محاکمه در خیابان

از سطح خیابان های تهران اگر فاصله بگیرید واز ارتفاعی بلندتر  نظاره گر این خیابان ها باشید

  خطوط موازی سپیدی می بینید که مابین آنها ماشینهائی در حرکتند.  از بالا که نگاه میکنید سقف تمام این ماشین ها شبیه هم اند. وآدمهای درون آنها اصلا به چشم  نمی آیند.اما از سطح خیابان های تهران مدل ها ورنگها وحتی سرنشین های این ماشینها  قابل قیاس وتمایزند.

 بعضی از این ماشین ها گل زده وتزئین شده حامل سرنشینی است که  از تصور زیبائی عروسش از پشت گوشی تلفن بوسه می فرستد ورقصان وشادان میرود که ناگهان! بببببنگ.

  درون این ماشین ها مرد هائی هستند که راننده آژانس اند که از شدت بیماری همسر وتنهائی وخلا خودشان پناه می برند  به دختری که عاقبت مجبور میشوند به او بگویند خداحافظ بچه!

  درون این ماشین ها مردهائی هستند که درست روز عروسی شان  می روند سراغ گذشته معشوقه شان و مردهائی هم که اصلا نه درخیابان ونه در این ماشینها هستند آنها در تعمیر گاه هائی مشغولند که  از ترس مخابره اخبار مربوط به عروس تلفنشان را قطع میکنند وخودشان را مشغول تعمیر ماشین جلوه میدهند وبا لبهائی کبود از زنده کردن دوباره غیرت مرد ایرانی سخن می گویند.

  ومردهائی هم هستند که در خیابان وناگهان سوار ماشین میشوند آنها از شدت حسودی زندگی دیگران وحشی میشوند ومی افتند به جان زندگی دیگران. دلار می دزدند(سیاه) وادم میکشند(سیاه) وفرار میکنن(سیاه) که ناگهان بببببنگ.

 مردی که درست روز عروسی اش کارش میکشد به محاکمه در خیابان گفت : وقتی که قلبت را باختی دیگر تا آخر عمرت چیزی را نخواهی برد . وگریه میکند. سپید.

 محاکمه در خیابان سیاه وسپید است. در بعضی از صحنه ها فیلم سیاه سیاه میشود. مردی که سیاه شده است میگوید: زنی که به خاطر پول مرا رها کرد برای قلب تو هم هیچ گهی نخواهد خورد ومی افتد به روی زمین(سپید) میگوید دعا کن  که زنده نمانم وگرنه کاری میکنم که غیرت مرد ایرانی.......

 در ذهنم تکرار میشود غیرت مرد ایرانی/ غیرت مرد ایرانی.... این فضا ی خاص ساخت واین دیالوگهائی  که اصرار بر زنده نگه داشتن ارز شها ورفاقت ها وخصائل  نیکوی انسانیت است مخصوص آقای کیمیائی است.

  دیالوگ حامد بهداد وپولاد کیمیائی در  کار واش ( با خودم فکر میکنم آدم همین دوره اند؟

  این ماشین هائی که  از بالا شبیه هم اند . حامل آدمهائی هستند که شبیه هم نیستند وسرنوشتشان جائی دوربه  هم نزدیک میشوند. در اطراف بیابان های فرودگاه امام. اصرار امیر برای فهمیدن واقعیت وطفره رفتن عبد.

  نمی فهمم  چگونه میشود  که امیر بی خیال میشود و سر خوش از بی گناهی معشوقه اش میرود که ناگهان بببببنگ!

 از تمام فیلم صحنه ای که در ذهنم  می ماند  لحظه نگاه کردن به فیلم تولد توسط محمد رضا فروتن است.

ناگهان گریه میکند و ببببببنگ.

به قلم: لیلا عزیزخانی

مقایسه

   موضوع سرماخوردگی و داستان های مربوط به اون  از مسائلی که این روزا   انرژی وحجم زیادی رو به خودش اختصاص داده. مخصوصا تو مدرسه که  تو دو هفته گذشته تعداد غائبین کلاسامو حتی به  پنجاه درصد رسوند.

  حالا شما در نظر بگیر تو یک کلاس  که نصفشون غایبن واون نصفه بقیه هم که حاضرن با ماسک وسر وصورت ورم کرده وچشمهای  سرخ واهنگ سرفه گلو هاشون کلاس رو همراهی میکنن.   وظیفه ات این باشه که ریاضی اونم مبحث حد رو تدریس کنی.

   خوش به حال بچه ها  است  مریض بودن وغیبت این جلسه دلیلی برای عدم انجام تکالیف وامتحان جلسه بعد. فقط خدا می دونه که این روند کاملا خطی واموزش وپرورش ما قرار که کدوم آینده رو برای این مملکت ورق بزنه.

به هر حال درگیر بودن تو این فضای بیماری منو وادار کرد که تو دو هفته  گذشته دوبار برم دکتر.

 اونچه که میخوام درباره اش بنویسم یکی اینه که:

  هر دو دکتر تو تجویز دارو هاشون یه روش بیشتر نداشتن:

 دکتر اول: سر تو بگیر پائین. چشمات درد میگیره؟ سلفه کن!  بزارفشارتو بگیرم / خوب برو اتاق بغل دستی سرم بزن. به طوری

که تو یک ساعتی که من زیر سرم بودم اتاق که جا نداشت هیج به صف طویل از بیمار هائی که منتظر بودن پشت اتاق تشکیل شده بود.

 دکتر دوم: چی شده: چرا اومدی دکتر؟  خوب برو این دارو ها رو بگیر(داروها: آمپول قطعا دیکلو دگزا و...) سه روز باید استراحت کنی _ برات گواهی بنویسم؟

  صف آمپول زنی جا نداشت از بسکه شلوغ بود.  

  دوم این که

 منتظر موندن توی اتاق انتظار مطب ورفت وامد ادمهای متفاوت و   تفاوت عکس العمل ورفتار آدمها  وقتی تو موقعیتهای متفاوت قرار میگیرن.

              مقایسه 1

 اتاق انتظار مطب دکتر عامری (منشی: یه خانم با صورت گرد وعینک ته استکانی / کاملا خونسرد)

  صدای داد  وبیداد یه دختر بچه  از اتاق آمپول زنی( ماااااااااااامان. مامان کمک. خدایا کمکم کن. نههههههههه

  من نمیزنم. من آمپول نمیزنم... مامان ترو خدا . بابا نزار به من آمپول بزنن.

  صدای مامان: حرف نزن سارا. ساکت شو. درد نداره که. خجالت بکش. دختر گنده. هی بهت گفتم لباس بپوش. گوش نکردی دیدی حالا. درد نداره که. بخواب.

 صدای بابا: بخواب بابا/ بخواب سارا درد نداره دیدی برات باد کنک خریدم امپول بزنی زود خوب میشی

  صدای جیغ های بنفش سارا/ صدای التماس  سارا/ صداد غرو لند مادرش .... وصفی که منتظرن سارا رضایت بده

  ونوبت اونا بشه. 5 دقیقه با همین شرایط.  صدای فریاد امپول زن/ بخواب ببینم. مادرش بره بیرون/ باباش بره بیرون سارا: مامان نرو.. ترو خداااااااااااااااا.

  فریاد بابا: خفه شو/ بخواب عوضی( توجه: پدر 38 ساله به دختر 3 ساله میگه عوضی)

 مامان خطاب به پدر: تو خودتو ناراحت نکن. برو بیرون. سارا: اگه بمیری اگه بمونی باید این آمپول رو بزنی.

  یه مرد  تقریبا 38 ساله با سر وصورت افروخته ویه شکم گنده با حرص در حالی که محکم قدم برمی داشت اومد از سالن رد شدو رفت بیرون.

..............................................................................

  کنار من یه پدر مادر وبا یه پسر بچه تقریبا 8 ساله که بچه  رو اوردن دکتر.

 بچه رو پدر: آمپولش درد داره؟ مادرش: خوب که چی؟ می ترسی؟ آمپول ترس داره؟ خجالت بکش

( مادر: یه خانم چادری قد بلند. پدر: بیین پسر گلم امپول باعث میشه که خیلی زود خوب بشی تازه دکتر  که هنوز به تو آمپول نداده. پسر:  مامان دستشوئی دارم. مادر: لازم نکرده داره نوبتمون میشه. پسر بلند میشه در دستشوئی باز میکنه  می ره  داخل دستشوئی.  پدر با ارامی بلند  میشه  وپشت سر پسر می ره تو دستشوئی مادر  هم دنبالشون بچه رو از دستشوئی  میکشه بیرون. کثیف/ اینجا کثیف. بچه: خوب دسشوئی ام داره میریزه. بابا مگه زور. دوباره بچه می ره دسشوئی. اسمش صادق بود.)

  گفتم بخواب.... گریه گریه گریه وجیغ سارا.  مامان: گفتم که باید این امپولو بزنی.

 مطب ساکت میشه: به دختر بچه خپل با شلوار صورتی وکاپشن آبی در حالی که بادکنک بزرگ تو دستشه  وداره دماغشو بالا میکشه می یاد ورد میشه. پشت سرش مادرش: به ما نگاه میکرد وسرشو تکون میداد. پدرش از در ورودی داد میزد: تموم شد؟ فکر کنم خودشم از آمپول می ترسید.

   بعدش صادق رفت پیش دکتر/ بهش آمپول داد.  منو صادق با هم تو صف آمپول زنی بودیم.

 مقایسه 2

یه پدر ومادر وبچه که معلوم بود مسافر بودن با هم اومده بودن دکتر و قبل از ما داشتن آمپول میزدن.

 پدر سرشو با یه روسری بنفش بسته بود. پیر وکثیف ومریض بود. به بچه ومادر گفت من آمپولمو زدم میرم تو ماشین بخوابم تا شما بیاین. ورفت

  مادر رفت که بهش سرم وصل کنن. ( یه مانتو مشکی_ روسری مشکی_ کاپشن مردونه کرم وطوسی تنش بود)

  بچه که حدودا هفت هشت ساله بود تو مطب این ور اون ور می دوئید وآتیش میسوزتد. از کنار هر کس که رد میشد محکم خودشو بهش میکوبید. چشماش نیمه باز بود حالت چشماش وچهره اش اینطوری بود.

  آمپول زنه داد زد که بیا بخواب بچه/ سریع رفت رو تخت وخوابید:  صدای غش غش خنده تو کل مطب پیچیده بود.

  انگار داشت بازی میکرد انگار اومده بود شهر بازی. امپول زن ازش میپرسید اسمت چیه: از شدن خنده نمی تونست جواب بده.

مقایسه 3

صادق: بابا داره میخنده؟ مگه آمپول نمیزنه؟  مامان صادق: یاد بگیر/ یاد بگیر. از تو هم کوچیکتر.

 چشمای صادق پر از اشک: بابا کمکم کن. تو هم با  من می یای تو؟ آره پسرم. بیا کنارم وایسا دستمو محکم بگیر / باشه

  باشه پسرم. بابای صادق: با دو تا دستاش صورت صادق گرفته وتو چشماش نگاه میکنه: ببین صادق تو چشماتو میبندی

  حالا ببند. صادق چشماشو میبند.

   آروم میگی 1_ بعد 2 _ بعد 3 تموم میشه. به همین سادگی. بابا اگه تا پنج تا هم باشه عیب نداره. بیا تمرین کنیم

 1_2 نه صادق باید با سرعت کمتری بشماری. ییییییک_دووووو. مامان صادق: عصبانی: خوب دیگه حالا یه امپول میخوای بزنی ها.

 تمام مدتی که پدر صادق با آرامش به صادق کمک میکرد رفتار مادرش همین بود وپدر بی توجه وبدون اعتراض به مادر هوای صادق رو داشت.

  نوبت صادق شد.

  زد زیر گریه. مادرش عصبانی: ساکت ساکت از بیرون در داد می زد.

 پدرش اروم رفت داخل اتاق. آمپول زن کلافه: پدرش بر بیرون. صادق بابا ترو خداکمکم کن. پدر: صادق یادت رفت بشماری

  سر پسرشو محکم گرفته بود:

  صادق: بسم الله الرحمن الرحیم

      یییییییییییییک/ دووووووووووووووو

تموم شد. دیدی تموم شد.

 

لاویج

سلام به همه سیالانیها! با توجه به برنامه شش ماه دوم انشا... در تاریخ 21 و 22 آبان برنامه دوروزه خواهیم داشت. این برنامه با توجه به شرایط آب و هوایی و همچنین شرکت کنندگان تنظیم خواهد شد. نمی دونم کدوم یک از شما تا حالا به روستای لاویج رفتین؟ این روستا در نزدیکی شهر آمل و منطقه چمستان در دامنه شمالی البرز قرار گرفته که علاوه بر مناطق زیبا دارای چشمه آبگرم نیز می باشد.

 

ضمنا اگر شرایط برای برنامه دوروزه مهیا نباشد برنامه یکروزه صعود به یکی از قله های شمال تهران و یا لواسان را در روز جمعه 22 آبان خواهیم داشت. جهت حضور در برنامه و یا اطلاع از جزئیات برنامه میتونید تا روز شنبه 16 آبان از طریق ایمیل/تلفن و یا همین وبلاگ اقدام نمائید.

 

آلبوم خاطرات گروه1

 سلام و خسته نباشید به همه همنوردان سیالانی!

چند سالیکه از تشکیل گروه کوهنوردی ما میگذره. توی این مدت بچه های زیادی تو برنامه ها اومدن و تا مدتی پایه ثابت گروه بودن که در حال حاضر تعداد زیادی از اونا به دلایل مختلف (ازدواج/سربازی/سفر...)از گروه و شاید بهتر بگم از کوهنوردی و طبیعت دور شدن که جای همشون توی برنامه ها خالیه. رو این حساب تصمیم گرفتم که طی چند پست از طریق عکسای قدیمی و جدید برنامه ها با هم مروری بر خاطرات گذشته داشته باشیم.به امید اینکه روزی همه در کنار هم باشیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیب دزدی

   از روستای کرد کوه   واقع در مراغه  تا نزدیک چند تا کوهی که دیگه کوهنوردی شکل جدی به خودش گرفت ومن تقریبا مردم از تشنگی  پر از باغ های سیب !مهیشکا!

  باور کردن این منظره ها مثل تصوری که نمیشه از بهشت داشت برام غیر ممکن بود. 

 از داخل قطار و راه اهن مراغه که سوار ماشین شدیم  تا نزدیکی روستا جسته وگریخته این منظره ها  رو از دور میدیدیم  و من فکر میکردم از اون لذت هااست که هم دور وهم باید ازش رد شد. به میترا گفتم آرزو دارم یکی از این سیبا رو بچینم وبعد طوری بهش گاز بزنم که داد سیب در بیاد.

  این آرزو خیلی زود محقق شد( قدرت خدا)  من2 تا سیب دزدیدم! مهیشکا!

 ((تو به من خندیدی

 ونمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیم....))

 آره درست حدس زدی/ بلافاصله بعدش هم  این شعر رو خوندم.

 .................................................................................

سیب اول رو از یک درختی چیدم که اتفاقا سگ نگهبان باغ هم چند قدم اون طرف تر نشسته بود.

فقط نگاهم کرد. همین.  بعد از  من محدثه هم یه سیب دزدید. خیلی کیف داشت /مهیشکا/ خیلی زیاد. خیلی خوشمزه یود/ فقط کافی بود سیب رو  بکشی گوشه روسری یا لباست عین نور خوشید می درخشید.

وقتی بهش گاز میزدی تو دهنت آب میشد/  وهنگام جذب شدن به سلولهای بدنت مدام میخندید.

 خلاصه اینکه بهشت خیلی جای خوبیه/ مهیشکا/ارزش داره به خاطرش آدم تلاش بیشتری کنه/ ارزش داره به خاطرش انسان بمونی....

 ..................................................................

سیب دومرو از صاحبش اجازه گرفتم وچیدم یه دونه برا ی خودم وعبدالله/ یه دونه برای زهره که باعلی نصفش کرد.  این صاحب مهربون باغ یه عالمه سیب داد به اقای کاویانی که  داخل چفیه اش گذاشت و تمام راه از خودش واقای میرزائی پذیرائی کردند ونزدیک کوه هم بین همه بچه  ها پخشش کرد. یه دونه هم به من رسید.

 سیب سوم رو  از یه درختی چیدم که سرش رو از حصار باغ بیرون آورده بود وبه من  میخندید تقصیر خودش بود به خدا/ وقتی چیدمش آقای کاویانی گفت  اگه سیب می خوای من تو چفیه ام دارم. ممکنه صاحب باغ راضی نباشه/ گفتم نه! می خوام خودم بچینم. فقط یه دونه .صاحب باغ راضی. چون هم شاخه از باغ بیرونه هم من میخوام  بخورمش نمی خوام با خودم ببرمش. میگن وقتی از کنار یه باغ رد میشی اگه به اندازه  اینکه فقط بخوری با خودت نبری ایراد نداره.  منم که فقط یه دونه برای  خوردن چیدم پس ایراد نداره. تازه این ادامه همون باغیه که از صاحبش اجازه گرفتیم .شاید اصلا مال همون باشه/ اونم که راضیه. P آنگاهQ

 اقای کاویانی گفت این کلاه شرعی.

آره مهیشکا؟ کلاه شرعی؟  میرم جهنم؟

 ((بعدش به این فکر کردم لابد همه مجرما مثل من توجیح دارن واسه کاری که نباید میکردن))

 

به هر حال اون موقع لذت چیدن سیبی که چیدنش به هیج کجای دنیا بر نمی خورد ولی کلی به من اضافه میکرد  به طوری که حالا بعد از دو هفته از یاد اوری اش غرق در لذت میشم رو با هیچ شرع ومذهبی قیاس نکردم.  حتی حاضر بودم سیب رو بچینم  وبعد دنبال صاحب باغ بگردم وبا شرط او بر رضایت به شرط ازدواج با دختر خوره ای وکچل وکور ...... موافقت کنم( تو باور نکن. هی بخند!)

 پنج شنبه شب وقتی راجع به خطا ها ونظراتی که در سفر داشتیم دور هم جمع شده بودیم  وبه یکی از بچه هاکه تک روی کرده بود وحرف جلودار رو گوش نکرده بود ایراد گرفته شد.گفتم: چقدر پسر بدی بودی؟ گفت: حسی که اون موقع داشتم این بود که باید میرفتم.( قبول داشت که اشتباه کرده ولی پشیمون نبود. من میفهمیدمش)  مهیشکا می تونی حدس بزنی که اون آدم کی بود؟ (هی بخند!)

 

 مهیشکا!

من سیبی که از اقای کاویانی گرفتم رو  گذاشتم تو کوله پشتی ام  برای مادرم اوردم. وقتی سیب رو به مادرم دادم نیم ساعتی بود که داشتم گزارش سفر وباغ های سیب رو براش تعریف میکردم . تمام مدت سیب تو دست مادرم بود. نگا هش میکرد  و

میگفت: الله اکبر/ الله اکبر.

صعود به قله سهند

خدا رو شکر این برنامه هم به خوبی اجرا شد. مثل همیشه جای همه اونایی که نبودن خالی بود. ما  سه شنبه شب ۲۱ مهر ۸۸ ساعت ۱۰:۱۰ از راه آهن تهران به سمت مراغه حرکت کردیم. دو کوپه داشتیم و تعدادمون ۱۱ نفر بود که البته ۲ تا از بچه ها از ایستگاه کرج سوار قطار شدن. ساعت ۹:۳۰ صبح چهارشنبه به مراغه رسیدیم در ایستگاه راه آهن فاروق یکی از دوستای سعید به جمع ما پیوست که زحمت زیادی هم برای برنامه کشید. از راه آهن مراغه با یک مینی بوس عازم روستای کرده ده شدیم که ابتدای مسیر حرکت ما به سمت قله سهند بود. مسیر مراغه تا کرده ده از بین باغهای سیب می گذشت. حدود ساعت ۱۰:۳۰ به روستا رسیده و پس از تقسیم وسایل گروه در دره شمالی ده به سوی پناهگاه زیر قله های سهند و جام حرکت کردیم.توی مسیر اهالی ده به گروه سیب دادند . چه سیبهای خوشمزه ای   البته اهالی میگفتن که تمامی این سیبها صادراتیه و برای مصرف داخل کشور نیست! حدود ساعت ۴ به پناهگاه رسیدیم بعد از یک ته بندی (قبل از نهار! البته آخرش نفهمیدیم کی نهار خوردیم) و صحبت و مشورت تصمیم به صعود شبانه قله و ماندن تعدای از بچه ها در پناهگاه شد. در شبی سرد و پرستاره گروه موفق به صعود قله و کسب تجربه های با ارزش مربوط به صعودهای شبانه شد. و خوردن چای و سوپ داغ که توسط بچه های پایین آماده شده بود عالی بود .  روز بعد یعنی ۲۳ مهر با یک نیسان از پناهگاه به سمت کرده ده و مراغه حرکت کردیم و از اونجا به میاندوآب و مهاباد رفتیم. در مهاباد با هماهنگی که سعید از قبل با آقای حسین زاده نماینده انجمن کوهنوردان مهاباد انجام داده بود سالن تربیت بدنی مهاباد برا ی اسکان شبانه در اختیار گروه قرار داده شد. در مهاباد گروه با استقبال گرم آقای حسین زاده و خانواده ایشان و نهاری مفصل که بعد از یک پیاده روی و صعود شبانه بی نظیر بود. روبرو شد (باز هم از طرف تمام بچه های گروه از آقای حسین زاده تشکر میکنم). بعد از ظهر هم سری به بازار مهاباد زدیم . جمعه هم تا ظهر در مهاباد بودیم و از اونجا با خداحافظی از فاروق راهی ایستگاه راه آهن مراغه شدیم. ساعت حرکت قطار از مراغه به تهران ۴:۵۰ عصر جمعه ۲۴ مهر بود که حدود ساعت ۵ صبح روز شنبه به تهران رسیدیم البته با ۲ ساعت تاخیر .

هزینه برنامه نفری : ۳۵۰۰۰ تومان

شرکت کنندگان: سعید افروزی- میترا حاتمی- محدثه پورولی- لیلا عزیز خانی- زهره   -فاطمه موسوی- علی سلطانی- علی  - مهدی میرزایی- عبدا...گیوه چی- حمیدرضا کاویانی- فاروق حلاج