سیب دزدی
از روستای کرد کوه واقع در مراغه تا نزدیک چند تا کوهی که دیگه کوهنوردی شکل جدی به خودش گرفت ومن تقریبا مردم از تشنگی پر از باغ های سیب !مهیشکا!
باور کردن این منظره ها مثل تصوری که نمیشه از بهشت داشت برام غیر ممکن بود.
از داخل قطار و راه اهن مراغه که سوار ماشین شدیم تا نزدیکی روستا جسته وگریخته این منظره ها رو از دور میدیدیم و من فکر میکردم از اون لذت هااست که هم دور وهم باید ازش رد شد. به میترا گفتم آرزو دارم یکی از این سیبا رو بچینم وبعد طوری بهش گاز بزنم که داد سیب در بیاد.
این آرزو خیلی زود محقق شد( قدرت خدا) من2 تا سیب دزدیدم! مهیشکا!

((تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم....))
آره درست حدس زدی/ بلافاصله بعدش هم این شعر رو خوندم.
.................................................................................
سیب اول رو از یک درختی چیدم که اتفاقا سگ نگهبان باغ هم چند قدم اون طرف تر نشسته بود.
فقط نگاهم کرد. همین. بعد از من محدثه هم یه سیب دزدید. خیلی کیف داشت /مهیشکا/ خیلی زیاد. خیلی خوشمزه یود/ فقط کافی بود سیب رو بکشی گوشه روسری یا لباست عین نور خوشید می درخشید.
وقتی بهش گاز میزدی تو دهنت آب میشد/ وهنگام جذب شدن به سلولهای بدنت مدام میخندید.
خلاصه اینکه بهشت خیلی جای خوبیه/ مهیشکا/ارزش داره به خاطرش آدم تلاش بیشتری کنه/ ارزش داره به خاطرش انسان بمونی....
..................................................................
سیب دومرو از صاحبش اجازه گرفتم وچیدم یه دونه برا ی خودم وعبدالله/ یه دونه برای زهره که باعلی نصفش کرد. این صاحب مهربون باغ یه عالمه سیب داد به اقای کاویانی که داخل چفیه اش گذاشت و تمام راه از خودش واقای میرزائی پذیرائی کردند ونزدیک کوه هم بین همه بچه ها پخشش کرد. یه دونه هم به من رسید.
سیب سوم رو از یه درختی چیدم که سرش رو از حصار باغ بیرون آورده بود وبه من میخندید تقصیر خودش بود به خدا/ وقتی چیدمش آقای کاویانی گفت اگه سیب می خوای من تو چفیه ام دارم. ممکنه صاحب باغ راضی نباشه/ گفتم نه! می خوام خودم بچینم. فقط یه دونه .صاحب باغ راضی. چون هم شاخه از باغ بیرونه هم من میخوام بخورمش نمی خوام با خودم ببرمش. میگن وقتی از کنار یه باغ رد میشی اگه به اندازه اینکه فقط بخوری با خودت نبری ایراد نداره. منم که فقط یه دونه برای خوردن چیدم پس ایراد نداره. تازه این ادامه همون باغیه که از صاحبش اجازه گرفتیم .شاید اصلا مال همون باشه/ اونم که راضیه. P آنگاهQ
اقای کاویانی گفت این کلاه شرعی.
آره مهیشکا؟ کلاه شرعی؟ میرم جهنم؟
((بعدش به این فکر کردم لابد همه مجرما مثل من توجیح دارن واسه کاری که نباید میکردن))
به هر حال اون موقع لذت چیدن سیبی که چیدنش به هیج کجای دنیا بر نمی خورد ولی کلی به من اضافه میکرد به طوری که حالا بعد از دو هفته از یاد اوری اش غرق در لذت میشم رو با هیچ شرع ومذهبی قیاس نکردم. حتی حاضر بودم سیب رو بچینم وبعد دنبال صاحب باغ بگردم وبا شرط او بر رضایت به شرط ازدواج با دختر خوره ای وکچل وکور ...... موافقت کنم( تو باور نکن. هی بخند!)
پنج شنبه شب وقتی راجع به خطا ها ونظراتی که در سفر داشتیم دور هم جمع شده بودیم وبه یکی از بچه هاکه تک روی کرده بود وحرف جلودار رو گوش نکرده بود ایراد گرفته شد.گفتم: چقدر پسر بدی بودی؟ گفت: حسی که اون موقع داشتم این بود که باید میرفتم.( قبول داشت که اشتباه کرده ولی پشیمون نبود. من میفهمیدمش) مهیشکا می تونی حدس بزنی که اون آدم کی بود؟ (هی بخند!)
مهیشکا!
من سیبی که از اقای کاویانی گرفتم رو گذاشتم تو کوله پشتی ام برای مادرم اوردم. وقتی سیب رو به مادرم دادم نیم ساعتی بود که داشتم گزارش سفر وباغ های سیب رو براش تعریف میکردم . تمام مدت سیب تو دست مادرم بود. نگا هش میکرد و
میگفت: الله اکبر/ الله اکبر.
سیالان ثانیه هائی از ما است که در حرکتیم. گاهی به قصد قله وارتفاع گاهی در اعماق دره ودشت. گاه در کویر وتشنگی وگاه لابلای درختان در جنگل وابر ومه ثانیه هائی در هوای داغ وآفتاب ولحظه هائی دراغوش ماه وباران وبرف.