت

برای دیدن عکسهای بیشتر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 

ادامه نوشته

گزارش برنامه قله عترت

سلام به تمامی همنوردان سیالانی. تو برنامه قله عترت نویسنده گروه (خانم عزیزخانی) حضور نداشتن و در غیاب ایشون علیرضا گزارشی توی وبلاگشون نوشتن که با اجازه اون و تو وبلاگ گروه می گذارم.

http://aliobserver.blogspot.com

وقایع نگاری یک صعود از نگاه آب زر ور!

 (درود به تمام کوهنوردان پا خسته ی دل زنده)


پنج شنبه سیزدهم آبان هشتاد و نه
ساعت پنج و سی دقیقه صبح :
من کوله به دوش در حالی که هنوز کاملا از خواب در نیامده بودم منزل را به مقصد میدان انقلاب ترک کردم.

ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه صبح :
تازه خواب از کله ام پریده و متوجه نگاه های متفاوت سرنشینان اتوبوس شدم.سعی میکنم عادی رفتار کنم و در عین حال به این فکر میکنم که دیروز همین موقع ها با چه سر و وضعی روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و حالا...یه لبخند موزیانه و خودم رو به خواب میزنم.

ساعت شش و سیزده دقیقه صبح :
فیسسسسسسسس... در اتوبوس باز میشه و میدون انقلاب، کوله رو میندازم رو دوشم و میرم که برم سر قرار.وااااای چه هوای صافی،چه آفتابی،چه خورشیدی،چه نوری... (خاک بر سرت علیرضا عینک آفتابی نیاوردی کور میشی،آخه چه میدونستم تا دیروز که هوا ابری بود)تو همین فکرا بودم که دیدم یه آقایی با کوله و تجهیزات اون طرف خیابون ایستاده،(یعنی کی میتونه باشه اینوقت صبح؟!با ماست؟مال یه گروه دیگه ست؟قیافش که خیلی آشناست!)یکی دوبار زیر چشمی نگاه کردم درست حسابی نشناختم که یه دفعه داد زد علیرضاااا(دیدی گفتم اسحاق بود دیوونه)آره اسحاق نجیبی بود که اول از همه رسیده بود.رفتم سمتش و سلام و احوال پرسی و بوس بوس ...

ساعت شش و سی و چهار دقیقه صبح :
خانم محدثه پورولی (که بار اول بود میدیدمشون) از راه رسید و بعد مهدی میرزایی نون تافتون به دست آمد و بعد روح الله موسوی دوست مهدی میرزایی (که بعدا دوست من هم شد) آمد و سلام و حوال پرسی و ...

ساعت هفت و یک دقیقه صبح :
سعید افروزی و میترا حاتمی هم با مینی بوس آمدند.(به! این که همون آقای راننده "نویس" خودمونه ،بزن بریم).سریع سوار شدیم و راه افتادیم به سمت جاده هراز

ساعت نه صبح :
مهدی پیشنهاد یک نون و پنیر دست گرمی داد و همه موافق و مشغول شدیم به خوردن.جای دوستان خالی خوردیم و گفتیم و خندیدیدم،دلم میخواست همه میبودند در آن لحظات خوب و دوست داشتنی.خانم ها از خاطرات سفرهای قبلیشان چندتایی تعریف کردند که برای من بی تجربه خیلی جالب و شنیدنی بود سعید جان هم کروکی را نشانمان داد.

ساعت ده و چهل و هفت دقیقه صبح :
رسیدیم به امام زاده هاشم که قبل از گنبد طلایی اش اتاقک های محل جمع آوری نذورات و صدقات و تابلوی تبلیغاتی (این مکان مجهز به آبگرم کن خورشیدی میباشد) اش توجه من را به خود جلب کرد.هوا سرد بود و صاف.بچه ها حال و هوایی عوض کردند و دوباره راه افتادیم.

ساعت دوازده و بیست و هشت دقیقه ظهر :
از کنار روستای نوا گذشتیم و دماوند که نگاهش به ما بود و ما که نگاهمان برف بازی میکرد فارغ از هر دغدغه ای.به کارخانه آبمعدنی نوا رسیدیم و پیاده شدیم و کوله به دوش از مسیر پشتی کارخانه به سمت دشت آزو حرکت کردیم

ساعت...
نه اینجا دیگر ساعت و دقیقه و ثانیه دیگر بی معنی است ، اینجا طبیعت بکر است.سپیدی برف است،صدای آب است،رد پای کبک است...
وای تو به من بگو کدام سیب کدام باغ را گاز زدیم که از این بهشت رانده شدیم به جهنم آهن و سیمان و امواج مغناطیسی؟؟؟به چه گناهی از مادر خود جدایمان کردند؟؟؟
سخت بود قدم برداشتن و بالا و پایین رفتن در برف و گل با کوله باری سنگین با پاهایی خیس و سرما زده ولی این سختی هزار بار شیرین تر از قدم زدن روی آسفالت بی روح و فشردن پدال گاز و بــــــــــــوق و ...(آهای بیخیال اینها باش فعلا یه کمی برف بخور).
مسیر نسبتا طولانی بود و کوله ها هم سنگین اما رسیدیم به آزو،به کلبه گلی بسیار زیبایی که پای کوه عترت و پاشوره عجیب خودنمایی میکرد.هنوز تا تاریکی فرصت مناسبی داشتیم برای جمع کردن هیزم،من و مهدی و روح الله مامور هیزم شدیم و اسحاق مامور ناهار و بقیه هم مرتب کردن کلبه.
هیزم به مقدار کافی جمع شد و آتش برپا شد و جوجه ها به سیخ و نهار خوردیم چه نهاری که جای همه دوستان خالی در آن ایوان زیبای گلی کنار آتش و صدای رود و دماوند پشت سر و عترت و پاشوره روبه رو که من هرچه بگویم کم گفته ام.
تا هوا تاریک نشده چادر ها را داخل کلبه برپا کردیم و رفتیم برای شب نشینی با آتش.
الحق که شب زیبایی بود،آسمان صـــــاف بدون حتی یک تکه ابر،ستاره ها را دانه دانه میشد شمرد،هوا کم کم داشت سرد و سرد تر میشد و سرعت چکه های آب از ناودان سقف کلبه کمتر.چای خوردیم و گفتیم و شنیدیم و خندیدیم.من که جدا حال و هوای خاص و عجیبی داشتم هم سرما ی هوا برایم غیر منتظره بود هم گرمای جمع کوچک دوستانه مان برایم نشاط آور بود.به هیچ چیز بیهوده ای فکر نمیکردم فقط نمیخواستم لحظه ای را ازدست بدهم مبادا بعدا حسرتش را بخورم.
بچه ها کم کم برای خوابیدن آماده شدند و هرکس به چادر خود رفت تا شبی سرد را تجربه کند.برای من که تجربه ی فوق العاده ای بود خوابیدن در چنین هوایی.
صبح آفتاب نزده از خواب بیدار شدیم و آتش را دوباره برپا کردیم و چای و صبحانه نیمرویی مفصل بود که خوردیم ،در بین صبحانه مهمان آمد که گروهی بودند ده دوازده نفری پیر و جوان آمدند کمی استراحت کردند و زدند و رقصیدند و برف بازی کردند و روی تنه درخت با چاقو یادگاری نوشتند و پراکنده شدند هرکدام به سویی ، آخر هم سر از کارشان در نیاوردیم!
سعید و اسحاق،میترا و محدثه خانم آماده شدند که صعود کنند من و مهدی و روح الله هم وظیفه سنگین نگهبانی از کمپ را به عهده گرفتیم!صعود بچه ها تا ظهر طول کشید که در این مدت مهدی و روح الله هیزم آوردند و من هم برنج درست کردم(شوید پلو با تن ماهی) سفره هم آماده که میترا  و محدثه خانم زودتر برگشتند و همگی وسایل غیر ضرور را جمع کردیم تا سعید و اسحاق هم برسند و برنج من هم آماده شود!
سعید و اسحاق هم به سلامتی برگشتند با پاهای خیس که نشان دهنده ی عمق برف در ارتفاع بود و کمی از سختی مسیر در انتهای کار گفتند و ناهار خوردیم و وسایل را کم کم جمع کردیم که آماده برگشت شویم.آفتاب روز دوم داغتر بود و کفشهای خیسمان را حسابی خشک کرد.مسیر برگشتمان را هم تا حدود زیادی خشک کرد.در مسیرهم با نشاط بودیم و خواندیم و خواندیم و یاد دوستان کردیم باز هم خواندیم تا رسیدیم به مینی بوسمان که آقای راننده از پشت پنجره اش داشت نگاهمان میکرد.

ساعت چهار و چهل و دو دقیقه بعد از ظهر :
همه سوار مینی بوس شدیم و آقای راننده با شتابی مثال زدنی! به راه افتاد.در راه هم همه درباره برنامه ای که داشتیم صحبت کردیم و گفتیم و شنیدیم و کمی هم درباره برنامه بعدی که انشا الله باز هم در کنار هم باشیم.

ساعت شش و پنجاه و نه دقیقه عصر :
من اولین نفری هستم که باید پیاده شوم،با بچه ها خداحافظی کردم و از مینی بوس پیاده شدم.باز هم پا گذاشتم روی این آسفالت بی روح زبان نفهم بدرد نخور....

برنامه دوروزه 13 و 14 آبان

سلام.  طبق تقویم گروه انشا... در روزهای پنجشنبه ۱۳ و جمعه ۱۴ آبان برنامه دوروزه خواهیم داشت. این برنامه بنا به شرایط (نفرات شرکت کننده و وضعیت آب و هوایی) یکی از دو گزینه زیر خواهد بود:

۱- قله عترت واقع دراستان مازندران جاده هراز

۲- جنگل نوردی در استان مازندران منطقه سوادکوه

 اگر می خواهید در برنامه باشید لطفا جهت تعیین برنامه و برنامه ریزی بهتر حداکثر تا آخره  روز دوشنبه ۱۰ آبان حضورتون و اطلاع بدید. 

ضمنا اگه نظر یا پیشنهادی در مورد برنامه دارید در قسمت نظرات بیان کنید.  

عکسهایی از برنامه قله شهباز اراک

برای دیدن عکسهای بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود.

ادامه نوشته

قله شهباز/روستای سورانه/اراک

مرده های درون قبرستان روستای سورانه از توابع شازند اراک زنده اند؟

 نه! میخواستم بگویم که این مرده ها قطعا اگر میدانستند که پس از مرگشان میهمانهائی خواهند داشت که شب را هم کنار انها خواهند ماند وکنارشان خواهند خوابید اینهمه از مرگ نمیترسیند!(اگر چه کسی به خاطر آنها  شب را کنار قبرستان چادر نمیزند ولی خوب این هم غنیمتی است)

 میخواستم بگویم مرده های درون قبرستان سورانه از توابع شازند چه مرده های خوشبختی اند! مهیشکا!

مدام نور امام زاده عبدالله بالای سرشان نور می ا فشاند.( اگرچه  این نوربه خاطر مرده ها علم نشده و نیست  ولی خوب همین هم غنیمت است) راه بین روستا تا قبرستان را با بوق و کف ودست عروس می اورند کنار قبرستان  پیاده میشوند با صورتی  از چشمهای سیاه شده ولبهای قرمز  فریاد میشکند لی لی لی لی لی لی میروند امام زاده  فیلم نماز خواندن اجرا میکنند. 

 مرده های درون قبرستان عروس میبینند رنگ به رنگ وشاد میشوند( اگر چه هیچ عروس ودامادی به خاطر آنها آورده نمیشوند ولی خوب همین هم غنیمتی است)

 بیمار می آورند برای شفاُمرده ها درد مرده بودنشان تازه میشود. برای همین  بعضی ها از این مرده ها پرده کشیده اند روی صورتشان از این زندگی گاهی غم وگاهی عروسی دل کنده اند وشده اند شهید!

 و ترس من از این زنده ماندن به سبک مرده های سورانه ای   است. سر زدن های که خوب البته اینهم غنیمتی است. احوالپرسی های غنیمتی. دوست بودن های غنیمتی. نور افشانی غنیمتی سفر های غنیمتی. عاشقی های غنیمتی .. آدم هوای پرده کشیدن روی صورتش میزند مهیشکا!

.......................................................................................................................................

  سرنوشت این دو روز سیالان اینگونه رقم خورد که:

 پنج شنبه  بیست ونه مهر ماه هزار وسیصد وهشتاد ونه /هفت صبح میدان انقلاب/ سیالان/ با مینیبوسی آبی رنگ راهی شد  به سمت اراک.

 آقایانمان: سعید افرورزی_ سید اسحاق نجیبی_ عمید ابراهیم پور _سید میثم هاشمی_ سید روح الله موسوی_ مهدی میرزائی_دکتر مهرداد مرادی_نیما خطیبی_  علی رضائی

 خانم هایمان: میترا حاتمی_ شراره احسانی_مهشید شکوهمند_ شرینا کاشفی_ لیلا عزیزخانی.

  حرکتمان با حدود نیم ساعتی تاخیر وبا  عبور از ترافیک همیشگی خیابان های تهران شروع شد. و حدود ساعت نه برای صبحانه و تناول کیک خوشمزه ای که به مناسبت  پیوند مبارک تازه عروس داماد( میثم ومهشید: حالا دو ردیفی اریب  شیرینی ساقه عروس رو تصور کنید کمی بالاتر: جان پیوندتان مبارک: ای بابااوستا شیرینی پزی)  که سید اسحاق زحمت تهیه اش را کشیده بودند، متوقف شدیم.

 ساعت حدود یازده وچهل پنج دقیقه در شهر اراک بودیم. شراره وعمید  همنوردان همدانی یمان  در اراک به ما ملحق شدند وپس از گشتکی در بازار قدیمی اراک وتهیه اذوقه این دو روز( که البته با حضور دکتر مرادی هم  خللی در تدارک جوجه  واینها به وجود نیامد) اراک را که خارج از انتظار شلوغ بود  وبیماری ترافیک به خیابانهایش سرایت کرده بود وداع گفتیم.

ساعت حدود چهار وسی دقیقه( فکر میکنم) کنار قبرستان روستای  سورانه با خانه های روی دوشمان کمی بالاتر از قبرستان ووروبروی امام زاده ساکن شدیم. تدارک بساط جوجه کباب وبرپائی اتش و علم کردن چادرها و جمع آوری هیزم و  یک مسیر یابی اجمالی از سوی سرپرست و زیارتی و نمازی و هوا تاریک شد.

  دوستان حاضر در این برنامه همگی مشتاقانه پیگیر انجام کارها بودند به طوری که همه چیز  سریع اماده بود . علی کوچکترین عضو گروه با خشونت یک رزمی کار هیزم هائی که در فاصله دور از ما بودند را مجبور به آمدن کنار اجاق اتش سیالان میکند.

. اقای مرادی در حالی  که با سرعت جوجه ها را سیخ میزنند با لهجه اصفهانی میگوید: بچه های یکی هم تعداد مرده های قبرستان رابشمارد  فرداد روزی کم شدن مرده ها را گردن ما نیندازند.

 هوا که تاریک شد ما ماندیم ونگهبانان امام زاده ومرده ها و تعداد انگشت شماری آدم دیگر. از جمله سه نفری که در تاریکی با آب صحن وسرای قبری را صفا میدادند.

  نشست دور اتش وتعیین نفرات  برای صعود قله شهباز و افراد کمپ ووظایف  مربوط به هر کدام.

 به دلیل قرار بیداری ساعت چهار صبح  خیلی زود درون خانه های سیارمان ماوا میگیریم.  هوای نسبتا

 خنک وسبک واستراحتکی که با صدای زنگ تلفن چادر های مجاورمبدل میشد به بیداری ومعلق بودن بین فضای  مرگ وزندگی ( سیالانی هائی که  نیامده بودند وتماس میگرفتند: چه خوابیده اید که ما داماد شده ایم! ای بابا  علی آقا قاسمی! به قول خودت: ای داد  بی داد.آقا! بادا مبارک! بادا شاد! سر سلامتی وشاد باش برای تو  وعروست .برادر! ) 

 ساعت چهار صبح  جمعه سی ام مهر ماه وآتشی که جناب میرزائی زنده نگه داشته بودند. وعلی کوچولوی رزمی کار که تمام شب را از سرما یخ زده بود بسته بندی شده کنار آتش چمباتمه زده. صبحانه و حرکت به قصد ارتفاعات بلندتر( سرپرست: آقای افروزی_ جلودار: آقای نجیبی_ عقب دار: اقای ابراهیم پور_ عکاس:آقای خطیبی)

   مسیر خالی از زندگی هر گونه چشمه ورودخانه  ای است. می رویم  ومی رویم.  یادم نمی آید که در هیچ کوهستان دیگری  اینقدر کفش دوزک دیده باشم. منظره متفاوت وخاصی در ذهنم نیست.  مسیری که ما رفتیم عبور از دره وارتفاع ودوباره دره ودوباره ارتفاع بود و قدمهایمان در بیشتر جاها مجبور به درگیری با سنگ وصخره بود تا خاک! وروح بزرگوار دوستان نیامده مان را به صخره وسنگ وسکوت کوهستان متبرک کردیم از جمله: تازه داماد را که  یک دلش بند عروسش مانده بود در تهران ویک دلش به اسحاق زنگ میزدکه گفتی:

  خنک ان قمار بازی  که بباخت هر چه بودش؟ ونماند هیچش الا هوس قمار دیگر؟

 خلاصه که ساعت یازده وچهل وپنج دقیقه  پس از خستگی عبور از صخره وسنگ وتشنگی سیالان در ارتفاع3400 متری ارتفاعات شهباز فریاد زد: خدااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییا

  یکبار در یکی از همین برنامه های گروه سید ابولحسن فاطمی  نقل قولی را با این مضمون تعریف میکرد که

هر گاه  دراجبارهای زنده گی کم آوردید ودچار یاس شدیدبه  ارتفاعات بروید وفریاد بزنید  آیا ندائی هست؟ صدائی چندین بار منعکس میشود: هست/ هست/ هست/ هست...

 و((خدائی که در این نزدیکی است)) گفتی که:

 لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ/ عشق بازان چنین مستحق هجرانند.... خدایا تو هستی!  وبی شک انچه که تو میخواهی بهترین است برای بنده ات.

 تو خواستی که از مهر ماه در ارتفاعات  سه هزار وپانصد متری ثانیه ها  به گونه ای متفاوت رها شویم.

خودمان را بسپاریم به آبان چشمهایت! ولی اخر چرا؟ کدامین روز؟ برای چه؟

*((چندم آبان

 نم نم باران

نم نمیگزاردم گم نشوم

توی پیچ پیچ چادرت

سیاه

نیست چشمت

که میخواهد

 عاشق شود

حالا))

 خووووووووب حالا!لیلا!  مجبوریم که بگذریم از ارتفاعات وبرگردیم به روز مره گی! میفهمی؟ مجبورم! مجبوری!

خلاصه که:  حسب حالی ننوشتیم وشد ایامی چند              محرمی کو که فرستیم به تو پیغامی چند

                   ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید                    هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 مسیر برگشت را به دلیل صرفه جویی بیشتر  در زمان از مسیر دیگری که با همراهی دوستی از اراک

( فکر میکنم نامشان آقای مهربانی بود: بی ادعا وصبور. زباله های  کوهستان را به کوله اش بسته بود) از صخره ها وسنگهائی صعب العبور تر از مسیر رفت  با صبوری و پشتیبانی اعضای قوی تر گروه باز گشتیم(تنشان سالم)

 ساعت حدود پنج همنوردان واقع در کمپ  در فاصله بیست دقیقه ای از کمپ به استقبال گروه  آمده اند.بابت  غذای گرم وچای داغتان ممنون! زحمت جمع کردن تمام وسایل وچادر ها  را نیز به دوش برده بودید.شرمنده مان کردید! ( شاد باشید وپایدار)

 سورانه  رادر غروب جمعه سی ام مهر ماه  وادع گفتیم ودر اراک عمید وشراره رفتند برای  روال تعریف شده زندگی شان ودرقم اقای مرادی به خاطر خواب بودن بچه ها از فرط خستگی  با  صدائی آرام ویک کلمه: خداحافظ جدا میشوند از سیالان. اسحاق پیاده میشود ومحکم در آغوش می فشاردش!

آقای مرادی مظهر سادگی است. طوری کف مینیبوس کنار صندلی شاگرد راننده  تکیه داده ونشسته که انگار  روی فرش دست باف است وبه پشتی تکیه داده است.  او خیلی خیلی زیاد میفهمد حیف که گفته با روح ما کاری نداشته باش وگرنه مینوشتم دکتر مرادی روح بزرگی دارد.

 ساعت حدود یازده دوست جدیدمان آقا نیمای خطیبی (با انرژی وروحیه همکاری وتیمی بسیار بالا  )از گروه جدا میشوند وسید میثم ومهشید و علی اقا  ومن هم نفرات بعدی بودیم ومابقی هم در میدان انقلاب به خدا سپرده میشوند.

 درآخر از زحمات سرپرست و علاقه وافرش برای ثبت مسیر های جدید و  نام ونشان کوه ها وصبوری می ترای عزیز و یک دلی اقا اسحاق برای بذل بی چشمداشت انرژی اش برای گروه وآرامش و مهربانی آقا عمید  در عقب داری اش وآقای خطیبی پر انرژِی و دکتر مردای و شراره وآقای میرزائی و سید روح الله وشرینا ومهشید و  آقا میثم و  وعلی  کوچولو ومیزبانی مرده های قبرستان

 یک

سپاسگزارم.

 ببیخشید:

 یک

 یه یاری داشتم

دو

  دوسش می داشتم

 سه

 سپاسگزارم.

  چهار

  چاره ندارم...  وگرنه در ارتفاعات می ماندم ومیشدم یه تکه سنگ در ارتفاعات بالای چند هزار  که برای دیدنش باید به تشنگی وخستگی و بیش از ده ساعت پیاده روی و سوختن پوست صورت وگز گز کردن پوست لبهایت دچار شوی که شوم مسبب به یادآوردن انسان بودن و نعمتهای داشته ات.واینکه: همیشه ارتفاعاتی بلندتر از ارتفاعی هست که ما درآن متوقف شده ایم و ایستاده ایم...

* از سید محسن زندوی

به قلم ليلي عزيزخاني